انتظار منجي در اديان مختلف مقاله ي واصله به دليل گستردگي برخي مطالب، توسط کميته ي علمي اجلاس تخليص شده است. امروزه شايد نتوانيد حتي يک دين، جماعت ديني يا فرقه اي را پيدا کنيد که در انتظار مجدد ديني و منجي خود نباشند. پيروان همه ي اديان جهان اعتقاد دارند روزگاري مي آيد که جهان پر از فساد و انحراف اخلاقي و بحران خواهد شد. مردم جهان در آن زمان به مسافراني شبيه هستند که در بيابان سوزان، تشنه عدالت و حقيقت هستند و اين زمان، خود علامت و نشانه ظهور منجي بزرگ عالم خواهد بود. منجي اي که با قدرت الهي مي ايد تا بر مادي گري پيروز شود و به دنبال آن، دين حق، پاکي و عدالت را بر زمين بگستراند. اين اعتقاد را مي توانيم در تورات و ديگر کتاب هاي عهد عتيق يهوديان ونيز در انجيل مسيحيان مشاهده کنيم. برهمنيان و پيروان دين بودا ونيز پيروان دين زرتشت در کتاب هاي مقدس خود ظهور مجدد بزرگ اديان در آخرالزمان را بشارت مي دهند. هر يک از اين اديان تفسير و نشانه ها و نام هاي مخصوصي براي منجي خود دارند. مسيحيان و يهوديان او را به نام «مسيح بزرگ» مي شناسند و نزد زرتشتيان نام او سوشيانت [1] است - يعني سود رساننده - ولي مسلمانان معتقدند او از قبيله ي «بني هاشم» و از فرزندان پيامبر اسلام (ص) مي باشد. آن چه در اين جا بايد تأکيد شود اين است که امام مهدي (عج) محدود به مسلمانان نيست، هر چند از آغوش اسلام مي آيد و همچنين قيام او مربوط به يک قوم يا ملت خاص نيست، در حالي که مي دانيم پيامبران الهي در گذشته به سوي قوم خاصي فرستاده مي شدند. او مي ايد تا با هر نوع تبعيض مبارزه کند: تبعيض نژادي، تبعيض ديني، تبعيض فرقه اي و..... بنابراين، او مهدي تمام جهان است. او رهايي بخش و منجي همه ي انسان هايي است که به خداي يکتا ايمان دارند. پيروزي او پيروزي نهايي تمام پيامبران الهي وعدالت خواهان زمين مي باشد. اواحيا کننده ي دين ابراهيم حنيف (ع)، موسي (ع) و عيسي (ع) است که آنان به نوبه ي خود مبشر ظهور آخرين فرستاده ي الهي، محمد مصطفي (ص) بودند. به تعبير ديگر، او تمامي اديان آسماني را در بهترين پرتو و تحت عنوان واحد اسلام تحقق خواهد بخشيد. اشکال و جواب شايد کسي اشکال کند که: چطور ممکن است پيامبران الهي در طول تاريخ (افزون از 120 هزار نفر بودند) به زمين بيايند، ولي هيچکدام اين سعادت رانداشته باشند که بر تمام کره ي زمين مسلط شوند؟ آيا ممکن است کسي به چنين توفيقي دست يابد؟ البته اين اشکال وارد نيست ‍چرا که با کمي تحليل و بررسي جريان تاريخ خواهيم ديد نسل هايي که در طول تاريخ پشت سر هم مي آمدند همواره در مقايسه با نسل هاي گذشته از تمدن و پيشرفت قابل ملاحظه اي برخوردار بودند. براي مثال زندگي انسان هاي اوليه در حد اجتماعات خانوادگي بود، ليکن در مرحله ي بعد انسان ها به اجتماع اوليه و فراتر از خانواده ها در آمدند واز آن پس قبيله ها و طوايف به وجود آمد و..... به طوري که امروزه ملت ها و اقوام مختلفي وجوددارد. بنابراين، در آن زمان ممکن نبود مثلاً حضرت نوح (ع) پيامبر تمامي مردم جهان باشد، زيرا ارتباط و داد و ستد ميان قبايل محدود بود. به همين دليل است که مشاهده مي کنيم در آن زمان چند پيامبر الهي رسالت واحدي را در يک زمان، اما در مکان هاي مختلف انجام مي دادند، مانند: لوط و ابراهيم؛ شعيب و موسي و پس از آن يحيي و عيسي..... (ع) گفتني است که تنها يهوديان بيش از هزار فرستاده ي الهي ميان خود داشتند و اين که يک پيامبر الهي اين طرف کوه و ديگري آن طرف کوه زندگي کند، پديده ي نادري نبوده است. پيامبران الهي به دليل پايين بودن سطح آگاهي و علم مردم آن زمان، معمولاً با نشان دادن معجزه، مردم را به سوي دين حق دعوت مي کردند، ولي وقتي از آخرين فرستاده ي الهي خواسته شد معجزه اي بياورد او جواب داد: معجزه ي من قرآن است. کتاب هاي آسماني آن زمان در مقايسه با قرآن که کتاب جهاني مي باشد از حجم کمتر و مطالب ساده تري برخوردار است. بديهي است حضرت محمد (ص) به عنوان آخرين فرستاده ي الهي بر زمين، داراي رسالت جهاني است و همه ي مردم جهان مخاطب اويند، در حالي که پيامبران الهي قبل از ايشان قبيله يا قوم خويش را مخاطب قرار مي دادند. با توجه به اين که شخص پيامبر اسلام (ص) در زماني زندگي مي کرد که هنوز برخي از خشکي هاي زمين کشف نشده بود، پس دين اسلام در آن زمان نمي توانست جهاني و عالم گير شود. با مراجعه به قرآن کريم، در چند آيه، وعده هاي الهي را در اين زمينه مي بينيم: «و لقد کتبنا في الزبور من بعد الذکر ان الارض يرثها عبادي الصالحون» [2] . «وعد الله الذين آمنوا منکم و عملوا الصالحات ليستختلفنهم في الارض کما استخلف الذين من قبلهم.....» [3] . با توجه به اين آيه ها، نتيجه مي گيريم که حتماً زماني خواهد رسيد که دين مبين اسلام بر تمام کره ي زمين مسلط خواهد شد. اين وعده به دو دليل در زمان پيامبر اسلام (ص) امکان تحقق نداشت: 1- پايين بودن سطح تمدن بشري؛ 2- پايين بودن دانش و فن آوري بشر؛ بنابراين، با تحقق دو شرط اساسي، اين وعده ها عملي خواهد شد: الف) از جهت ارتباطات، جهان به گونه اي به هم متصل شود که مانند دهکده ي جهاني باشد. ب) مردم جهان بالقوه در سطحي از اخلاق قرار گيرند که قادر به حمل سنگين قوانين الهي باشند. مي توان گفت در عصر اينترنت و با روند فعلي جهاني سازي تمام بخش هاي زندگي بشر بر روي کره ي زمين، شرط اول تا حدودي تحقق يافته است. ولي در باره ي شرط دوم (که مهمتر مي باشد) بايد گفت در اين عصر فساد وانحراف عمومي، هنوز راه بشر براي تحويل تحفه بزرگ الهي؛ يعني خلافت خدا بر روي زمين، خيلي طولاني است. هنگامي که ميان شرط هاي بيروني و دروني جامعه ي بشري توازن و هماهنگي برقرار شود، همان گونه که در تدبير و برنامه هاي آخرين فرستاده ي الهي هم بوده است، فرزند او، حضرت مهدي (عج) ظهور مي کند و رسالت او را به اتمام مي رساند.
لینک ثابت
قرآن و پايان تاريخ بشر به مقتضاي حُب ذات و طبيعت جست‏وجوگر خود همواره به سرانجام دنيا مي‏انديشد و اکنون که فقر و فساد، ظلم و ستم، تبعيض و ناجوانمردي، استعمار و استثمار، انحصارطلبي قطب سلطه گر و صدها و هزاران پديده نا ميمون فرهنگي، سياسي و اقتصادي و اجتماعي به صورت وحشتناکي بر جوامع بشري چنگ انداخته و عرصه را بر انسان‏هاي آزاديخواه و طالب حداقل حقوق انساني تنگ نموده، اين سؤال که آينده جهان و پايان تاريخ چگونه خواهد بود از اهميت ويژه برخوردار است. و اهميت بيشتر آن زماني روشن‏تر مي‏گردد که به اين نکته توجه داشته باشيم که بشر در دوران اوج شکوفايي علمي، صنعتي و تکنولوژي است و اين همه رشد و ترقي نه تنها مشکلي از بشر خسته از جنگ‏ها و خونريزي‏ها، اضطراب‏ها و تشويش‏ها، نامردمي‏ها و تبعيض‏ها برطرف نساخته، که مايه تورّم مشکلات و تشديد دردهاي او گرديده است. اکنون بايد بگوييم اين حق آدمي است که بداند بشر در سير قهقرايي به گرداب فلاکت و بدبختي افکنده خواهد شد يا با آينده‏اي روشن و عصري طلايي که آدمي به حقوق انساني خود مي‏رسد و به سعادت و فلاح دست مي‏يابد مواجه مي‏شود. دانستن هر يک از اين دو پاسخ فقط رفع يکي از مشکلات فکري او نيست بلکه نوع جهت‏گيري او را در زندگي معين خواهد کرد و او را از خمودگي و سستي، يأس و افسردگي، اضطراب و پريشاني، انحطاط و سقوط خارج ساخته به انساني پرتکاپو و فعال، اميدوار به آينده، صبور، مقاوم و ترقي خواه تبديل خواهد کرد. همه اديان الهي و بيشتر مکاتب بشري، درباره پايان تاريخ، اظهار نظر کرده‏اند. در همه پيش‏گويي‏هاي [1] مربوط به آخرالزمان، خبرهاي وحشتناک و نگران‏کننده‏اي وجود دارد؛ ولي اغلب بر اين امر اتّفاق نظر [2] است که پايان کار بشر، روشن و سعادت‏آميز است. در تمام فرقه‏ها و [3] مذاهب اسلامي، کم و بيش سرانجام سعادت‏مند بشر پيش‏بيني شده است. [4] در متون زرتشتي (از آيين‏هاي باستان) به صراحت از دوره طلايي بشر در پايان جهان ياد شده که به آشوب‏ها و بلاهاي بسيار مسبوق خواهد بود و با ظهور واپسين منجي (سوشيانس) محقّق مي‏شود. در آيين هندوان نيز هر [5] دوره انساني به چهار قسمت تقسيم شده که قسمت چهارم آن، مظهر غروب و افول تدريجي معنويت اوّليه است و از آن، به عصر ظلمت (Kali Yuga) تعبير مي‏شود؛ سپس منجي بشر ظاهر شده و با فروپاشي جوامع انساني و ازبين رفتن شرارت‏ها، دوره‏اي نو آغاز مي‏گردد. در متون بودايي نيز از اين [6] دوره، سخن به ميان آمده است. در [7] اديان ابراهيمي، بيش از آيين‏ها و مکاتب ديگر بر دوره طلايي بشر در پايان تاريخ، تأکيد شده است. در عهد عتيق، برقراري سعادت و عدالت در سرتاسر جهان پيش‏بيني شده که به وسيله «مشيح» محقّق مي‏شود. در [8] عهد جديد نيز به اين مطلب پرداخته شده و مکاشفه يوحنا به طور کامل به [9] حوادث ناگوار آخرالزمان، اختصاص يافته و در پايان آن، به برقراري صلح و آرامش جهان تحت حاکميت مؤمنان اشاره شده است. در ميان مکاتب [10] بشري، پيش‏بيني «مارکس» از مدينه کمونيستي همراه با کمون نهايي ايجاد شده، تصويري از جامعه بي‏طبقه و بي‏نياز از دولت را ارائه مي‏دهد. [11] . پيش‏بيني‏هاي «رنه‏گنون» (عبدالواحد يحيي) از افول و فروپاشي تمدّن مادّي غرب و ظهور مجدّد حقّ و حقيقت که با نظر به داده‏هاي آيين‏هاي باستان و اديان ابراهيمي ارائه شده خبر مي‏دهد. نظريّه پايان تاريخ [12] «فوکوياما» پيروزي نهايي نظام غربي و حاکميّت ابدي آن بر سرتاسر جهان را پيش‏بيني کرده است و نظريّه [13] «برخورد تمدّن‏ها» از «هانتينگتون»، جنگ جهاني تمدّن‏ها و نظم جهاني نوين براساس مرزهاي تمدّني را در پايان اين دوره از جهان، پيش‏بيني مي‏کند. [14] . ديدگاه کلي قرآن درباره پايان تاريخ ديدگاه قرآن درباره سرانجام بشر، ديدگاهي خوش‏بينانه بود و پايان دنيا، پاياني روشن و سعادت آميز دانسته شده است. سرانجامِ سعادت‏مند جهان، همان تحقّق کامل غرض آفرينش انسان‏ها است که چيزي جز عبادت خداوند نخواهد بود: «و مَا خَلَقتُ الجِنَّ والإِنسَ إِلَّا لِيَعبدونَ.» (ذاريات (51)، 56). عبوديّت الهي در سطوح گوناگون فردي و اجتماعي آن، براساس برنامه‏ريزي خداوند و در چارچوب اصل اختيار واقع شده و غالب انسان‏ها از آن بهره‏مند مي‏شوند: «وَعدَ اللَّهُ الَّذينَ ءَامَنوا مِنکُم وعَمِلوا الصَّلِحتِ لَيَستخلِفنَّهُم فِي‏الأَرضِ... ولَُيمَکِّننَّ لَهُم دِينَهُم الَّذِي ارتَضي لَهُم و لَيُبدِّلنَّهُم مِن بَعدِ خَوفهِم‏أَمناً يَعبُدونَنِي لَايُشرِکونَ بِي شَيئاً» (نور (24)،55). «هُو الَّذِي أَرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدي وَدِينِ الحَقّ لِيُظهِرَهُ عَلَي‏الدِّينِ کُلِّهِ.» (توبه (9)،33؛ فتح (48)،28؛ صف (61)،9) [1] . آيات ناظر به آينده جوامع انساني، بر عنصر خوش‏بيني در جريان کلّي نظام طبيعت و طرد عنصر بدبيني درباره پايان کار بشر تأکيد ورزيده، به نوعي فلسفه تاريخ براساس سير صعودي و تکاملي آن اشاره دارد. از [2] نگاه اسلام، دين با پشت سر گذاشتن مراحل مختلف، در کامل‏ترين شکل خود به بشر عرضه شده: «اَليَومَ أَکمَلتُ لَکُم دِينَکُم و أَتمَمتُ عَليکُم نِعمَتي و رَضيتُ لَکُم الإِسلمَ دِيناً» (مائده (5)،3). و همواره با انتقال از جامعه‏اي به جامعه ديگر شکوفاتر مي‏گردد: «مَنْ يَرتدَّ مِنکُم عَن دِينِه فَسوفَ يأتِي اللّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهم و يُحِبّونَه». (مائده (5)،54) [3] . خداوند از پيامبران گذشته، پيمان گرفته که به پيامبر خاتم (ص) ايمان‏آورده، به‏او ياري رسانند (آل عمران (3)،81) بنابراين، تمام نبوت‏ها و شرايع پيشين، مقدمه و پيش درآمد شريعت ختميّه‏اند. از ظاهر برخي [4] آيات، چون: «والسَّبقونَ السَّبقونَ - أُولئِکَ المُقرَّبونَ... - ثُلَّةٌ مِن الأَوَّلينَ - وَ قَليلٌ مِن الأَخِرين» (واقعه (56)،10 - 13 و 14). و نيز بعضي روايات برمي‏آيد که [5] پيشينيان از مردم آخرالزمان، فضيلت و مرتبه بالاتري داشته‏اند؛ امّا اهل [6] تفسير، سبقت گرفتگان را پيامبران و اصحابشان دانسته و سبقت را فضيلتي براي اقوام گذشته نشمرده‏اند؛ زيرا طبيعي است که اصحاب پيامبر (ص)، نسبت به تمام پيامبران ديگر و اصحابشان بسيار کم‏تر باشند؛ البته [7] رواياتي نيز حاکي از نسخ آيه مزبور نقل شده که درست به نظر [8] نمي‏رسد؛ و به دليل سطح بالاي [9] معرفت مردم آخرالزمان معجزات حسّي اقوام گذشته، جاي خود را در اسلام به معجزه عقلي و علمي (قرآن) داده و وحي قرآني، با سخن از قرائت [10] و علم و قلم، آغاز مي‏شود: «اِقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ الَّذِي خَلَقَ - خَلَقَ الإِنسنَ مِن عَلَقٍ - اِقرَأ و رَبُّکَ الأَکرَمُ - الَّذِي عَلَّمَ بِالقَلمِ - عَلَّمَ الإِنسنَ ما لَم يَعلَم». (علق (96)، 1 - 5). و قرآن، از دوره ماقبل اسلام، به عنوان عصر جاهليت در مقابل عصر علم و خرد ياد مي‏کند: «الجَهِليَّةِ الأُولَي» (احزاب (33)،33). [11] . از اين رو، طبق روايات، سوره توحيد و شش آيه آغازين سوره حديد، براي اقوامي در آخرالزمان نازل شده که در کاوش‏هاي ديني، از اقوام پيشين ژرف‏انديش‏تر و دقيق‏ترند. در [12] روايات متعدد ديگر نيز دوره آخرالزمان و مردم آن، به رغم وقوع فتنه‏ها و آشوب‏هاي بسيار، بهترين زمان و بهترين مردم شناسانده شده‏اند؛ بنابراين، ميان ديدگاه [13] خوشبينانه اسلام درباره پايان تاريخ و ظهور آفت‏هاي اجتماعي بسيار در آن دوره، هيچ گونه تنافي وجود ندارد. برخي از پيامبران نيز به دليل فضيلت مردم آخرالزمان، از خداوند خواسته‏اند که نام و راهشان در ميان آنان جاويد بماند. (شعراء (26)،84) قرآن، امت [14] پيامبر را معتدل‏ترين و در نتيجه کامل‏ترين: «و کَذلِکَ جَعلنکُم أُمَّةً وَسَطاً» (بقره (2)،143). [15] . و بهترين امّت: «خَيرَ أُمَّةٍ اُخرِجَت لِلنَّاسِ» (آل عمران (3)،110). معرفي مي‏کند؛ بر همين اساس، [16] خوارق عادت در آخرالزمان به کمترين ميزان رسيده و خداوند از طريق سنت‏هاي طبيعي تاريخ، جوامع بشري را با آزمايش‏هاي مختلف به حدي از بلوغ، شعور و تجربه مي‏رساند که زمينه حکومت جهاني صالحان مهيا شود و بر اساس سنّت هميشگي [17] خويش، مؤمنان را بر همه موانع چيره ساخته، به فتح و پيروزي پايدار مي‏رساند: «إِنَّهُم لَهمُ المَنصُورونَ - و إِنَّ جُندَنا لَهُم الغَلِبون». (صافات (37)،172 و 173). [18] . از مجموعه مباحث گذشته مي‏توان نتيجه گرفت که دوره اسلامي، همان دوره آخرالزمان است که تحقق کامل ديدگاه مثبت اسلام درباره پايان تاريخ، در عصر ظهور امام مهدي (عج) به وقوع خواهد پيوست. نشانه‏ها و رخدادهاي مهم آخرالزمان ختم نبوت و نزول واپسين شريعت که با ظهور پيامبر اسلام تحقق يافت، نخستين نشانه پايان تاريخ به شمار مي‏رود؛ لذا مفسران، مقصود [1] ازنشانه‏هاي قيامت‏رادر آيه ذيل، بعثت پيامبر (ص) دانسته‏اند که نسبت به عمر جهان، فاصله بسيار کمي تا قيامت دارد: [2] . «فَهَل يَنظُرونَ إِلاَّ السَّاعَةَ أَن تَأتِيَهُم بَغتَهً فَقَد جَاءَ أَشراطُها». (محمد (47)،18) در آخرالزمان وقايع فراوان ديگري نيز پيش‏بيني شده که بيشتر به دوره پاياني آن (مقارن با ظهور حضرت مهدي) مربوط مي‏شود: 1. بحران معنويّت: پيش از ظهور امام زمان (عج) جوّ حاکم بر جهان، جوّ ستم، گناه و فساد خواهد بود: «اِقتَربَ لِلنَّاسِ حِسابُهُم و هُم فِي غَفلَةٍ مُعرِضون.» (انبياء (21)، 1). در اين آيه، مردم آخرالزمان، به غفلت و اعراض از خداوند، متّصف شده‏اند. در روايات نيز منظور از [3] اشراط الساعة که در آيه 18 سوره محمد (47) به آن اشاره شده، رواج بيش از حدّ کفر، فسق و ظلم دانسته شده و موارد متعدّدي از آن بر شمرده شده‏است. [4] . 2. وقوع اختلاف‏ها و درگيري‏هاي بسيار: يکي از نشانه‏هاي آخرالزمان، اختلاف‏ها و درگيري‏هاي فراوان ميان گروه‏هاي گوناگون است: «فَاختَلفَ الأَحزابُ مِن بَينهِم فَويلٌ لِلَّذينَ کَفَروا مِن مَشهَدِ يَومٍ عَظِيم.» (مريم (19)، 37) روايات، اين آيه را به ظهور فرقه‏هاي مختلف در جهان اسلام مربوط دانسته‏اند که در آخرالزمان پديد آمده، موجب اختلاف‏هاي بسيار خواهند شد. آيه «يَلبِسَکُم شِيَعًا و يُذِيقَ [5] بَعضَکُم بَأسَ بَعض» (انعام (6)، 65) نيز به وقوع اختلاف‏ها و قتل و کشتار در آخرالزمان تفسير شده است. بر [6] اساس روايتي، آيه «ولَنبلونَّکم بشي‏ءٍ مِن الخَوف و الجُوع و نَقصٍ من الأَمولِ و الأَنفُس...» (بقره (2)،155) به ترس و ناامني، گرسنگي و قحطي و فقر و کشتار در آخرالزمان اشاره دارد. [7] . 3. ظهور دجّال: درهرسه دين آسماني يهود، مسيحيت واسلام، ظهورفاسدترين ومخرّب‏ترين جريان منحط در طول تاريخ، پيش بيني و از خطر آن پرهيز داده شده است. دجّال [8] که تجسّم کفر، فريب و گمراهي است، در آخرالزمان ظاهر شده، مردم را به پرستش خويش مي‏خواند. برخي از مفسّران، تفسير آيه «لَخلقُ السّموتِ والأرض أکبرُ مِن خَلقِ النّاسِ» (غافر (40)،57) را به ظهور دجّال ناظر دانسته‏اند که درديد مردم، عظيم‏ترين موجود جلوه مي‏کند؛ در حالي که [9] خداوند، او را از بسياري مخلوقات ديگر کوچک‏تر مي‏شمارد. سرانجام اين [10] پديده به دست عيسي (ع) محو و نابود خواهد شد. [11] . 4. وقوع مصائب: برخي از آيات عذاب بر کافران و گنه‏کاران آخرالزمان که نزول عذاب را انکار مي‏کنند؛ تطبيق داده شده است: «إن أتکُم عَذابُهُ بَيَتاً أَو نَهاراً مَا ذَا يَستَعجِلُ مِنهُ الُمجرِمونَ». (يونس (10)،50) «فَإِذا نَزلَ بِسَاحَتهِم فَساءَ صَباحُ المُنذرين». (صافات (37)،177). [12] . با استفاده از آيه 65 انعام (6)، برخي از اين عذاب‏ها بدين شرح گزارش شده‏اند: صدايي هراسناک و دود در آسمان و حاکمان ستمگر: «قُل هُو القادِرُ عَلي أَن يَبعَثَ عَليکُم عَذاباً مِن فَوقِکُم»، فرو رفتن برخي انسان‏ها در زمين. «أَو مِن تَحتِ أَرجُلِکُم»، اختلافات بسيار در دين، «أَو يَلبِسَکُم شِيَعاً» قتل و کشتار «و يُذِيقَ بَعضَکُم بَأسَ بَعض». در اين دوره زماني، ترس و ناامني، [13] گرسنگي و قحطي و فقر و کشتار نيز بسيار رخ خواهد داد: «وَ لَنبلُونَّکُم بِشَي‏ءٍ مِنَ الْخَوفِ والْجُوعِ و نَقصٍ مِن الأَمولِ وَالأَنفُس....». [14] . 5. خروج سفياني: بيشتر مفسّران، از ظهور لشکري طغيانگر که در «آخرالزمان در کشورهاي اسلامي به ستم و تعدّي پرداخته، سرانجام در صحرايي بيرون از مکّه، گرفتار عذاب الهي مي‏شوند»، خبر داده و آيه «ولَو تَري إِذ فَزِعُوا فَلَا فَوتَ و أُخِذوا مِن مَکانٍ قَرِيب» (سبأ (34)،51) را درباره آن لشکر دانسته‏اند. در روايات شيعه و سنّي، نام رهبر اين لشکر، سفياني ذکر شده است. آيه «أَفأَمِنَ‏الَّذينَ مَکَروا السَّيَِّاتِ [15] أَن يَخسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرضَ....» (نحل (16)، 45) نيز که توطئه‏گران را به فرو رفتن در زمين تهديد مي‏کند، بر لشکر سفياني تطبيق داده شده است. آيه [16] «...ءَامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقًا لِما مَعَکُم مِن قَبلِ أَن نَطمِسَ وُجوهًا فَنَرُدَّها عَلي أَدبارِهَا» (نساء (4)، 47) نيز درباره بازماندگان لشکر سفياني تأويل شده که صورت‏هايشان معکوس گشته، پشت سرشان قرار مي‏گيرد. [17] . 6. نداي آسماني: بنابر روايات شيعه، جبرئيل نخستين کسي است که‏با امام‏زمان (عج) بيعت کرده و با صدايي بلند به گونه‏اي که به گوش همه جهانيان برسد، اين آيه را تلاوت مي‏کند: «أَتي أَمرُ اللّهِ فَلَا تَستَعجِلُوهُ؛ فرمان خدا رسيد؛ پس ديگر شتاب مکنيد». (نحل (16)، 1). [18] . آيه «وَاستَمِع يَومَ يُنادِ المُنادِ مِن مَکانٍ قَريبٍ - يَومَ يَسمَعونَ الصَّيحَةَ بِالحَقِّ ذلِکَ يَومُ الخُروجِ» (ق (50)،42-41) نيز به اين حادثه، تأويل شده است. [19] . 7. ظهور منجي بزرگ بشر: مهم‏ترين رخداد آخرالزمان، ظهور دوازدهمين امام شيعيان براي رهايي انسان‏هاست: «جَاءَ الحَقُّ و زَهقَ البطِلُ إِنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقًا.» (اسراء (17)، 81) اين آيه که از پيروزي چشمگير حق بر باطل سخن مي‏گويد، در روايات به ظهور مهدي (عج) تأويل شده است. [20] «أَينَ ما تَکونُوا يَأتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِيعًا» نيز بر ياران نخستين مهدي (عج) که خداوند آنان را گرداگرد حضرت حاضر مي‏سازد، تطبيق داده شده است. آيه «فَإِن يَکفُربِها هؤُلَاءِ فَقَد وَکَّلنا [21] بِها قَومًا لَيسوا بِها بِکفرين» [22] (انعام (6)،89) نيز چنين است. 8. نزول عيسي (ع): يکي از رخدادهاي آخرالزمان، فرود آمدن عيسي (ع) از آسمان است: «و إِنَّه لَعِلمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاتَمتَرُنَّ بِها» (زخرف (43)، 61)، «وإِن مِن أَهلِ الکِتبِ إِلَّا لَيُؤمِنَنَّ بِه قَبلَ مَوتِهِ.» (نساء (4)، 159) مفسّران با استفاده از اين آيات، ظهور دوباره عيسي (ع) در آخرالزمان راپيش‏بيني کرده‏اند و در روايات نيز تصريح [23] شده که وي در بيت‏المقدّس به نماز جماعت امام‏زمان (عج) اقتدا و در جنگ‏هاي ايشان نيز شرکت خواهد کرد. براساس اين تفسير، فرود آمدن [24] عيسي (ع) از آسمان، يکي از نشانه‏هاي نزديکي قيامت شمرده شده و از ايمان آوردن همه اهل کتاب به حضرت عيسي (ع) در آخرالزمان که يکي از فرماندهان امام‏زمان به شمار مي‏رود، خبر داده شده است. 9. خروج جنبنده‏اي از زمين: قرآن با رمز و ابهام از خروج جنبده‏اي حکايت مي‏کند که هنگام رويگرداني مردم از معنويّت،از زمين خارج شده، با مردم سخن مي‏گويد. «و إِذا وَقعَ القَولُ [25] عَلَيهِم أَخرَجنا لَهُم دابَّةً مِنَ الأَرضِ تُکَلِّمُهُم أَنَّ النَّاسَ کَانوا بَِايتِنا لَايُوقِنون». (نمل/27، 82) در تفاسير، مطالب بسياري درباره اين موجود شگفت بيان شده که تا حدّ [26] بسياري غير واقعي و بي‏اساس به نظر مي‏رسد و در ظاهر برگرفته از منابع [27] اسرائيلي است. [28] . 10. هجوم يأجوج و مأجوج: قومي وحشي و فاسد با تخريب سدّ ذوالقرنين، در اندک زماني سرتاسر جهان را پر از ظلم و فساد خواهد کرد تا آن که بنابر روايات، در عصر ظهور مهدي، به طور کلّي از بين خواهد رفت: «حَتَّي إِذا فُتِحَت يَأجوجُ و مَأجوجُ و [29] هُم مِن کُلِّ حَدَبٍ يَنسِلون.» (انبياء (21)،96) برخي، يأجوج و مأجوج را يکي از نژادهاي انساني، با صفات ظاهري خاص يا موجوداتي خارق‏العاده دانسته‏اند که از پشت مانعي مادّي خارج شده، به کشتار مردم و تخريب منابع طبيعي خواهند پرداخت. برخي [30] ديگر نيز آنان را نمادي از يک تمدّن مادّي مخرّب شمرده‏اند که سدّ معنويِ ساخته شده به دست پيامبران را منهدم و حيات طبيعي و معنوي را بر کره زمين تهديد خواهد کرد؛ در هر حال، [31] بيش‏تر مفسّران با استناد به آيه «وَ تَرَکنَا بَعضَهُم يومَئِذٍ يَموجُ فِي بَعضٍ و نُفِخَ فِي‏الصُّورِ فَجَمَعنهم جَمعًا» (کهف (18)، 99) که بنابر قول مشهور، به هجوم آنان اشاره داشته و بي‏درنگ از قيامت سخن به ميان آورده، آن را از نشانه‏هاي متّصل به قيامت شمرده‏اند و سخن از بازگشت برخي اقوام گذشته را هنگام خروج يأجوج و مأجوج مربوط به قيامت دانسته‏اند: «و حَرَامٌ عَلي قَريَةٍ أَهلَکنها [32] أَنَّهُم لَايَرجِعونَ - حَتَّي إِذا فُتِحَت يَأجوجُ و....» (انبياء (21)، 95 و 96) برخي ديگر، اين حادثه را به استناد روايات بسيار، به دوران ظهور مربوط دانسته و اشاره [33] به بازگشت برخي اقوام را به مسأله «رجعت» ارتباط داده‏اند. [34] . 11. رجعت: در آخرالزمان برخي از نيکوکاران و بدکاران زمان‏هاي گذشته، دوباره زنده مي‏شوند. «وَ يَومَ نَحشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوجاً مِمَّن يُکَذِّبُ بَِايتِنا.» (نمل (27)، 83) اين آيه فقط به برانگيخته شدن عدّه‏اي از مکذّبان و نه همه آن‏ها اشاره کرده؛ بدين جهت، روايات و مفسّران شيعه، ميان مصداق اين آيه و قيامت، تفاوت قائل شده و آيه را به آخرالزمان مربوط دانسته‏اند که عدّه‏اي از نيکوکاران و بدکاران اعصار گذشته، زنده شده، هر يک نتيجه دنيايي اعمال خويش را خواهد ديد. مرگ و زندگي [35] دوباره: «رَبَّنا أَمَتَّنا اثنَتَينِ و أَحيَيتَنَا اثنَتَينِ» (غافر (40)، 11)، عذاب پيش از عذاب [36] بزرگ: «و لَنُذيقَنَّهُم مِنَ العَذابِ الأَدنَي دُونَ العَذابِ الأَکبَر» (سجده (32)، 21)، [37] . ظهور بندگان پيکارجو پيش از قيامت: «فَإِذا جاءَ وَعدُ أُولهُما بَعَثنا عَلَيکُم عِباداً لَنا أُولِي بَأسٍ شَديد» (اسراء (17)،5)، ميثاق [38] پيامبران با خداوند براي ايمان آوردن و ياري رساندن به پيامبراسلام: «و إِذ أَخَذَ اللّهُ مِيثقَ النَّبِيّينَ... لَتُؤمِنُنَّ بِه و لَتَنصُرنَّهُ» (آل‏عمران (3)،81) و منّت الهي بر [39] مستضعفان تاريخ: «و نُريدُ أَن نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ استُضعِفوا فِي الأَرضِ و نَجعلَهُم أَئِمَّةً و نَجعَلَهُم الورِثين.» (قصص (28)،5) [40] . همگي به رجعت، تفسير و تأويل شده‏اند؛ با اين حال در تفسير آيات پيشين، آراي ديگري نيز گفته شده است. [41] . 12. صلح و آرامش پايدار در سرتاسر جهان: پس از پيروزي حضرت مهدي (عج) و يارانش، آرامش و معنويّت بر جهان حاکم خواهد شد:«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ ءَامَنوا... وَ لَيُبدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أَمناً....» (نور (24)، 55)، «إِنَّ الأَرضَ لِلّهِ يُورِثُها مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ و العقِبَةُ لِلمُتَّقين» (اعراف (7)،128)، «و قتِلوهُم حَتَّي لَاتَکونَ فِتنةٌ و يَکونَ الدِّينُ کُلُّهُ لِلّه» (انفال (8)، 39)، «لِيُحِقَّ الحَقَّ و يُبطِلَ البطِلَ.» (انفال (8)، 8) اين آيات و آيات ديگر که از ميراث‏بري صالحان و مستضعفان و جانشيني آنان در زمين ياد مي‏کند (انبياء (21)،105؛ اعراف (7)، 137؛ قصص (28)، 5) همگي بيان‏گر اين واقعيّتند که سرنوشت اين جهان، پس از جهادي الهي به امامت امام‏زمان (عج)، سرانجام به دست مؤمنان افتاده و جهانيان همگي در سايه حکومت حضرت در صلح و معنويّت به سرخواهند برد. افزون بر اين، تحقّق [42] کامل آيات «وَ لَه أَسلَمَ مَن فِي‏السَّموتِ و الأَرضِ» (آل‏عمران (3)، 83) و «يُحيِ الأَرضَ بَعدَ مَوتِها» (حديد (57)،17) و «اليَومَ يَئِسَ الَّذينَ کَفروا مِن دِينِکُم فَلاتَخشَوهُم وَ اخشَون» (مائده (5)، 3) و «يَومئذٍ يَفرُح‏المؤمِنونَ - بِنَصرِاللّهِ...» (روم (30)، 4و 5) نيز در اين دوره زماني دانسته شده است. در آن هنگام، همه [43] نعمت‏هاي آسمان و زمين بر آن‏ها نازل و از آسايش و سعادت کامل بهره‏مند خواهند شد: «لَفَتحنَا عَليهِم بَرکتٍ مِنَ السَّماءِ والأَرضِ....» (اعراف (7)، 96) [44] . چون اين مردم در سايه حکومت حضرت مهدي به بالاترين حدّ رشد و بلوغ مي‏رسند، بدين ترتيب، خلافت انسان بر زمين به کامل‏ترين حدّ خود خواهد رسيد؛ در عين حال، وجود مقدّس امام معصوم (امام مهدي يا امامان ديگر هنگام رجعت) تا قيامت در دنيا حضور داشته، جامعه انساني هيچ‏گاه از حضورشان بي‏نياز نمي‏شود. [45] .
لینک ثابت
عقل‏ و آخرالزمان عقل با تمام شکوه، عظمت و جايگاه برجسته‏اي که در حيات انسان دارد، موهبتي است از جانب خداوند و حقيقتي ست‏با دو چهره: چهره اقبال به حق و چهره ادبار به حق. چهره اقبال عقل، در سعي و تلاش انسان براي اتصال به حق، و ايمان به غيب تجلي کرده و ارتباط انسان را با لازمان و ابديت تحقق مي‏بخشد. اما، چهره ادبار او به حق، با وقوع در زمان (عصر) و زيان (خسر) ترسيم شده و با اغواي شيطان استمرار يافته است. اين عقل ادبار که - جايگاه نفوذ شيطان است، با زمان گره خورده و تاريخ بشري را رقم زده - اکنون پس از پشت‏سرنهادن فراز و نشيبهاي بسيار، در آستانه پايان خود قرار دارد و چون عقل به پايان رسد، زمان فاني به پايان مي‏رسد و آخرالزمان يعني آخرالعقل. تعارض دروني عقل ادبار امروزه پس از عبور از پيچ و خم قرنها، کسب تجارب فراوان، پس از پشت‏سر نهادن تحولات دوران پرماجراي خلق و وضع که اوج شکوفايي و اقتدار او بوده است، و بعد از پيمودن تمام راههايي که محتمل بود بتواند استقلال و سيطره فراگير و دائمي او را تامين کند و براي انسان معرض از حق، مدينه فاضله و بهشت زميني بسازد؛ بيش از هميشه آشکارا و برملا شده است. نشان هويدايي اين تعارض، نوانديشي و نوآوري پرشتاب عقل است. چاره‏انديشي بي‏وقفه عقل واقع در بحران، حکايت از سرگشتگي و اضطراب دروني او مي‏کند. اين بحران سخن از پايان عقلانيت و سقوط نهايي او دارد. به اين نکته بايد توجه کرد که تحولات و تطورات عقل با نوآوريهاي او تفاوت دارد. عقل در درون آن دو دوران کلي خود - دوران کشف و دوران وضع - ادوار و اعصار مختلفي را تجربه کرده و منازل بسياري را پشت‏سر نهاده است. تطور عقل يعني خروج اضطراري او از يک منزل - بر اثر رسيدن به بن‏بست - و ورودش به منزلي ديگر ونوآوريهاي او يعني تلاش براي مستورکردن بحران دروني يک منزل. امروز عقل قرن بيستم پس از عبور از آخرين دوره تحول دوران‏وضع و جعل، در ميانه بحراني همه‏جانبه و فراگير گرفتار آمده است. نوانديشي و نوآوري مدام و لحظه به لحظه او نه حکايت ازشادابي و خرمي که نشان از ويراني و آشفتگي دارد. او بايد مدام پاسخگوي پرسشها، تقاضاها و توقعات فزاينده باشد و از اين رو همواره بايد امر جديدي ارائه کند و براي اين تجدد دائم، به کشفيات علمي و اطلاعات تجربي تازه نيازمند است و همين علم و اطلاع روزافزون - و محصولات آن - بر شتاب زمان افزوده است. و در نتيجه روز و ماه و سال امروز سرعت و شتابي بمراتب بيشتر و افزونتر از روزها و سالهاي قرون گذشته دارد. زمان در گرداب سرعتي‏تب‏آلوده‏وشتابي‏سرسام‏آور افتاده و بي‏مقصد و کور بر گرد خود مي‏چرخد و با سرعت تمام به پايان خود نزديک مي‏شود. پايان زمان يعني به نهايت رسيدن تمام راههاي مولود علم و ادراک بشري؛ و آخرالزمان يعني آخرالعقل. آنجا که عقل ادبار - پس از هزاران سال تلاش و جد و جهد براي معماري بناي استقلال انسان و انفکاک او از حق - به بن‏بست مي‏رسد، زمان فاني نيز بي‏وجه مي‏شود و ضرورت وجودي خود را از دست مي‏دهد. همپا و همراه عقل، زمان نيز خسته و فرسوده مي‏گردد. با اين عقل فرسوده و از نفس‏افتاده، و درون اين زمان ناتوان و هويت از کف داده، چهره خسران آدمي بيشتر و بيشتر هويدا مي‏شود. در چنين وضعيتي است که ماهيت فسادانگيز و فسق‏افروز ادبار به حق، عيان و حقيقت عقل و زمان برملا خواهد شد. تاريخ عقل ادبار، سراسر جهل مضاعف و مشدد در باب حقايق هستي بوده است. پافشاري او بر اين جهل زمخت، بر امتداد تاريخ و بر حجابهاي او افزوده است. اکنون اين عقل پس از طي دوره تجدد، در زائده‏اي پس از تجدد قرار گرفته، بناي ايمان به عقل متزلزل شده و پايه‏هاي عمارت و امارت عقلانيت در حال فروريختن است. غايت و نهايت عقلانيت که اعتراف به جهل و اقرار به ناداني يعني خروج از ظلمت جهل مرکب است، امروز در حال تحقق است. در اين نقطه پاياني که تمام استعدادهاي عقل فعليت‏يافته و همه بذرهاي نهفته در ذاتش شکفته شده و به برگ و بار نشسته و عقل نتوانسته آرمانشهر موعود را در زمين بيافريند، و بت عقل در دل آدميان شکسته، و آنان رفته‏رفته به وادي جهل بسيط قدم نهاده‏اند و دو راه در برابر آنان گشوده است. اين دوره نهايي، در حقيقت تبلور کل دوره‏هايي است که از آغاز تاريخ در برابر انسان وجود داشته و انسان امروز وارث آن شده است. اين دوره، دوره خاک و خداست؛ يکي از آنها آخرين مرتبه هبوط آدمي از خدا به خاک يعني سقوط و انحطاط نهايي او را متحقق مي‏کند و ديگري آخرين سرمنزل صعود انسان از خاک به خداست. اين دوره، دوره آخرالزمان است و هر يک از آنها آخرين خطوط سيماي دوگانه بشري را ترسيم مي‏کند و جملات پاياني، و سرنوشت دو کتاب را رقم مي‏زند. کتاب ادبار، غفلت، خسران، زمان، شيطان، جبر و اضطرار و صحيفه عشق، ايمان، تفکر، آزادي، عمل صالح و انتظار. اين دوره، دوره فراگيري است که تمام راههاي موجود، در ذيل يکي ازآن دو حل و هضم مي‏شود و مندرج است. اين دو راه عبارتند از: راه شرق و راه غرب. مرادم شرق و غرب جغرافيايي نيست. راه شرق و حکمت مشرقي و ايمان يعني راه اقبال و به شمس حقيقت، رويکرد به نور، توجه به حق، شستشوي خويش در کوثر عشق و ايمان، زدودن و ستردن غبار جهل و ملال با زلال وصال، و گشودن روزنه‏هاي دنياي انسان به ساحت غيب. و راه غرب و تعقل مغربي يعني راه افول و غروب خورشيد حقيقت، ادبار به نور، نيست‏انگاري و رويکرد به عدم، و گام‏زدن در راهي که به سوي اضطرار مطلق - که تجسد نهايي جبر خشن تاريخ است - منتهي مي‏شود. راه غرب راهي است که به پايان قرن بيستم رسيده و در تدارک ورودي پرهول و هراس به قرن بيست‏ويکم است. راه غرب را قرن بيستمي‏ها مي‏روند و آنها کساني هستند که يک رويداد موازي عظيم در تاريخ عقل را نديده انگاشته‏اند؛ يعني ظهور پيامبر اسلام را. اگر اين نظريه را بپذيريم که حضور پيامبران در طول تاريخ، پديده‏اي است مقارن و موازي با تحولات عقل - تا به عنوان حجتهاي ظاهري، مردم هر عصر را دسگيري و بر مکر شيطان آگاه کنند - در آن صورت نديده گرفتن آخرين پيامبر، مولود غفلت و ناآگاهي از سازوکار حرکت عقل در تاريخ و بي‏توجهي به آخرين تحولات اساسي عقل، و مؤدي به توغل در عقل‏زدگي و استمرار بخشيدن به راهي است که ادبار به حق را در پايان قرن بيستم تحويل قرن بيست و يکم مي‏دهد. فرهنگ و اخلاق مسلط قرن بيستمي، فرهنگ گسست تام و تمام از حق، و در واقع فرهنگ بي‏فرهنگي است؛ فرهنگ و اخلاقي است که يک حقيقت ره‏آموز و سرنوشت‏ساز را در تاريخ، مسکوت نهاده و بدين ترتيب هويت تاريخي خود را گم کرده است و از اين رو براي جبران اين‏خسارت‏عظيم،به‏سلطه‏جويي و اقتدارطلبي گراييده و با نيروهاي اهريمني معامله کرده است؛ يعني نفيس‏ترين و ضروري‏ترين لوازم حيات و گرانبهاترين اموري که براي ادامه حيات انساني خود به آنها نياز مبرم داشته، فروخته و با بهاي ناچيز و ثمن‏بخسي که از اين راه به کف آورده، به ابتياع علم و اطلاعات و ابزار و ادواتي پرداخته است که بتواند اقتدار او را تامين، و شکنندگي و آسيب‏پذيري‏اش را در برابر صدها خطر و بليه‏اي که در کمين اوست، ترميم کند، غافل از اينکه در اين داد و ستد از يک سو فقط ابزار و وسايل حيات را به کف آورده و اصل حيات انساني خود را از دست داده و از سوي ديگر دل به قدرت و سلطه‏اي خوش کرده که چون حقيقي نيست، يعني از آبشخور قدرت لايزال حق سيراب نشده بل مولود سراب قدرت اهريمني است و آدمي پيش از پرکردن ظرف وجودي خود از حق، آن را تملک کرده، تبديل به کابوسي مخوف گرديده و آدمي را محکوم قدرت دست‏پرورده خود ساخته است. راه غرب، راه جبر تاريخ و اضطرار و درماندگي ذاتي عقل ادبار است. در اين راه چون آدمي محکوم قدرت اهريمني است که هيچ اراده و اختياري از خود ندارد. در اينجا انسان بسته زنجير زمان است و براي کسي که در غل حرکت تاريخ گرفتار افتاده، آينده نيز همانند گذشته بسته و ضروري است. براي کسي که در راه اعراض از حق گام مي‏زند، هيچ افقي جز هيچستان لم‏يزرع انحطاط و فسق وجود ندارد. براي راهيان راه غرب، عالم با همه وسعت مسدود است و زمين با تمام گستردگي، تنگ و تاريک و مظلم. در چنين وضعيتي عقل تنزل مي‏کند و نشانه‏هاي اين تنزل را مي‏توان در رويکرد عقل به واقعيتهاي حقير و پست مشاهده کرد. عقلي که در اوج آسمانها پرواز مي‏کرد و ترانه مابعدالطبيعه مي‏سرود و در زمين و زمان پر مي‏کشيد و کل حوزه ادراک را زير بال و پر داشت، چنان به حضيض ذلت و حقارت فرود آمده که سر از بستر خواب،مطالعه وکندوکاودرابتدايي‏ترين غرايز انسان در آورده است. آيينه اين حقارت و آشفتگي، زبان است. سراسيمگي، سرگشتگي و بي‏هويتي عقل و زمان را در آيينه زبان به عيان مي‏توان مشاهده کرد. زبان بي‏هويت، تلاش مي‏کند که زيان برملاشده آدمي را همچنان پنهان دارد. زيبايي، رعنايي، هنر، تقويت صوت، امواج، صنعت، علوم، پرگويي، اسراف در مصرف الفاظ و هر چيز ديگر، به خدمت زبان درآمده تا او بتواند خسران وقوع انسان در شتاب مهارگسيخته زمان را مستور کند؛ اما زبان نيز همانند زمان و عقل، پير و شکسته و فرتوت شده و قادر نيست ماهيت‏خسران را در پوششهاي رنگارنگ خوشبختي پنهان کند و بر زخم اضطراب و التهاب انسان، مرهمي نهد. ديگر هيچ قدرت بشري نمي‏تواند در برابر سيل سدشکسته انحطاط مقاومت کند. آلودگي و فساد با شتابي روزافزون سراسر کره زمين را تهديد مي‏کند و در خشکي و دريا پيش مي‏رود و محيط زيست جسماني و روحاني بشر را به زير سلطه خود مي‏کشد و هيچ نقطه‏اي در امان نيست. زمان و مکان آلوده گناه و فسق آدميزاده شده، همه چيز محکوم آن گرديده و غايت‏سياه تاريخ نزديک به تحقق است. کساني که ديدگاه شيعي در باب غايت تاريخ را بدبيني مي‏دانند از يک طرف چشمانشان را بسته‏اند و آنچه را اتفاق افتاده است نمي‏بينند و از طرف ديگر، از پيش قضاوت کرده‏اند و مي‏خواهند که ما خوشبينانه به پايان تاريخ بنگريم. وقتي از اقتدار انفعالي و فراگير انسان بر خاک سخن مي‏رود، در حقيقت، نغمه شوم حکومت و سيطره خاک بر انسان سروده شده است. آنچه شيعه مي‏گويد نه بدبيني است، نه خوشبيني و نه واقع‏بيني؛ چرا که اين گونه نگريستنها همه در حيطه انفعال و خضوع در برابر خاک معني دارد. قول شيعه بر اساس حق‏بيني است؛ يعني اگر نبود تشعشع حکمت ايماني و اگر نبود نظرکردن در پرتو انوار الهي - که به ما جهاني ديگر را نشان مي‏دهد و با ما سخن از عوالم غيب مي‏گويد که رهرو غرب از آن بيگانه است و ما را دعوت به ماندن در دخمه دنياي مشهود مي‏کند - هر کس تمايل داشت که مسحور و مجذوب دستاوردهاي پرجذبه بشر شود، به سمت تمتع، التذاذ، کامجويي و خوشبختي رود، فارغ از هر دغدغه فکري به ستايش و تعظيم‏محصولات علمي برخيزد و تفکر و ايمان را در معبد شرايع علمي و سياسي رنگارنگ قرباني کند. ساده‏ترين و هموارترين راه، راه غرب است. همه چيز مهياست، و همه دواعي و سوائق، ما را بدانسو مي‏خواند و سوق مي‏دهد. گام‏زدن در اين راه، رفتن در جهت جريان آب است، هيچ نگراني و انديشه‏اي نمي‏طلبد، آوازه و شهرتش جهانگير، و انقياد و تسليم در برابر او باب روز است و مطلوب و مورد پسند اکثر مردم. راه غرب راه توغل در تکثير و فرورفتن مدام در کثرات است. پشت‏کردن به نور و دورشدن از آن، اقتدا به کثرت سايه‏هاست و مؤدي به اصالت دادن به کثرات اشباح و اظلال، و اعراض از وحدت را در پي دارد. کسي که در اين راه قدم برمي‏دارد، از آنجا که چشمي کثرت‏بين دارد، حل تمام مسائل و مشکلات را تنها در ميانه کثرات مي‏جويد و در واقع تمام کوشش او مصروف تکثير و تقطيع عالم و تکه‏تکه کردن حقيقت است. قرن بيستمي‏ها در هياهوي کثرت فرو رفته و قادر نيستند کثرت را با وحدت جمع کنند و در زير لايه‏هاي کثرات جاري، بستر واحد اين جريان را ببينند، تا آنجا که تبديل به انسانهاي يک‏چشمي شده‏اند و چشم ديگر خود را از کف داده‏اند؛ چشم راست را. از نشانه‏هاي آخرالزمان ظهور دجال است؛ دجالي که چشم راستش ممسوح است و از ميان رفته و چشم چپ او بر پيشاني‏اش جاي دارد. راه شرق اما راه قرن پانزدهم است. تقويم راستين مشرقيان که سطر سطر صحيفه حيات، فرهنگ، تفکر، اخلاق، عشق و ايمان راهيان مشرق با آن رقم خورده، تقويم هجري قمري است. اين تقويم، تقويم کساني است که آگاهانه در شب تاريک و مظلم، و يلداي بلند حيات بشري مي‏زيند و در غياب خورشيد حق، دل با اشراق و بازتاب آن، خوش مي‏دارند؛ با قمر. اين راه، راهي است ناهموار و پرسنگلاخ که رهرو در هيچ قدمش از سنگ‏اندازي شياطين در امان نيست و پيمودنش بي‏عنايت‏حق، مقدور، نه. همتي مردانه مي‏طلبد، سينه‏اي به پهناي آسمان، قلبي گشوده به آفاق هستي، شوقي پرکشيده تاستيغ غيب، عزمي استوار، و عشق و صبوري و ايماني که بتوان هر بلايي را در اين راه تحمل کرد. قرن پانزدهمي‏ها مستضعفان زمين‏اند و وارثان لمعات آفتاب حق. آنان - گرچه در نظر قرن بيستمي‏ها بي‏فرهنگ، بي‏تاريخ، بي‏هويت، و اهل واپس‏ماندگي‏اند اما - در حقيقت پيشروان راه نجات انسان‏اند و اگر قدر و قيمت‏خود را بدانند، مرعوب يا مفتون شکوه و رعنايي مغربيان نشوند، والاييهاي خويش را بيابند و به خويشتن بازگردند، براي امروز سرگشته و فرداي سردرگم راهيان راه غرب، بايد فرهنگ، ادب، اخلاق، تفکر، عشق و ايمان به ارمغان ببرند. راه شرق، راه انتظار است؛ رهرو اين راه همواره منتظر است و چشم به راه خورشيد. مي‏داند که در غياب خورشيد زندگي مي‏کند؛ و در عين حال مي‏داند که حتي در اين شب ظلماني اگر خورشيد نمي‏بود او نمي‏توانست تنفس کند. خورشيد غايب است نه معدوم؛ و اين را کسي در مي‏يابد که شبها سر به آسمان بردارد و بازتاب آن را نظاره کند. انتظار يعني آگاهي از جايگاه وجودي انسان - ميان خاک و خدا - و عمل متناسب با آن در عصر غيبت. انتظار، نماز وجودي عصر غيبت است. انتظار، تجلي ايمان و تقواست. انتظار يعني انفتاح و انسداد؛ انفتاح در برابر غيب که نتيجه‏اش تذکر، تفکر و ياد آفتاب است؛ و انسداد در برابر تمام امور و عواملي که مي‏کوشند تا ما همواره شب‏زدگان شبستان تاريخ بمانيم، تاريکي و ظلمت‏حاکم بر غياب خورشيد را باور کنيم و ماه و ستاره را نديده انگاريم. انتظار يعني پرکردن جام نگاه از خم عشق و اشتياق، و قبول و انفعال در برابر حق، و فاعليت و حاکميت‏بر هر آنجه دون مرتبه انسان است. انتظار اوج عصيان و سرکشي عقل اقبال در مقابل دنياي محدود متناهي و حقير علم و ادراک بشري، و مقتضيات زمان و زمانه است. انتظار، دل‏سپردن به امام زمان و دل بريدن از ماموم زمان است. راه شرق، راه آزادي تاريخ است. آزادي انسان تنها با پشتوانه ايمان به غيب تحقق مي‏يابد و آنجا که متکاي ايمان به غيب نباشد و آدمي فقط در گستره علم و اطلاع خود زندگي کند، هر گونه سخن از آزادي فريب و سرابي بيش نيست. از اين رو حريت و آزادي حقيقي انسان تنها در راه شرق مي‏تواند متحقق شود و در آن راه است که او از هر قيد و بندي رها مي‏گردد الا عبوديت‏حق. به تبع آزادي انسان در راه شرق و در انتظار حقيقت، تاريخ نيز از غل و زنجير جبر و اضطرار آزاد مي‏شود. در اين ساحت است که گذشته نيز همانند آينده مفتوح و باز است. ايمان به غيب و انتظار عصر غيبت همچون نفخ صوري در گذشته مرده و بيجان مي‏دمد. گذشته جان مي‏گيرد، زنده مي‏شود، معني مي‏يابد، از گور نمناک و تاريک جبر عقل ادبار و زمان فاني و گذرا برمي‏خيزد، با ابديت و لازمان پيوند مي‏خورد و رجعت مي‏کند و باز مي‏گردد. در حوزه عقل اقبال، گذشته‏اي مطلقا بسته و مسدود وجود ندارد. در دامنه‏هاي عقل اقبال، حتي گذشته‏هاي دور را مي‏توان آبياري کرد تا جوانه زند، رشد کند و به برگ و بار نشيند. همين جا بحث‏سنت و تجدد قابل طرح است. در برخي از اذهان ممکن است چنين نشسته باشد که سنت‏يعني هر آنچه مشمول مرور زمان قرار گرفته است. چيزي که در چرخه زمان و بر اثر تحول دوران پديد مي‏آيد، نبايد بر آن نام سنت نهاد هرچند قرنها از تولدش بگذرد. سنت چيزي است که از جريان تجدد و تصرف بيرون است. آنچه در زمان پديد آمده و متعلق علم و ادراک بشري بوده به مرور زمان، پير، کهنسال و فرتوت مي‏شود و هيچگاه قابل بازگشت نيست و نمي‏توان آن را تکرار کرد. وقتي سخن از بازگشت‏به سنت‏به ميان مي‏آيد هرگز نبايد به معناي بازگشت‏به برهه‏اي از زمان گذشته و مقتضيات آن باشد. بازگشت‏به سنت‏يعني بازگشت‏به آن چيزي که با ابديت انسان، و حيث نامتناهي‏اش - که متجلي در پيام پيام‏آوران است - مرتبط و پيوسته است تا بتوان او را از قيد و سلسله امور دايم التجدد و متصرم نجات بخشد؛ و تا بتوان او را به بدايت‏ها هدايت کرد و بدين معني، سنت تحول و تبدل ندارد. اگر قرار باشد کسي به سنت‏هاي زماني بازگردد، در اين صورت همه سنتهاي گذشته در «گذشته بودن‏» مساوي‏اند و ترجيح يکي از آنها، ترجيح بلامرجح است. وقتي صحبت از قرن پانزدهم به ميان مي‏آيد، يعني قرني که هرکس در آن زندگي مي‏کند و نفس مي‏کشد وابسته به سنتي است‏برخاسته از يک مبدا ابدي و لايتغير. خود اين مبدا گرچه به لحاظ ظاهري و به موازات رشد، شکوفايي و تحولات عقلاني بشر، ادامه و استمرار يک سنت‏بي‏بديل است که از آغاز هبوط آدم شروع شده، لذا خود اين مبدا نيز داراي مبادي است، اما در باطن، مبدا اين سنت - يعني سنت قرن پانزدهمي - مبداالمبادي است؛ يعني وقتي گل آدم را مي‏سرشتند، آب اين گل را از آن سرچشمه برداشتند. پيامبري پيامبر خاتم پيش از آدميت آدم بود. بنابراين سنت قرن پانزدهم سنت وجودي انسان، يعني استمرار سنتي است که همه پيامبران، صالحان، متفکران، حکيمان و شاعران آزاده در طول تاريخ به آن سنت تعلق دارند. اينان در حقيقت ابيات قصيده بلند عشق، ايمان و آزادي‏اند که هميشه از ناحيه مقتدران و خودکامگان تاريخ ادبار مورد ستم و جفا بوده‏اند. با تمام تحولات و تطورات و دگرگونيهايي که در طول تاريخ عقل ادبار به وقوع پيوسته و با آنکه چهره‏هاي ادبار، داراي اشکال و اطوار متعدد، متنوع و بي‏شمار بوده‏اند، سيماي برجستگان اهل ايمان و مناديان اقبال به حق همواره يکسان و لايتغير بوده و يک سخن بيش نداشته‏اند. اينان همواره غريب، تنها، آواره و مظلوم بوده‏اند. معشوق و محبوب اهل ايمان، و مقصد و مراد از همه منظومه‏هاي عاشقانه و تمام تغزلات و مغازلات هم اينانند. اينان غرباي تاريخ‏اند و مجنون براي غربت آنها گريه مي‏کند. اين خط غربت تاريخي از آغاز هبوط آدم تا امروز، يعني تا قرن پانزدهم ادامه دارد؛ و تا زمان و زمانيات، و عقلانيت و تاريخيت‏بر سرنوشت‏بشر حکومت مي‏کند، غرباي تاريخ در غيبت‏اند. اوج غربت‏حقيقت، امام زمان است که نه تنها در ميان مامومان زمان و منکران، بل در ميانه معتقدان به او نيز غريب است. امروز حقيقت در نهايت غربت و تنها به سر مي‏برد. آنگاه که امام زمان، يعني کسي که نه تابع و خادم زمان بل متبوع و مخدوم زمان است، ظهور کند، زمام زمان را در دست مي‏گيرد و اين بي‏پناه مهارگسيخته ملتهب را از شتاب و جنون نجات مي‏دهد، تا آرام و قرار يابد. وقتي زمان بيقرار، قرار يافت و دست در دستان امام خويش نهاد، تمام غرباي تاريخ - همه پيامبران، امامان، صالحان و ابرار - رجعت‏خواهند کرد و معناي نهفته و مستور تاريخ آشکار و عيان خواهد شد. اينک آنکه خود را از قبله عشاق مي‏داند و دريافته است که از اين جمع، مهجور و دور مانده، بايد به بوي قبله اين قبيله بنالد و به سوي آن نماز گزارد. چو از قبيله عشاق مانده‏اي مهجور دلا تو مرغ فغاني، به بوي قبله بنال والحمد لله اولا و آخرا والسلام علي خليفة الله في ارضه حجة بن الحسن العسکري عليهما السلام.
لینک ثابت
جهانی شدن
یک شنبه 29 آبان 1390برچسب:, | شهاب الدین میهن پرست
جهاني شدن دکتر سليمان ايران زاده، جهاني شدن و تحولات استراتژيک در مديريّت و سازمان، ص 19. جهاني شدن، يعني ره سپردن تمامي جوامع به سوي جهاني وحدت يافته که در آن، همه چيز در سطح جهاني مطرح و نگريسته مي شود. در حقيقت، جهاني شدن، به معناي آزادي مطلقِ کسب و کار، برداشته شدن تمامي موانع از سر راه، جريان يافتن سهل و ساده ي سرمايه و نفوذ آن در تمامي عرصه ها، حرکت روان اطّلاعات و امور ماليّه و خدمات، تداخل فرهنگ ها آن هم به سوي يک سان شدگي و يکدستي است. البته، تمامي اين امور، در مقياسي جهاني رخ مي دهد و هدف نيز دست يابي به بازار واحد جهاني، فارغ از موانع امور توليد و سرمايه گذاري و خدمات و اشتغال خواهد بود. برخي، پا را فراتر گذاشته اند، از حکومت واحد جهاني و پول واحد در سراسر جهان ياد مي کنند. [1] . به نظر گروهي ديگر، جهاني شدن، در حقيقت، فراتر از پديده ي کلاسيک «دولت - ملّت» است. به اين معنا که با توجّه به رخدادهاي عظيم ارتباطي ورود بازيگران جديد به عرصه ي بين المللي، نفش «دولت - ملّت» تا حدود زيادي کم رنگ شده است. در اين معناي از جهاني شدن، دولت ها، ديگر تصميم گيرندگان اصلي در رويدادها نيستند و قدرت، در سياست جهاني، از دولت هاي محصور در مرزها به دولت هايي منتقل مي شود که قادر به تکاپو در جهان اند. گروهي نيز جهاني شدن را به عنوان گسترش روند رو به توسعه ي تجارت جهاني دانسته اند که اکنون بازيگراني از جنوب نيز به آن پيوسته اند. کاربرد اصطلاح «جهاني شدن» به دو کتابي بر مي گردد که در سال هزار و نهصد و هفتاد ميلادي انتشار يافت. کتاب نخست «جنگ و صلح در دهکده ي جهاني» تأليف مارشال مک لوهان و کتاب دوم، نوشته بر ژينسکي، مسئول سابق شوراي امنيت ملّي آمريکا در دوران رياست جمهوري ريگان بود. مباحث کتاب نخست، بر نقش پيشرفت وسائل ارتباطي در تبديل دنيا به دهکده ي واحد جهاني متمرکز بود. در حالي که بحث اصلي کتاب دوم، درباره ي نقشي بود که آمريکا مي بايست براي رهبري جهان و ارائه ي نمونه ي جامعه ي مدرنسيم به عهده مي گرفت. [2] . در عمل، بيش تر توافق هاي سياسي و اقتصادي که پس از دو جنگ جهاني خسارت بار، بين مجموع کشورهاي جهان انجام گرفته و به نوعي، زمينه ساز همزيستي و همکاري بين المللي شده است، طلايه دار تحوّلي بوده که «جهاني شدن» ناميده مي شود. اين پديده، روندي از دگرگوني را به نمايش مي گذارد که از مرزهاي سياست و اقتصاد فراتر مي رود و دانش، فرهنگ و شيوه ي زندگي را نيز در بر مي گيرد. از اين جهت، جهاني شدن، چند بُعدي است و قابل تسرّي به مشکل هاي گوناگونِ عمل اجتماعي، اقتصادي، سياسي، حقوقي، فرهنگي، نظامي، فن آوري، محيط زيست،... است. بعضي از صاحب نظران، ويژگي هاي پنج گانه ي زير را براي جهاني شدن مطرح کرده اند: 1- گسترش کمپاني هاي چند مليّتي؛ اهميّت شرکت ها در نظام جهاني، بيش از اهميّت دولت ها است. به عبارت ديگر، دولت هاي ملي، جاي خود را به کمپاني هاي بزرگ چند ملّيّتي داده اند و کشورهاي مختلف جهان با کمپاني هاي بزرگ خود مشخّص مي شوند. 2- پيوستگي بازارهاي مالي و بورس جهاني؛ اين پيوستگي، آن قدر سريع است که در سالهاي اخير، روزانه، ميلياردها دلار در بازارهاي جهاني رد و بدل مي شود. 3- گسترش ارتباطات ماهواره اي و شبکه اي و به دنبال آن گسترش داد و ستدهاي فرهنگي در سطح جهان؛ گروهي، جهاني شدن را از کانال ارتباطات و داد و ستدهاي فرهنگي مي نگرند. 4- گسترش شبکه حمل و نقل بين المللي و کاهش شديد هزينه هاي مربوط؛ اين امر، فرايند جهاني شدن را تسهيل کرده است و موجب شده است که دنيا به رسميت ادغام و وحدت حرکت کند. 5- تقسيم کار گسترده، بر اساس مباحث اقتصاددانان و جامعه شناسان، اقتصاد، وقتي شکوفا و بزرگ و پيچيده مي شود که تقسيم کار اجتماعي، در آن گسترده تر مي شود، و به همين نسبت، دنيا هم وارد تقسيم کار گسترده اي شده است. [3] . هر چند که جهاني شدن، پديده اي صرفاً اقتصادي نيست، لکن اقتصاد، با اهمّيّت ترين بُعدِ آن است؛ زيرا، در نظام سرمايه داري که سوداي رهبري جهان کنوني را در سر دارد، سياست و فرهنگ - که دو محور اصلي ديگر جهاني شدن است - تا حد زيادي تحت تأثير سياست گذاري اقتصادي قرار دارد. لذا سازمانهاي بين المللي، عمدتاً، در محور اقتصاد تنظيم شده اند. سازمانهاي اقتصادي بين المللي و اتحّاديّه هاي اقتصادي منطقه اي، نظير «آ.سه.آن»، «نفتا»، «اِکُو»، ادغام بازارهاي مالي، اتّحاد پولي کشورهاي اروپايي، ادغام بانک هاي بزرگ جهان، تأسيس سازمان تجارت جهاني، آزادسازي تبادل کالا و نقل و انتقال سرمايه بين کشورها، ادغام شرکت هاي توليدي بزرگ، از اين قبيل اند. >تعاريفي از جهاني شدن >تاريخچه جهاني شدن >موافقان و مخالفان جهاني شدن >دليل موافقان >مخالفان >جهاني سازي * * *تعاريفي از جهاني شدن به نظر مي رسد با همه ي تعاريفي که از جهاني شدن ارائه شده، تاکنون، تعريف روشن و جامعي از آن ارائه نشده است؛ زيرا، اوّلاً، اين پديده هنوز به حدّ تکامل نهايي خود نرسيده و هنوز دست خوش تحوّل است و هر روز، وجه تازه اي از ابعاد گوناگون آن مشخّص و نمايان مي شود. ثانياً، هر کسي در مقام تعريف، بُعدي از ابعاد آن را بازگو مي کند. اغلب، به بَعدِ اقتصادي آن توجّه کرده اند. به هر حال به برخي از تعاريف اشاره مي کنيم: 1- جهاني شدن، فرايندي است اجتماعي که در آن، قيد و بندهاي جغرافيايي که بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افکنده است، از بين مي رود و مردم به طور فزاينده، از کاهش اين قيد و بندها آگاه مي شوند. [1] . 2- «کاستل» با اشاره به عصر اطّلاعات، جهاني شدن را ظهور نوعي جامعه ي شبکه اي مي داند که در ادامه ي حرکت سرمايه داري، پهنه ي اقتصاد و جامعه و فرهنگ را در بر مي گيرد. 3- «جان تام لينسُون» جهاني شدن را فرايند توسعه ي سريع پيوندهاي پيچيده ميان جوامع و فرهنگ ها و نهادها و افراد در سراسر جهان معرّفي مي کند. 4- «هاروي» اين فرايند را در بردارنده ي دو مفهوم فشردگي زمان و مکان و کاهش فاصله ها تلقّي مي کند. در واقع، طبق اين نظر، فشردگي زمان و مکان، مهم ترين ويژگي جهاني شدن است؛ يعني، فاصله کم مي شود و يا از بين مي رود، و زمان لازم براي پيمودن فاصله ها کاهش مي يابد و جهان بيش از پيش کوچک تر به نظر مي رسد و انسان ها و جوامع، به طريقي به هم نزديک تر مي شوند. پس چهاني شدن، فرايندي است که روابط اجتماعي را بسط مي دهد و در سه حوزه ي اقتصاد و فرهنگ و سياست، صادق است و بستر جريان اين روابط را از متن محلي به متن جهاني تغيير مي دهد. [2] . * * * تاريخچه جهاني شدن ريشه هاي تاريخي جهاني شدن را مي توان به عمق تاريخ بشر و به زمان هاي قديم مربوط دانست. طبق نظر جامعه شناسان و باستان شناسان، زندگي بشر، از زندگي هاي محدود خانوادگي و انفرادي در جنگل ها و غارها و پناهگاه ها شروع شده و به تدريج، به جمعيّت هاي عشره اي و قبيله اي و اجتماعات محدود در کنار چشمه ها و رودخانه ها تبديل شده، بعداً، همين ها، روستاها و واحدهاي کوچک شده اند، و سپس شهرها تشکيل شده، و از شهرها، به تدريج، به کشورها و دولت ها پديد آمده اند. بنابراين، در مجموع، زندگي بشر، به سوي جهاني شدن در حرکت است؛ يعني، هر چه که به پيش مي رويم، تفرقه ها کم و تجمّع ها زياد مي شود و هر چه که به عقب برگرديم، به تفرقه هاي بيش تر مي رسيم. لذا مي گويند، جهاني شدن، يک امر طبيعي است. البته، اين حرکت، در قرون اخير، سرعت بيش تر به خود گرفته است و ديگر به صورت گذشته، کند حرکت نمي کند؛ زيرا، با در اختيار گرفتن ابزاري مثل بُخار و اختراع ماشين و وسائل ارتباط جمعي و دريايي و زميني و هوايي و توسعه ي راه ها، به تدريج، کشورها، تبديل به منطقه ها و حکومت هاي منطقه اي مي شوند، و چون اين جهاني شدن، در ابعاد مختلفِ اقتصادي و فرهنگي و سياسي، شکل مي گيرد، قهراً، بلوک ها درست مي شود و معلوم است وقتي ارتباطات بشر با ماهواره و اينترنت انجام گيرد، حرکت به سوي جهاني شدن، با سرعت و شتاب بيش تري انجام خواهد گرفت. آناني که به اين نحو، به سابقه ي تاريخي جهاني شدن معتقدند، مي گويند، جهاني شدن، فرايندي است که از ابتداي تاريخ بشر وجود داشته و از همان زمان تأثيرات آن رو به فزوني بوده است، امّا اخيراً، يک شتاب ناگهاني در آن پديدار شده است. [1] . در مقابل اين نظريه، بعضي ها، مي گويند: جهاني شدن، بانوگرايي و توسعه ي سرمايه داري همزمان بوده است، امّا اخيراً، در آن، شتاب ناگهاني به وجود آمده است. بعضي را نيز عقيده بر اين است که جهاني شدن، فرايند متأخّر است که با ساير فرايندهاي اجتماعي، نظير فرا صنعتي شدن، فرانوگرايي يا شالوده شکني سرمايه داري همراه است. [2] . به نظر مي رسد که حق، با نظر اوّل است. گرچه جهش و شتاب آن، همزمان با سرمايه داري و پيداش وسائل ارتباط جمعي است. جهاني شدن، به طور نامنظم، از طريق توسعه ي امپراطوري هاي مختلف قديمي و غارت و تاراج و تجارت دريايي و نيز گسترش آرمان هاي مذهبي، تحوّل يافته است. جهاني شدن به شيوه اي که امروز شاهد آن هستيم، از قرن پانزده و شانزده، يعني آغاز عصر جديد، شروع شد. در اروپاي قرون وسطي، حرکت جهاني شدن، بسيار کند بوده است و پس از انقلاب صنعتي است که اين موضوع، شدّت پيدا کرده است. * * * موافقان و مخالفان جهاني شدن درباره ي جهاني شدن، دو نظر مخالف وجود دارد. عدّه اي بر موافقت و پذيرش بي چون و چراي آن تأکيد دارند و عده اي هم بر رد آن، و هر کدام نيز براي خود به دلايلي تمسّک کرده اند: * * * دليل موافقان موافقان جهاني شدن، به پذيرش آن، بدون هيچ دغدغه و نگراني، دعوت مي کنند و مي گويند، جهاني شدن، به کشورهاي فقير کمک مي کند و فرصت هاي تازه اي براي آنان فراهم مي کند آنان مي گويند، با توجّه به ارتباطي که بين اقتصاد و فن آوري وجود دارد، راهي جز پذيرش جهاني شدن به عنوان ويژگي عصري که در آن زندگي مي کنيم، وجود ندارد. اينان، براي صحّت مدّعاي خود، دليل هايي دارند که به آن ها اشاره مي شود: 1- از آغاز دهه ي هشتاد ميلادي، تعداد قابل توّجهي از کشورها، به آن ملحق شده و يا به طور مستقيم از طريق اقتصاد بازار آزاد، از آثار آن بهره مند شده اند. براي مثال، گسترده ي جهاني نظام سرمايه داري، از بيست درصد سکنه ي دنيا در دهه هفتاد ميلادي به ميزان نود درصد در دهه ي نود ميلادي رسيده است و اين اتفّاق، حاکي از جذب بيش تر مردم در اقتصاد سرمايه داري جهاني است. 2- در شرايط کنوني، ميزان تجارت جهاني، بيش تر از دهه هاي قبل است. کاهش قابل توجّه در قيمت مسافرت هاي هوايي و دريايي به گسترش بيش از پيش مرزهاي تجارت جهاني منجر شده است. در اين چهارچوب. نه تنها ميزان تجارت جهاني، افزايش بي سابقه يافته است، بلکه شکل آن نيز دچار دگرديسي کامل شده است. 3- بازارهاي مالي جهاني، رشد کرده است، اين رشد. از دهه ي هفتاد ميلادي، با سودآوري قابل توجّه بازارهاي مالي ساحلي و گردش وسيع جريان پولي خارج از حوزه ي اقتدار ملي، همراه شده است. 4- تحرّک جهاني به تحرّک جمعيّت کمک کرده است. پناهندگان بي شماري به عنوان نيروي کار مهاجر قابل توجّه، در جهان پراکنده شده اند. 5- هر چند شرکت هاي چند مليتي تا دهه ي هفتاد ميلاد، شکلي مطلق و متصلّب داشتند، امّا در حال حاضر، شيوه و شکل جديدي از مؤ سّسه هاي جهاني پيدا شده اند که با بسط تجارت در سرتاسر دنيا، تحقيقات وسيعي در زمينه ي توسعه ي توليد در مناطق مختلف را با پذيرش سهامداران از سرتاسر جهان ممکن کرده اند. 6- جهاني شدن، فرايندي از يک توسعه ي اجتماعي است که به تشديد خود آگاهي جهاني منجر مي شود. 7- روند رو به رشد همبستگي اقتصادي، در آينده، منجر به وابستگي هاي اجتماعي خواهد شد. 8 - با توجّه به رشد پيچيده و روز به روز ارتباطات، خود آگاهي جهاني، شدّت پيدا مي کند بنابراين، نبايستي رشد شبکه هاي ارتباطي جهان گستر، مثل کابل هاي تلويزيوني و شبکه هاي آماري را انکار کرد و اهمّيّت آن را ناديده گرفت. [1] . 9- باز شدن اقتصادها و فرهنگ هاي ملّي در ابعاد داخلي و خارجي، رشد منطقه گرايي در پي تهديد بازار ملي کشورها، ايجاد محيطي کاملاً رقابتي، تحريک احساسات ملّي و محلّي، رونق پيدا کردن برخي شهرها و واحدها منطقه اي به عنوان مراکز اقتصادي جهان، افزايش بهره وري، بهبود شرايط زندگي براي عموم مردم، به طور کلي، و براي عده اي بيش از ديگران، انتقال فن آوري به کشورهاي در حال توسعه و... از ديگر دليل هاي اينان است. * * * مخالفان دليل مخالفان، در مورد فوائد و منابع بر شمرده شده درباره ي جهاني شدن. ترديد دارند و معتقدند، اين پديده، بر ايده ئولوژي و مفاهيم ليبراليزم استوار است و هدف اش، تحميل الگوي آمريکايي و سلطه ي آمريکا بر جهان است و تنها منافع ايالات متحده و همراهان او و کشورهاي پيشرفته را تأمين مي کند. در اين شکل از جهاني شدن، تنها، بيست درصد جمعيّت بهره مند، و هشتاد درصد بقيّه، در حاشيه هستند و اين امر با مفهوم نظام جهاني متوازن، سازگار نيست، بلکه معناي سيطره و تحکم و سلطه گري از آن استفاده مي شود. جهاني شدن فرهنگي، يعني سيطره ي فرهنگ غربي بر ديگر فرهنگ ها، و اين، يعني اوج سيطره ي استعماري. به هر حال، در جمع بندي نهايي، آثار منفي جهاني شدن را مي توان در موارد زير خلاصه کرد: 1- بحران دولت ملّي که منظور از آن، مسلّط نبودن دولت بر منابع درآمد خود و دست برداشتن دولت از نقش هاي اقتصادي و اجتماعي خويش است. در نتيجه، جهاني شدن اقتصاد حاصل مي شود و شرکت هاي چند مليّتي، به نيابت از دولت ملّي، به آن نقش ها مي پردازند. 2- بحران هاي مالي که کشورهاي گوناگون جهان، به خاطر وحدت بازار مالي و معاملات جهاني بورس دچار آن مي شوند، از ديگر آثار منفي است. اوّلين آن ها بحران مالي مکزيک در سال هزار و نهصد و نود و چهار ميلادي و آخرين مورد آن، بحران مالي در کشورهاي جنوب شرق آسيا بود. اين بحران ها، تا اين تاريخ ادامه دارد. 3- پيامدهاي اجتماعي ناشي از اصلاحات ساختار اقتصادي مورد نظر مؤ سسات بين المللي، از جمله صندوق بين المللي پول و بانک جهاني مانند گسترش بيکاري، گسترش فقر، پائين آمدن دستمزدها. 4- تسلّط فرهنگ غربي بر ديگر فرهنگ ها به شکل تلاش براي مسخ کردن هويّت فرهنگي ملّت هاي ديگر و مطرح کردن فرهنگ غربي (با جنبه هاي مثبت و منفي آن) به عنوان جايگزين. 5- موافقت نامه هايي که کشورهاي پيشرفته مطرح کرده اند که مهم ترين آن ها، موافقت نامه ي آزادي سرمايه گذاري است. اين موافقت نامه، به سرمايه گذاري خارجي در نقاط مختلف جهان آزادي مي بخشد، و معناي آن، تسلّط کشورهاي پيشرفته بر ثروت هاي کشورهاي در حال رشد است؛ چون، اين کشورها، از لحاظ اقتصادي و مالي و فن آوري، هموزن و همپايه نيستند. [1] . 6- جهاني شدن، سبب کاهش اهمّيّت کالاهاي اوّليّه (مواد اوّليّه) مي شود. 7- جهاني شدن، به افزايش فاصله و نابرابر ميان ملّت ها و مناطق گرايش دارد. از اين رو به عنوان يک ساختار در دست قدرت مندان اقتصادي، آنان را قدرت مندتر و فقرا را فقيرتر مي کند. 8- جهاني شدن، سبب به مخاطره افتادن محيط زيست مي شود. * * * جهاني سازي جهاني سازي يا به تعبير ديگر جهاني کردن اقتصاد و فرهنگ و سياست، غير از جهاني شدن به صورت طبيعي است؛ زيرا، جهاني شدن تا آن جا که مربوط به پيشرفت هاي فنّي و علمي و اجتماعي، و متناسب با وضعيّت تاريخي و اجتماعي بشر امروز است، امري قابل فهم و طبيعي است، امّا آن چه امروزه از جهاني شدن اراده مي شود، تنها اين امر طبيعي نيست، بلکه وراي اين اصطلاح و فرايند و حرکت، يک اراده وجود دارد و آن، اين است که نوعي روش و منش و سياست و منافع، به عنوان روش و منش و منافع جهاني بر بشريّت تحميل مي شود. البته، اين، امري خطرناک است؛ زيرا، مي خواهد يک نوع منافع و يک نوع بينش را به عنوان الگو معرّفي کند و همه ي زندگي و جهان را با يک معيار خاص اندازه گيري کند. عدم تساوي دولت ها و ملّت ها، سبب مي شود تا آنان که صاحب علم و فن آوري هستند، يک امر غير طبيعي را بر کشورهاي داراي اقتصاد ضعيف تر تحميل کنند و سعي کنند جهان بر مدار منافع آنان بچرخد. آمريکا و قدرت هاي بزرگ ديگر، با دارا بودن توانايي هاي سياسي و اقتصادي و نظامي، در عمل، رهبري جهاني سازي را به دست گرفته اند و سوار بر اين جريان طبيعي جهاني شدن، مي خواهند آن را به سود خود عملي سازند. به تعبير ديگر، دارند از اين جريان طبيعي جهاني شدن، سوء استفاده مي کنند. به خاطر همين سوء استفاده ها است که در باره ي جهاني شدن، پرسش هاي بسياري مطرح مي شود: «آيا جهاني شدن، يک پديده ي طبيعي است که در اثر پيشرفت علم فن آوري به وجود آمده يا پديده اي طرّاحي شده از سوي سرمايه داري و سرمايه داران است؟ آيا همه ي کشورها، ناگزيرند به اين جريان پيوندند يا راهي براي گريز وجود دارد؟ در اين صورت، آيا پيوستن به آن، به نفع کشورهاي در حال توسعه است يا نه؟ آيا جهاني شدن يا جهاني سازي، با آموزه هاي اسلام سازگار است يا ناسازگار؟». با دقّت در ساز کارهاي جهاني شدن و جهاني سازي، روشن مي شود که جهاني شدن، امري طبيعي است و پيوستن به آن، مانعي ندارد، بلکه به نفع همه ي کشورها است، ولي آن چه امروزه در جهان مشاهده مي شود، جهاني سازي است که همراه با بي عدالتي و تجاوز و تحميل اقتصاد و فرهنگ و سياست خاص بر جهان است. آن چه صاحب نظران را وادار به مخالفت مي کند و مردم را عليه آن به تظاهرات وا مي دارد، جهاني کردن است نه جهاني شدن.
لینک ثابت
مقدمه درباره ي آينده ي بشر، ديدگاه هاي مختلف وجود دارد. برخي مي گويند: «فساد و شر و بدبختي، لازمه ي جدا نشدني حيات بشري است و به خاطر پيشرفت سريع و حيرت آور فن آوري و صنعت و انباشت سلاح هاي مُخرّب و ويران کننده و سلاح هاي کشتار جمعي، بشر، به مرحله اي رسيده که گور خود را با دست خود کنده و با نابودي کامل، بيش از يک گام فاصله ندارد. بنابراين، آينده ي بشر، بسيار تاريک و خطرناک است.» گروهي ديگر آينده ي بشر را روشن مي بيند. انديشه ي پيروزي نهايي و تشکيل مدينه ي فاضله و حکومت واحد جهاني بر اساس قسط و عدل، آرزوي ديرينه ي ملّت ها و فرهنگ ها است تا جايي که هر يک از طرفداران اديان الهي مي گويند، آينده ي جهان، از آنِ ما است و هر مذهب و ملّتي، خود را پيروز نهايي مي داند و مصلح کلّ و سامان بخش زندگي بشر را از خود مي داند. در اسلام، بويژه در مکتب تشيّع، توجّه به آينده و تشکيل حکومت واحد جهاني بر اساس قسط و عدل تحت رهبري امام معصوم، جايگاه خاصّي دارد. در اين رابطه، سخنان بسياري از رسول گرامي اسلامي(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) و ائمه اطهار(عليهم السّلام) صادر شده است. اين مسئله، در تاريخ اسلام، به نام «مهدويّت» مطرح شده است و انتظار فرج، با زندگي آنان عجين گشته است و آنان دائم، در انتظار روزي نشسته اند که آن رجل الهي و مصلح کل،يعني حضرت حجت بن الحسن امام محمد مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) ظاهر گشته و آن حکومت واحد عدل جهاني را تشکيل دهد تا بشر به آرزوي ديرينه ي خود برسد و زندگي سعادت مند و فارغ از هر نوع ظلم و ستم و دغدغه ي خاطر را ببيند. 2- قرن بيستم، در تاريخ حيات بشر، قرني ويژه و داراي امتيازات منحصر به فرد در ميان اعصار و قرون گذشته است بشر، در اين قرن، با ابتکار و به کارگيري نبوغ و با تکميل اختراعات و اکتشاقات خويش در زمينه ي معادن و صنعت و با ساخت ماشين آلات و خصوصاً استفاده از اتم، توانست صفحات عظيمي از حيرت و شگفتي را بر پهناي گيتي بر جاي گذارد، و با تسلّط خويش بر بخش عظيمي از کره ي خاکي و محيط زيست، آن راتسخير کند. در اين قرن، بشر براي نخستين بار، با سفر به کره ي ماه و ساير سيارات، سير در آسمان ها را شروع کرد تا به اسرار آسمان ها پي ببرد در اين قرن، بهره گيري از رايانه، وارد زندگي بشر شد و امروزه، در تمام زمينه هاي زندگي، اعم از صنعتي، کشاورزي، بهداشتي، تجاري، علمي، فرهنگي، بدون بهره گيري از رايانه، ادامه ي مسير، ميّسر نيست. به هر حال، روند تحوّلات در قرن بيستم، در دهه ي هزار و نهصد و هفتاد ميلادي، وارد مرحله ي جديدي شد و در اواسط دهه ي هزار و نهصد و هشتاد، تقريباً، در تمامي زمينه ها، نشان خود را بر جاي گذاشت. در دهه ي هشتاد ميلادي، براي رجوع به اين دگرگونيها، مفاهيمي مانند جامعه ي فراصنعتي و فرا مدرن (پست مدرن) به کار مي رفت، امّا در دهه ي نود ميلادي مفهوم «جهاني شدن» رايج گرديد و مفهومِ مسلّط دوران معاصر شد، به گونه اي که امروز، همه چيز با رجوع به اين مفهوم، مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي گيرد. در ظاهر، امر جهاني شدن، يعني ره سپردن تمامي جوامع به سوي جهاني وحدت يافته که در آن، همه چيز در سطح جهاني مطرح و نگريسته مي شود. جهاني شدن در هر زمينه، ديگر مرز جغرافيايي نمي شناسد. جهاني شدن در زمينه ي اقتصادي، در هر کشوري اتفّاق بيفتد، بر اقتصاد ديگران تأثير مي گذارد. با جهاني شدن،بُعد سرمايه نيز مرز ندارد. سرمايه،از يک طرف و اطّلاعات در طرف ديگر، بدون مرز، مثل باد مي چرخد و به سرعت جابه جا مي شود. اينترنت و شبکه هاي ماهواره اي و خبري، ارتباطات مستمر و همزمان را بين مردم دنيا برقار مي کنند و دنيا به صورت دهکده ي جهاني در آمده است. [1] . امروزه، برخي اين نتيجه رسيده اند که سعادت و خوش بختي و زندگي فارغ از هر دغدغه، تنها در صورتي است که همه چيز جهاني باشد و تحت حکومت واحد جهاني اداره شود و لذا تمام همت خود را بر اين گذاشته اند که همه چيز را جهاني سازند: اقتصاد جهاني؛ تجارت جهاني؛ فرهنگ جهاني؛ سياست جهاني؛ دهکده جهاني. بنابراين جهاني شدن، امري حتمي و محقّق يافته و يا در حال تحقّق است پس بايد همه خود را با آن وفق دهند. 3- جهاني شدن در ابعاد گوناگون خود (اقتصاد، فرهنگ، سياست، مذهب) مباحث مختلفي را مي طلبد و اين طور هم نيست که به راحتي بتوان اقتصاد، فرهنگ، سياست و مذهب هاي مختلف را به صورت واحد جهاني درآورد و يک شبه همه ي مرزها را در هم کوبيد. جهاني شدن، با چالش هاي زيادي رو به رو است (بحث هاي زيادي را مي طلبد.) ما، در اين مقاله، تنها مي خواهيم ببينيم «جهاني شدن با دين و مذهب، چه تناسبي دارد؟ آيا در اين جا نيز با چالش ها روبرو است يا نه، همسو و همگون اند؟». جهاني شدن در رابطه ي با مذهب و دين نيز مباحث بسياري را مي طلبد، مانند: آثار و پيامدهاي جهاني شدن بر حيات ديني؛ آينده ي اديان در فرايند جهاني شدن؛ جهاني شدن و پويايي انتظارات از دين؛ جهاني شدن و حکومت هاي ديني؛ جهاني شدن و قلمروهاي دين؛ جهاني شدن و گفت وگوي اديان؛ بنيادگرايي و جنبش هاي ضد جهاني سازي؛ دين هاي محدود و دين هاي جهاني؛ حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) و ارتباط آن با مسئله ي جهاني شدن. آن چه در اين نوشتار مورد بررسي قرارمي گيرد، تنها، مسئله ي حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عج) در مقايسه با جهاني شدن» است. ما مي خواهيم ببينيم «آيا جهاني شدن، همان حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است يا غير آن؟ آيا جهاني شدن، مقدّمه اي براي آن حکومت واحد است يا اساساً ربطي با آن ندارد؟ آيا با جهاني سازي و سرانجام جهاني شدن، ما را از تشکيل حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بي نياز مي کند و يا اين که نياز بشر به آن حکومت عدل جهاني، به جاي خود محفوظ است؟ جهاني شدن با آن حکومت عدل جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) چه وجه اشتراک و چه امتيازاتي دارد؟ براي پاسخ به اين پرسش ها، نخست بايد جهاني شدن و حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) را معرّفي کنيم و سپس به مقايسه و سنجش آن دو با هم بپردازيم. بنابراين، مطالب اصلي مقاله، تحت عناوين ذيل مورد بررسي قرار مي گيرد: 1. جهاني شدن؛ 2. حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف)؛ 3. مقايسه و بررسي وجه اشتراک و تمايز آن دو. جهاني شدن دکتر سليمان ايران زاده، جهاني شدن و تحولات استراتژيک در مديريّت و سازمان، ص 19. جهاني شدن، يعني ره سپردن تمامي جوامع به سوي جهاني وحدت يافته که در آن، همه چيز در سطح جهاني مطرح و نگريسته مي شود. در حقيقت، جهاني شدن، به معناي آزادي مطلقِ کسب و کار، برداشته شدن تمامي موانع از سر راه، جريان يافتن سهل و ساده ي سرمايه و نفوذ آن در تمامي عرصه ها، حرکت روان اطّلاعات و امور ماليّه و خدمات، تداخل فرهنگ ها آن هم به سوي يک سان شدگي و يکدستي است. البته، تمامي اين امور، در مقياسي جهاني رخ مي دهد و هدف نيز دست يابي به بازار واحد جهاني، فارغ از موانع امور توليد و سرمايه گذاري و خدمات و اشتغال خواهد بود. برخي، پا را فراتر گذاشته اند، از حکومت واحد جهاني و پول واحد در سراسر جهان ياد مي کنند. [1] . به نظر گروهي ديگر، جهاني شدن، در حقيقت، فراتر از پديده ي کلاسيک «دولت - ملّت» است. به اين معنا که با توجّه به رخدادهاي عظيم ارتباطي ورود بازيگران جديد به عرصه ي بين المللي، نفش «دولت - ملّت» تا حدود زيادي کم رنگ شده است. در اين معناي از جهاني شدن، دولت ها، ديگر تصميم گيرندگان اصلي در رويدادها نيستند و قدرت، در سياست جهاني، از دولت هاي محصور در مرزها به دولت هايي منتقل مي شود که قادر به تکاپو در جهان اند. گروهي نيز جهاني شدن را به عنوان گسترش روند رو به توسعه ي تجارت جهاني دانسته اند که اکنون بازيگراني از جنوب نيز به آن پيوسته اند. کاربرد اصطلاح «جهاني شدن» به دو کتابي بر مي گردد که در سال هزار و نهصد و هفتاد ميلادي انتشار يافت. کتاب نخست «جنگ و صلح در دهکده ي جهاني» تأليف مارشال مک لوهان و کتاب دوم، نوشته بر ژينسکي، مسئول سابق شوراي امنيت ملّي آمريکا در دوران رياست جمهوري ريگان بود. مباحث کتاب نخست، بر نقش پيشرفت وسائل ارتباطي در تبديل دنيا به دهکده ي واحد جهاني متمرکز بود. در حالي که بحث اصلي کتاب دوم، درباره ي نقشي بود که آمريکا مي بايست براي رهبري جهان و ارائه ي نمونه ي جامعه ي مدرنسيم به عهده مي گرفت. [2] . در عمل، بيش تر توافق هاي سياسي و اقتصادي که پس از دو جنگ جهاني خسارت بار، بين مجموع کشورهاي جهان انجام گرفته و به نوعي، زمينه ساز همزيستي و همکاري بين المللي شده است، طلايه دار تحوّلي بوده که «جهاني شدن» ناميده مي شود. اين پديده، روندي از دگرگوني را به نمايش مي گذارد که از مرزهاي سياست و اقتصاد فراتر مي رود و دانش، فرهنگ و شيوه ي زندگي را نيز در بر مي گيرد. از اين جهت، جهاني شدن، چند بُعدي است و قابل تسرّي به مشکل هاي گوناگونِ عمل اجتماعي، اقتصادي، سياسي، حقوقي، فرهنگي، نظامي، فن آوري، محيط زيست،... است. بعضي از صاحب نظران، ويژگي هاي پنج گانه ي زير را براي جهاني شدن مطرح کرده اند: 1- گسترش کمپاني هاي چند مليّتي؛ اهميّت شرکت ها در نظام جهاني، بيش از اهميّت دولت ها است. به عبارت ديگر، دولت هاي ملي، جاي خود را به کمپاني هاي بزرگ چند ملّيّتي داده اند و کشورهاي مختلف جهان با کمپاني هاي بزرگ خود مشخّص مي شوند. 2- پيوستگي بازارهاي مالي و بورس جهاني؛ اين پيوستگي، آن قدر سريع است که در سالهاي اخير، روزانه، ميلياردها دلار در بازارهاي جهاني رد و بدل مي شود. 3- گسترش ارتباطات ماهواره اي و شبکه اي و به دنبال آن گسترش داد و ستدهاي فرهنگي در سطح جهان؛ گروهي، جهاني شدن را از کانال ارتباطات و داد و ستدهاي فرهنگي مي نگرند. 4- گسترش شبکه حمل و نقل بين المللي و کاهش شديد هزينه هاي مربوط؛ اين امر، فرايند جهاني شدن را تسهيل کرده است و موجب شده است که دنيا به رسميت ادغام و وحدت حرکت کند. 5- تقسيم کار گسترده، بر اساس مباحث اقتصاددانان و جامعه شناسان، اقتصاد، وقتي شکوفا و بزرگ و پيچيده مي شود که تقسيم کار اجتماعي، در آن گسترده تر مي شود، و به همين نسبت، دنيا هم وارد تقسيم کار گسترده اي شده است. [3] . هر چند که جهاني شدن، پديده اي صرفاً اقتصادي نيست، لکن اقتصاد، با اهمّيّت ترين بُعدِ آن است؛ زيرا، در نظام سرمايه داري که سوداي رهبري جهان کنوني را در سر دارد، سياست و فرهنگ - که دو محور اصلي ديگر جهاني شدن است - تا حد زيادي تحت تأثير سياست گذاري اقتصادي قرار دارد. لذا سازمانهاي بين المللي، عمدتاً، در محور اقتصاد تنظيم شده اند. سازمانهاي اقتصادي بين المللي و اتحّاديّه هاي اقتصادي منطقه اي، نظير «آ.سه.آن»، «نفتا»، «اِکُو»، ادغام بازارهاي مالي، اتّحاد پولي کشورهاي اروپايي، ادغام بانک هاي بزرگ جهان، تأسيس سازمان تجارت جهاني، آزادسازي تبادل کالا و نقل و انتقال سرمايه بين کشورها، ادغام شرکت هاي توليدي بزرگ، از اين قبيل اند. حکومت واحد جهاني حضرت مهدي حکومت واحد جهاني امام محمدمهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در حقيقت، پاسخي است به نگراني بشر از آينده ي خود. شيعيان، آينده ي روشني را براي زندگي انسان پيش بيني مي کنند و اميد به زندگي در قالب «انتظار فرج» به زندگي شيعيان، معنا و گرمي مي بخشد. يک شيعه، هيچ گاه از آينده ي خود نگران نيست، چنان که اکثر متدّينان به اديان نيز نگران نيستند و آينده ي بشر را تحت لواي مصلح کل، روشن مي بينند، ولي آموزه هاي شيعي اين امتياز را دارد که از روشني و وضوح فراوان برخوردار است. با دقّت در دعوت و آموزه هاي اسلام، معلوم مي گردد که هدف اش متّحد کردن ملّتها و برداشتن ديوار امتيازات و اعتبارات لغو و بي اثر و برقرار کردن کلمه ي واحد و همکاري و ارتباطي است که ريشه و پايه آن، کلمه ي توحيد و ايمان و عقيده به آن است. اسلام مي خواهد تمام اختلافات و جدايي ها را که به نام هاي گوناگون پديد آمده، با عقيده ي توحيد از ميان بردارد. اختلافات نژادي، طبقاتي، ملّي، وطني، جغرافيايي، مسلکي، حزبي، زباني، همه بايد از ميان برود و سبب امتياز و افتخار نباشد، حتّي بايد اختلافات ديني هم، کنار گذاشته شود و همه بايد تسليم فرمان خدا باشند: (قُلَ تَعالّوَا الي کلَمه سَواءٍ بَيَننا وبَنيَکُم...) [1] اسلام، براي بشر، رسيدن به چنين روزي را پيش بيني کرده و در حدودي که وظيفه ي تشريع است، مقدّمات آن را نيز فراهم ساخته و عملي شدن آن را موکول به آماده شدن زمينه ي کامل آن کرده است. همان طور که در مطلب پيشين (جهاني شدن) اشاره شد، جريان اوضاع جهاني و پيشرفت هايي که نصيب بشر در امور مادّي و صناعي شده است و روابط نزديکي که به واسطه ي وسائل ارتباط کنوني با هم پيدا کرده اند، همه را به يک اتحاد واقعي و همکاري صميمانه ي روحاني و برادري حقيقي بيش تر محتاج کرده است. هر چه جلوتر برويم، اين احتياج را بيش تر احساس مي کنيم؛ يعني، آن دهکده ي جهاني که دانشمندان غربي در قرن بيستم احتمال آن را داده اند، اسلام، در هزار و چهارصد سال قبل، با تأکيد فراوان و قطعيّت و حتميّت، آن را خبر داده و حتّي کيفيت وقوع آن و نحوه ي حکومت در آن دهکده ي جهاني و رهبري آن نظام را به طور وضوح و آشکارا، معيّن کرده است و خبر داده که دين حاکم در آن حکومت جهاني، اسلام، و پيروزي از آنِ مستضعفان و صالحان و غلبه ي ايمان بر کفر است و حاکم آن حکومت، شخصي از تبار ابراهيم و نبيره محمّد(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) و فرزند زهرا و علي(سلام الله عليهم) است و نام او، «محمد» و کنيه ي او «ابوالقاسم» و لقب او، «قائم» است. اينک به برخي از آيات و روايات اين موضوع و اين که «روزي خواهد آمد که دين غالب در روي کره ي زمين، دين اسلام است» و «پيروزي از آنِ مستضعفان است» و «صالحان وارث زمين اند» و «در همه ي جاي کره زمين، عدل حاکم خواهد شد» و «اين که همه ي دين ها در عصر ظهور حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) خواهد بود»، اشاره مي کنيم و تفصيل آن را به کتب مفصّل وا مي گذاريم. (وَلَقَد کَتَبنا في الزبُورِ مِن بَعدِ الذِّکَرِ اَنَّ الأََرضَ يَرِثُها عِبادِي الصّالحونَ) [2] ؛ در زبور داوود نوشته ايم که صالحان از بندگان من، وارث زمين خواهند شد. در تفسير مجمع البيان طبرسي، ذيل اين آيه، از امام باقر(عليه السّلام) نقل شده که آن حضرت فرمود: «وَهَم اَصحابُ المَهدي في آخِرِالزمانِ؛ آنان، همان ياران حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در آخرالزّمان اند». (وَعَدَ اللّه الّذينَ آمَنوّ فَيِکَمَ وَعَمَلَو اَلصالِحاتِ لِيَستَخِلفَنهُم في الاَرضِ کَمَا استَخلَفَ الّذينَ مِن قَبلِهِم وَلَيمَکِّنَن لَهُم دينَهُمُ الذِي ارتَضي لَهُم وَلَيُبَدِّ لَنّهُم مِن بَعدِ خَوفهِمِ اءمَنا...) [3] . در اين آيه ي شريف، سه وعده ي صريح به مؤ منان وارسته و داراي عمل صالح داده شده است: 1- استخلاف در زمين؛ يعني، حکومت، در کلّ کره ي زمين. به عنوان نمايندگي خدا که حکومت حق و عدالت است. 2- تمکين دين؛ يعني، نفوذ معنوي و حکومت قوانين الهي بر تمام پهنه ي زمين. 3- تبديل خوف به امنيّت؛ يعني، برطرف شدن تمام عوامل ترس و ناامني و جايگزين شدن امنيّت کامل و آرامش در همه ي روي زمين. در تفسير مجمع البيان ذيل اين آيه از امام زين العابدين(عليه السّلام) نقل شده که فرمود: «هُم - وَاللّهِ! - شيَعتُنا اهلُ البَيتِ يَفعَلُ اللهُ ذالک بِهمِ عَلي يَدَي رَجُل مِنّا وَهُو مَهدّيِ هَذِه الامّه ِ؛ اين گروه به خدا قسم! - همان پيروان ما هستند که خداوند به وسيله ي مردي از خاندان ما، اين موضوع را تحققّ مي بخشد و او، مهدي اين امّت است.». (هُوَ الذي اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدي وَدينِ الحَقّ لِيُظهِرَهُ عَلَي الدين کُلٍّهِ وَلَو کَرِهَ المَشرکُونَ) [4] ؛ خداوند، رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا دين حق او، بر همه ي اديان، غالب آيد. هر چند مشرکان به اين کار راضي نباشند. در روايت آمده که علي(عليه السّلام) هنگام تلاوت اين آيه از ياران خود پرسيد: «آيا اين پيروزي حاصل شده است؟». گفتند: «آري.». فرمود: کَلاّ! هوَ الذي نَفسي بَيدهِ! حَتّي لا يَبقي قَريَه الاّ و يُناديَ بِشَهادَه ان لا الهَ الا اللهَ بَکرَه وَعَشياً؛ نه! سوگند به کسي که جانم به دست او است! اين پيروزي، آشکار نمي شود مگر زماني که هيچ آبادي روي زمين باقي نماند، مگر آن که صبح و شما بانگ لا اًله اًلا الله از آن به گوش رسد». [5] . امام باقر(عليه السّلام) فرمود: «ان ذالکَ يَکُونَ عَنِدَ خُروجَ المَهديِ مِن آلِ مُحَمدٍ فَلا يَبقي اَحَدُ اِلا ّ اقَرّ بِمَحِمّدٍ؛ اين پيروزي. به هنگام قيام است. مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) از آل محمد(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) خواهد بود؛ آن چنانکه هيچ کس در جهان باقي نمي ماند مگر آن که اقرار به رسالت محمد(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم)، خواهد کرد.». از اين آيات و روايات به روشني استفاده مي شود که: 1- سرانجام، صالحان اند که وارث کلّ زمين اند، نه شرق يا غرب، جنوب يا شمال آن. 2- افراد شايسته، جانشين پيشينيان در کلّ کره ي زمين اند و قدرت شان در همه جاي عالم ظاهري مي شود. 3- دينِ اسلامِ غالب بر همه ي اديان، در جاي جاي کره ي زمين حاکم خواهد شد. 4- همه ي اين ها در عصر ظهور حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) واقع خواهد شد. نتيجه اين که حکومت مهدي(عليه السّلام) حکومتي جهاني خواهد بود و اين حکومت واحد جهاني، جزء وعده هاي الهي است که تخلّف ندارد؛ زيرا، اًن اللّهِ لا يَخلفَ الميعاد. [6] . بنابراين، اعتقاد به تشکيل حکومت واحد جهاني، نشئت گرفته از قرآن کريم و روايات اهل بيت(عليهم السّلام) است که خداوند وعده ي تحقّق آن بر اداره و تخلّفي نخواهد داشت. مقايسه و تمايز پس از روشن شدن معناي جهاني شدن و حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) اينک جاي طرح سؤ الاتي است که در مقدمه به آن ها اشاره شده است. در پاسخ اين پرسش ها مي گوييم، يقيناً، نمي توان حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) را منطق با جهاني شدن دانست، هر چند اگر جهاني شدن به صورت طبيعي خود به پيش برود، مي تواند زمينه ساز آن حکومت باشد، امّا همين که صاحب نظران دنيا، در اصل تشکيل حکومت واحد جهاني، با اسلام مکتب تشيع همنوا شده اند، خود، امري ارزش مند است؛ زيرا، تا ديروز، تشکيل حکومت واحد جهاني تحت نظر امام معصوم، براي دنيا قابل پذيرش نبود و آن را به صورت امري عجيب و باورنکردني مطرح مي کردند، ولي امروزه، خود، آن را به صورت قطعي و امري اجتناب ناپذير مي دانند. بنابراين، جهان، به تدريج، خود را براي پذيرش حکومت واحد جهاني آماده مي سازد، زمينه ي فکري بشر براي اجراي اين طرح مهيا مي شود. اگر تا ديروز، حکومت واحد جهاني، صرفاً يک عقيده ي اسلامي شيعي بود، امروز، انان هستند که انسان ها را به پذيرش و اجراي اين طرح که امري ضروري و حياتي است، دعوت مي کنند و موضوع جهاني سازي چيزي غير از اين نيست. به هر حال، جهاني شدن، تنها در همين حدّ از انطباق کلّي با حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است و گر نه کسي نمي تواند جهاني شدن را کاملاً منطبق با حکومت حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بداند. حکومتي را که اسلام مطرح کرد، داراي خصوصيّاتي است که اساساً در فکر محدود بشر نمي گنجد تا طرح آن را بدهد. بر فرض که حکومت پيشنهادي بشر، روزي در دنيا پياده شود، يقيناً، همانند ساير سازمان هاي بين المللي، وسيله اي براي تسلّط اقويا بر ضعفا و گسترش ظلم مدرن در عالم، و سرانجام، باعث زحمت وسلب آزادي و آسايش مردم خواهد بود؛ و بر اين اساس ايمان به خدا و اعتقاد به روز جزا و اعتقاد واقعي افراد به حقوق و آزادي هاي ديگران، به وجود نمي آيد. بنايراين، چنين حکومتي، نه به وجود مي آيد و نه بر فرض وجود، ضامن اجرايي خواهد داشت و نه شهوات و غرائز آدمي را که محرک او در جنگ و فتنه است، مهار مي کند و نه مي تواند يک برادري ايماني و انساني در عالم به وجود آورد، امّا حکومت واحد جهاني که در اسلام مطرح است، هم ضامن اجرايي دارد و هم عقيده و ايمان از آن پشتيباني مي کند و هم مردم را برادر مي سازد و هم غرائز و اميال را راهنمايي مي کند. در پايان، به برخي از امتيازات حکومت مورد نظر اسلام و بر حکومت جهاني در جهاني سازي دنيا، اشاره مي کنيم: 1- حکومت واحد جهاني اسلامي، تحت رهبري افراد صالح و وارسته و شخصيّت هاي برجسته ي ديني که معصوم از خطا و يا تالي تِلوِ معصوم اند، ايجاد مي شود و قانون خدا در آن جامعه حاکم است، ولي حکومت واحد جهاني پيشنهادي، تحت نظر و اشراف قدرت مندان و زورمداران و ستمگران ايجاد مي شود. شايد اين مدّعا، «حق وتو»يي است که آنان براي خود در سازمان ملل گذاشته اند. توضيح آن که جهاني شدن، به سازمان ملل احتياج دارد، لذا سازمان ملل به وجود آمد. طبيعي بود که در دنياي مرتبط و دنيايي که خطر جنگ و نزاع و کشمکش آن را تهديد مي کرد، سازمان ملل براي پيشبرد اهداف اش نياز به چيزي داشت که «منشور ملل» نام گرفت، ولي آنان دخالت کردند و حقوق بشري نوشتند که منافع ناعادلانه آنان را تأمين کند، قدرت هايي مانند آمريکا، انگليس، فرانسه و... دست به دست هم دادند و امتيازي به نام «حق وتو» را براي خود قرار دادند. تا در مقابل تصميمات عاقلانه ي دنيا که مخالف منافع آنان است، بايستند! «حق وتو» حقّي ظالمانه و خطرناک است که آنان براي خود قرار داده اند. در حکومت واحد جهاني و در خانواده ي بزرگ بشريّت کساني که سرتاپا اسير هواي نفس اند و از لحاظ اخلاقي منحط و ذليل اند و نمي توانند فراتر از تعصبات خود عمل کنند و بسيار مغرور و ظالم و متعصب اند و همه ي بشريّت را در خدمت خود مي بينند، «حق وتو» دارند. اين حقّ وتو، سبب مي شود که جهان را به دوران ديکتاتوري اوّل برگردانند و قانون جنگل را حاکم کنند که هر کس زورش بيش تر است، باقي بماند و ضعيف ترها نابود شوند؛ يعني، همان چيزي که امروزه شاهد آنيم و «وتو»هايي که امريکا به نفع اسراييل و بر ضرر فلسطينيان ستمديده در سازمان ملل اعمال مي کند. اينجا است که مي گوييم، حکومت جهاني پيشنهادي آنان، يا محّقق پيدا نمي کند و اگر هم تحقّق پيدا کند، هيچ ضمانت اجرايي براي اجراي صحيحي آن در جهت منافع و سعادت و رفاه بشر وجود ندارد. 2- امتياز ديگر جامعه ي جهاني اسلامي، بر جهاني شدن، اين است که محور تمام يک امور در اين جامعه، خدا و احکام خدا است و تعاليم اسلامي براي اداره ي جامعه ي جهاني کافي است، ولي در جهاني شدن و جهاني سازي. محور، قوانين موضوعه ي بشري و الحاد و حاکميّت سکولاريسم است. 3- در حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) دين اسلام، تنها دين حاکم بر جهان خواهد بود، چنان که دين و سياست نيز از هم تفکيک ناپذيرند و بلکه سياست و حکومت؛ در خدمت دين و اهداف متعالي آن است، در صورتي که در وضعيت جهاني شدن، دين، مخصوصاً اسلام، جايگاه روشني ندارد. 4- در حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) قرآن، محور زندگي بشر قرار مي گيرد. حضرت علي (عليه السلام) فرمود: «وَيَعَطِفُ الرايَ عَلَي القرآنِ اذا عَطَفُوا القَرآنَ عَلَي الرايِ [1] ؛ در آن هنگام که مردم قرآن را به راي خود تفسير کنند، امام زمان(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف)، آراء و نظر مردم را تابع قرآن قرار خواهد داد.». از اين کلام اميرالمؤ منين(عليه السّلام) استفاده مي شود که در عصر حکومت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) محور همه چيز و همه آراء و عقايد، قرآن خواهد بود، در حالي که در وضعيّت جهاني شدن، نه تنها قرآن، در جامعه ي بشري محور نيست، بلکه کوشش مي شود که قرآن از صحنه خارج شود و اگر هم در برخي از جوامع، حضور کم رنگي دارد، سعي مي شود که آيات قرآن را طبق نظر خود تفسير کنند. 5- حکومت جهاني امام مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بر محور توسعه ي اخلاقي، اجتماعي، امنيّتي استوار است، در حالي که جهان کنوني ما، از بحران معنويّت در رنج است، و امنيّت نيز چه در سطوح فردي و چه سطوح عمومي و ملّي و جهاني، به خطر افتاده است و از طرفي آن چه به عنوان اهرم قدرت است، براي کشورهاي قدرت مند به رسميّت شناخته شده است. 6- توسعه ي علمي، از ويژگي هاي بارز حکومت جهاني امام مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است در حديث شريف از امام صادق(عليه السّلام) مي خوانيم: اَلَعِلَمُ سَبعَه وَعشِرُونَ حَرفاً فَجَميعُ ما جاءت بِهِ الرسُلُ، حَرفانِ، فَلَم تَعرفِ الناسَ حَتّي الَيَومَ غيرالحَرفَينِ فَاًذا قامَ قائِمُنا خَرَجَ الخَمسه وَالعشريَن حَرفاً فَبَثها في النّاسِ وَضَم الَيها الحَرفَينُ حَتّي يَبَثها سَبعَه وَ عِشرينَ حَرَفاً [2] ؛ علم و دانش، بيست و هفت حرف است. تمام آن چه پيامبران الهي براي مردم آوردند، دو حرف بيش نبود و مردم تاکنون جز آن دو حرف را نشناخته اند، امّا هنگامي که قائم ما قيام کند، بيست و پنج حرف ديگر را آشکار و در ميان مردم منتشر مي سازد و دو حرف ديگر را با آن ضميمه مي کند تا بيست و هفت حرف، کامل و منتشر گردد.» در عصر جهاني شدن، دانش پيشرفته، در انحصار کشورهاي خاصّي است و اين کشورهاي از انتقال آن به کشورهاي ديگر جلوگيري مي کنند. 7- حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) حکومتي است مبتني بر آموزه هاي حياتي و ديني. در حالي که جهاني شدن، پيامد و حاصل آگاهانه و ناآگاهانه پيشرفت هاي سياسي، اقتصادي. فن آوري، و در ارتباط با نظام سرمايه داري و سلطه طلبي است. 8 - حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) مشروعيّت خود را از خدا دارد و به تعبير ديگر، حکومت ولايي است که حاکم آن از طرف خدا منصوب است و از ناحيه ي مردم نيز مورد پذيرش است؛ يعني، حکومتي است که از يک سو مبتني بر تأييد الهي است و از سوي ديگر، مورد رضايت مردم است، در حالي که در جهاني شدن، مشروعيّت حکومت جهاني، از ناحيه ي مردم است، آن هم با هزاران فريب کاري که در گرفتن آراي مردم به کار مي رود. 9- حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بر مبناي حاکميّت عقل است؛ زيرا، عقل انسان ها، در عصر ظهور، به کمال مي رسد. در حالي که حکومت بر اساس جهاني شدن، بر منابي هواهاي نفساني و تمايلات حيواني شکل مي گيرد. در حديثي از امام باقر(عليه السّلام) مي خوانيم: «اِذا قامَ قائمُنا وَضَعَ اللهُ يَدَهُ عَلي رُوِوُسِ العِبادِ فَجَمَع بِها عَقَولُهَم وَکَمُلَت بِها اَحلاقُهم؛ [3] هنگامي که قائم ما قيام کند،خداوند، دست اش را بر سر بندگان مي گذارد و عقول آنان را با آن، کامل و افکارشان را پرورش داده تکميل مي کند.» 10- در حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) به خاطر توسعه اي که در دانش و عقل بشر پيدا مي شود، تمامي ظرفيّت هاي اقتصادي طبيعت، کشف مي شود و سرمايه. در حدّ وفور، در اختيار است و سيستم توزيع نيز درست عمل مي کند، لذا اثري از فقر و شکاف طبقاتي و جنوب و شمال و کشورهاي پيشرفته و عقب مانده، مشاهده نمي شود. در اين حکومت، جايي را نمي توان ديد که آباد نشده باشد. همه جا يک سان از مواهب طبيعت برخوردار خواهند شد. در اين رابطه، روايات فراواني است که به بعضي از آنها اشاره مي شود: وَاِنهُ يَبلُغُ سُلطانُهُ المَشرقَ وَالمَغَربَ وَ تَظهُر لَهُ الکنوزُ وَلا يَبقي في الارَضِ خَرابٌ اًلاّ يُعَمُّرِهُ؛ [4] حکومت او، شرق و غرب جهان را فرا خواهد گرفت و گنج هاي زمين براي او ظاهر مي شود و در سرتاسر عالم، جاي ويراني باقي نخواهد ماند مگر اين که آن را آباد خواهد ساخت. اذا قامَ القائِمُ... وَاءخرَجَتِ الاَرضَ بَرَکاتِها وَرَدّ کُلُ حَقٍّ اًلِي اهَلِهِ... [5] . اُبشّرُکُم بِالَمَهدي يَملَا ُ الارضَ قِسطاً کَما مُلِئَت جوراً وَظُلَماً... يُقَسّمُ المالَ صَحاحاً فَقالَ رَجَلٌ: «ما مَعني صَحاحاً؟» قال: «بالتسويَه بيَنَ النّاسِ.». [6] ؛ شما را به ظهور مهدي بشارت مي دهم، زمين را پر از عدل مي کند، همان گونه که پر از جور و ستم شده است... و اموال را به طور صحيح بين مردم تقسيم مي کند شخصي پرسيد: «معناي تقسيم صحيح چيست؟». فرمود: «به طور مساوي بين مردم تقسيم مي کند». با چنين برنامه اي، يقيناً، شکاف هاي طبقاتي حاکم نخواهد شد، در حالي که در نظام هاي اقتصادي حاکم بر جهان، شکاف هاي اقتصادي وحشت ناکي وجود دارد. شکاف شمال و جنوب، شکافي است که به اجماع صاحب نظران توسعه، ميان کشورهاي توسعه يافته و عقب مانده وجود دارد. وجود کشورهاي فقير و بدهکار در اين عالم، بهترين شاهد بر مدعا است. 11- طبق کلام اميرالمؤ منين(عليه السّلام) در حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) مؤ منان، به دور او اجتماع مي کنند، و از افراد فاسق و فاجر و کافر، در آن حکومت اثري نيست: فاَذا کانَ ذلکَ ضَرَبَ يَعسُوبُ الدينِ بذَنبِهِ فيَتحُمعونَ اًلَيه کَما مُجتَمِعُ قُزَعُ الخريف؛ [7] هنگامي که وضع بدين منوال شد، پيشواي دين خشم گيرد و آمادگي خود را اعلام کند. در اين موقع، مؤ منان به سرعت در اطراف اش جمع شوند، همانند اجتماع ابرهاي پائيزي. در جهاني شدن، مومنان واقعي، جايگاهي ندارند و اطراف حاکمان و قدرت مندان را افراد هواپرست و لاابالي گرفته اند. آنان، اساساً، حکومت و سياست را از دين جدا مي دانند و به تعبير ديگر، در اين نوع حکومت، جايي براي مؤ منان نيست. 12- الهي شدن، خواسته هاي بشر در هنگام حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) است: يَعَطِفُ الهَوي عَلَي الهُدي اًذا عَطَفُو الهُدي عَلَي الهَوي [8] ؛ او، خواسته هاي نفساني را تحت اشعاع هدايت الهي قرار مي دهد، هنگامي که مردم هدايت را تحت الشعاع هواي و هوس خويش قرار داده اند. در عصر جهاني شدن، کوشش، بر طرد فکر الهي و سعي در تبعيّت از هواهاي نفساني است. 13- در عصر حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) اجتماع گمراهان پراکنده مي شود و حق جويان گرد هم جمع مي شوند: دَويَصدَعُ شَعباً ويَشَعَبُ صَدَعاً [9] ؛ او، جمعيّت هاي گمراه و ستمگر را پراکنده مي کند و حق جويانِ پراکنده را به دور هم گرد آورد. در جهاني شدن، ستمگران عالم به هم مي پيوندند و حق جويان را پراکنده مي سازند. 14- در حکومت جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) ستمگران و طاغوتيان و کارگزاران بد کيفر مي بينند و نيکان پاداش مي گيرند و تشويق مي شوند: الا وَفيِ غَدٍ - وَسَيَأتي غَدٌ بِمالا تَعَرِفَونَ (ياءخُذُالوالي مِن غَيرِها عَمّالَها عَلي مَساوي اعمالِها [10] ؛ آگاه باشيد! فردا که فردايي است ناشناخته - کسي بر شما حکومت خواهد کرد از غيرخاندان حکومت ها. او، عُمّال و روِ ساي حکومت ها را بر اعمال بدشان کيفر مي دهد. در عصر جهاني شدن، درست قضيّه به عکس است به جنايتکاران مانند شارون (نخست وزير اسرائيل) لقب «مصلح» مي دهند و به فرمانده ناو آمريکايي که دستور شليک موشک را به هواپيماي مسافري ايران داد و نزديک سيصد تن مسافر بيگناه را کشت، جايزه مي دهند و فلسطيني هاي محروم و حزب الله ستم کشيده را لقب تروريست مي دهند. 15. حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) بر اساس عدل و قسط اداره مي شود، و جايي از کره زمين نيست که در آن عدل گسترده نشود. در روايات متعدد، تعبير به «يَملَاءُ» - يعني زمين از عدل پر مي شود - شده است. رسول خدا(صلّي اللّهُ عليه وآله وسلّم) فرمود: «يَخرَجَ رَجَلٌ مِن اهل بَيتِي يُواطِيءُ اِسمُهُ اِسمي وَ خُلقُهُ خُلقي فَيَملَأها عَدلاً وَقسطِاً کَما مُلِئَت کَما مُلئَت ظُلماً وَجَوراً؛ مردي از اهل بيت(عليهم السّلام) من خروج مي کند که اسم او، اسم من، خلق اوِ، مانند خُلقِ من است. زمين را از عدل و قسط پر مي کند، همان گونه که از ظلم و جور پر شده است. حاکمان در حکومت هاي عصر جهاني شدن، خود، از ستمگران اندو چنان در زمين عمل مي کنند که گويا دشمن عدل اند و اساساً اين که قبل از آمدن حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) جهان پر از ظلم و ستم مي شود، در همان عصر جهاني شدن است که ظلم فراگير در زمين تحقّق پيدا مي کند. امتيازات حکومت واحد جهاني حضرت مهدي(عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) منحصر در همين پانزده مورد نيست، بلکه ما، در حدّ نياز يک مقاله، به آن ها اشاره کرديم. به اميد آن که ره پويان آن حضرت، در آينده، امتيازات بيش تري را مطرح کند.
لینک ثابت
جهاني شدن از رؤيا تا واقعيت هر عقل و انديشه‏اي به راحتي مي‏فهمد که بناي جهان بر عدالت و توازن است نه ظلم و هرج و مرج و هرگونه هرج و مرجي ساخته دست بشر است و اگر عدالت بر جهان حاکم نشود آنگاه عدالت الهي امري لغو، عبث و بيهوده محسوب مي‏گردد اشاره: پيشتر گفتيم که پايمال شدن حقوق انسان‏ها، سلب آزادي‏هاي فردي، بهره ‏کشي و استفاده ابزاري از زنان ومردان و کودکان، گسترش جنگ‏ها و ويراني‏هاي بسيار و انواع ظلم و ستم‏ها، احتکار منابع و منافع ارضي و... همگي تحت عنوان قوانين جهاني سازي (جهاني شدن)، وضعيت اسفباري رابراي جهان امروز پديد آورده است. بي‏ترديد عدالت فراگير و جهان شمول تنها در سايه حکومت يگانه منجي عالم بشريت و موعود جهانيان ـ که سال‏هاست همگان در انتظار ظهور ايشان به سر مي‏برند ـ محقق خواهد شد. در اثبات اين مدعا در قسمت اول اين مطلب پس از اظهار شک و ترديد جدي که نسبت به موفقيت فرضيه جهاني سازي در ايجاد دهکده جهاني بيان کرديم، لغزشگاه‏ها و نقاط ضعف آن را مورد بررسي و بازنگري قرار داديم. در اين قسمت هم به بررسي اجمالي دولت جهاني و عدالت گستر حضرت مهدي(ع) و نقاط تقابل نظريه فطري و واقعي مهدويت با فرضيه آکنده از دروغ و نيرنگ «جهاني ‏سازي» مي‏پردازيم. وجود نجات بخشي که بشريت را به سوي آسايش و رهايي و ايجاد جامعه جهاني متکي بر عدالت و آزادي و حقيقت سوق دهد، در تمام کتب و صحف آسماني و مذاهب گوناگون خبري متواتر است. اين مطلب صرفا يک خطابه مذهبي يا شعاري ديني نيست بلکه حقيقتي است که از واقعيت نشأت گرفته و در اعماق انديشه و ضمير وجود انسان نهفته است. هر انسان صاحب دردي که ناراحتي و فشار و ترس و ناامني را چشيده باشد به آن ايمان دارد. هر عقل و انديشه‏اي به راحتي مي‏فهمد که بناي جهان بر عدالت و توازن است نه ظلم و هرج و مرج و هرگونه هرج و مرجي ساخته دست بشر است و اگر عدالت بر جهان حاکم نشود آنگاه عدالت الهي امري لغو، عبث و بيهوده محسوب مي‏گردد. در حالي که عدالت هدف همه اديان و رسالت دين اسلام است که مخاطبش همه بشريت بوده است و توان بالايي در ايجاد وحدت جهاني دارد که نقطه شروعش برادري، صلح، گذشت، چشم‏پوشي و وحدت است. در اين رابطه مي‏گويد: در اين برهه از زمان، اسلام به جهت عنايات زيادش به مظلومان و اسيران جذابيت بسيار بالايي دارد و به اين دليل است که اين دين، هميشه ‏در گسترش‏ و انتشار در سطح جهاني، حتي پس از رويارويي و مجادله، يکه‏تاز و پيروز ميدان بوده است. [1] . اسلام ديني جهاني است که قوام بخش بناي جامعه بشري است چنان که خداوند به پيامبرش خطاب کرده: و ما أرسلناک إّلا رحمة للعالمين [2] . تو را مايه رحمت براي جهانيان فرستاديم. و ما أرسلناک إّلا کافّة للنّاس [3] . تو را بر همه مردم فرستاديم. اين ديني که روزي جهان را از سردرگمي جهالت و ظلمات حيرت نجات داد روزي دوباره با عزت و به اذن خداوند ـ تبارک و تعالي ـ براي نجات و خلاصي بشريت و سروري مسلمانان باز خواهد گشت که قرآن کريم بدان چنين بشارت داده است: و نريد أن نمنّ علي الّذين استضعفوا في‏الأرض و نجعلهم أئمّة و نجعلهم الوارثين [4] . اراده ما بر اين تعلق گرفته که محرومان زمين را امام و وارثين زمين گردانيم. از حضرت امير(ع) در نهج‏البلاغه روايت شده که: لتعطفّن الدنيا علينا بعد شماسها عطف الضروس علي ولدها [5] . دنيا همانند بازگشت شتر به نزد فرزندش به نزد ما بازگردانده مي‏شود. و سپس اين آيه را تلاوت فرمودند. ابن ابي‏الحديد در شرح اين بخش گفته است: ياران و نزديکان ما مي‏گويند که ايشان به امامي که مالک زمين و حاکم بر تمامي ممالک مي‏گردد وعده داده‏اند. [6] . در آيه ديگري خداوند تبارک و تعالي مي‏فرمايد: ولقد کتبنا في ‏الزّبور من بعد الذکر أنّ الأرض يرثها عبادي الصّالحون [7] . در زبور پس از ذکر چنين نوشتيم که بندگان صالح ما وارث زمين خواهند شد. امام باقر(ع) ذيل اين آيه مي‏فرمايند: إنّ ذلک وعد اللّه‏ للمؤمنين بأنّهم يرثون جميع الأرض. [8] . اين آيه وعده الهي براي مؤمنان است که وارث تمام زمين خواهند شد. حضرت رسول(ص)، هم طبق روايت سعيد بن جبير از ابن عباس، به ظهور حضرت مهدي(ع) چنين بشارت داده‏اند: إنّ خلفائي و أوصيائي و حجج اللّه‏ علي الخلق بعدي اثنا عشر. أوّلهم أخي و آخرهم ولدي. [9] . جانشينان و برگزيدگان من وحجت‏هاي الهي بر خلق پس از من دوازده نفرند که اولشان برادرم و آخرينشان فرزندم مي‏باشد. از ايشان پرسيدند: برادر شما کيست؟ فرمودند: علي‏ابن ابيطالب(ع) باز پرسيدند: فرزند شما کيست؟ فرمودند: المهديّ الذي يملؤها ـ أي الأرض ـ قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا والذي بعثني بالحق بشيرا لو لم يبق من ‏الدنيا إّلا يوم واحد لطوّل ذلک اليوم حتي يخرج فيه ولدي فينزل روح ‏اللّه‏ عيسي بن مريم فيصّلي خلفه و تشرق الأرض بنور ربّها و يبلغ سلطانه المشرق والمغرب [10] . مهدي، همو که زمين را از عدل و داد، همانگونه که از ظلم و جور پر شده است، آکنده مي‏گرداند. قسم به آن کسي که مرا به حق مبعوث گردانيد که [مردم را] بشارت دهم اگر تنها يک روز به پايان دنيا باقي مانده باشد خداوند آنقدر آن روز را طولاني مي‏گرداند که فرزندم خروج (قيام) کند و در آن زمان است که عيسي‏ بن مريم پشت سرش نماز مي‏خواند و زمين به نور پروردگارش روشن مي‏شود و آوازه سلطنتش شرق و غرب را درمي‏نوردد. پس از ظهور حضرت مهدي(ع) چه رخ خواهد داد؟ هدف از ظهور امام منتظر(ع)، چيزي جز درآوردن جهان از گنداب ظلم و جور و رساندن آن به عدالت و مساوات نيست، که اصل ايمان بشريت به آن سو معطوف شده است و تمام اديان در مقابل آن سر خم کرده‏اند. غرض فطري و واحد اديان، همان چيزي است که شعور انساني، به راحتي با آن اتفاق نظر دارد و هرگاه عقل در مرحله ادراکش به تکامل برسد و رهبري خود را به حکمتي ـ که از اخلاص، صدق و واقع‏گرايي برخاسته است ـ سپرده باشد، آن را احساس مي‏کند. کانت، فيلسوف آلماني تبار مي‏گويد: عبارت اختلاف اديان، چيز عجيب و غريبي است و مانند اين است که از اختلاف مکاتب اخلاقي صحبت شود؛ چرا که ممکن است افراد، عقايد گوناگوني داشته باشند، ولي در هر زمان تنها يک دين است که مي‏تواند مقبول بيفتد و نه بيشتر و اين اختلافات همانند محملي بيانگر اختلاف در زمان و مکان که اموري عارضي هستند مي‏باشند. [11] . مراد از اين آيه قرآن هم همين بود که: إنّ الّدين عنداللّه‏ الإسلام [12] . دين در نزد خدا اسلام است. در بعثت تمام پيامبران الهي، همگي به دنبال محقق کردن هدف واحدي بودند، همان هدفي که همه دسته‏ها و گروه‏ها و جمعيت‏هاي بشري را يکجا زير پرچم پرافتخار مهدي منتظر(ع) جمع مي‏کند. خداوند تعالي در قرآن کريم مي‏فرمايد: هوالذي أرسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي‏ الدين کلّه و لو کره المشرکون. [13] . او همان کسي است که رسولش را با هدايت و دين حق ارسال کرد تا علي‏ رغم ميل مشرکان آن را بر تمام اديان حاکم گرداند. امام هفتم(ع) ذيل اين آيه فرمودند: يظهره علي جميع الأديان عند قيام القائم (ع). [14] . هنگام قيام مهدي(ع) است که اسلام را بر تمامي اديان حاکم مي‏گرداند. اولين گام براي تحقق دهکده جهاني و جامعه واحد بشري، ايمان ‏تمام‏ اديان ‏و پيروان ‏آنها به ‏حضرت مهدي (ع) و جمع ‏شدن ‏آنها زير پرچمش‏ است؛ چرا که دعوت به اتحاد جهان ‏و جهانيان ‏امري ‏تازه ‏نيست ‏و در تمام اديان آسماني و قديمي مي‏توان مسأله‏اي مرتبط با آن را يافت و ريشه تفکر اتحاد بشريت را بايد در دين اديان جستجو کرد. و در ثاني حقيقت همه اديان، دعوت جوامع و ملت‏هاي بشري به همبستگي و اتحاد زير پرچم ايمان به خدايي واحد بوده است، آفريننده‏اي بي‏همتا و ارزش‏ها و باورها و مسلمات مشترکي که رفتار و منش انساني را در تمام جهان مستحکم کند. [15] به همين جهت است که تمام اديان، توقع و انتظار ظهور مهدي(ع) را دارند، و آن زمان که ظهور کند با علائم و نشانه‏هايي که به راحتي‏شک را از آنها برطرف مي‏کند به شخص او ايمان مي‏آورند. آري، به همراه او عيسي بن مريم(ع)، خروج مي‏کند و همانطور که در روايت نبوي ديديم پشت سر حضرتش نماز مي‏خواند. از امام باقر(ع)، نقل شده است: إذا ظهر القائم ظهر براية رسول‏اللّه‏ و خاتم سليمان و حجر موسي و عصاه. [16] . وقتي حضرت مهدي(ع)، قيام کند، پرچم رسول خدا انگشتر سليمان و سنگ و عصاي موسي را ظاهر مي‏کند. باز از ايشان نقل کرده‏اند که: فإذا اجتمع عنده عشرة آلاف فلا يبقي يهودي ولا نصرانيّ ولا أحد ممّن يعبد غيراللّه‏ إّلا آمن به و صدّقه و تکون الملّة واحدة ملّة الإسلام. [17] . وقتي که ده هزار نفر نزد او جمع مي‏شوند، هيچ يهودي ‏و مسيحي‏ و هر که غير خدا را مي‏پرستد باقي نمي‏ماند جز آنکه به او ايمان مي‏آورد و تصديقش مي‏کند و يگانه امت، امت اسلامي مي‏شود. و همچنين: غرض فطري و واحد اديان، همان چيزي است که شعور انساني، به راحتي با آن اتفاق نظر دارد و هرگاه عقل در مرحله ادراکش به تکامل برسد و رهبري خود را به حکمتي ـ که از اخلاص، صدق و واقع‏گرايي برخاسته است ـ سپرده باشد، آن را احساس مي‏کند اولين گام براي تحقق دهکده جهاني و جامعه واحد بشري، ايمان تمام اديان و پيروان آنها به حضرت مهدي(ع) و جمع شدن آنها زير پرچمش است و إنمّا سمّي المهديّ لأنّه يهدي إلي أمر خفيّ و يستخرج التوارة والإنجيل من أرض يقال لها أنطاکية. [18] . مهدي(ع) را به اين دليل، مهدي ناميده‏اند که به امري مخفي هدايت مي‏کند و تورات و انجيل را از زميني که به آن انطاکيه گويند، درمي‏آورد. حضرت مهدي(ع) در خلال ارتباطات جهاني و توانايي ‏و قدرتش ‏بر يکي ‏کردن روش‏ها و منش‏ها در تمام نقاط جهان، جهاني کردن خويش را به ظهور مي‏رساند. حضرت صادق(ع) در مورد نداي آسماني فرمودند: يسمعه کلّ قوم بألسنتهم. [19] . هر قومي به زبان خويش آن صدا و ندا را مي‏شنود. و اين در حالي است که زبان، يکي از مشکل‏ترين و جدي‏ترين موانع و سدها در مسير ارتباطات بشري است که از گفت‏وگوها و ايجاد ارتباطات متقابل ممانعت به عمل آورده و آنها را به جدايي و تفرقه و گوشه‏نشيني سوق مي‏دهد. عدالت در سايه حکومت جهاني حضرت مهدي(ع) جهان بشري که از بحران‏ها ضربه‏هاي فراوان خورده است در مسير جهاني شدن به سمت مخالف تحقق سعادت بشري سير مي‏کند، حال آن که بشريت آرزويش عدالت است که از درد فراقش هماره به خود پيچيده است. درخت صبر و تحمل بشريت در اين راستا آن زمان که آن امام منتظر پرچم عدالتش را بر سر ظلم و ستم مي‏کوبد به گل خواهد نشست. قانون عدالت جهاني از آن زمان که معرفت و عقل انسان‏ها کامل شود شروع مي‏گردد؛ چرا که اکثر شرارت‏ها ناشي از جهالت و نبود معرفت و شناخت است. امام باقر(ع) فرمودند: إذا قام قائمنا وضع يده علي رؤوس العباد فجمع بها عقولهم. [20] . هرگاه قائم ما قيام کند دستش را بر سر بندگان (خدا) مي‏کشد و با آن عقل‏هايشان را کامل مي‏کند. عبارت «جمع بها عقولهم» ناظر بر دو امر است: اول: اين که تکيه تکامل فرهنگي بر پيشرفت مادي و تکنولوژي اطلاعاتي نيست، بلکه اتکايش بر تکامل عقلي است و تمرکز معرفت نيز بر معرفت نفس است و فرهنگ مادي به جاي اين که هدف و غايت فرض شود تنها به عنوان ابزار و وسيله به آن نگريسته مي‏شود. دوم: گفت‏وگوي عقلائي و فکري مبتني بر فرهنگ اخلاص که ارتباطات و نزديکي و تفاهم‏ها را فزوني بخشد همان است که مهدي موعود(ع)، آن را محقق مي‏گرداند. مرحله دوم از قانون حکومت جهاني در خلال ايجاد تعادل و توازن اجتماعي ـ اقتصادي و نفي بهره‏کشي و احتکار و تمرکز ثروت‏ها و منابع زميني مشاهده مي‏شود. رسول مکرم اسلام(ص) فرمودند: فيجي‏ء إليه الرجل يقول: يا مهدي أعطني أعطني أعطني فيحثي له في ثوبه به ما استطاع أن يحمله. [21] . مردي به حضور او [حضرت مهدي(ع) [مي‏رسد و [از شدت طمع] سه مرتبه تقاضاي کمک مي‏کند، او چنان در دامن آن مرد [سيم و زر [مي‏ريزد که نمي‏تواند آن را جابه‏جا کند. باز از ايشان نقل کرده‏اند که فرمود: أبشروا بالمهديّ... و يقسّم المال صحاحا بالسوّية و يملأ قلوب أمة محمّد غني و يسعهم عدله حتي أنّه يأمر مناديا ينادي من له حاجة إليّ؟... و تکثر الماشية و تعظّم الأمة... و تزيد المياه في دولته و تمدّ الأنهار و تضاعف الأرض أکلها... [22] . بشارت باد بر شما به مهدي... که مال را به طور مساوي بين مردم تقسيم مي‏کند و قلوب امت محمد(ص)، را مملو از غنا مي‏کند و چنان گستره عدالتش پهناور است که به سخنگوي خويش امر مي‏کند که فرياد بزن آيا نيازمندي هست؟ و... ثروتمندان زياد مي‏شوند و امت عظيم مي‏گردد... آب‏ها در دولتش زياد مي‏گردد و رودها وسيع و طولاني و زمين بر خوراکي‏هايش مي‏افزايد. حضرت هم بنا بر اين قانون و رسم نبوي(ص) عمل مي‏کند که: من أحيا أرضا مواتا فهي له. [23] . هر که زمين مواتي را آباد کند، مالکش مي‏شود. آري، اين است اوج قله عدالت که حق انسان را در مالکيتش بر زمين به او عطا مي‏کند. امام باقر(ع) مي‏فرمايند: أيّما قوم أحيا شيئا من الأرض و عمروها هم أحقّ بها وهي لهم. [24] . هر قومي که بخشي از زمين را احيا و آباد کنند شايستگي بيشتري براي مالکيت بر آن دارند در حالي که حق آنهاست. به همين علت است که زمين همچون گلي شکوفا مي‏شود و در آن، نشاط و عمل موج مي‏زند. گويي امام صادق(ع) به اين اشاره دارند: اذا قام قائم آل محمد... اتّصلت بيوت الکوفة بنهر کربلاء. [25] . آنگاه که قائم آل محمد(ع) قيام کند، خانه‏هاي کوفه به نهر کربلا متصل مي‏گردد. با از بين بردن مرزها و حدود جغرافيايي، حکومت جهاني حضرت مهدي(ع) تکامل مي‏يابد و موانعي که به دست خود بشر ساخته شده برداشته مي‏شود و او به منتهاي آرزو و خواسته‏اش که آزادي در عمل و تحريک زندگي و حياتش مي‏باشد، مي‏رسد پس از تحقق عدالت، امنيت گسترش مي‏يابد، جرم و خلاف‏ کاري‏ها پنهان ‏و ناپيدا مي‏گردد. امام ‏باقر(ع)، درباره امنيت و امان در زمان حضرت مهدي(ع) مي‏فرمايند: و تخرج العجوز الضعيفة من المشرق تريد المغرب لا يؤذيها أحد. [26] . پير زني ‏ضعيف ‏و ناتوان ‏از شرق ‏به ‏سمت‏ غرب (جهان) مي‏رود و احدي او را اذيت و آزار نمي‏کند). با از بين بردن مرزها و حدود جغرافيايي، حکومت جهاني ‏حضرت‏ مهدي (ع) تکامل ‏مي‏يابد و موانعي ‏که‏ به ‏دست خود بشر ساخته شده برداشته مي‏شود و او به منتهاي آرزو و خواسته‏اش که آزادي در عمل و تحريک زندگي و حياتش مي‏باشد، مي‏رسد. «فکتور باش» مي‏گويد: مقتضاي انسان بودن انسان اين است که او به حقوقش برسد و اين، اصلي است که به ساکنان هر کشوري اجازه مي‏دهد در کشور ديگر ساکن شوند و همان حقي که آزادي را در جهان به جريان مي‏اندازد و بستن قراردادهاي قانوني با بقيه مردم براي سکونت جهاني کمک مي‏کند. [27] . زمين است که وطن هر انسان در عصر حضرت مهدي (ع) مي‏شود. امام صادق(ع) فرمودند: إنّ القائم مّنا منصور بالرعب مؤيّد بالنصر، تطوي له الأرض و تظهر له الکنوز کلّها و يظهراللّه‏ به دينه و لوکره المشرکون. قائم ما با ترس [افتادن در دل دشمنان] ياري مي‏شود و با پيروزي، تأييد مي‏شود. زمين زير پايش نرم و گنج‏هاي زمين، همگي براي او ظاهر مي‏شود و خدا به وسيله او دينش را ظاهر مي‏کند حتي اگر مشرکان نپسندند. و باز هم از ايشان نقل شده: إنّ المؤمن في زمان القائم و هو بالمشرق ليري أخاه الذي بالمغرب و کذا الذي في‏المغرب يري أخاه الذي بالمشرق. [28] . مؤمن ‏در زمان ‏قائم، چنان ‏مي‏شود که‏ شخصي ‏که‏ در شرق است ‏برادرش ‏را در غرب مي‏بيند و او هم همينطور. جامعه بشري به وحدت واقعي که جنگ‏ها، نابساماني‏ها، بحران‏ها و مشکلات را ريشه ‏کن سازد، دست نخواهد يافت مگر اين که به مسائل اساسي و عوامل واقعي که جمعيت بشري را مي‏تواند جمع کند، نظر بيفکند. و شکي نيست که مسائل مادي جز عاملي براي ايجاد اختلاف و جنگ و بهره‏کشي از همديگر نيست. در حالي که عقل و فطرت عاملي هستند که بشريت را به اصل خويش هدايت مي‏کنند. و رسيدن به حقيقت وجودي جز با يک رهبري واقعي همانند تکامل عقلي و بازگشت به فطرت و تبري جستن از موانع کشنده ناشي از خودپرستي ممکن نيست که آن هم عصر عدالت، آزادي، امنيت و سعادت يعني عصر امام منتظَر حضرت مهدي(ع) است. خداوند توفيق ‏ديدار آن جمال دلربا و اطاعت از اوامر پر افتخارش و زندگي تحت لواي پرچم عدالت آسماني و جهاني‏اش را به همه ما عنايت فرمايد. ان‏شاءاللّه‏
لینک ثابت
مقدمه ايدئولوژي رفيع اديان رشدي بزرگ در زندگي انسان پديد آورده است و شايد اين آخرين هدف بشر در اين دنياي خاکي است که بايد قبل از پايان دنياي مادي در کمال واقع بيني صورت گيرد. قانون تکامل براي تمام موجودات با شعور در اين جهان از جمله انسان مسأله اي کاملاً طبيعي است. در آينده اي بسيار نزديک تمام انسان ها با درک عميق خويش به ارزش اين حقيقت پي خواهند برد. همان طور که مي دانيم تکامل در بُعد فيزيکي وجود انسان، از درون رحم مادر آغاز شده و تا دنياي بيرون نيز ادامه مي يابد. از بُعد معنوي نيز وضع به همين منوال است، اما به گونه اي متفاوت. گاهي رشد روحي انسان در جهت مثبت قرار گرفته، انسان را تا درجه ي رستگاري بالا مي برد و گاهي نيز انسان را به منجلاب پوچي و نيستي مي کشاند. عقل سليم وسيله اي براي درک حقيقي شرايط سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و هنري جامعه ي بشري مي باشد و هر انساني که از جهت معنوي درست تربيت شده باشد، مسلماً به آن [درک] خواهد رسيد و اين تنها اميد انسان هاي آشنا به دين است که تمام زندگي خويش را وقف يافتن حقيقت کرده اند. در درون جامعه شرايط براي آن دسته از انسان ها که بوسيله ي رهنمودهاي ديني در راه درست قرار گرفته اند بسيار دشوار خواهد بود. زيرا بين اين گروه از انسان ها و آناني که با باورهاي ديني آشنايي ندارند، همواره در جامعه اختلاف نظر وجود خواهد داشت و رسيدن به يک راه حل کلي چندان ساده به نظر نمي رسد. اعتقاد بودا اديان مقياسي را براي آينده ي بشر در نظر گرفته اند، مخصوصاً ادياني که از سوي خدا فرستاده شده اند. حتي در فرامين بودا نيز خود او به پيش گويي آينده ي بشر پرداخته است. بودا بر اين باور است که در آينده، انسان در دوره اي از زمان دچار نابساماني و بحران مي گردد. انسان هاي بحران زده در جامعه، مردماني استثمارگر، ستم گر و پوچ گرا خواهند بود. آن ها بدي را عين خوبي مي پندارند و هيچ تفاوتي بين خير و شرّ قائل نيستند و تنها به اميال جنسي خويش اَرج مي نهند و به زندگي تجملاتي گرايش مي يابند، کودکان دچار تغييراتي مي شوند که براي والدين قابل درک نمي باشد و اين مسأله چيزي است که هيچ دين و آييني خواستار آن نمي باشد. پس از آن جامعه وارد دوراني تازه مي گردد. دوراني که انسان به رشد روحي بزرگي دست مي يابد و در زبان پالي [1] آن را «SRIARAYA METTRAI» مي نامند. مفهوم لغوي اين چند کلمه بدين شرح است: کمال = SRI تمدن = ARAYA رحيم و بخشنده: METTRAI مفهوم کلي آن بيان گر اين مسأله است که جامعه اي متمدن، سرشار از آگاهي و در اوج کمال پديد خواهد آمد و هر انساني که در اين جامعه ي مدني قرار گيرد به طور کلي به فضاي«Dhamma» وارد [2] مي گردد و تحوّل بزرگي در جامعه ي بشري بوجود مي آيد وي به شکل يک انسان ظهور مي نمايد و او را «SRIARAYAMETTRAI» مي خوانند. او بر پشت شتر سفيدي سوار است و از صحرا مي آيد. تعداد زيادي از يارانش که شمارشان به بيش از ده هزار نفر مي رسد او را همراهي مي کنند. گوشه و کنار شهر را درختان پر شاخ و برگ «KALAPA PRUEK» پر مي کند. درختاني که ثمرشان ميوه هاي جادويي است. [3] و آن سمبلِ يک محيط آرام و مکاني حاصل خيز است. سرزمين شادي ها و پيدايش عالم سراسر رحمانيت، به حقيقت مي پيوندد و بشر وارد Dhamma ي اساسي آخرين شريعت جهاني مي گردد. دين انسانيّت، جهان انسان هاي سراسر شعور و فهم، عالمي که تمام انسان ها از بازشناسي آن لذّت مي برند، سرزمين بيداري، عالم سراسر کمال و تماميت. ذهن انسان از غرور و شهوت پرستي، رهايي مي يابد و جاي آن را دانش، خرد و برکت معجزات پيامبران فرا مي گيرد و تمام اين سرزمين در آرامشي عميق فرو رفته و آن جا جايي وراي اين زمان و مکان است. هر جا آکنده از رحمانيت و مهرباني است و رفتار انسان ها عاري از هر گونه جاه طلبي، استثمارگري، رنج و درد، عذاب دادن ها و عذاب کشيدن ها مي گردد. نه کسي به انحراف کشيده مي شود و نه کسي ديگران را به انحراف مي کشد، انسان که در والاترين درجه ي Dhamma قرار دارد با آگاهي و بينش خويش در صدد درک طبيعت تمام موجودات زنده، چه نبات و چه حيوان بر مي آيد بي آن که با زهر خويش طبيعت را آلوده سازد. جهان امروز نيز به آرامي در حال رشد است تا به چنين درجه اي نائل آيد، اما براي دستيابي به آن بايد بحران هاي فراواني از جمله: بحران روشن فکري، بحران سياسي، اقتصادي و فرهنگي را پشت سر گذارد. آن ها براي رسيدن به چنين محيط مطلوبي بايد طعم تلخ بي عدالتي، بي قانوني، رنج و سختي را بچشند. آن گاه است که به درک راه هاي انحرافي زندگي موفّق مي شوند، سپس مسيرشان را به جاده ي نوين راستي براي يافتن شعوري در خور جامعه ي خويش تغيير مي دهند، باز راه خويش را تا روزي که به بيداري مطلق دست نيابند ادامه داده، قلمرو ذهن خويش را تا دستيابي کامل به همه ي ابعاد تماميّت وسعت مي دهند و در آخر روح کامل آن ها در خدا فاني مي گردد [4] و تا ابد روشن فکراني فرهيخته باقي خواهند ماند، روشن فکراني عاري از ذرّه اي غرور، [5] چه غرور و خود پسندي از ناداني سرچشمه مي گيرد. دنيا، انسان را به خود مشغول مي دارد; در حالي که ذهن مردمان دوران تکامل، سرشار از خِرَد، روشن فکري و رحمانيت ناب است. مکتب تفکر، تمام مردم را به سوي پيشرفت فرا مي خواند و زمينه ي تفکر سالم براي تمام افراد خردمند و بيدار، ميسور است و در آيين بودا به چنين انسان هايي، انسان متعالي [6] يا انسان کامل [7] مي گويند، يعني کساني که از شيطان و بدي ها دور مانده اند. اگر فردي زندگي صادقانه، فطري و خالصانه داشته باشد به تمرين هاي Dhamma ي بي ريا، آزاد و عاري از هر گونه استثمارگري ادامه دهد و به وظايف والاي انساني خو گيرد، مي تواند به بي نهايت Dhamma دست يابند، همان که در زبان پالي آن را «Asankata Dhamma» مي نامند. آن گاه است که تمام جهان رو به شکوفايي مي نهد، چه هر گونه تغييري در وضعيت مردم دنيا ارتباطي مستقيم با طرز فکر آن ها دارد. طبق فرامين بودا هرگاه کسي بخواهد دنيا را دگرگون کند ابتدا بايد طرز فکر خويش را تغيير دهد. اگر انسان ها بتوانند با تلفيق افکار خويشتن همراه با حسّ هم بستگي، فضاي «Asankata Dhamma» را ايجاد کنند کل جهان به سوي يکپارچگي، صلح و آرامش پيش خواهد رفت. در شکوفايي انواع گياهان و روييدني ها تحوّلي ژرف پديد خواهد آمد، تعداد دام ها و طيور رو به فزوني مي نهد. هر آن چه به زهر آلوده است ناپديد مي گردد و فضايي آکنده از رحمانيت در بين انسان ها، حيوان ها و گياهان پديدار مي گردد و اين دوران را «Sri Araya Mettrai» مي نامند. دوران دستيابي به آگاهي، دوراني که Dhamma همان انسان است و انسان همان Dhamma. انساني روشن بين داراي کامل ترين قابليت هاي روحي; کامل ترين خِرَد و کامل ترين دانش ثمره ي اين دوران است. حاکمان سياسي جامعه، همگي بر اين باور صحّه مي نهند که رهبري جامعه و قانون گذاري بايد در انحصار Dhamma باشد. طبق گفته هاي بودا، دين نه ديکتاتوري [8] است و نه دموکراسي [تمام عيار] [9] و نه از سنخ مکتب هاي جهل آميز مادي گرا مي باشد و چنين حکومتي که قانون گذاري آن توسط Dhamma صورت مي گيرد بهترين نوع حکومت [10] ناميده مي شود. اين واژه بيان گر اين حقيقت است که عدالت بايد در جامعه براي همه ي يکسان رعايت شود، هيچ گونه بي عدالتي، رياکاري و عمل خلافي در چنين جامعه اي از ديد قانون پوشيده نمي ماند. الگوي حکومت Dhamma بر پايه ي آزادي نوع بشر بنا نهاده شده است و هرگز به انسان اجازه نمي دهد که در انحصار دنياي مادّي قرار گيرد و يا برده ي هواهاي شهواني خويش گردد، زيرا که اين اعمال به تدريج انسان را به سمت گمراهي سوق مي دهد، قوه ي تفکر او را مختل مي سازد و تا نابودي کامل پيش مي برد. در چنين جامعه اي شرايط آزاد براي رشد انسانيت آماده تر مي گردد و روح انسان به کمال مي رسد و قابليّت نيل به بالاترين درجه ي کمال در اين دنياي مادّي را مي يابد. هدف قوانين حاکم ايجاد عدالت اجتماعي است که به انسان اجازه ي رشد فکري و مقابله با شيطان درون را مي دهد. هدف جهان در آينده ي نزديک تربيت انسان متعالي است و زماني که نسل جديد در چنين فضايي به دنيا آمده و رشد يابد، مي تواند در آينده مسؤوليت تربيت نسلي بهتر را برعهده گيرد، در چنين محيطي آرامش، صلح، پاکي و روشن فکري نيز پديد مي آيد و آسيب هاي اجتماعي رنگ مي بازد. عقيده ي انسان ها درباره ي زندگي پس از مرگ دو گونه است: گروهي بر اين باورند که مرگ پايان زندگي است، در اين جهت تمام حيات خويش را صرف تجمل و رفاه مي نمايند. [11] . گروه ديگر معتقدند که پس از مرگ حياتي دوباره وجود دارد، از اين رو زندگي خويش را وقف عبادت و پرهيزگاري مي نمايند. [12] ولي بودا معتقد است کم روشن فکر دنبال نوعي زندگي متعادل است. [13] چه اگر انساني تفکر متين داشته باشد رفتاري صحيح، گفتاري صادق و کرداري درست خواهد داشت و اوست که سير زندگي را در مي يابد ولي بر عکس انسان ناآگاه بايد تا واپسين لحظات زندگي اش تاوان گمراهي خويش را بپردازد. اعتقاد مسيحيت گروهي از مسيحيان معتقدند مقارن با سال 2000 ميلادي دوره اي جديد براي بشر پديد خواهد آمد. اما گروهي ديگر از آن ها بر اين باورند که همراه با اين دوره، مشکلاتي نيز بوجود خواهد آمد. براي نمونه، رييس جمهور سابق بريتانيا، [1] جنگ جهاني سوم را به گام هاي پيشتاز تحول تعبير مي کند. بدين معنا که ارمغان قرن بيست و يکم، کشمکش هاي حياتي است که کل تمدن بشري را تحت تأثير قرار مي دهد و مشکلاتي چون ازدياد جمعيت، محدوديت منابع طبيعي، آلودگي هوا، فقر و تنگدستي از جمله ي آنند. يکي از حواريون به نام پطرس چنين نوشت: «و خداوند بر وجود آن صحه گذاشت.» [2] . در پطرس 2، (13/3) مي خوانيم: «فردوس برين و زميني نوين که ما طبق قول او در انتظارشان هستيم. و در آن جاست زندگاني نيکو» و هم چنين آن ها معتقدند که حضرت عيسي قانون گذار اين بهشت نوين است. [3] او به تمام انسان هاي نيکو قول مي دهد که همگي آن ها جايگاهي در بهشت خواهند داشت. در کتاب هاي يهودي پولس انسان هاي پاک و نيکوسرشت را «مستحقان بهشت» مي نامد و مسيح نيز آنان را هم نشينان و اصحاب بهشتي خويش تلقي مي کند. [4] در آيه هاي 5 و 6 پطرس در مورد جريان روز «نوح» چنين مي نگارد: «تمام بهشت و زمين اين جا حاضر و آماده اند و تمام انسان ها نيز براي روز حساب و فناي انسان هاي بي خدا حضور دارند». پطرس در آيه ي 13 توضيح مي دهد که «روز خدا» پاکي و طهارت خاصي را با خود خواهد آورد و فردوس و زميني نوين را احيا خواهد کرد. در فصل مکاشفه (آشکارسازي، افشاکردن) نماد هياهو يک جنگ است. عيسي مسيح در بهشت است و پس از آن ارتش بهشتي او نمايان مي گردد. جنگي بر عليه پادشاهان و حکم رانان و ارتش فرمان روايان در مي گيرد و مردم به دسته هاي کوچک و بزرگ تقسيم مي شوند و روز خدا (قيامت) درپي آن مي آيد. [5] مفسر مکاشفه در مورد موذي ترين فرد سخن مي گويد که همان شيطان است. در مکاشفه مي گويد: «من فردوس و زمين نوين را مي بينم که در آن هيچ دريايي وجود نخواهد داشت» درست همانند آن چه در فصل اشعيا [6] و پطرس 2، فصل سوم ديديم. پس ما نسبت به اين مسأله که تحولي در حيات بشري صورت خواهد گرفت اطمينان کافي حاصل مي کنيم. در اين فضاي نوين و جديد خدا همراه بشر خواهد بود و هرگونه منفعتي را براي ايشان فراهم خواهد کرد. [7] يوحنا در آيه ي 45 چنين ادامه مي دهد: «او (خدا) اشک را از چشم ها مي زدايد و هيچ مرگي وجود نخواهد داشت و صداي مويه، ضجّه و ناله از کسي شنيده نخواهد شد». خدا مي گويد: «ببينيد که ما همه ي چيز را تازه مي کنيم. آن را بنگاريد! زيرا که آن ها حقيقت محض است». خدا به پاک سازي اشک هايي مي پردازد که بر اثر رنج و سختي، نااميدي و آسيب در انسان پديد آمده است. همان طور که يوحنا (در 35/11) مي گويد: «در بهشت و زمين نوين زندگي انسان از رنج هاي امروزي متأثر نخواهد شد». خدا قول خويش را محقق خواهد ساخت و شرايط زمين را متغير خواهد کرد تا ايمان به او استوارتر گردد و در آن زمان دنياي پرهيزکاران حقيقي متجلّي مي شود. اين جهان تازه را هيچ ترس و رنجي نمي تواند نابود سازد. در جهان ديگر مردم حمايت خواهند شد و لذّت زندگي با امنيت را خواهند چشيد و اگر کسي بخواهد بر عليه خدا قيام کند براي لحظه اي هم زنده نخواهد ماند. [8] آن گاه است که عدالت اجتماعي پديدار شده و انسان از تلاش هاي خويش احساس رضايت کرده، ثمره ي رنج هاي خويش را خواهد ديد. «گرگ و ميش در کنار يکديگر غذا خواهند خورد و شيران هم چون ستوران به گياه خواري روي خواهند آورد و طعام شيطان جز خاکستر نخواهد بود و حيوانات هيچ صدمه اي به جبال مقدس وارد نمي کنند». اعتقاد اسلام بر عدالت اجتماعي و انقلاب جهاني حضرت مهدي (عليه السلام) در سال 255 هجري قمري [1] به دنيا آمد. تولد ايشان جهان را با نور حقيقت و راستي روشن نمود. وي در سال 260 هجري قمري [2] بعنوان پيشواي الهي مردم، پس از شهادت پدر بزرگوارش انتخاب شد. ايشان مدت 69 سال از نظرها پنهان ماند و در اين دوران توسط چهار نماينده ي پياپي با مردم ارتباط داشت که اين دوران غيبت ايشان را غيبت صغري ناميده اند. اکنون نيز ايشان از نظرها غايب است تا روزي که خدا فرمان ظهور ايشان را بدهد. در آن روز جامعه ي اسلامي در سراسر دنيا پايه ريزي مي گردد. زماني که حضرت مهدي (عليه السلام) ظهور نمايد، دنيا آکنده از بي عدالتي، جنگ و خون ريزي است. با ظهور حضرت مهدي (عج) انسان هاي پرهيزکار وارث زمين مي گردند و آنانند که سعي در ترويج آرامش و امنيت در بين تمام انسان هاي دنيا مي کنند. قرآن در اين باره مي فرمايد: «و ما به نوبت اين روزها را براي مردمان خواهيم آورد». [3] . «و ما در زبور ـ پس از تورات ـ نگاشتيم که اين زمين را بندگان صالح من به ميراث خواهند برد». [4] . «و خدا به کساني از شما بندگان که ايمان آورده اند و کارهاي شايسته انجام داده اند وعده فرمود که در زمين خلافت دهد». [5] . قرآن به عنوان کتابي مقدس از سوي خدا بيان گر اين امر است که اسلام سراسر دنيا را فرا مي گيرد و چنين امري در آينده با ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) دور از دسترس نمي باشد. اسلام حقيقي با ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) و هدايت ايشان در همه ي جا پيروز مي گردد. [6] . خدا موهبت خويش را شامل حال مسلمانان خواهد کرد و کمال و تماميت تمام جامعه هاي معتقد را فرا خواهد گرفت و همگان از پيشرفت و تکامل بهره مند مي گردند. براي مثال پوشش نظام هاي آموزشي، اجتماعي، اقتصادي، صنعتي و علمي از جمله گام هاي اين تحول خواهد بود. در روايت ها نيز بر تحقق حتمي اين فراگرد تأکيد شده است. تمام ساکنان اين کره ي خاکي مسلمان خواهند شد و دين خدا، اسلام، تمام جهان را فرا خواهد گرفت. حتي انسان هاي بي ايمان نيز رو به سوي آن مي آورند. حضرت مهدي (عليه السلام) هر گونه حکومت ديکتاتوري را ريشه کن مي کند، با استبداد، خودکامگي و بي عدالتي به مبارزه خواهد پرداخت و انسانيت از جهت مادي و معنوي به تکامل مي رسد. آن دوران، دوران روشن فکري، عقل سليم و شکوفايي است و تا پايان جهان مادي ادامه خواهد يافت. نتيجه گيري قرآن کريم مي فرمايد: «هيچ امتي وجود ندارد مگر آن که ميانشان بيم دهنده اي بوده است». [1] . «پيش از تو، پيامبراني فرستاديم. داستان بعضي را برايت گفته ايم و داستان بعضي را نگفته ايم». [2] . «مردم يک امت بودند. آن گاه خدا پيامبران بشارت دهنده و ترساننده را فرستاد و بر آن ها کتاب برحق نازل کرد تا آن کتاب در آن چه مردم اختلاف دارند ميانشان حکم کند». [3] . اسلام يعني تسليم شدن در برابر خدا و اطاعت از فرمان هاي او. قرآن مي فرمايد پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت محمد (صلي الله عليه وآله) براي تکميل قوانين جهان مبعوث شد همان طور که تمامي پيامبران چنين کردند. «بگوييد: ما ايمان آورديم به خدا و آن چه که بر ما نازل شد و آن چه بر پيامبران گذشته: ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب فرستاد و دين خدا را توسط اقوام آن ها حفظ کرد و به موسي و عيسي که پيامبران تمام اعصار و اقوام هستند رسانيد. بين هيچ کدام از آن ها تفاوتي قائل نيستيم». [4] . اسلام خلاصه ي تمام اديان است. اسلام راهنماي تمامي جنبه هاي زندگاني است. بودا خود را آخرين ناجي بشر نمي داند و بر اين باور است که بوداي ديگر با نام Sriarya Mettrai خواهد آمد. هم چنين عيسي مسيح با کامل ترين پيام پيروزي براي نوع بشر نيامد بعد از وي يهوديان و مسيحيان منتظر آخرين پيام الهي بودند. «من خيلي چيزها براي گفتن دارم ولي آيا شما تحمّل شنيدن تمام آن ها را داريد؟ به هر حال زماني که، روح حقيقت مي آيد همه ي شما را به سوي حقيقت راهنمايي مي کند». [5] . روح حقيقت، زماني در دوران محمد (صلي الله عليه وآله) خواهد آمد. «امروز دين شما را به کمال رسانيدم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دين شما برگزيدم». [6] . اين آيه از قرآن کريم بعد از آيه ي 67 از سوره ي مائده [7] دليلي محکم بر انتخاب بر حق حضرت مهدي (عليه السلام) براي مقام امامت است. حقيقت ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) از سوي بسياري از مکاتب پذيرفته شده است و تمامي اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه وآله) بر آن صحّه نهاده اند. حضرت مهدي (عليه السلام) انسان کامل است و در آينده ظهور خواهد کرد و حکومت اسلامي را در سرتاسر جهان مستقر خواهد نمود و با هرگونه خودکامگي به مبارزه خواهد پرداخت و از سوي پيروان اديان ياري خواهد شد. بحران هاي سياسي خاورميانه مخصوصاً سلطه ي اسراييل بر فلسطين مبارزه اي بين دو طرز فکر و باور متفاوت است که ان شاء الله تعالي با ظهور هر چه زودتر مهدي موعود (عج) زمينه هاي پيروزي حق بر باطل در سراسر عالم فراهم آيد.
لینک ثابت
مقدمه از رحمت پروردگار مايوس نشويد که جز کافران، از آن مايوس نخواهند شد. قرآن کريم [ صفحه 5] يأس بيابان است و تاريک است و دهشتزا و انسان بي هدف، بي راه، بي همراه نه خورشيدي، نه شمعي، هيچ پيدا نيست و گوئي گشته نابينا و يک بيناي دانا هم نمي يابد که تا از او بپرسد راه و ناگه تندري يک چند مي غرد پلنگ آسا و اين انسان، ز ترس بانگ تندر دستها بر گوش و برقي ليک بس کوتاه و ناديده کنار خويشتن، نايافته يک راه تاريکي، و خاموشي، و ديگر هيچ اميدي نمي ماند. [ صفحه 6] گوئي درد و شکنج همزاد آدمي بوده، زيرا در سراسر تاريخ هيچ گاه وي را رها نساخته است. دورانهاي بظاهر شيرين زندگاني او هم آن قدر کوتاه بوده که هنوز لذت آن را درک نکرده تاوانش را با دردي جانگاه و مصيبتي جانگداز پرداخته است. قيام مصلحان تاريخ نيز گر چه در پاره اي اوقات، اندک زماني آسايش گروهي را فراهم ساخته، ليک نتوانسته انسانيت را براي هميشه از چنگال خون آلود عفريت نابسامانيها رها سازد، فاجعه بزرگتر اينکه با گذشت هر روز نه تنها باري از انبوه دردهاي انسان کاسته نمي شود، بلکه بر رنج و اندوهش افزوده مي گردد. پيشرفت علم و تکنيک در جهان امروز نيز، گذشته از اينکه راهي براي رهائي عرضه نکرد، خود مشکلاتي تازه براي جامعه انساني به ارمغان آورد. و اين ناهماهنگي بين پيشرفت علمي و صنعتي از يکسو، و آسايش معنوي زندگي از سوي ديگر، هر روز بيشتر مي گردد و امروزه کار بجائي رسيده که بعضي از متفکران جهان غرب همچون ارنست - يونگر که در ممالک کاملا صنعتي بسر مي برند معتقد شده اند: نمي توان کمال بشري را با کمال فني جمع کرد اگر يکي از اين دو را بخواهيم بايست ديگري را فدا کنيم. [1] . سقوط و انهدام معنويات، انسان سر گشته زمان ما را بدانجا کشانده که حاضر است بخاطر کم ارزش ترين چيزها، اجتماعات عظيمي از همنوعانش را بخاک و خون بکشاند. هيچ گاه صفحات تاريخ بشر تا بدين حد خون آلود نبوده و در [ صفحه 7] هيچ زماني تا اين اندازه بشريت در تنگناي ستيزه جوئي ها گرفتار نبوده است. هزينه اي که امروزه صرف تجهيزات نظامي در کشورهاي مختلف جهان مي گرد، بزرگترين رقم بودجه آنها مي باشد. بعنوان نمونه هزينه تسليحاتي 120 کشور جهان در سال 1970 بيست در صد بيش از بودجه آموزش و پرورش در همان کشورها بوده است. و هزينه هاي مربوط به بهداشت آن کشورها، چهل در صد بودجه نظاميشان را تشکيل مي داده. [2] . امروزه تنها ملتهائي که سر گرم جنگ سردند ساليانه سه هزار ميليون پوند (قريب 66 هزار ميليون تومان. م) و يا در هر دقيقه 66 هزار پوند (قريب يک ميليون و چهارصد و پنجاه و دو هزار تومان. م) در راه تدارک آدم کشي خرج مي کنند. [3] . و اين نسبت، امروزه دهها برابر شده است. و به گفته صاحبنظران: نيروي تسليحاتي جهان تا سال 1961 م قادر بوده است بيست بار کره زمين را نابود کند. [4] . تا همان سال تعداد 50 هزار بمب اتمي توسط جاسوسان بين المللي در کشورهاي مختلف کشف شده بود. [5] . و امروزه بشر بمب هائي مي سازد که 2500 بار از بمبي که هيروشيما را نابود کرد نيرومندتر است. [6] و همچنين بمبهاي هيدروژني را ساخته که تنها براي شروع فعل و انفعالات آن يک انفجار اتمي لازم است. [7] و هراس انگيز است که تمام اين نيروهاي مخرب، با اشاره يک تکمه و لو بر اثر اشتباه، اثري از انسان [ صفحه 8] بجا نخواهند گذارد. از سوي ديگر، کشورهاي ضعيف جهان که بوسيله قدرتمندان استثمار شده اند، با مسائلي همچون گرسنگي و فقر مواجه مي باشند، تا جائي که سه چهارم مردم جهان امروز را با هيولاي فقر و گرسنگي دست بگريبان مي بينيم. [8] و از آنجائي که اين گروه عظيم رنجديده، منافع استثمارگران را تهديد مي نمايند، صاحب قدرتان براي ابقاي خودشان و ساکت نمودن گروههاي معترض، هزينه اي را بعنوان مبارزه با فقر و گرسنگي اختصاص داده اند. ليکن بايد بدانيم که بودجه مذکور. فقط يک پنجاهم هزينه مشروب و سيگار مصرفي کشورهاي خودشان است. [9] . انسان امروز باميد حل مشکلاتي چون مساله فقر و گرسنگي، جنگ و اختلافات طبقاتي، بمکاتب و ايدئولوژي هاي گوناگون پناه مي برد. ليکن پس از مدتي آنها را نيز يا شريک در اين فجايع مي يابد، و يا ناتوان از مبارزه با آنها، و در اينجا با روحي سراسر ياس و نااميدي به تاريکيهاي جهان خيره مي گردد تا شايد بارقه اي بدرخشد و سياهي ها را به آتش کشد و انسان را از اين ظلمت رهائي بخشد. طرح سازمان ملل متحد، گوئي اين بارقه بود که در تاريکترين و شومترين دوره ها، يعني پس از ضربات مهلک دو جنگ جهاني بر پيکر جوامع بشري، در ذهن انديشمندان و مصلحين درخشيد، و چون جراحاتي که براندام ملتها در دو جنگ گذشته وارد شده هنوز تازه بودند، سران ممالک [ صفحه 9] جهان از بيم وقوع سومين جنگ جهاني به تاسيس اين سازمان اقدام کردند. در ابتداي کار، بسياري از افراد تصور مي کردند که به راه حل نهائي براي رهائي از مشکلات بشري دست يافته اند. اما اميد به اين تشکيلات نيز ديري نپائيد، زيرا از همان آغاز قدرتمنداني که مي بايست براي عمل به قوانين بين المللي و عدم تخطي از آنها تعهد بسپارند، به نام حق و تو آزادي هر جنايتي را براي خود تضمين کردند و پس از اندک زماني، روشن شد که اين سازمان نيز بيش از تشريفاتي فريبنده چيزي نخواهد بود. زيرا در حقيقت، تنها ممالک ضعيف ملزم به پيروي قوانين آن بودند. شکست سازمان ملل در حل مشکلات، به علت نداشتن ضامن اجراء يک بار ديگر اين حقيقت را هويدا ساخت که نه کشورهاي غارتگر دلشان به حال ملل فقير و گرسنه سوخته، و نه سير شدن آنها به نفعشان است، و نيز نه ممالک توسعه طلب حاضر به از دست دادن پايگاههاي نظاميشان در کشورهاي ضعيفند، و نه حتي مسالمت آميزانه آنها را بين خود تقسيم مي کنند، و همچنين نه پشتوانه اي براي برنامه هاي فرهنگي آن وجود دارد، و نه ترويج فرهنگ و بيداري مردم به نفع قدرتمندان است. و در نتيجه سازمان ملل نه خطر جنگهاي عظيم هسته اي را منتفي نمود، و نه انسانها را از چنگال عفريت فقر و گرسنگي نجات بخشيد، و نه مشکلات فکري انسانها را حل کرد. [ صفحه 10] با شکست سازمان ملل متحد، آخرين روزنه اميد بشر هم بسته مي شود و انسان با ياس تمام به پوچي همه اميدها و نيز پوچي جهاني که بدان اميدوار بود، معتقد مي شود. و براي گريز از اين حقيقت تلخ، يا به خود کشي رو مي آورد و يا در شمار هيپي ها از اجتماع کناره گرفته و کليه قوانين اجتماعي را زير پاگذارده و به آغوش مواد مخدر پناه مي برد. در جهان هر روز گرايش شديدتري به جانب نهضت عصيانگرانه هيپيسم مشاهده مي شود. به عنوان نمونه در سال. 1968 م در آمريکا 300 هزار نفر از جامعه کنار کشيدند و به ال. اس. دي و ماري جوانا پناه برده و به جمع هيپي ها پيوستند. [10] هجوم به طرف مواد مخدر، از جانب اين گروه به حدي رسيده که تنها در سانفرانسيسکو در هفته حدود يک تن ماري جوانا مصرف مي شود. [11] . هيپي ها، به اميد اينکه در عرفان شرق انسانيت و برادري بيابند به سوي هند روي مي آورند، ليکن چون آنها را نيز علاوه بر فقر و گرسنگي و اختلافات نژادي و طبقاتي درگير مشاجرات فرقه اي مي يابند و از عرفان جز رقص و شعر و اعتياد اثري نمي بينند، نااميدانه و بي هدف، با تنها ارمغانشان از اين سفر يعني مواد مخدر، آواره کوهها و بيابانها مي گردند. و اين گونه بشر امروز با نااميدي تمام چشم براه مرگ است تا او را از اين زندگي سراسر رنج و مشقت برهاند. آيا جنگ هاي هسته اي بشريت را نابود خواهد ساخت؟ آيا 4 / 3 مردم جهان بر اثر فقر و گرسنگي محکوم به مرگ [ صفحه 11] مي باشد؟ آيا مواد مخدر نژاد انسان را منهدم خواهد نمود؟ آيا روزگار بدبختي بشر بسر نخواهد آمد و سرانجام از اين زندگي فلاکت بار رهائي نخواهد يافت؟ آيا آن روز نخواهد رسيد که بشر هيولاي فقر را نابود سازد؟ آيا مي توان راه حلي براي سامان بخشيدن به اوضاع آشفته جوامع بشري يافت؟ آيا سرانجام انسان خواهد توانست راهي به سوي زندگي ايده آلش بيابد؟ آيا اين ياس و نااميدي منجر به اميدواري و منتهي به آينده اي توام با برادري و برابري نخواهد شد؟ آيا آن روز نخواهد رسيد که انسان نماهاي حيوان صفت، خوي حيواني خويش را کنار نهند و زندگي با صفائي را بر پايه فضائل انساني و خدمت به همنوعان خويش اختيار کنند؟... آيا به آينده اميدي نيست؟ [ صفحه 12] اميد اکثر دانشمندان و مصلحين بشر، بر اين اعتقادند که تنها راه حل مشکلات و سامان، بخشيدن به دنياي امروز، تشکيل يک حکومت واحد جهاني بر مبناي عدالت است [1] ، و بي شک براي اينکه دول نيرومند جهان، به خاطر گسترش دامنه نفوذشان بر سر تصاحب کشورهاي ضعيف، باهم برخورد پيدا نکنند و نيز به منظور بدست آوردن منافع بيشتر، حاضر به نابودي انبوهي از انسانها نگردند، و همچنين براي اينکه مشکل فقر و گرسنگي که تنها به خاطر چپاول و غارت ثروت ضعيفان بدست نيرومندان بوجود آمده است از بين برود و نيز به خاطر اينکه انسان ها بمنظور فراموش کردن برداشت [ صفحه 13] نادرست خود از جهان، يعني پوچي همه تلاشها و اميدهاي بشر براي رهائي از مشکلات، در جمع هيپي ها خود را به آغوش مواد مخدر نيفکنند، و...، حکومتي بر مبناي عدالت و ارزش هاي اصيل انساني لازم است که اداره تمامي جهان را بدست گيرد و از همگي انسانها يک ملت پيوسته و واحد ساخته و ثروت جهان را به طور مساوي بين آنها تقسيم کند و قدرت نظامي جهان را به طور کامل در دست گيرد و فرهنگي اصيل و انساني در اختيار مردم قرار دهد. راسل متفکر و فيلسوف شهير جهان غرب، در اين مورد چنين مي گويد: جلوگيري از جنگ، يک راه بيش ندارد و آن ايجاد دولت جهاني واحدي است که تمام سلاح هاي مهم عظيم را منحصرا در دست داشته باشد... به نظر من، اگر چنين دولت جهاني تشکيل شود، تشکيل آن در بعضي از نواحي از روي ميل و رضا و در بعضي ديگر از راه فتح و غلبه خواهد بود... تصور نمي کنم نژاد انسان آن سياستمداري و قابليت را داشته باشد که تنها بميل و رضاي خود به تاسيس دولت جهاني گردن نهد. به اين دليل است که خيال مي کنم در تاسيس و برقراري و حفظ و نگاهداري آن، در سنين اول عمر، اعمال زور و فشار لازم مي باشد، [2] . پس مشکل مهم در اين راه، نبودن نيروي کافي براي مقابله با عوامل بر پا دارنده جنگ و ديگر نابسامانيهاست. زيرا نيروهاي بزرگ جهان امروز، در دست گروهي سودجو و خودپرست است که تنها مساله اي که از ذهنشان نمي گذرد، صرف نظر کردن از موقعيتهاي خويش به نفع نوع بشر و [ صفحه 14] تشکيل يک حکومت واحد جهاني بر مبناي عدالت است. بنابر اين براي تحقق بخشيدن به چنين ايده اي وجود رهبري پاک سرشت و آگاه که با نيروئي عظيم در برابر اين قدرتمندان بيدادگر بپاخيزد، ضروري است. از دير باز، لزوم چنين رهبري براي تشکيل جامعه اي بر مبناي عدالت، در ميان انسانها احساس مي شده و بنابر اين در ميان هر ملت و قومي به نامي از اين پيشوا ياد شده است: هندوها اين صاحب نيرو را برهمن کلا، اقوام سلت اين رهبر را آرتور، زرتشتيان اين منجي را شوشيانس، يهوديان اين پيشوا را يوشع، مسيحيان اين سامان دهنده را مسيح و... و مسلمانان او را مصلح، قائم و مهدي مي نامند. روشن است فردي که در سر لوحه برنامه اش پيکار با ابر قدرتان و درهم ريختن بساط آشوبگران باشد، بايد از نيروئي ما فوق تمامي آنها برخوردار بوده تا بتواند در کوتاه ترين فرصت آنها را از ميان برداشته حکومت سراپا عدل خود را بر جهان حاکم سازد، و چنين فردي جز اينکه يا نيروئي خدائي تاييد شود، نمي تواند به اهدافش نائل گردد. و بر همين مبنا، تمامي اديان، او را فردي برانگيخته شده از جانب خدا دانسته و تصويري از او و برنامه اش ترسيم کرده اند. و هر چه فاصله اين اديان با قيام آن مصلح، کمتر شده تصوير روشنتري ارائه نموده اند. بر اين اساس، مسلمانان هماهنگند که در آينده مردي از [ صفحه 15] خاندان رسول اکرم (ص) که همنام وي مي باشد به امر الهي بپا مي خيزد و با تشکيل يک حکومت واحد جهاني، پايه هاي برادري و برابري را در جهان مستحکم نموده و به نابرابريها و بدبختيهاي بشر خاتمه خواهد داد. [3] . قرآن کريم با خطوطي روشن آينده را چنين ترسيم مي کند: خداوند به آن گروه از انسانها - که ايمان آورده و نيک کردار باشند - نويد داده که آنها را بسان اقوام صالح و مومن، که در گذشته پيشوائي يافتند، به خلافت بر تمام زمين برساند و فرامين قرآن را، تنها قانون حاکم در جهان سازد، و نگراني و تشويش ايشان را به آرامش و قرار تبديل نمايد. در آن هنگام همه خدا را خواهند پرستيد و هيچ موجودي را شريک او قرار نخواهند داد. [4] . احاديث و روايات شيعه، برنامه مهدي (ع) را اين گونه بيان داشته اند: وي نبرد مسلحانه خود را تا نابودي و اضمحلال کامل حکومتهاي جابر دنبال مي کند. [5] و بوسيله مبارزان و همچنين ترسي که خدا در دل دشمن ايجاد مي کند، ياري مي شود. در نتيجه، به هيچ سرزميني روي نمي آورد مگر آن که پرچم اسلام در آنجا به اهتزاز در آيد. [6] و به اين صورت شرق و غرب عالم را تسخير نموده [7] ، حکومت واحد جهاني خود را بر - مبناي عدالت تشکيل مي دهد و در پرتو رهبريش، در [8] . [ صفحه 16] جامعه جهاني اسلام، انسانها از رشد عقلاني برخوردار گرديده [9] ، همگي آنها در بالاترين سطوح دانش و بينش قرار مي گيرند. [10] و آن کاه ارزشهاي اخلاقي، در کاملترين حد خود، بر جهان حاکم مي شود [11] ، و در سايه آن، يگانگي و صفا ميان انسانها برقرار مي گردد. [12] وي اموال را بطور يکسان ميان مردم تقسيم نموده [13] ، و امتيازات طبقاتي را لغو مي نمايد [14] ، تا هر کس امکان فعاليت و ترقي داشته باشد. بر اين اساس چنان جهان در ثروت و آباداني غوطه ور مي - گردد [15] که افراد نيازي به سود ستاندن در معاملات نخواهند داشت، تا جائي که اين عمل همچون ربا ناپسند شمرده مي شود. [16] . کوتاه سخن اينکه عموم جوامع بشري و به ويژه مسلمين، در انتظار يک آينده درخشان، آينده اي که در آن ترس و وحشت، نابساماني و آشوب، فقر و گرسنگي و اندوه و بدبختي راه نداشته باشد بسر مي برند. و اين انتظار و اميد انسانها بوده است که توانسته تا کنون جوامع بشري را از نابودي کامل حفظ کند و در اين اقيانوس متلاطم و پر آشوب، همانند تخته چوبي آنها را تا رسيدن به کشتي نجات، از خطر غرق شدن دور بدارد. [ صفحه 17] انتظار و اما انتظار شيعه، انتظاري است شورانگيز و محرک، اميد آفرين و هستي زا، و اين اميد و انتظار است که نه تنها جامعه پوياي شيعه را در طول تاريخ پر افتخارش - با وجود مخالفتهاي شديد و رنجهاي طاقت فرسا - از حرکت باز نداشته، بلکه عامل محرک آن نيز بوده است، و همين انتظار، راز بقا و پيشروي اين گروه گرديده است. بجاست که زنگار اوهام از چهره اين اصل انسان ساز حماسه آفرين زدوده شود، تا روشن گردد کدامين انتظار است که از ملتي خمود، قومي شور آفرين، از اجتماعي پريشان، توده اي سامان يافته، از انسانهائي افسرده، آدمياني شادي آفرين، از رهرواني [ صفحه 18] پريشان گام، توده اي ثابت قدم، از انسانيتي پر آشوب، جمعيتي آرام بخش، و از تاريخي بي فردا، فردائي تاريخ ساز مي سازد. براي آشنائي با مفهوم راستين اين اصل، سزاوارترين مرجع، رهبران تشيع اند. امام صادق (ع) مي فرمايند: کساني که در انتظار دولت قائم بسر مي برند چون افرادي هستند که در خدمت قائم باشند... و بلکه چون شمشير زنان در رکاب مهدي اند... نه بخدا سوگند بسان شهيداني هستند که جان در رکاب پيامبر باخته اند. [1] . اين سخن ژرف، نقش برجسته انتظار را مشخص مي سازد و اينکه منتظران راستين، همچون مومنين صدر اسلام، بايد آتشين درون و مصمم، در برابر جاهليت زمان خود بپا خيزند و در آماده ساختن توده ها - براي پذيرفتن نظامي الهي و انساني - حماسه آفرين تلاشي پاکبازانه تا حد شهادت باشند. در همين معني، ديگر گفته همين پيشوا، بر تيرگيهاي سکوت و سکوتمان نور مي پاشد و ما را بسوي سازندگي جامعه فرا مي خواند که: آن کس که منتظر امر - دولت - ماست، چون کسي است که در راه خدا در خون خود وطه ور باشد. [2] . و آن گاه که مي بينيم در منطق هدفساز امام رضا (ع) انتظار فرج جزء فرج است.، [3] در مي يابيم که يک شيعه آگاه بايد کرداري را در زمان انتظار داشته باشد که گوئي در زمان ظهور مهدي (ع) زندگي مي کند، و با اين برداشت [ صفحه 19] از مفهوم انتظار، عمق و ارج اين گفته را در مي يابيم که: برترين کردار امت من انتظار فرج است. [4] . و هم از اين رو، حماسه پر شور انتظار اگر بدرستي شناخته شود و به توده هاي نگران شناسانده گردد، غنچه اميدي پر شکوه را بر نهال زندگيشان شکوفان مي سازد، تا با دروني پر شور و عزمي راسخ براي ساختن آينده اي روشن، تلاشگر و کوشا باشند. براي روشن تر شدن اين بيان، سپاه انبوهي را در نظر بگيريد که فرمانده آن - به ضرورتي بخردانه - از حوزه ماموريت خود خارج مي شود و به لشگريان خويش اعلام مي کند که زمان بازگشت او روشن نيست، ولي همه بايد آماده نبرد باشند، چه به هنگام بازگشت، فرمان حمله را صادر خواهد کرد و نبردي قرين پيروزي را آغاز خواهند نمود. سپاهيان لايق و هوشيار، با دريافت اين دستور، هميشه آماده اند تا با رسيدن فرمانده و فرمان حمله اش، به پيکار با تباهيها و زشتيها بپردازند. انبوهي و گستاخي دشمن در اين مدت، آنان را در راه مبارزه تصميم تر مي کند و اگر با ديدگان اشک آلود و دلهاي مشتاق و لبهاي دعا خوان چشم براه فرمانده خود هستند، فراموش نمي کنند که هميشه بايد در آمادگي رزمي بوده و لياقت نبرد با باطل را در خود حفظ کنند. چنين گروهي آگاه و بيدار دلي هيچ گاه در اين فکر نخواهند بود که پراکنده شويم و به استراحت بپردازيم تا فرمانده بازگردد و خود [ صفحه 20] کارها را سامان دهد، برويم تا او بجنگد و ما پيروز شويم، او قيام کند و ما آزاد گرديم، او بپاخيزد و ما پيشرفت نمائيم، او بميدان رود و ما تا عزت بر سر نهيم، او کشته شود و ما زندگي جاودان يابيم!! پيداست که سرانجام چنين پنداري چه مي تواند باشد و هم از اين روست که گفته اند: ملتي که در انتظار مصلح بسر مي برد، خود بايد صالح باشد. بپاخاستن شيعه، به هنگام شنيدن نام قائم نيز، به اين معني است که هر لحظه آماده ايم تا مهدي قيام کند و ما گوش بفرمان او جان به پيشگاهش هديه بريم، و اين آمادگي تا بدانجا او را مبارز تربيت مي کند که از خدا مي خواهد اگر بين او و مهدي، مرگ - که براي همه پيش خواهد آمد - فاصله انداخت، به هنگام قيام قائم خدا او را در حالي که کفن پوشيده و شمشير کشيده و نيزه آخته کرده و به ياري مهدي در شهر و ده مي شتابد، از قبر خارج سازد. [5] . اگر شيعه در فراز و نشيب هاي عمر هزار و چهارصد ساله خود - در مسير مبارزه با باطل - از پا نيفتاده و همواره سربازاني فدکار با تلاشهائي پي گير - براي تحقق بخشيدن به آرمانهاي انساني - روانه ميدان کارزار کرده، يکي از عواملش همين انتظار مثبت بوده است. و مي بينيم درست بخلاف کساني که تمامي مباهاتشان را درگذشته تاريخ جستجو مي کنند، منتظران واقعي همواره به آينده اي درخشان چشم دوخته و به سوي آن گام بر مي دارند، چه انتظار راستين، [ صفحه 21] جهت را از گذشته به سوي آينده تغيير مي دهد. کوتاه سخن اينکه انتظار شيعه، انتظاري است راستين، و اگر برداشت ما از اين اصل برداشتي است اصيل، خود بايد ملتي صالح بوده و در حد خود با تلاشي پيگير در مبارزه با باطل زمينه قيام او را فراهم ساخته و خودمان نيز در اين راه توانائي و قدرت براي شرکت در نبرد آخرين - در حضور مهدي (ع) - را کسب کرده و اين گونه، با تمام وجود، چشم براه قيامش باشيم. [ صفحه 22] منجي براي چنين انتظاري، شناسائي دقيق موعود ضروري است تا نه عروسکهاي خيمه شب بازي قدرتها را - که براي درهم شکستن و نابودي حماسه پر شور انتظار هر روز نغمه اي تازه سر مي کنند - با او اشتباه کنيم، و نه گزافه گوئي مغرضان و ناآگاهان بتواند پرده اي از اوهام و خرافات بر پيکروي پوشانده، اميدمان را به ياس و انتظارمان را به شکست مبدل سازد. وي دوازدهمين و آخرين رهبر جامعه تشيع محمد (ع) فرزند امام حسن عسکري (ع) مي باشد که در نيمه شعبان سال 255 ه. ق. به دنيا آمد. مادر گراميش نرجس بانويي رومي [ صفحه 23] بود که اسلام آورده و به همسري امام عسکري (ع) در آمده بود. پيشوايان راستين و بزرگ شيعه، در مواقع اندوهبار، ياران خود را به ظهور حضرتش نويد مي داده اند. امام حسن مجتبي (ع) آن گاه که با معاويه مجبور به امضاي قرار داد صلح گرديد و برخي مردم او را بر اين امر ملامت کردند، ضمن بيان شواهد و دلائلي بر صحت و درستي کار خود - که از چشم ظاهر بينان پوشيده بود - به ايشان فرمود: آيا نمي دانستيد که هيچ کدام از ما امامان نيست مگر اينکه - به اجبار - در گردنش بيعتي از گردنکشان زمانش باشد، بجز قائم منتظر که مسيح پشت سر او نماز مي گزارد، پس بدرستي که خدا تولد او را مخفي مي دارد و خودش را پنهان از انظار مي نمايد، تا اينکه هنگام قيام، بيعتي در گردن نداشته باشد. او نهمين فرزند از نسل برادرم حسين (ع) پسر برترين کنيزان است، خدا عمرش را در غيبتش طولاني مي گرداند. پس آن گاه به توانائي خود او را صورت جواني کمتر از چهل سال هويدا مي سازد تا دانسته شود که خدا بر هر چيزي تواناست. [1] . چون خواست خداوند بزرگ بر اين بود که حضرتش از گزند دشمنان در امان بماند، و در آينده برنامه عظيم خود را - که تشکيل حکومت واحد جهاني و برقراري عدل و داد در جهان مي باشد - جامه عمل بپوشاند، در سال 260 ه. ق. که امام عسکري (ع) به شهادت رسيدند، پس از آن که در انظار عموم بر جسد پدر شريفش نماز گزارد، از ديدگاه مردم پنهان شد، زيرا خلفاي ستمگر عباسي، بر اساس بشارتهائي که از پيامبر و امامان پيشين رسيده بود [2] مي دانستند که وي [ صفحه 24] بر هم زننده بساط ظلم و جنايت تبهکاران مي باشد، و بنا بر اين در پي فرصت براي کشتن او بودند و پس از اين مراسم به پي گردي وي به خانه شان ريخته، در صدد قتل او بر آمدند. از اين تاريخ به مدت 70 سال، ايشان پنهان از مردم مي زيستند و تنها شيعيان خاص امام، مي توانستند به خدمت حضرتش نائل شده و مشکلات خود و ديگر شيعيان را با ايشان در ميان بگذارند. اين افراد در تاريخ شيعه به عنوان نواب خاص و اين فاصله 70 ساله به دوره غيب صغري مشهور است. در اين زمان که کم کم افراد ناپاکي به فکر ادعاي ارتباط با امام افتادند، و در نتيجه مردم را به گمراهي فرا خواندند، امام (ع) به وسيله نامه اي به خط شريفشان از طريق چهارمين نائب مساله نيابت و ارتباط با خود را تا زمان ظهور منقطع اعلام فرمودند. در اين دوره که به غيبت کبري مشهور است، امام (ع) به طور ناشناس در ميان مردم زندگي مي نمايند، و همان طور که احاديث و روايات شيعه بيان داشته اند، ايشان در بازارها راه مي روند و بر فرشهاي مردم پا مي گذارند و مردم ايشان را مي بينند ليکن نمي شناسند، حال آن که آن حضرت مردم را مي بينند و مي شناسند، و اين حالت را با حالت يوسف (ع) و برادرانش شبيه دانسته اند [3] زيرا آنها يوسف را در مقام عزيزي مهر ديدند و با او صحبت کردند ليکن وي را نشناختند در حالي که يوسف (ع) آنها را شناخت. [ صفحه 25] حضرت محمد بن الحسن (ع) در اين دوره، در مواردي که ضرورت يابد به عنوان يک شخص عادي به دفاع از حريم دين پرداخته مشکلات شيعيان را حل مي نمايند. و هر آن گاه که ضرورتي پيش آيد خود را به فردي از شيعيان که قابل اطمينان بوده و راز نگهدار باشد معرفي نموده، فراميني صادر مي فرمايند. اعتقاد به اين ياري هاي مهدي (ع) در زمان غيبت است که به شيعه، جرات و شجاعتي حماسه آسا مي بخشد، و با دل گرمي به اين مساعدتهاست که شيعه نبردش را با باطل هر چه که نيرومند باشد، بدون هيچ ترسي آغاز مي کند و اين حالت، سخن علي (ع) را به خاطر مي آورد که: ما با دل گرمي به حضور پيامبر در سخت ترين لحظات جنگ، صحنه را خالي نمي کرديم و نبرد را تا بدست آوردن پيروزي ادامه مي داديم. [4] . شيعيان در دوره غيبت، براي دريافت دستورات ديني همان گونه رفتار مي کنند که در زمان ديگر ائمه که دور از ايشان مي زيسته اند. يعني همان گونه که امام براي آنها دانشمندي صديق و در امر دين متبحر، مي فرستاد تا سئوالاتشان را از وي بپرسند و وظائفشان را از وي فراگيرند و بسياري از شيعيان در تمام عمر حتي يک بار هم به زيات امام نائل نمي شدند، در زمان غيبت نيز شيعه موظف است از دانشمندان ديني که خود نگهدار و حافظ حريم دين بوده و از هوسهاي خويش پيروي ننموده، بلکه تنها فرمان خدا را که از طريق قرآن و سنت رسيده گردن مي نهند، استفاده کند. [5] . اما در ظهور او، تمام انسانها به شريعت اسلام و آئين [ صفحه 26] محمدي و کتاب قرآن مي گروند و به دستورات آن که از مهدي (ع) فرا مي گيرند، عمل مي نمايند. براي روشن شدن بيشتر اين موضوع به سخنان پيشوايان تشيع مراجعه مي - کنيم: پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد: قائم، مردم را بر ملت و شريعت من مي خواند و به پيروي از فرامين قرآن دعوت مي کند. [6] و: در حکومت جهاني وي، سرزميني باقي نمي ماند مگر اينکه نداي ايمان، به وحدانيت خدا و پيامبري محمد (ص) در آنجا بلند شود. [7] و همچنين مي فرمايد: مهدي نماز اسلامي را بپا مي دارد و خود به امامت نمازگزاران مي ايستد. [8] . علي (ع) امام اول شيعيان فرموده: قائم، در زمان ظهورش اسلام را بر مردم عرضه مي کند و آنها را به پيروي آن فرا مي خواند. [9] . پنجمين رهبر تشيع، حضرت باقر (ع)، فرموده: قائم، برنامه خود را از مکه شروع مي کند، و بر اساس ايمان به قرآن و روش پيامبر و ولايت علي (ع) و بيزاري از دشمنان او با مردم بيعت مي نمايد. [10] . و هم ايشان مي فرمايند: در زمان حکومت مهدي (ع) کسي باقي نخواهد ماند مگر اينکه به جمع پيروان محمد (ص) در آمده باشد. [11] . و در پناه اين برنامه است که اسلام را، که مردم فراموش کرده، و قرآن را، که در گوشه اي رها نموده اند، به ميان زندگي آنها مي آورد، و جامعه اي بر اساس فرامين قرآن تشکيل مي - دهد و حيات تازه اي به اسلام و مسلمانان داده، عزت و حکومت [ صفحه 27] قرآن را تجديد مي کند، و اين عظمت به قدري چشمگير است که بر مردم دشوار است باور کنند به وسيله همان قرآني که در دست داشتند به آن درجه رسيده اند. امام صادق (ع) در مورد برنامه مهدي (ع) مي فرمايد: همان کاري را که رسول خدا انجام داد، مهدي نيز انجام مي دهد، يعني بدعتهاي موجود را خراب مي - کند، همان گونه که رسول خدا جاهليت را منهدم ساخت، و آن گاه اسلام را از نو بنا مي نمايد. [12] . پيامبر اسلام، نيز در مورد قيام وي چنين مي فرمايد: زماني خواهد آمد که از اسلام جز اسمي، و از قرآن جز تشريفاتي، بجا نمانده، در آن هنگام خدا به وي اجازه قيام مي دهد پس آن گاه به وسيله او، اسلام را تقويت نموده و تجديدش مي نمايد. [13] . بنابر اين، همان گونه که ديگر امامان، دين تازه اي نداشتند و تنها به ابقا و احياي اسلام پرداختند، قائم نيز بر اساس ديانت حضرت محمد (ص) امامت مي نمايد و حتي در اين مساله تقيه [14] هم نمي کند و از همان ابتدا، برنامه اش را آشکارا بيان مي نمايد و بر اساس فرموده امام صادق (ع)، نه تنها براي او، بلکه براي پيروانش نيز در زمان ظهور آن حضرت تقيه حرام خواهد بود [15] چون شرط تقيه، که قرار - گرفتن در تنگنا و احتمال ضربه خوردن به پيکر اسلام مي باشد، ديگر در آن زمان وجود نخواهد داشت، زيرا ظهور مهدي (ع) از آغاز قرين گشايش و فرج است. [ صفحه 28] تفکر و انديشه در مساله غيبت حقايقي را براي ما روشن مي سازد که راه رسيدن به آنها غيبت امام (ع) مي باشد، به عنوان مثال، تنها راه براي اصلاح افرادي که هوسهاي خود را بر استدلالات منطقي انبياء، در لزوم پيروي از دين، ترجيح دادند يا آنکه علي رغم دلائل گوياي پيامبران بر ناتواني بشر در مساله قانون گذاري به تاسيس يا پيروي مکاتب و ايدئولوژي هاي انساني پرداختند، اثبات عملي اين واقعيت است که مکاتب بشري چيزي جز نابساماني و پريشاني براي بشر به ارمغان نخواهند آورد و اگر کسي جوياي سعادت و خوشبختي است بايد از فرامين انبياء پيروي کند، همچنين آنان که با وجود براهين آشکار، در مقابل علم خود را باخته، و تصور کردند که مي تواند جايگزين دين گردد، مي بايست در عمل به اين نکته واقف گردند که علم، تنها وسيله اي است که راه استفاده از آن را دين بايد تعيين کند و در غير اين صورت ممکن است بزرگترين لطمه ها را به بشريت وارد آورد. دوران غيبت امام زمان (ع) همين مرحله بخود واگذاشتگي بشر است، تا حال که از منطق و فطرت پيروي نکرد، تجربه به او ثابت کند که هميشه جامعه انساني به هدايت الهي محتاج خواهد بود، و همان گونه که پيشوايان اسلام بيان داشته اند، ظهور قائم در زماني رخ مي دهد که اکثريت انسانها با تمام وجود خواستار رهبري الهي براي رهائي مردم - از نابسامانيهائي که بدست خويشتن فراهم کرده اند - و تشکيل جامعه اي بر اساس قوانين قرآن باشند. و هم از اين [ صفحه 29] روست که مي بينيم هر روز به تعداد انسانهاي انديشمندي که، به لزوم مذهب آگاه گشته و اعتراف مي کنند، افزوده مي گردد. علاوه بر مساله فوق، در دوره غيبت ميزان استقامت و پايداري شيعيان در ايمانش نيز آزموده مي گردد، يعني به علت طولاني شدن دوران غيبت و تسلط نيروي کفر بر ايمان و بيشتر شدن امکانات براي ظلم و ستم و گناه، و همچنين بدست آمدن لذائذ بيشتري از راه ارتکاب آنها، شيعيان آزمايش مي گردند، تا آنان که تنها در زمان آسايش دم از ايمان مي زنند از مومنين راستين جدا شوند. هر دوي اين ابعاد را در مساله غيبت، در بيان کوتاهي از امام صادق (ع) مي يابيم که: اين امر - ظهور و قيام قائم - شما را نخواهد آمد مگر پس از نااميدي - از سعادتمند شدن به وسيله مکاتب بشري، يا از پيروزي اسلام، به خاطر طولاني شدن انتظار - نه بخدا، نمي آيد شما را تا شما مومن و منافق از هم جدا شويد، نه بخدا نخواهد آمد تا شقي شود هر کس شقي مي گردد و سعيد گردد هر کس سعيد مي گردد. [16] . هم ايشان مي فرمايند: به علت طولاني شدن غيبت، تنها جمعي ثابت قدم مي مانند و از ديگران گروهي مي گويند: او بدنيا نيامده است! بعضي مي گويند: بدنيا آمد و مرد! جمعي مي گويند: امام يازدهم فرزند ندشته است وعده ديگري دچار عصيان شده مي گويند: قائم در هيکل ديگري حلول کرده سخن مي گويد!! [17] . [ صفحه 30] شايد اين سوال پيش آيد که اگر برنامه قيام مهدي (ع) قرنها پس از امام عسکري (ع) خواهد بود، پس چرا قائم (ع) در زمان ايشان تولد يافتند و در نتيجه مدت درازي را ناگزير از زندگي ناشناسانه شدند؟ در پاسخ، اين نکته را ياد آور مي شويم که بر اساس اعتقاد شيعيان - که بر فرمايشات پيشوايان اسلام مستند مي باشند - جهان هيچ گاه خالي از حجت نخواهد ماند، يعني در هر زمان بايد انسان کاملي که خدا را در کاملترين درجات شناخته و آن گونه که شايسته است به عبادت و فرمانبرداريش بپردازد وجود داشته باشد. امام علي (ع) مي فرمايد: هرگز جهان خالي از حجت نخواهد ماند، خواه شناخته شده باشد و خواه ناشناس. [18] . و نيز امام صادق (ع) مي فرمايد: اگر در زمين جز دو نفر باقي نباشند يکي از آن دو حجت است. [19] زيرا اگر حجت خدا نباشد زمين با ساکنانش نابود مي شود. [20] . پس بر اين اساس، جهان هرگز بدون حجت نخواهد ماند. اما فرمايشات پيامبر اکرم (ص) و ائمه (ع)، حجت هاي خدا، بعد از حضرت محمد (ص) را دوازده امام شيعه معرفي مي نمايند. به عنوان نمونه سخني از پيامبر اکرم (ص) را به ياد مي آوريم که فرموده اند: هر آينه اوصياء و حجتهاي خدا بعد از من دوازده نفر مي باشند که اولي آنها علي (ع) و آخرينشان مهدي (ع) است. [21] . [ صفحه 31] با در نظر گرفتن دو مطلب فوق، و نيز اينکه تاريخ، دقيقا زندگي و مرگ يازده تن از اين امامان را ذکر مي کند، راهي نمي ماند جز اينکه براي ادامه هستي جهان، بلا فاصله بعد از امام يازدهم، مهدي (ع) که تنها حجت خدا از آن زمان به بعد مي باشد، وجود داشته باشد و نيز براي اينکه برنامه او، نيازمند به مقدماتي است - که به پاره اي از آنها اشاره شد - و آن مقدمات محتاج به گذشت قرنها مي باشد. لازم است که مهدي (ع) از عمري طولاني برخوردار باشد. پس روشن شد که به علت لزوم وجود حجت، براي ادامه هستي جهان، و نيز اينکه بعد از فوت امام حسن عسکري (ع) حجتي جز مهدي (ع) نبود، گريزي جز حيات مهدي (ع) بر روي زمين - بعد از فوت امام عسکري (ع)، تا زمان قيامش - نخواهد بود. ديگر نکته اي که ممکن است مبهم به نظر برسد، مساله طول عمر چند صد ساله مهدي (ع) است که در احاديث و روايات بدان اشاره شده و آن را يکي از ويژگيهاي مهدي (ع) دانسته اند. به عنوان نمونه چند جمله از امامان شيعه در ذکر اين خصوصيت مهدي (ع) نقل مي کنيم، امام سجاد (ع) مي فرمايد: در قائم خصوصيتي از نوح مي باشد و آن طول عمر وي است. [22] . و امام رضا (ع) علامات قائم را اين گونه بيان مي دارند: سن بسيار و چهره اي جوان دارد و بيننده از ظاهر، [ صفحه 32] ايشان را چهل ساله يا کمتر مي پندارد و ديگر علامت ايشان اينست که با گذشت ايام شکسته و پير نمي - شوند تا هنگامي که فرمان الهي فرا رسد. [23] . براي روشن شدن موضوع مي بايست به اين نکته توجه داشته باشيم که اگر خدا را به عنوان تواناي مطلق بشناسيم هر امر دشوار و غير عادي را، در صورت خواست او، عملي خواهيم دانست و با توجه به نقش مهم مهدي (ع) در تاريخ انسانها - که نتيجه و ثمره تلاشهاي پيگير انبياست - خرد پسند خواهد بود که خدا وي را تا زمان قيامش شاداب و نيرومند نگاه دارد. علاوه بر اين اگر با ديد علمي به اين مساله بنگريم متوجه خواهيم شد که نه تنها دانش امروز حدي براي عمر انسان معين نمي کند، بلکه آنچه را طبيعي انسان مي داند عمر بسيار طولاني است، و اگر شاهد زندگي کوتاه انسانها هستيم، به اين دليل است که بشر به مکانيسم وجودي خود و استفاده صحيح از آن آگاه نيست و در نتيجه هر لحظه آن را با ضايعات عظيمي روبرو مي کند که بدن را درهم شکسته، و روح را رنجور مي سازد، و لذاست که هر چه دانش پيش رفته و آگاهي انسان بر مکانيسم وجودي خويش بيشتر گرديده از عمر طولاني تري برخوردار شده است، و اين نکته را آمار سني انسانها بخوبي نشان مي دهد. به عنوان نمونه، در انگلستان در سالهاي 1838 تا 1845 م. حد متوسط عمر در مردها 39 / 91 و در زنها [ صفحه 33] 41 / 85 سال بوده است در حالي که در سال 1937 م. عمر است همچنين در آمريکا در سال. 1901 م عمر متوسط مردها، حدود 48 سال و زن ها، حدود 51 سال بوده، حال آن که در سال 1944 م. عمر متوسط مردها به 63 / 5 و زنها به 69 سال افزايش يافته است. [24] . دانشمندان جهان امروز، به بيانهاي گوناگون مساله طول عمر انسان را مطرح کرده اند و ما به عنوان نمونه به جملاتي از آنان اشاره مي کنيم: و ايزمن دانشمند آلماني مي گويد: مرگ لازمه قوانين طبيعي نيست و در عالم طبيعت از عمر ابد گرفته تا عمر يک لحظه اي همه نوعش هست، آنچه طبيعي و فطري است عمر جاوداني و ابدي است... در همين دوره خود ما ميزان طول عمر بالا رفته است و دليلي ندارد که از اين بالاتر هم نرود و يک روز نيايد که بشر به عمر نهصد ساله برسد. [25] . يوري فيالکوف استاد پلي تکنيک کيف در شوروي مي گويد: اتم، که سنگ اول و اصلي بناي ماده مي باشد، جاويد است و هرگز از بين نمي رود مشروط بر اينکه آن را از بين نبرند. سلول هم، که سنگ اول و اصلي بناي جانداران مي باشد، جاويد است و هرگز نمي ميرد مشروط بر اينکه غذا داشته باشد و سرما و گرماي شديد سبب هلاکش نشود. [26] . و نيز مي گويد: انسان بايد زنده و جاويد باشد و هرگز نميرد بدليل اينکه سلول جاندار، زنده جاويد است. [27] . [ صفحه 34] ژان روستاند بيولوژيست مشهور اظهار مي دارد: من قبول دارم که عوامل طبيعي پيري در شخص وجود دارد، ولي بسياري از سلولهاي بدن فنا پذير نيستند و اين صحيح نيست که بگويند اين سلولهاي جاويدان جمع شده و جسم مرده اي را بوجود آورده اند. [28] . با توجه به اين مطالب در مي يابيم که نه تنها دانش امروز عمر طولاني را مغاير با مکانيسم وجودي انسان نمي داند، بلکه عمرهاي کوتاه را غير طبيعي مي شمارد. تاريخ نيز شاهدي راستين بر مساله طول عمر انسان است و افرادي را با عمرهاي بسيار دراز بما معرفي مي کند، به عنوان نمونه نوح و خضر و متوشلخ و ديگراني که نام آنها را، در کتبي که در اين مورد نگاشته شده مي يابيم. [29] در زمان خود ما نيز عمرهائي چند برابر آنچه که به آن عادت کرده ايم مشاهده مي کنيم که به عنوان نمونه مرد 207 ساله اهل آمريکاي جنوبي [30] سيد ابوطالب موسوي فارسي 191 سال [31] محمد باقر او غلو 184 ساله [32] و شير علي اوف مرد 168 ساله قفقازي [33] و هاتين نين زن 168 ساله اهل ترکيه [34] و لوئيز اتروسکو زن 175 ساله و تپس آبزيپ 180 ساله و سيد علي کوتاهي 185 ساله [35] را مي توان نام برد. تنها نکته اي که باقي مي ماند مساله کميابي افرادي با عمرهاي طولاني است، ليکن بايد توجه داشت که ندرت امري دليل بر عدم امکان آن نيست کما اينکه نوابغ نيز به ندرت مي درخشند، اما اين دليل انکار نبوغ افرادي چون اديسن، اينشتين و... نخواهد بود. [ صفحه 35] بنابر اين، مساله طول عمر مهدي (ع) علاوه بر اينکه بدليل توانائي مطلق الهي و خواست خدا، يقينا عملي خواهد بود، از نظر گاه دانش امروز نيز امکان پذير بوده شواهد عملي و خارجي هم آن را تاييد مي کنند. با توجه به مطالب فوق دريافتيم که جهان نيازمند به يک منجي، و در انتظار اوست و اين انتظار در اصيل ترين شکل خود، در تشيع بعنوان اصلي انقلابي مطرح گرديده و پيشواي حکومت جهاني اسلام - که بر اساس قرآن و سنت جامعه را اداره خواهد کرد - شخصي جز محمد (ع) فرزند يازدهمين امام شيعيان نيست که در سال 255 ه. ق. تولد يافت و هم اکنون بطور ناشناس در ميان مردم زندگي مي کند و خداوند به او عمري طولاني عنايت فرموده تا بتواند در زماني که جهان براي حکومت قرآن آماده گرديده قيام کند و با ستمگران به نبرد پرداخته زمان امور جهان را بدست گيرد. [ صفحه 36] دسيسه قدرتهاي ويرانگر و کژانديش، که حماسه انتظار، بر هم زننده بنياد زورگوئي ها و چپاولگري هاي آنها مي باشد، هميشه بر آن بوده اند که با ساختن آدمکهائي مهدي نما، چنين مفهوم انقلابي تاريخ سازي را از بين برده و اميد گرمي بخش توده ها - براي ساختن آينده اي روشن - را به نااميدي تبديل نمايند. با ظهور اينان - بازيگران خيمه شب بازي قدرتها - نه تنها به نگراني هاي بشر دردمند پاسخي داده نشد، جنگ هاي خانمانسوز به آرامشي شادي زا تبديل نگشت و تراژدي گرسنگي، فقر و تشويش آدميان پايان نيافت، بلکه همه اينها [ صفحه 37] - جنگ، گرسنگي، فقر و نگراني - گسترده تر از پيش غم افزاي زندگي انسانها شدند. به عنوان نمونه در اينجا به بررسي چگونگي ادعاي مهدي نماي وطني، يعني ميرزا علي محمد شيرازي مي پردازيم تا روشن گردد که هيچ وجه مشترکي بين اين مدعيان و مهدي واقعي وجود ندارد. [1] . وي، علي محمد فرزند ميرزا رضاي شيرازي است که در سال 1235 ه. ق از مادرش که زني فاطمه بيگم نام بود در شيراز بدنيا آمد و در سنين جواني در نجف و کربلا به مطالعه دروس اسلامي از ديدگاه شيخيه - که معتقد به وجود افرادي مي باشند که در همه زمانها واسطه ارتباط امام زمان (ع) و مردم هستند - پرداخت [2] و پس از مرگ استادش سيد کاظم، ادعاي جانشيني استاد و با بيت امام زمان (ع) را نمود [3] و در نتيجه، چند تني از شيخيه به وي گرويدند. ادعاي وي با سالهاي نابساماني و آشوب داخلي ايران و ضرباتي که مردم از ناحيه کشورهاي استعمارگر مخصوصا روسيه تزاري ديده بودند مقارن بود. مردم که بر اساس بشارتهاي پيشوايان اسلام، در آن اوقات - که سختي ها اوج گرفته بود و ستمگران بيداد مي کردند - [ صفحه 38] بيش از هر زمان ديگري انتظار قيام محمد بن الحسن (ع) و رهائي يافتن از مشکلات را به ياري او داشتند، هنگامي که ميرزا علي محمد اعلام کرد که وي از جانب امام زمان (ع) مامور شده است تا مقدمات را براي ظهور حضرتش فراهم سازد [4] ، جمعي از مردم ساده لوح و بي اطلاع به اميد ظهور حضرتش، به گرد وي جمع شدند و وي را باب امام زمان (ع)، يعني راهي براي شرفيابي به آستان آن حضرت، خواندند. کشور روسيه تزاري، از آنجا که وي را وسيله خوبي براي درهم شکستن صف متحد و پيوسته شيعه در مقابل خود ديد، بر اساس اصل تفرقه بيداز و آقائي کن به وي ميدان داد و به وسايل مختلف سعي کرد که ادعايش را به گوش مردم برساند و نيز به وسيله اطرافيان وي در گوشه و کنار ايران، تحت عنوان با بيگري گروهي از مردم را جمع کرده آشوب هائي براه انداخت تا اگر نيروي نظاميي هم در ايران وجود داشته باشد، به خواباندن اين سر و صداها مشغول شود و در نتيجه، استعمارگران بتوانند به سادگي آنچه را بخواهند بدست آورند. به عنوان نمونه، مي توان به وقايع بدشت نيريز، زنجان و قلعه شيخ طبرسي در آن زمان، اشاره کرد. [5] . ميرزا علي محمد شيرازي، چون توجه مردم را مشاهده نمود دست به ادعاي بزرگتري زد و مدعي قائميت، يعني امام زمان بوده شد. [6] بي خبر از آن که اگر تا آن روز عده اي [ صفحه 39] به دورش جمع شده بودند بخاطر اعتقاد به محمد بن الحسن (ع) بوده و او با اين ادعا روشن مي سازد که دعوي اوليه اش نيز چيزي جز عوام فريبي نبوده است. [7] . اما از آنجائي که او غرق در لذتهائي بود که دولت استعمارگر روس - به وسيله منوچهر خان گنجي والي اصفهان، که اصلا روسي بود [8] - در اختيارش قرار مي داد و به خاطر اينکه وعده هاي منوچهر خان را در مورد جنگ با محمد شاه و تسخير ايران و مجبور نمودن مردم به پيروي از وي و در اختيار گذاردن مبالغ هنگفتي پول [9] ، حقيقي پنداشته بود [10] با گستاخي تمام اظهار داشت: من همان قائمي هستم که شيعيان به ظهورش وعده داده شده اند. [11] . با اين ادعا مردم که مي ديدند نام او محمد، و نه فرزند امام حسن عسکري (ع) است، نه مادرش نرجس با نوئي رومي و از نسل اوصياء حضرت عيسي (ع)، و نه تاريخ تولدش سال 255 ه. ق است، نه عمر طولاني همچون نوح دارد و نه غيبتي از ديدگاه مردم...!! وي را رها [12] . [ صفحه 40] کرده و به مخالفت با او پرداختند و در ميان آنها، حتي دو نفر از اولين گروندگان به او را که وي از آنها در کتبش تجليل نموده و گرويدن آنها را شاهدي بر صدق ادعايش ذکر کرده، مي توان ديد. [13] . اما او به اين حد نيز بسنده نکرد و پس از مدتي با نوشتن دو کتاب بيان عربي و بيان فارسي، حکم به نسخ اسلام، و نبوت خود نمود و اعلام کردم که امروز ديگر قرآن کتابي نيست که مردم موظف به پيروي از آن بوده، بلکه کتاب بيان چنين موقعيتي دارد. با اين ادعا نيز يک بار ديگر شواهدي بر کذب ادعايش پديدار گشت، زيرا مردم بر اساس فرموده پيشوايان اسلام مي دانستند که مهدي (ع) دين تازه اي نمي آورد و همچون ديگر امامان مروج قرآن و ديانت حضرت محمد (ص) خواهد بود. اما وي که تنها به رضاي سرورانش فکر مي کرد و آنچه را آنها مي خواستند عينا اطاعت مي نمود، کار را به ادعاي خدائي نيز رسانيد و اعلام داشت که: هر آينه علي محمد شيرازي خدا و حقيقت وجود اوست [14] و اين بار بزرگترين شاهد را بر پوشالي بودن ادعايش بدست حق - جويان داد. جالب است بدانيم که همين آقاي ميرزا علي محمد شيرازي، که مراتب ادعا را به ترتيب از با بيت به قائميت و [ صفحه 41] سپس به نبوت و آن گاه به خدائي طي کرد، به سال 1264 ه ق که مقارن با ادعاي قائمت ايشان و بلواهاي با بيان در گوشه و کنار ايران بود، در مجلسي که - براي تحقيق مکطالبي، که در مورد ادعاهاي او گفته مي شد - با حضور ناصرالدين ميرزا که در آن زمان ولي عهد بود، در تبريز تشکيل شد، با خوردن يازده ضربه به چوپ [15] ، مدرکي بدست داد که ناصرالدين ميرزا، در نامه اش به محمد شاه از آن اين گونه نام مي برد: التزام يا بمهر سپرده تا ديگر از اين غلطها نکند [16] و آنگاه حضار مجلس بخاطر احتمال اختلالات فکري! وي را از مجازات معاف دانستند. [17] . ابوالفضل گلپايگاني، مبلغ شهير بهائيت در کتاب خود به نام کشف الغطاء نامه اي را که آقاي علي محمد شيرازي به عنوان تقاضاي عفو در همان مجلس خطاب به ناصرالدين ميرزاي وليعهد نوشت، نقل کرده: لازم است بدانيم که آقاي عباس افندي ملقب به عبدالبهاء که يکي ديگر از پيشوايان بهائيت است، کتاب مذکور را ديده و بخاطر نگارش آن از گلپايگاني تقدير نموده و دستور نشرش را داده اند. [18] . نامه مزبور چنين نکاشته شده: فداک روحي (جانم بفدايت)... اشهد الله و من عنده (خدا و آن که نزد اوست بر من شهات مي دهند) که اين بنده ضعيف را قصدي نيست که خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد، اگر چه بنفسه و جودم ذنب صرف است.... و اگرکلماتي که خلاف [ صفحه 42] رضاي او بوده از قلم جاري شده، غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را، و اين بنده را مطلق علمي نيست که منوط به ادعائي باشد، استغفر الله ربي و اتوب اليه من ان ينسب الي امر (از اينکه امري به من نسبت داده شود از خدا درخواست بخشش و توبه مي نمايم) و بعضي مناجات و کلمات که از لسان جاري شده دليل بر هيچ امري نيست و مدعي نيابت
لینک ثابت
مقدمه هنگامي که پل ترنر (Paul Turner) تهيه کننده معروف استراليايي در طي برنامه‏اي ماهواره‏اي تحت عنوان: نوستر آداموس: مردي که فردا را پيش‏بيني مي‏کند. خطر روزافزون ايران وانقلاب اسلامي ايران براي غرب و تمدن غربي مطرح کرد و در طي اين برنامه تمام آنچه را که نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ «آگوست 1989م» پيشگوئي کرده بود منتسب به ايران کرد؛ هيچ سياستمداري حرف وي را چندان جدي نگرفت؛ چرا که موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلکه به واسطه جنگ تحميلي و عواقب ناشي از آن و تحريمهاي شديد اقتصادي بسيار شکننده و حساس بود. ليکن پس از به واقعيت پيوستن واقعه يازدهم سپتامبر در آمريکا که اتفاقاً در فيلم به صراحت به آن اشاره مي‏شود (وقوع دو انفجار مهيب و عظيم در New City) همگان شگفت‏زده و نگران شدند؛ به نحوي که رئيس‏جمهور نه چندان باهوش آمريکا، پس از وقوع اين حادثه به تبعيت از نوسترآداموس، ايران را هم يکي از«محورهاي شرارت» در جهان معرفي کرد و از اين طريق بر وحشت و ترس عميق هيأت حاکمه آمريکا از ايران (پرشيا) صحّه گذاشت. در اين مقاله سعي نگارنده بر آن نيست که بر پيشگوئيهاي نوسترآداموس صحّه بگذارد يا از آن دفاع کند و يا به هر طريق ممکن آن را خزعبلاتي هذيان‏گونه جلوه دهد؛ بلکه حداکثر کوشش نگارنده بر آن است که ديدگاه غرب و تمدن غربي نسبت به پيشگوئيهاي شگفت‏آور نوسترآداموس را مورد بررسي و مداقه قرار داده و اين پيشگوئيها را که اغلب درباره ايران يا کشورهاي اسلامي بوده؛ مورد بررسي قرار دهد. البته بايستي در نظر گرفت که بدون شناخت اين پيشگوي کبير نمي‏توان حساسيتهاي انسان غربي نسبت به انسان شرقي را شناخت؛ چرا که اغلب سياستمداران و متفکران غربي عميقاً به ستاره‏شناسي، طالع‏بيني و آينده‏نگري همراه با ادبيات رمزي (Occult) معتقدند و حتي نظريه‏پرداز معروف هاروارد؛ يعني ساموئل هانتينگتون نيز تئوري برخورد تمدنها The clash of) (civilizations را از نوسترآداموس به عاريت گرفته است. پيشگويي نوسترآداموس درباره واقعه يازدهم سپتامبر و تأثير شگرفي که بر نگرش و فرهنگ آمريکايي گذاشت مي‏تواند منجر به تحولي اساسي نسبت به ديدگاه غرب درباره انقلاب اسلامي ايران شود، همانکه نبايد به سادگي از کنار آن گذشت. ... آسمان، در چهل و پنج درجه (مختصات جغرافيايي نيويورک؟!) خواهد سوخت، آتش به شهر جديد (New City)، نزديک مي‏شود. [1] . جالب‏ترين نکته در مورد پيشگوئيهاي نوسترآداموس آن است که وي به ندرت نام کشوري را به صراحت و آشکارا ذکر مي‏کند، حال آنکه در مورد ايران (Parsia) به صراحت عنوان مي‏کند که ايران، جهان را تسخير خواهد کرد. ايران از طريق آناتولي، فرانسه و ايتاليا را فتح خواهد کرد و بالاخره ايران باعث وقوع جنگ جهاني سوم خواهد شد. [2] بنابراين، در گام نخست بايستي نوسترآداموس را بيشتر و بهتر بشناسيم و راز و رمز تأثيرگذاري وي بر تمدن غربي را از اين طريق دريابيم. ميشل دونوسترادام (Michel De Nostradame) که بيشتر با نام لاتين خود؛ يعني نوسترآداموس (Nostr Adamus) شناخته شده است؛ در روز چهاردهم دسامبر سال 1503 م. در ناحيه سن رمي فرانسه متولد شد. خانواده وي از شجره پزشکي يهودي و ايتاليايي الاصل بود. پدر بزرگ وي در شکل‏گيري و تربيت نوسترآداموس نقش اساسي داشته و آموزه‏هاي اشراقي مکتب کاباليست‏ها را مستقيماً به وي تعليم داده است. نوسترآداموس در سن 22 سالگي از دانشگاه بسيار معتبر آن روزگار فرانسه؛ يعني مون‏پليه در رشته پزشکي فارغ‏التحصيل شد و براي نجات بيماران از بيماري مرگ سياه يا طاعون، بلافاصله مشغول به کار شد. شاويني، پيرو و مفسر معروف نوسترآداموس مي‏نويسد که وي سه سال تمام بر روي نخستين اشعار وحي‏آميز خود که از آينده و رويدادهاي آن خبر مي‏آورد کارکرد و در سال 1555م. دفتري را - که در بر گيرنده بيش از سيصد پيشگويي شعرگونه بود - به پسرش سزار هديه کرد. سپس در سالهاي بعد مجموعه کاملي از شعرواره‏هاي نوسترآداموس در 1000 قطعه؛ يعني 10 سانتوري که هر سانتوري مشتمل بر 100 قطعه بود، را منتشر شد. نوسترآداموس بر خلاف شايعات واهي و عبثي که پيرامون شيطان‏پرستي و خداستيزي به وي نسبت داده‏اند، فردي عميقاً مؤمن و پاي‏بند به مذهب کاتوليک به بود و در نامه‏اي به پسرش صريحاً متذکر مي‏شود که: ... و از زماني که اراده ذات خداوند متعال بر اين قرار گرفته که تو فقط در نور طبيعي و در اين نقطه زمين به دنيا بيايي... از آنجايي که برايم ممکن نيست نوشته‏اي را به صورت رسمي و کامل برايت به ارث بگذارم؛ چون بر اثر بي‏عدالتي و گذشت زمان نابود خواهد شد...؛ چون که همه چيز تحت اختيار و سلطه قادر متعال و خداوند يکتا قرار دارد. در واقع او با اين عبارات، صريحاً اشاره به عدم اصالت ادبيات رمزي علم اخترشناسي و طالع‏بيني نموده است و همه اراده‏ها را موکول به خواست و اراده خداوند متعال مي‏نمايد. بررسي پيشگوئيهاي نوسترآداموس درباره جهاني شدن انقلاب اسلامي ايران «شاهزاده عرب، مريخ، خورشيد، ناهيد، شير، حکومت کليسا را از طريق دريا از پاي در خواهد آورد، از جانب ايران (پرشيا) بيش از يک ميليون پرهيزگار به بيزانس و مصر، به سوي شمال هجوم خواهند آورد»[1] . «از کشور عربي خوشبخت (در منطقه غني و ثروتمند اعراب) شخصي قدرتمند و مسلط بر شريعت [حضرت] محمد (ص) زاده خواهد شد، اسپانيا را به دردسر انداخته و بر گرانادا (غرناطه) مستولي مي‏شود. از طريق دريا بر مردم نيکوزيا ظفر خواهد يافت.»[2] . «مرد مشرقي از محل استقرار خويش خارج خواهد شد، براي ديدار فرانسه از کوه آپونين خواهد گذشت، از فراز آسمان، از برف‏ها، درياها و کوهها گذر خواهد کرد و همگان را با عصايش مضروب خواهد کرد...»[3] . ادبيات رمزآلود، واژه‏اي است که به بهترين نحو مي‏تواند عمق معاني شعرواره‏هاي نوسترآداموس را بيان کند؛ چرا که طبق نظر اغلب مفسران معروف نوسترآداموس؛ يعني اريکاچيتهام، گي بوحک و ژان شارل دو فن برون، حداقل وقايع ذيل را مي‏توان بدون هيچ شک و ترديدي از ميان شعرواره‏هاي رمز آلود نوسترآداموس بر شمرد: آتش‏سوزي بزرگ لندن در سال 1666م. اعدام چارلز اول، روي کارآمدن حکومت مذهبي کرامول در انگلستان، وقوع انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، رويارويي استالين و تروتسکي پس از مرگ لنين، اضمحلال رژيم شوروي، اعدام لويي شانزدهم و ماري آنتوانت، به قدرت رسيدن ناپلئون و انتخاب لقب امپراتور توسط وي، به قدرت رسيدن هيتلر و رژيم نازي، به قدرت رسيدن موسوليني در ايتاليا و ژنرال فرانکو در اسپانيا، ترور کندي، سقوط شاه ايران و وقوع انقلاب اسلامي در ايران، رهبري امام خميني (ره) از فرانسه - او دقيقاً عنوان مي‏کند که رهبر ايران از فرانسه باعث سقوط شاه ايران مي‏شود -، وقوع حادثه يازدهم سپتامبر و آتشي که در برجهاي دوقلوي شهر جديد (نيويورک) ايجاد مي‏شود و بسياري از حوادث تاريخي ديگر از سالهاي 1555 ميلادي به بعد که حدوداً 450 سال را دربر مي‏گيرد. دو محاصره، در گرمايي سوزان، انجام مي‏گيرد. آن مرد، از فشار تشنگي، به خاطر دو فنجان مملو از آب، کشته مي‏شود. دژ نظامي، مملو مي‏شود، و يک آرمانگراي کهنسال [امام خميني (ره)] نشانه‏هاي نيرا (سرزمين ايران) را به اهالي ژنو [سازمان ملل متحد] نشان خواهد داد.«[4] . رهبر پاريس، اسپانياي بزرگ را اشغال مي‏کند، کشتيهاي جنگي در برابر مسلمانان [محمدي‏ها] که از پارتيا [ناحيه‏اي در ايران] و مديا [ناحيه‏اي در ايران] برخاسته‏اند، مي‏ايستند. آن مرد، سيکلاد [اروپا] را تاراج مي‏کند، و آنگاه انتظاري بزرگ در بندر يونان حکمفرما مي‏شود. در مجموع نوسترآداموس به اين موضوع به صراحت اشاره مي‏کند که ايران (پارت، نيرا، پرشيا، مديا) با کمک مسلمانان سراسر جهان، از جمله کشورهاي عربي و مخصوصاً سوريه، عربستان سعودي و ليبي حکومت مقتدري را تشکيل مي‏دهند و پس از جنگي مذهبي که هسته آن از لبنان شروع مي‏شود و عمدتاً بر عليه اسرائيل است، جهان را به تسخير خود درمي‏آورند و سپس جنگي جهاني و عظيم رخ خواهد داد و جهان نابود خواهد شد. [5] . در هنگامه دميدن خورشيد، آتش بزرگ، ديده خواهد شد؛ صدا و روشنايي، در امتداد شمال، ادامه خواهد يافت. در ميانه کره خاک، مرگ و آواي مرگ، شنيده خواهد شد؛ مرگ از درون سلاحها، آتش و خشکسالي آنان را به انتظار خواهند نشاند. در خاتمه، اين سرزمين به واسطه جنگ جهاني سوم نابود و نامسکون خواهد شد. [6] . سرزمين مسکوني، از سکنه خالي خواهد شد؛ براي به دست آوردن سرزمينها، جدال و اختلاف شديدي درمي‏گيرد؛ قلمروها به مرداني سپرده خواهد شد؛ که از غرور و سربلندي تهي خواهند بود. سپس، براي برادران بزرگ، نفاق و مرگ پيش خواهد آمد. و از چنين برمي‏آيد که ايران، جهان را ابتدا از طريق حمله به ترکيه (و مقدونيه) به تصرف خود درخواهد آورد: شب در آسمان، مشعلي رو به خاموشي، ديده خواهد شد. در مرکز رن، جنگ و خشکسالي به بار مي‏آيد، کمک خيلي دير مي‏رسد. پرشيا (ايران) حمله آورده و ماگدونيا و در جاي ديگر مي‏گويد: (مقدونيه) را به محاصره درمي‏آورد. [7] . تو اي فرانسه! اگر، از آبهاي ليگوريا گذر کني؛ خود را، در ميانه دريا و جزاير، در محاصره خواهي يافت؛ و پيروان محمد، در برابر تو خواهند ايستاد. و همچنين تو، اي درياي آدرياتيک! استخوان خران و اسبان را خواهي جويد. [8] . و باز مي‏گويد: آن مرد، با سلاحها و آتش درخشان، در نزديکي درياي سياه، از پرشيا براي تسخير ترابوزان خواهد آمد. فاروس و ميتيلن به لرزه در خواهد آمد؛ خورشيد، درياي آدرياتيک را که مملو از اجساد اعراب است؛ روشن خواهد کرد. [9] . و سپس نوسترآداموس، عواقب جنگ اتمي و نابودي تدريجي جهان به واسطه جنگ جهاني سوم را شرح مي‏دهد: «کسوفي در پيش خواهد بود که از زمان آفرينش گيتي تا زمان مرگ و مصائب حضرت مسيح و از آن زمان تا به امروز هرگز رخ نداده است و جهان چنين ظلمتي به خود نديده است...»[10] . که در اين مورد آيات مربوط به قيامت در سوره قيامت به ذهن انسان تداعي مي‏شود: فإذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر يقول الإنسان يومئذ أين المفرّ. هنگامي که بينايي خيره مي‏گردد، و ماه فرو مي‏رود، و خورشيد و ماه گرد هم آيند، آن روز انسان مي‏گويد: به کجا فرار کنم؟ «مرد والامقامي از تبار عرب به زودي پيش خواهد تاخت. از سوي اهالي بيزانس به او خيانت خواهد شد. از شهر قديمي رودس به پيشواز او خواهند آمد، از جانب هانگري [مجارستان] متحمل آزار بسيار خواهد شد.»[11] . «در حوالي درياي آدرياتيک بر اثر توفاني عظيم، کشتي غرق مي‏شود و زمين به لرزه درآيد و به سوي آسمان پرتاب مي‏شود و دوباره فرو مي‏افتد؛ در مصر جنبش پيروان محمد افزايش مي‏يابد و پيکي به (آن سوي مرزها) فرستاده مي‏شود تا خبر را اعلان کند.» «... شهرها آلوده و کثيف گشته، باعث اعتراض و شرمساري زيادي خواهد شد، و تاريکي و جهل فقط با درخشش نور از بين مي‏رود و با تغييراتي حکومت جهل و ظلمت پايان خواهد يافت...» رهبري اصلي مشرق زمين با شورشهاي زيادي روبرو خواهد شد، که اکثراً از طرف شمالي‏ها و غربي‏هاي مغلوب شده است، که عده‏اي کشته و برخي مورد آزار قرار گرفته‏اند و بقيه در حال گريزند و فرزندانشان که از زنان متعددي هستند، زنداني شده‏اند. [12] . م.پ. ادوارد در کتاب خود در باب پيشگوئيهاي نوسترآداموس نقل مي‏کند که سانتوري هشتم، قطعه 6 مربوط به وقوع جنگ جهاني سوم است: «... جنگ و خونريزي براي مرتبه سوم حتمي است؛ آتش به حدي است که درياها به جوش مي‏آيد و از دولت‏ها فقط دو دولت و از جهان فقط نيمي باقي مي‏ماند...» [13] . شاهزاده ليبيايي [که نماينده حکومت ايران است] در غرب به قدرت خواهد رسيد، يک فرانسوي از اعراب به شدت مکدر خواهد شد، دانشمند اديب [ادبا] خود را با اوضاع وفق خواهند داد، زبان عرب بر فرانسه پيشي مي‏گيرد...«[14] . در نزديکي سوربن جهت حمله به مجارستان قهرماني از اهالي برودها [سياه‏پوستان] به آنان هشدار خواهد داد. رهبر بيزانس، سالون از اسلاوينا، آنان را به شريعت محمد[(ص)] در خواهد آورد. همچنين نوسترآداموس در چنين مي‏سرايد که: «امپراتوري مقدس به آلمان خواهد آمد؛ پيروان اسماعيل جايگاه بي‏مانع خواهند يافت. آدمهاي نادان همچنان خواستار کارماني [شريعت کهنه] هستند. تمامي حمايت کنندگان [محمد «ص»] سراسر گيتي را خواهند پوشاند.»[15] . بنابراين، نوسترآداموس در اغلب سانتوري‏ها از جمله سانتوري 5 نسبت به فتح جهان به وسيله شريعت حضرت محمد (ص) به غرب و تمدن غربي هشدار مي‏دهد و به جهانيان اعلام مي‏کند که روزي مسلمانان به رهبري ايران و تمدن ايراني بر جهان مسلط خواهند شد که اين بي‏شک در پيوند با گسترش و جهاني شدن انقلاب اسلامي ايران است.
لینک ثابت
آخرالزمان و امام مهدي به انگيزه انتشار کتاب «امام‏مهدي، عليه‏السلام، از ولادت تا ظهور» نوشته سيد محمدکاظم قزويني، ترجمه حسين فريدوني ظهور موعود الهي و منجي بشر متضمن دو عنصر اساسي و به هم پيوسته است: زمان دوران اين تحول در رويداد جهاني (آخرالزمان) و وجود شخص منجي و متکفل اين امر عظيم (امام مهدي، عليه‏السلام). «آخرالزمان‏» اصطلاحي است در فرهنگ اديان بزرگ دنيا، به معناي آخرين دوران حيات بشر و قبل از برپايي قيامت. در فرهنگ اسلامي، آخرالزمان هم دوران نبوت پيامبر اکرم، صلي‏الله‏عليه‏وآله، تا وقوع قيامت را شامل مي‏شود و هم دوران غيبت و ظهور مهدي موعود، عليه‏السلام، را. در دوران معاصر، عده‏اي از مفسران و متفکران مسلمان از قبيل: مرحوم علامه طباطبايي، استاد شهيد مرتضي مطهري، سيد قطب، محمد رشيدرضا، شهيد سيد محمدباقر صدر و... با اتکا به آياتي از قرآن کريم (اعراف: 138، انبياء: 105، صافات: 171 و 172) استخلاف انسان در زمين، فرمانروا شدن نيکوکاران زمين (وراثت صالحان) و پيروزي حق بر باطل را به‏رغم جولان دائمي باطل به عنوان سرنوشت آينده بشر مطرح کرده‏اند و آيات و روايات مربوط به تحولات آخرالزمان را بيانگر نوعي فلسفه تاريخ مي‏دانند و به اعتقاد ايشان، عصر آخرالزمان عبارت است از دوران شکوفايي تکامل اجتماعي و طبيعي نوع انسان، چنين آينده‏اي امري است محتوم که مسلمانان بايد انتظار آن را داشته باشند و نبايد منفعل و دلسرد به «حوادث واقعه‏» بنگرند، بلکه با حالتي پر نشاط و خواهان صلاح جامعه انساني و آگاه از تحقق اهداف تاريخي انتظار، بايد سرشار از اميد، آمادگي و کوشش در خور اين انتظار مقدس باشند. در چارچوب اين برداشت، آخرالزمان قطعه معيني از تاريخ نوع انسان است که او بايد در آن حرکت تکاملي تدريجي خود را تا تحقق وعده الهي ادامه دهد. [1] در حاليکه در کتب علماي متقدم همچون «کمال‏الدين‏» شيخ صدوق و «کتاب‏الغيبه‏» شيخ طوسي، رحمة‏الله‏عليه، چنين تفسيري از تاريخ نبوده و تحولات آخرالزمان امري است غير عادي که در آخرين بخش از زندگي نوع انسان واقع مي‏گردد و به تحولات قبلي جامعه انساني مربوط نمي‏شود. [2] . در نظر متاخران بينا بودن در مورد «نشانه‏هاي زمان‏» و ارزيابي رخدادها، در پرتو پيشگوييهاي آخرالزماني که در جامعه جريان دارد، ضروري است. کما اينکه بسياري از انديشمندان بر اين باورند که جامعه انساني اينک در آخرين مرحله غفلت از «ذات‏» و در اوج تحمل «جوهر مادي‏» و «کميت منطوي در کثرت‏» قرار دارد، و معتقدند هر چه بشر پيشتر مي‏رود; درک جمعي او از خير و عدل مطلق مفهوم تر و شفاف‏تر مي‏گردد. شناخت «آخرالزمان‏» يا فرجام شناسي (Eschatologie) در اديان يهود، مسيحيت و زرتشتي نيز حائز اهميت است. با عنايت‏به آنچه بيان شد، «آخرالزمان‏» پايان همه چيز نيست، بلکه ترميم جهان است. گويي جهان ناگهان تعادل خود را باز مي‏يابد و به حالت اوليه باز مي‏گردد. همه آشفتگيهاي ممکن اوجش در آخرالزمان است فقط در صورتي آشفتگي مطلق است که في نفسه و با ديدي افتراقي ملاحظه شود. ولي چنانچه اين بي نظميها در قبال نظم کل که سرانجام همگي به آن باز مي‏گردند، قرار گيرد جنبه منفي خود را از دست مي‏دهد و جزو عوامل مقوم و به يک معني فاني در مرحله ظهور مي‏شود. به تعبير «رنه گنون‏» در کتاب «آخرالزمان يا عصر سيطره کميت‏» دوران دجال نهايت ظلم و شر است، ولي امر شر و منحوس ناپايدار و موقت است - هر چند که نمي‏توانست جز آنچه واقعا هست چيز ديگري باشد - و فقط جنبه خير و سعادت که پايايي و قطعيت دارد و به سامان مي‏رسد، به قسمي که محال است‏سرانجام غالب نشود. نگاهي به دردها و آلام بشر انديشمند امروز و غربت او در زوال فطرت پاک آدمي چنين مي‏نماياند که در ميان همه خواسته‏هاي ضد و نقيضش، امروز يکي هست که همه در آن مشترکند. همه اقوام و ملل و رژيمهاي سياسي يکصدا خواهان «آزادي‏»اند. آزادي برابر با حضور ضرورت حقيقت در وجود آدمي. «آزادي‏»اي که جوهر انسان مختار است و امکان عروج او را فراهم مي‏آورد. آزادي رهايي بخش [3] و مقوم انديشه و حکمت. رهايي انساني که مي‏خواهد خودش باشد، رها از گناه و رها از شرارت. آزادي اصيل و واقعي که نهفته در اطاعت‏حق است. از اين رو دستيابي به سعادت به معناي دستيابي به رحمت و عدالتي است‏که خداوندآن را مقررکرده‏است. زندگي در جهاني متعالي است که در آن آدمي به کمال حقيقي و واقعي‏اش برسد، و از اندوه و اضطراب پنهان (aneiety) که مي‏داند نمي‏تواند امنيت‏حقيقي را با سازمان دادن به زندگي شخصي و اجتماعي به دست آورد. وقايع و مقدراتي وجود دارند که آدمي نمي‏تواند آنها را در زير قدرت خود بگيرد. نمي‏تواند کارهاي خود را دوام بخشد، زندگي‏اش زودگذر است و فرجام آن مرگ. هيچگونه امنيت متاثر از اراده بشر وجود ندارد و دقيقا همين نگراني اصيل است که باعث مي‏شود انسانها با تمام وجود در آرزوي امنيت‏باشند. [4] . چرا امروز که فن آوري و توانايي بشر نسبت‏به قرون گذشته و دهه‏هاي قبل پيشرفت چشمگير و غير قابل مقايسه‏اي نموده است و مباحثي همچون دموکراسي، قانون، حقوق بشر، جامعه مدني و... بمراتب بيش از گذشته با ابتناي به تحليلها و فلسفه‏هاي گوناگون مطرح مي‏شود، با اين همه در غرب پيشرفته و فرهيخته سخن از هبوط آدمي، ظهور نيست انگاري و بلايا و مصائب جهاني، سر در گمي بي پايان آدمي در ساختار و دستور زبان و واژه‏هاي کلامي، مجهول انگاري جهان، پيچيدگي روزافزون شناخت هستي و دور از دسترس شدن تدريجي آن، افزايش مستمر تراژدي بشري، حاکميت روز افزون عقلانيت ابزاري، از دست رفتن آخرين رمق حيات معنوي جهان و تبديل شدن انسان به توده‏ها (Mass)، عصر غيبت‏ساحت قدس و فرا رسيدن زمانه شب عالم و... مي‏شود؟ آيا در نظم کنوني ارباب و رعيتي مدرن! شوريدگي انديشه بشري و تلاطم بي وقفه روان او، در بازار پر ازدحام مکاتب فلسفي، روانشناسي، مردم شناسي، جامعه شناسي و... و افزايش سهمگين ميل به قدرت و استيلاي بر ديگران و تعارضات و مناقشات بي معنا و... و نهايتا سرخوردگي از همه چيز، رو به فزوني نيست؟ شايد تصور شود که مقصود از ظهور حضرت مهدي، عليه‏السلام، پايان همه اين آلام در طرفة العين و به يک نگاه و اشاره ايشان است. اين البته از توان ايشان به دور نيست; اما شايد تحقق امر صورت ديگري نيز داشته باشد. اگر گفته مي‏شود که بسياري از ابواب علم تا کنون گشوده نشده و به دست امام موعود باز خواهد شد; گشايش اين ابواب چه منظري را پيش روي آدمي مي‏نهد؟ گسترش «ظهور ولايت‏» در سراسر جهان و استقرار يکپارچه و فراگير آن چه آثار و برکاتي دارد؟ چه تغيير و تحولي در افکار و انديشه‏ها و کنشها و واکنشهاي فردي و اجتماعي انسان عصر ظهور پيش خواهد آمد؟ آيا در روزگار «ظهور ولايت‏» نمي‏توانيم شاهد درمان اساسي روان آدمي و اعطاي «آزادي‏»، «امنيت‏» و «آرامش‏» واقعي باشيم؟ آيا نمي‏توان تصور نمود که مغز شيرين «ايمان‏» و کنه عفن «گناه‏» برملا مي‏گردد و هم او، مفاهيم متعالي «زيبايي‏»، «زندگي‏» و حتي «اسلام‏» را نه در قالب الفاظي چند، بلکه با غوطه‏وري در عمق و ذات آنها تبيين مي‏کند و شهد «حيات طيبه‏» را در کام تشنه انسانها فرو مي‏چکاند و عصر روشنايي را آغاز کرده، سر در گمي او را پايان بخشيده و آغازگر عصر ظهور ساحت قدس و تعالي انسان متکي به ايمان - و نه بي اختيار در امواج توده‏ها و مسيطر بر عقلانيت ابزاري و نه محکوم آن - خواهد بود؟ درباره حضرت مهدي، عليه‏السلام، کتابهاي فراواني در ميان مسلمانان نگاشته شده که در برگيرنده موضوعات ذيل‏اند: آيات و احاديث مربوط به ابعاد مختلف زندگي حضرت، اثبات وجود آن حضرت، بشارات اديان، ولادت، غيبت، طول عمر، نواب اربعه، راه يافتگان به حضور ايشان، توقيعات مبارکه، ضرورت شناخت ايشان، فلسفه مهدويت، ملاحم و فتن، علائم ظهور، وظايف منتظران، اصحاب و ياران، عصر ظهور، رجعت، ادعيه و نحوه توسل به آن حضرت، اشعار درباره امام عصر [5] و... اما ترديدي نيست که بيشترين و دقيق‏ترين سهم به مؤلفان شيعي اختصاص دارد که با اتکا به معارف اهل بيت، عليهم‏السلام، جزئيات بيشتري را درباره اين موعود عظيم و دوران ايشان ارايه مي‏نمايد. و اما اينک که در مرحله تحولات وسيع و پيچيده‏اي در سراسر جهان در پرتو نهضتي مبتني بر انتظار شيعي قرار داريم، سنجش وضعيت و موقعيت، ضرورتهاي ديگري را نيز ايجاب مي‏کند. زيرا به تشريح نظري، جامعه شناسي و فلسفي موضوع نيازمنديم، هم به صيرورت اعتقاد به مهدويت در ميان اديان الهي و تذکر بر تحريف و غفلتي که صورت گرفته است و به تعبير قرآني، «يعرفونه کما يعرفون ابنائهم‏» [6] ، و هم تبيين ضرورت شناخت و بيان مشخصات دقيق امام، عليه‏السلام، و برنامه‏هاي ايشان و بويژه ارايه ترکيبي از انتظار ظهور با سرنوشت‏بشر زمان غيبت در فرايند عملکرد اجتماعي امروز. بايد توجه داشت در اين جايگاه بسيار مهم و حساس، بايد از راه ترکيب داده‏ها به نحو صحيح و خردورزانه و با پيراستن آن از خرافات و اوهام و قشري‏گري، همراه رويکردي عميق به اصل مظلوم «ولايت‏» و بويژه درک درست از «غيبت ولي خدا» و اثرات آن در زندگي فردي و اجتماعي، مجموعه‏اي را فراهم آورد که ضمن عرضه مناسب معارف قرآني و تعاليم و سنت اهل بيت، عليهم‏السلام، ظرافتها و نحوه حفظ ايمان در دوره آخرالزمان و غيبت را نيز مشهود سازد. کتاب «امام مهدي، عليه‏السلام، از ولادت تا ظهور» با هدف معرفي اين وجود عاليقدر به خامه استوار دانشمند فقيد و محقق بزرگوار، مرحوم سيد محمدکاظم قزويني در 24 فصل به شيوه‏اي تحقيقي و پر احساس به عربي نگاشته شده و توسط مترجم محترم آقاي دکتر «حسين فريدوني‏» به فارسي برگردانده شده است. کتاب مزبور که از تبويب مناسبي برخوردار است مطالب ارزنده‏اي درباره نام و نسبت‏حضرت مهدي، عليه‏السلام، بشارت به وجود مقدس ايشان، تولد و نهان زيستي کوتاه مدت و نايبان چهارگانه و ديدارکنندگان ايشان در آن ايام، يبت‏بلندمدت و ديدار کنندگان حضرتش در اين ايام، طول عمر و علائم ظهور آن وجود مقدس، متمهديان، نحوه ظهور و استيلاي ايشان بر قدرتهاي روزگار ظهور، جامعه عصر ظهور، زمامداري و پايان عمر مبارکشان را به خوانندگان ارايه مي‏نمايد. کتاب با استفاده از تجربيات کتب قبلي، از منابع ارزنده و دست اولي برخوردار است و به همت ناشر محترم و ذوق و سليقه وافر ايشان به نحو آراسته و پاکيزه‏اي حروف نگاري و صفحه آرايي شده و با فهرستهاي‏متعدد تکميل گرديده‏است. از جمله خصوصيات کتاب و روش مؤلف چنين است که تقريبا اکثر احاديث و اخبار مربوط به حضرت مهدي، عليه‏السلام، را آورده و سپس آنها را تحليل و بعضا تاويل و تفسير مي‏کند. اما کمتر حديثي را از حيث رجال سند مورد بررسي قرار مي‏دهد. هر چند که اتکا بر اخبار، روش اصلي مؤلف محترم است اما نکته در خور توجه آن که در همين چارچوب نيز سعي بر ارايه منطقي روايت و يا تاويل عقلاني آن مي‏نمايد. در بخش «زندگي جامعه در عصر ظهور» مباحثي مطرح شده است [7] که بعضا از پشتوانه روايي و استدلالي محکم و روشني برخوردار نيست و بيشتر نظر مؤلف محترم در قالب اما بايد توجه داشت علاوه بر آنکه اعتبار و سنديت‏برخي از اين روايات قابل تامل است، به تعبير برخي بزرگان، بسياري از شرايط و يا علايم ظهور قطعي نيست و بدايي و تغيير يافتني است. زيرا چه بسا، مردم با توجه به اين شرايط خود را در زمان امکان ظهور احساس نکنند در حاليکه توجه مستمر به امام، عليه‏السلام، و درخواست ظهور ايشان به هيچ وجه نبايد محدود به شرايط و اوضاع خاص باشد. اين امري است که تنها به اراده خداي يکتا بستگي دارد و لذا بايد تحقق آن را از مشيت الهي بي آنکه مانعي در کار باشد، درخواست نمود. از مهمترين مباحث درباره امام عصر، عليه‏السلام، بعد از شناخت آن حضرت، آشنايي با تعهدات و وظايفي است که در قبال ايشان داريم. اين تعهد و عمل به آن در عنوان «انتظار» خلاصه مي‏شود و درک و تحليل عميق آن، بويژه شناخت دوران غيبت - که خود ابتلايي بزرگ براي بشر بوده است - براي هر مؤمني ضرورت دارد. اما به نظر مي‏رسد که موضوع اساسي و مهم «انتظار». بيان وظايف مسلمانان در عصر غيبت از جمله مباحث ناگفته اين کتاب است. بر اين نکته بايد فقدان بحث مهم «ضرورت شناخت مهدي، عليه‏السلام‏» در اوايل کتاب و موضوع «توقيعات مبارکه امام‏» را نيز بيفزاييم. به هر حال، در مجموع کتاب از روح و طراوت ويژه‏اي برخوردار است که قطعا برخاسته از شيفتگي مؤلف و مترجم محترم به ساحت مقدس امام عصر، عليه‏السلام، است. بدين سبب مطالعه کتاب مزبور براي طالبان معرفت امام غايب، قطعا مفيد و سودمند است همانند اثر ديگر مرحوم سيد محمدکاظم قزويني درباره زندگي حضرت فاطمه زهرا، سلام‏الله‏عليها، و شهادت آن بزرگوار به ترجمه همين مترجم محترم قرين معنويت و عرض ارادت به ساحت قدس عصمت ‏خواهد بود.
لینک ثابت
مقدمه پيشگويي در مورد آينده همواره يکي از دغدغه‏ها و دل مشغوليهاي بشر بوده و در طول تاريخ انگيزه‏هاي مختلفي باعث شده است که انسانها به پيشگويي درباره رويدادهايي بپردازند که در آينده دور يا نزديک واقع مي‏شوند. در اين ميان پيشگويي در مورد حوادث آخرالزمان از جايگاه و اهميت خاصي برخوردار بوده و اقوام و ملل گوناگون با همه اختلافي که در باورها و اعتقادات خود داشته‏اند موضوع آخرالزمان و رويدادهاي اين عصر را مورد توجه جدي قرار داده‏اند. اما اين دغدغه و دل مشغولي هميشگي بشر آنگاه که با علوم غيبي و دانشهاي خداداد پيامبران و اولياي الهي پيوند خورده رنگ ديگري يافته است و از حالت گمانه‏زنيهاي بي‏پايه و پيشگوييهاي دروغين در مورد وقايعي که بشر راهي براي پي بردن به آنها ندارد خارج و به اخبار صادق مبتني بر آموزه‏هاي وحياني تبديل شده است. با نگاهي اجمالي به کتابهاي مقدس اديان الهي به موارد فراواني برخورد مي‏کنيم که از سوي انبياي الهي و يا جانشينان آنها نسبت به رويدادهاي آينده پيشگويي و به ويژه از حوادث مختلف سياسي، اجتماعي، زيست محيطي و... به عنوان نشانه‏هاي آخرالزمان ياد شده است. اما اگر بخواهيم مجموعه معارفي را که در اديان مختلف الهي در زمينه آخرالزمان وجود دارد با يکديگر مقايسه کنيم به جرأت مي‏توان گفت که در هيچ دين و آئيني به اندازه اسلام در مورد رويدادهاي آخرالزمان پيشگويي نشده است. پيامبر گرامي اسلام (ص) از همان سالهاي آغازين بعثت خود براساس دانش ماورايي خود به پيشگويي رويدادهاي مختلف فرهنگي، سياسي و اجتماعي که در آينده‏هاي دور و نزديک در جامعه اسلامي روي خواهد داد مي‏پرداختند و به تعبير برخي از روايات، مسلمانان را از کليه حوادثي که تا آستانه قيامت رخ خواهد داد خبر مي‏دادند. [1] آن حضرت گاه مسلمانان را نسبت به رخدادهاي مبارکي که در آينده رخ خواهد نمود، مژده و بشارت مي‏دادند و گاه آنان را نسبت به وقايع شومي که در پيش روي آنهاست برحذر مي‏داشتند. اين رويه مستمر پيامبر اکرم (ص) در مورد پيشگويي رويدادهاي مختلف، به ويژه رويدادهايي که در آخرالزمان رخ خواهد داد موجب شد که مسلمانان در طول سالهاي پر برکت حيات رسول گرامي اسلام (ص) از گنجينه ارزشمندي از روايات مربوط به حوادث آينده برخوردار شوند؛ گنجينه‏اي که از همان سده‏هاي آغازين گسترش اسلام به دست مؤلفان، مورخان و محدثان جمع‏آوري و در اختيار نسلهاي آينده گذاشته شد. مؤلفان اسلامي مجموعه روايتهايي را که به ويژه از پيامبر اسلام (ص) در زمينه حوادث مختلف اجتماعي، سياسي وارد شده بود در کتابهايي که معمولاً با عناويني همچون علامات المهدي، علامات مهدي آخرالزمان، علائم الظهور، أشراط الساعة، علامات الساعة، علامات يوم القيامه، الفتن [2] ، الملاحم [3] ، الفتن و المحن، الفتن والملاحم و...ناميده مي‏شده است جمع‏آوري کرده‏اند. [4] . آخرالزمان شناسي در آثار دانشمندان اسلامي پس از اين مقدمه به بررسي کتابهايي مي‏پردازيم که با عناوين ياد شده در مجموعه آثار دانشمندان اسلامي به چشم مي‏خورد. شايان ذکر است که در اين بررسي عمدتاً از کتابنامه امام مهدي (ع) اثر فاضل ارجمند حجةالاسلام جناب آقاي علي‏اکبر مهدي‏پور [1] استفاده شده است: 1. برزنجي حسيني، سيد شريف‏ محمد بن رسول (م. 1103ق.) الإشاعة لأشراط الساعة، چاپ چهارم، بيروت، دارالکتاب العلمية، بي‏تا، 200ص، عربي، رقعي. 2. مقدسي جماعيلي حنفي، ابو محمد عبدالفتي بن عبدالواحد (م.600ق.) أشراط الساعة، عربي. 3. احمد بن فقيه شافعي أشراط الساعة، عربي (به نقل از: ايضاح المکنون، ج1، ص86). 4. يوسف بن عبداللَّه بن يوسف وابل أشراط الساعة، چاپ سوم، دمام (عربستان)، ابن‏جوزي، 1414ق، 484ص، عربي، وزيري. 5. امين حاج محمد احمد (معاصر) اشراط الساعة، الصغري والکبري، چاپ اول، جدّه (عربستان)، دارالمطبوعات، 1412ق، 148ص، عربي، وزيري. 6. محمد سلامة جبر (معاصر) اشراط الساعة و اسرارها، چاپ اول، بيروت، دارالسلام، 1413ق، 1403ص، عربي، وزيري. 7. علي بن محمد ميلي جمالي مغربي مالکي (م1248ق.) أشراط الساعة و خروج المهدي، عربي، خطي (به نقل از: اعلام زرکلي، ج5، ص17). 8. سيوطي، جلال‏الدين (م. 911 ق.) البرهان في علامات مهدي آخرالزمان. 9. متقي هندي، علاءالدين علي بن حسام‏الدين (م. 975 ق.) البرهان في علامات مهدي آخرالزمان، تحقيق علي‏اکبر غفاري، تهران، رضوان، 1399 ق، 210 ص، عربي، وزيري. چاپ ديگر کتاب: 2ج، تحقيق جاسم بن مهلهل ياسين، کويت، ذات السلاسل، 1408 ق. 10. صدر، سيد محمد تاريخ مابعدالظهور، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1412ق، 680ص، عربي، وزيري. 11. سيدبن طاووس، رضي‏الدين علي بن موسي (م. 664ق.) التشريف بالمنن في التعريف بالفتن، تحقيق: مؤسسة صاحب الأمر (عج)، چاپ اول، اصفهان، گلبهار، 1416ق، 541ص، عربي، وزيري. 12. موسوي کاشاني، سيد محمد حسن جهان در آينده يا علائم ظهور حضرت مهدي (ع)، چاپ دوم، بي‏جا، مؤلف، 1372ش، 302ص، وزيري، فارسي. 13. عاملي، سيدجعفر مرتضي دارسة في علامات الظهور و الجزيرة الخضراء، چاپ اول، قم، منتدي جبل عامل، 1412ق، 312 ص، عربي، وزيري. 14. کوراني، علي عصر ظهور، مترجم: عباس جلالي، چاپ پنجم، تهران، چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، 1375ش، 412ص، فارسي، وزيري. 15. جواد خراساني، محمد جواد (م. 1397 ق.) علائم دوره آخرالزمان، قم، شهيد، 1360ش، 45ص، رقعي. 16. مولوي، شريف امير علائم الظهور، فارسي، خطي. 17. متقي هندي، علي بن حسام‏الدين (م. 975 ق.) علائم ظهور، فارسي (ترجمه)، خطي. 18. شيرازي، احمد علائم الظهور. 19. اهري، محمد جواد (م.1393 ق.) علائم الظهور. 20. نجفي، محمد جواد علائم ظهور، تهران، مؤسسه ادبيّه، 1345ش، 260ص، فارسي، رقعي. 21. زنجاني، يعقوب علي (م. 1365 ق.) علائم الظهور. 22. قمي، شيخ عباس (م. 1359 ق.) علائم الظهور، تهران، انتشارات علمي، 136ص، فارسي، رقعي. 23. ناظم الاسلام کرماني، ميرزا محمد (م.1337 ق.) علائم الظهور، تهران، شيخ احمد کتابفروش، 1329ق، 198ص، رقعي، چاپ سنگي. چاپ ديگر کتاب: تاجر اصفهاني، 1330ق. 210ص، رقعي. 24. موجودي، علي علائم الظهور حضرت امام زمان (ع)، تهران، کتابفروشي موجودي، بي‏تا، 144 ص، فارسي، رقعي. 25. جورتاني اصفهاني، عباسعلي (م. 1358 ق.) علائم الظهور، چاپ اول، تهران، کانون کتاب، بي‏تا، 144ص، فارسي، رقعي. 26. بهاري همداني، محمدباقر بن محمد جعفر (م.1333ق.) العلائم لاهتداء الهوائم، عربي، خطي. 27. نجفي، حسن علائم الظهور في المستقبل المنظور، چاپ اول، بيروت، مؤسسة البلاغ، 1422ق، 240ص، عربي، وزيري. 28. همتي، محسن علائم ظهور، مروري بر وقايع آخرالزمان، چاپ اول، تهران، نذير، 1379ش، 71ص، فارسي، رقعي. 29. اللحام، سعيد (معاصر) علامات السّاعة، بيروت، دارالفکر، 1414 ق. 140ص، وزيري، عربي. 30. مبروک، ليلي علامات السّاعة، الصّغري و الکبري، قاهره، دارالمختار اسلامي، 1406ق. 204ص، عربي، وزيري. 31. شمري، جزاع علامات السّاعة في القرآن و السّنّة، چاپ اول، کويت، دارالبحوث العلميّة، 1403ق، عربي. 32. نجفي يزدي، سيد محمد باقر علامات ظهور حضرت صاحب الزمان، تهران، بي‏نا، 1392ق، 64ص، فارسي، جيبي. 33. شبّر، سيّد عبداللَّه (م.1242ق.) علامات الظهور و أحوال الإمام المستور، عربي، 24 ورق، خطي. 34. نبهاني، يوسف بن اسماعيل (م. 1350 ق.) علامات قيام السّاعة الصّغري و الکبري، قبرس، مؤسسة الجفان والجابي، 1410ق، 152 ص، عربي، جيبي. 35. حجّاج، عبداللَّه (معاصر) علامات القيامة الکبري من بعثة النّبي حتّي نزول عيسي، چاپ دوم، قاهره، مکتبة التّراث الاسلامي، 1406 ق، 200ص، عربي، وزيري. 36. صدرالدين قونوي، محمد بن اسحاق رومي (م672ق.) علامات المهدي (ع)، 16ص، فارسي، رقعي، خطي. 37. مودودي، ابوالأعلي (م.1400ق.) علامات المهدي (مقاله)، لاهور، مجله المنصور، ش19، ص48-39، عربي. 38. ابن حجر هيثمي مکي (م974ق.) علامات المهدي المنتظر، قاهره، مکتبة القرآن، عربي. 39. الفتلاوي، مصري علامات المهدي المنتظر في خطب الإمام علي و رسائله و أحاديثه، چاپ اول، بيروت، دارالهادي، 1421ق، 543ص، عربي، وزيري. 40. ابن‏کثير، حافظ عمادالدين ابوالفداء، اسماعيل بن عمر (م.774ق.) علامات يوم القيامة، چاپ اول، قاهره، مکتبة القرآن، 1408ق، 142ص، رقعي، عربي. 41. قرطبي انصاري، حافظ ابو عبداللَّه محمد بن احمد (م. 671 ق.) علامات يوم القيامة، قاهره، توفيقيّه، بي‏تا، 112ص، عربي، وزيري. 42. شيخ صدوق (م. 381 ق) علامات آخرالزمان، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص390). 43. ابن حماد مروزي، حافظ ابو عبداللَّه نعيم (م. 288 ق.) الفتن، 2ج، چاپ اول، قاهره، توحيد، 1412ق، 426ص، عربي، وزيري. چاپ ديگر کتاب: تحقيق مجدي بن منصور بن سيدالشوري، بيروت، دارالکتب العلميه، بي‏تا، عربي، 552ص، وزيري. 44. سليلي، ابوصالح بن احمد بن عيسي (قرن چهارم) الفتن، عربي، گزيده‏اي از اين کتاب در کتاب الملاحم والفتن سيدبن طاووس آمده است. 45. بزّاز، ابو يحيي زکريا بن يحيي (م. 1298 ق.) الفتن، عربي، گزيده‏اي از اين کتاب در کتاب الملاحم والفتن سيد بن طاووس آمده است. 46. ابونعيم اصفهاني، احمد بن عبداللَّه (م.430 ق.) الفتن، عربي، (به نقل از: الذريعة إلي تصانيف الشيعة، آقا بزرگ تهراني، ج16، ص112). 47. ابوعمرو عثمان بن سعيد داني (م.444ق.) الفتن، عربي. 48. غزّي، عبدالحليم (معاصر) فتن في عصرالظهور الشريف، قم، مؤلف، 1415ق، 512ص، عربي، وزيري. 49. عسکري، ميرزا نجم‏الدين (م.1395ق.) الفتن و أخبار آخرالزمان من کتب الجمهور، عربي (به نقل از: الذريعة، ج16، ص112). 50. ابو عبداللَّه جعفربن محمد بن مالک کوفي الفتن و الملاحم، عربي (به نقل: رجال‏النجاشي، ص112). 51. حسن بن علي بن ابي حمزه بطائني (قرن دوم)، الفتن و الملاحم، عربي. 52. ابن کثير، حافظ عمادالدين ابوالفداء اسماعيل بن عمر (م.774 ق.) الفتن والملاحم الواقعة في آخرالزمان، چاپ اول، انتشارات ابن کثير، دمشق، 336 ص، عربي، وزيري. چاپ ديگر کتاب: تحقيق يوسف علي بديوي، چاپ اول، دمشق و بيروت، دارابن کثير، 1414 ق، 335ص، عربي، وزيري. 53. السادة، مجتبي الفجر المقدس، المهدي (ع)، ارهاصات اليوم الموعود و أحداث سنة الظهور، چاپ اول، بيروت، دارالخليج العربي، للطباعة والنشر، 1422ق، 196ص، عربي، وزيري. 54. ده سرخي اصفهاني، سيد محمود بن سيد مهدي موسوي معجم الملاحم والفتن، 4ج، چاپ اول، قم، مؤلف، 1420ق. 55. محمد بن حسن بن جمهور عمي بصري الملاحم، عربي (به نقل از: الفهرست، شيخ طوسي، ص176). 56. ابوحيّون الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص458). 57. ابراهيم بن حکيم بن ظهير فزاري الملاحم، عربي (به نقل از: معالم العلماء، ابن‏شهر آشوب، ص5). 58. احمد بن ميثم بن ابي‏نعيم. الملاحم، عربي (به نقل از: الفهرست، شيخ طوسي، ص53). 59. اسماعيل بن مهران الملاحم، عربي (به نقل از: رجال‏النجاشي، ص26). 60. حسن بن علي بن ابي حمزه الملاحم، عربي. 61. حسن بن علي بن‏فضال (م.224ق) الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص36). 62. حسين بن سعيد بن حمّاد بن مهران اهوازي الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص58). 63. دانيال الملاحم، عربي (به نقل از: الذريعة، ج22، ص188). 64. ابوالحسن علي بن ابي صالح کوفي الملاحم، عربي (به نقل از: ايضاح المکنون، چلبي، ج2، ص336). 65. ابوالحسن علي بن حسن بن علي بن فضّال الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص258). 66. ابوالحسن علي بن مهزيار اهوازي الملاحم، عربي. 67. فضل بن شاذان نيشابوري (م. 260ق) الملاحم، عربي. 68. محمد بن اوُرَمَه الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص329). 69. ابن طبّال، ابوالقاسم علي بن حسن بن قاسم يشکري الملاحم، عربي. 70. بوفکي، ابو محمد عمرّکي بن علي الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص303). 71. اشعري قمي، ابو جعفر محمد بن احمد بن يحيي الملاحم، عربي. 72. کرخي، ابو جعفر محمد بن عبداللَّه بن مهران الملاحم، عربي (به نقل از: الذريعة، ج22، ص190). 73. صفّار قمّي، ابو جعفر محمد بن حسن (م. 290ق.) الملاحم، عربي. 74. غاضري، ابوعبداللَّه محمد بن عباس بن عيسي الملاحم، عربي. 75. عيّاشي، محمد بن مسعود الملاحم، عربي. 76. محمدابن ابي‏عمير (م.217ق.) الملاحم، عربي (به نقل از: رجال النجاشي، ص326). 77. ابن المنادي، ابوالحسن، احمد بن جعفر بن محمد (م.336ق.) الملاحم، 151ص، عربي (خطي). 78. مولانا، سيد علي (م.1392ق.) الملاحم، چاپ چهارم، تبريز، آسيا، 1399ق، 115 ص، فارسي، جيبي. 79. انصاري زنجاني، ابراهيم (معاصر) ملاحم القرآن، چاپ اول، قم، بي‏نا، 1400ق، 135ص، عربي، وزيري. 80. موسوي زنجاني، ميرزا ابوالقاسم بن ميرزا کاظم (م.1292ق) ملاحم القرآن، عربي، خطي. 81. سيد ابن طاووس، رضي‏الدين ابوالقاسم علي بن موسي، (م.664 ق.) الملاحم والفتن في ظهور الغائب المنتظر، چاپ پنجم، منشورات رضي، قم، 1398ق، 224ص، رقعي. شايان ذکر است که اين کتاب با نام التشريف بالمنن نيز به چاپ رسيده است. 82. چاپ ديگر کتاب: چاپ اول، 1408ق، بيروت، مؤسسه اعلمي، 204ص، وزيري. 83. سيد ابن طاووس، ابوالقاسم‏علي‏بن‏موسي (م.664ق.) الملاحم والفتن، يا فتنه‏ها و آشوبهاي آخر الزمان ترجمه محمد جواد نجفي، چاپ اول، تهران، کتابفروشي اسلاميه، تهران، 230ص، فارسي، رقعي. 84. طوسي، محمد بن قاسم الملاحم والفتن و ما اصاب السلف و يصيب الخلف من المحن، عربي (به نقل از: معالم العلماء، ابن شهر آشوب، ص117). 85. همداني طاوه‏اي، شيخ محمد حسين الملاحم، يا علائم آخرالزمان، قم، کتابفروشي صحفي، 1383ق، 111 ص، فارسي، جيبي. 86. خادمي شيرازي، محمد (معاصر) نشانه‏هاي ظهور او، چاپ اول، قم، مؤلف، 1371ش، 220ص، فارسي، وزيري. 87. عليزاده، مهدي (معاصر) نشانه‏هاي يار و چکامه انتظار، چاپ اول، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 153ص، 1379ش، فارسي، رقعي. 88. ابن‏کثير دمشقي، حافظ ابوالفداء (م.774ق.) نهاية البداية والنهاية، 2ج، تحقيق شيخ محمد فهيم ابوعبيّه، چاپ اول، عربستان، مکتبة النصر الجديدة، رياض، 1968م، 400 391ص، عربي، وزيري. 89. ابن‏کثير دمشقي، حافظ ابوالفداء اسماعيل (م.774ق.) النهاية، فتن و أهوال آخرالزمان، چاپ اول 1410ق، قاهره، التراث الاسلامي، 372ص، عربي، وزيري. 90. ابن‏کثير دمشقي، حافظ ابوالفداء اسماعيل النهاية في الفتن والملاحم، تحقيق: محمد احمد عبدالعزيز، 2ج، بيروت، دارالجيل، بي‏تا. 439 440ص، عربي، وزيري. 91. ميرجهاني، سيد حسن (م.1413ق.) نوائب الدهور في علائم الظهور، 4ج، چاپ دوم، تهران، کتابخانه صدر، 1369ش، تهران، 456 460 319ص، فارسي، وزيري. 92. سادات مدني، سيدعلي‏اصغر (معاصر) نشانه‏هاي ظهور، چاپ سوم، تهران، منير، 1373ش، 160ص، فارسي، رقعي.
لینک ثابت
آخرالزمان را باور کنيم «آخرالزمان» اصطلاحي است که طي سالهاي اخير بارها شنيده‏ايم و هر چه پيش مي‏رويم بر کاربرد آن افزوده مي‏شود. گرچه آخرالزمان از اعتقادات خاص شيعه است و ريشه در تفکر اسلامي دارد اما منحصر به مسلمانان نيست و معادلهاي اين کلمه، در اديان ديگر کاربرد وسيع و متنوعي دارد. حتي در مکاتب و مباحث سياسي غير ديني نيز بحثهاي متعددي راجع به آن صورت گرفته است. آنچه که در بين تمامي اديان و حتي مکاتب غير ديني راجع به «آخرالزمان» مشترک است، اشاره به مقطعي از تاريخ انسان است که در آن، بشر به عالي‏ترين برنامه و اسلوب اداره زندگي اجتماعي دست يافته و به وسيله آن فصل نويني از همزيستي متعالي توأم با صلح، آرامش، عدالت و رفاه جهاني را آغاز مي‏کند. تأکيد اديان و فرهنگهاي متأثر از آن بر اجتماع انسانها در قالب «مدينه فاضله»، «آرمان‏شهر»، «شهر سالم»، «اورشليم»، «اتوپيا» و... دقيقاً مبتني بر همين اعتقاد است. البته يکي از وجوه تمايز اعتقاد به آرمان‏شهر و جامعه موعود بر پايه اديان الهي با اعتقاد به اين موضوع بر پايه مکاتب دست‏ساز بشر (مکاتب اومانيستي)، ديدگاه‏هاي ارائه شده در زمينه ريشه تأسيس چنين جامعه‏اي است. پيروان اديان آسماني، ريشه آن را در «ظهور منجي آخرالزمان» مي‏دانند و پيروان ايسمهاي منحرف غير ديني، آن را ثمره سير تکاملي جوامع انساني دانسته و پايان تاريخ مي‏نامند. [1] . به هر حال آنچه مسلم و انکارناپذير است، انتظار تمام عالم براي فرا رسيدن روز موعود و نجات انسان از پليديها و زشتيها و آغاز حکومت صالحان بر کره خاکي است و البته مترقي‏ترين، کامل‏ترين و صحيح‏ترين باور، اعتقاد آخرالزماني شيعه مبني بر ظهور امام دوازدهم (ع)، حجت غايب، حضرت ولي‏اللَّه‏الاعظم، ارواحنا فداه، مي‏باشد. شيعيان براساس وعده‏هاي داده شده از سوي رسول اکرم (ص) و ائمه طاهرين (ع) منتظر تحقق موعد قيام و ظهور قائم آل محمد (ع) هستند و براي اين انتظار نيز تکاليف و وظايفي دارند. فرهنگ انتظار طي قرون گذشته، نيروي محرکه خيزشهاي بزرگ عدالت‏خواهانه و ظلم ستيز بوده که قيام شکوهمند امام راحل (ره) را مي‏توان آخرين آن ناميد. از سوي ديگر روايات و متون متعدد، نشانه‏هاي مختلفي را براي مشخص نمودن احوالات آخرالزمان و اشاره به عصر ظهور ذکر کرده‏اند که اين بخش، هميشه مورد توجه خاص و عام بوده است. در سالهاي اخير مباحث پيرامون فرا رسيدن دوره آخرالزمان در ميان پيروان اديان مختلف رشد چشمگيري يافته که اعتقاد به رجعت و ظهور مسيح در سال 2000 ميلادي در ميان برخي از فرق مسيحي، از آن جمله بود. همچنين اعتقادات بحث‏انگيز مسيحيان انجيلي (مسيحيان صهيونيست و يهوديان درباره آخرالزمان و طرح تفکرات جنجالي همچون نبرد آرماگدون (هرمجدون)، تخريب مسجدالاقصي و... از اين دست است. ارائه عجولانه نظريه‏هايي همچون پايان تاريخ، به منظور منحرف نمودن تفکر فطري منجي خواهي نيز دليل بر رشد همين باور ارزيابي مي‏شود. البته هدف اين نوشتار پرداختن به اين دسته از مطالب نيست و واشکافي آنها نياز به مباحث مشروح جداگانه‏اي دارد، اما توجه به موارد ياد شده لازم است، تا بدانيم احساس فرا رسيدن آخرالزمان در تمام اديان شکل گرفته است. آنچه در اينجا مورد توجه است، باور نزديک بودن تحقق وعده ظهور مهدي موعود (ع)، در بين اکثريت شيعيان و محبين خاندان عترت (ع) است. شواهد و مستندات قابل توجه دلالت بر اين امر دارند که اين مسئله از حد يک آرزو و اميد صرف فراتر رفته و به لطف ذات احدي در حال فرا رسيدن و محقق شدن است. ان‏شاءاللَّه. به نظر مي‏رسد براي اثبات اين مدعا ذکر نکاتي که در زير مي‏آيد کفايت کند: اول، آيةاللَّه ناصري در سخنراني‏اي در مدينةالنبي که در رجب سال گذشته صورت گرفته مطالبي را در زمينه بشارت به نزديکي ظهور حضرت بقيةاللَّه الاعظم (ع) بيان کرده‏اند. اين مطالب که به نقل از حضرت آيةاللَّه العظمي بهجت مي‏باشد به اين شرح است: من خراسان بودم، يکي از دوستان ما که تشرف دارد محضر حضرت ]صاحب الزمان (ع)[ به منزل ما آمد، از او پرسيدم: شما تازگي تشرف محضر حضرت داشته‏ايد؟، فرمودند: بله. عرض کردم: راجع به ظهور سؤال نکرديد؟ فرمودند: چرا. گفتم: حضرت چه فرمودند؟ گفت: من از حضرت سؤال کردم: يابن رسول‏اللَّه ظهور چه وقت خواهد بود؟ فرمودند: نزديک است. عرض کردم: من هم درک مي‏کنم ظهور شما را؟ حضرت فرمودند: پيرمردتر از شما هم درک مي‏کنند ظهور مرا (ان‏شاءاللَّه). آيةاللَّه بهجت فرموده بودند آن پيرمرد که تشرف به محضر حضرت دارد حدود 60 سال سن دارد!. سپس آيةاللَّه ناصري خطاب به مخاطبان مي‏گويد: خدا مي‏داند زمان ظهور نزديک است. [2] . دوم، حضرت آيةاللَّه العظمي مکارم شيرازي فرموده‏اند: همانطور که براي حضرت مهدي (ع) يک غيبت صغرا و يک غيبت کبرا است؛ يعني درست مانند آفتاب ]که[ وقتي مي‏خواهد پنهان شود ابتدا قرص خورشيد پشت افق پنهان مي‏شود ولي هوا نيمه روشن است و کم‏کم اين روشنايي برچيده و تاريک مي‏شود، براي ظهورش هم يک ظهور کبرا و يک ظهور صغرا است؛ مانند موقعي که آفتاب مي‏خواهد طلوع کند قرص خورشيد هنوز پيدا نشده اما هوا نيمه روشن است و بعد خورشيد ديده مي‏شود. مرحله غيبت ايشان در دو مرحله واقع شده است و ظهور ايشان هم ظهور صغرا و هم ظهور کبرا دارد. در ظهور صغرا توجه مردم به امام زمان (ع) زياد مي‏شود و همه جا صحبت از امام زمان (ع) است و جلسات امام زمان (ع) پر شور مي‏شود و بحثهاي امام زمان (ع) همه جا را مي‏گيرد. وضع طوري مي‏شود که مردم تشنه و آماده مي‏شوند. ما تصور مي‏کنيم که در اين عصر و زمان؛ ما ان‏شاءاللَّه در بين‏الطوعين ظهور حضرت مهدي (ع) قرار داريم. من فراموش نمي‏کنم پنجاه سال قبل مؤسساتي که به نام حضرت مهدي (ع) بود خيلي کم بود و کتابهايي که درباره حضرت مهدي (ع) نوشته شده بود به اندازه امروز نبود و سخن از امام مهدي (ع) به اين گستردگي نبود، اگر کسي چهل يا پنجاه سال قبل مسجد جمکران مي‏رفت در بهترين شبها ده يا بيست نفر بودند اما الان صدها نفر در بعضي از شبهاي حساس هستند. ما به سوي طلوع کبرا پيش مي‏رويم. [3] . سخنان فوق از بزرگاني است که ما به راستگويي و تقواي آنها اعتماد کامل داريم و ضمناً اين مطالب در لفافه و ابهام بيان نگرديده بلکه صراحتاً نويد نزديک بودن زمان ظهور را مي‏دهد. در خصوص توجه خاص به امام مهدي (ع)، ذکر اين نکته مناسب است که در ديداري که حجةالاسلام ري‏شهري نماينده ولي فقيه در امور حج به همراه دست‏اندرکاران حج گذشته، با مقام معظم رهبري داشتند، آقاي ري‏شهري يکي از ويژگيهاي حج امسال را توجه ويژه حجاج تمام کشورها به امام زمان (ع) برشمرد. [4] . اکنون سؤال اين است که در اين شرايط وظيفه ما به عنوان جامعه شيعي که خود را پيرو و سرباز آن حضرت مي‏دانيم و نيز براساس وعده‏هاي داده شده که اصل سپاه حضرت مهدي (ع) متشکل از ما (ياران سيد خراساني که 200 هزار تا يک ميليون نفر ذکر گرديده است) چيست؟ وظايفي که شيعيان در آستانه ظهور دارند، متعدد و مختلف است و لازم است کارشناسان موضوع به تبيين، معرفي و تبليغ آن بپردازند. در اينجا بخشي از وظايفي مد نظر است که به گسترش فضاي منجي‏خواهي مي‏انجامد. آيةاللَّه مکارم در ادامه مطالب فوق، اين بخش از وظايف را برشمرده‏اند. ايشان مي‏فرمايند: اگر مي‏خواهيم به آن ظهور کمک کنيم، اين ظهور صغرا را توسعه دهيم. همين بحثهاي مختلف درباره حضرت را ميان جوانان، بزرگسالان، زنان، مردان، مسلمانان و غير مسلمانان توسعه دهيم و به اينترنت بکشانيم. خلاصه با امواج، نام مهدي (ع) را به همه دنيا برسانيم و اين ظهور صغرا را پررنگ کنيم تا نام حضرت مهدي (ع) در همه جلسات حضور پيدا کند. من معتقدم اگر اين کار را بکنيم اين يک مصداق عملي دعاي تعجيل فرج مي‏شود. [5] . بيان فوق، کليد اصلي راهکار انجام وظيفه است و مابقي کار، اجرايي کردن آن است. در سالهاي اخير مکرراً مباحثي را راجع به «جنبش نرم‏افزاري» شنيده‏ايم، خصوصاً در فرمايشات مقام معظم رهبري بارها به آن اشاره شده است. ما در حوزه مهدويت و انتظار ظهور نيز نياز به چنين جنبشي داريم، البته از چند زاويه، که سعي مي‏شود به بخشهايي از آن به تفکيک اشاره شود: 1. يکي از مشکلات بزرگ جامعه علمي ما، ترجمه‏اي بودن علوم در حوزه علوم انساني خصوصاً علوم سياسي و جامعه‏شناسي است. ما در اين حوزه‏ها مصرف‏کننده صرف توليدات غرب هستيم و آنها نيز آنچه را که براساس اهداف‏شان مي‏باشد تحويل ما داده‏اند. غرب در هجوم فرهنگي خود سعي در سکولاريزه کردن جوامع، خصوصاً جوامع اسلامي داشته و براي موجه جلوه دادن اين امر، ضمن موفق قلمداد کردن جامعه غربي، علت آن را پايبندي به اصولي همچون ليبراليسم و سکولاريسم تبليغ کرده است. تأمل و دقت در سياستگذاريها و واشکافي استراتژيهاي غربي به خوبي آشکار مي‏سازد که آنها از حربه جدايي دين از سياست فقط براي خلع سلاح جوامع غير غربي خصوصاً اسلامي بهره برده‏اند و اين در حالي است که خود دقيقاً براساس آموزه‏هاي ديني و تصورات اعتقادي‏شان از آينده جهان (همچون اعتقاد آرماگدوني) به برنامه‏ريزي، سياستگذاري و تدوين استراتژي اقدام نموده‏اند. لذا در گام نخست بايد ضمن دوري جستن از باورهاي غلط و مسمومي که به وسيله شبيخون فرهنگي و استعماري غرب در جوامع اسلامي رسوخ يافته، نسبت به بومي کردن علم بر پايه اعتقادات اسلامي خصوصاً در حوزه علوم انساني گام برداريم. 2. در گام بعدي، همين جنبش نرم‏افزاري مي‏بايست در حوزه علوم مهدوي شکل گيرد. در اين زمينه بايد کاري گسترده و هدفمند بر روي احاديث و روايات برجاي مانده پيرامون مسئله آخرالزمان و ظهور منجي و نيز پيشگوييها و اعتقادات اديان و فرق مختلف در اين خصوص، به عمل آيد و سپس صحيح و ناصحيح آن از هم جدا شده و براساس مطالب صحيح آن و با توجه به شرايط روز، اقدام به توليد فکر، علم و فرهنگ انتظار شود. بايد اين باور را تقويت کنيم که اعتقاد به مهدويت مي‏تواند به مثابه برترين شاخص و منبع براي تدوين علم و استراتژيهاي راهبردي در حکومت اسلامي عمل نمايد. با باور فوق به بازنگري، بازخواني و بازنويسي سياستهاي کلان در عرصه داخلي و خارجي پرداخته و با برداشتي اصولي و ضمناً واقع‏بينانه، تمامي حرکتها را در راستاي زمينه‏سازي آنچه که به آن وعده داده شده است جهت دهيم. 3. دنياي امروز سراسر ظلم است و ستم و بي‏عدالتي. فرياد دادخواهي مردم ستمديده و زجرکشيده در تمام جهان بلند است. مکاتب جنجالي که با تبليغات، وعده رفع مشکلات و ايجاد جهاني بهتر را مي‏دادند يک به يک به زباله‏دان تاريخ پيوستند. جهان غرب که ليبرال دموکراسي را برترين نسخه اداره جوامع مي‏دانست و نويد پايان سعادتمندانه تاريخ را مي‏داد، خود به شکست دموکراسي معترف است. سردرگمي و استيصال ثمره لائيسيته در جهان به اصطلاح متمدن امروز است. فطرت حقيقت‏جوي انسانها ميدان بروز يافته و دين ديگر مخدر به حساب نمي‏آيد بلکه کيمياي عصر حاضر است. آشفتگي و پريشاني بر همه مستولي گشته و تمناي مصلح آخرالزمان مي‏رود که به خواسته تمام بشر تبديل شود. در چنين شرايطي بزرگ‏ترين وظيفه ما ترويج «منجي طلبي» است. در عصر ارتباطات و با و جود ابزارهايي همچون شبکه جهاني (اينترنت)، ديگر هيچ بهانه‏اي براي عدم ارتباط با جهان تشنه عدالت وجود ندارد. بايد با ملل مختلف ارتباط برقرار کنيم. اشتراکات عقيدتي پيرامون منجي و مصلح آخرين را کشف و تقويت نماييم. با تأکيد بر اشتراکات، اصل منجي‏خواهي را تعميم داده، عمومي و جهاني سازيم. سپس در شرايطي به دور از تفرقه، امکان معرفي منجي واقعي؛ يعني حضرت حجة ابن الحسن (ع) را فراهم آوريم. تأسيس پايگاه‏هاي اينترنتي متعدد و متنوع، تأليف و ترجمه متون و مقالات به زبانهاي مهم دنيا، برقراري رابطه با مراکز عقيدتي، اجتماعي و روشنفکران ملل مختلف، ايجاد امکان تبادل افکار و نظرات، درباره موضوع منجي و مصلح جهاني و... اقداماتي است که مي‏تواند با بسيج امکانات مالي و فني و توان علمي و اجرايي به مرحله اجرا درآيد. تا کنون دنياي غرب ما را به چالش کشيده و با سوء استفاده از فناوري ارتباطي نوين به نشر افکار، عقايد و توطئه‏هاي خويش پرداخته است؛ اما از اين پس اين ماييم که بايستي با استفاده بهينه از همان ابزار تکنولوژيک، به اثبات برتري اعتقادمان راجع به آخرالزمان، ظهور منجي و عدالت و صلح بي‏پايان بپردازيم. ان‏شاءاللَّه در آن شرايط، پيروان راستين مذاهب الهي همنوا با شيعيان جهان، ظهور منجي موعود را از خداي يکتا خواستار خواهند شد. 4. در کنار اين اقدامات، تک‏تک ما بايد مطالعاتمان را درباره امام مهدي (ع)، عصر ظهور و اتفاقات و مسائلي که در آن زمان به وقوع خواهند پيوست بالا ببريم تا هنگام قرار گرفتن در آن شرايط، هم از افتادن در گرداب فتنه‏ها در امان باشيم و هم هر کداممان وظيفه خويش را بشناسيم. بنا بر بسياري از اخبار، اتفاقات متصل به ظهور از ماه رجب آغاز مي‏شود و تا محرم بعد (بيش از شش ماه) و هنگام قيام قائم (ع) ادامه مي‏يابد، ما بايد از هم‏اکنون بر تمام اين دوره پر از تلاطم و شور اشراف داشته باشيم تا به هنگام عمل، از ميزان خطا کاسته شود. ما بايد آسيبهاي تفکر مهدوي را نيز خوب بشناسيم، يکي از آفتها و آسيبهاي جدي در سالهاي اخير، جريانهاي انحرافي است که مروج انتظار واپسگرا و مخرب هستند. واشکافي اين جريانها کمک بزرگي به اصالت تفکرات حوزه ظهور خواهد کرد. ما بايد از هم‏اکنون نگاهمان را به دنياي اطراف تغيير دهيم و از پنجره مهدويت به تمام تحولات جهان بنگريم. ما بايد مهدي (ع) را باور کنيم
لینک ثابت
مقدمه
یک شنبه 29 آبان 1390برچسب:, | شهاب الدین میهن پرست

مقدمه آينده ي تاريخ از ديدگاه هاي مذهبي و فلسفي مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. دين هاي بزرگ و فراگير آسماني مانند يهوديت، مسيحيت و اسلام هر کدام به نوعي رستگاري بشر را نويد داده اند و انجامي نکو براي تاريخ پيش بيني کرده اند. فيلوسفان بزرگ نيز هر کدام به گونه اي در مورد تاريخ و سير حرکت آن انديشه هاي فلسفي ارائه نموده اند. فلسفه ي تاريخ بحثي است که ريشه ي آن را حداقل در حدود بيستوپنج سده ي پيش بايد جستجو نمود. هيپوکرات، [1] [2] [3] [4] . سن اگوستين، [5] [6] [7] [8] . فيخته، [9] [10] [11] [12] [13] [14] [15] ويل دورانت، [16] [17] [18] [19] ياسپرس [20] و... هر کدام در موضوع فلسفه ي تاريخ انديشه داشته اند. از آن جا که موضوع اين مقاله «بررسي ديدگاه برخي فلاسفه ي تاريخ اخير غرب» است، از پرداختن به بحث اديان در اين زمينه خودداري مي شود. همان طور که گفته شد بحث فلسفه ي تاريخ به قديم الايام باز مي گردد. ليکن آن چه چهره ي نويني به اين مبحث بخشيد شايد از بوسوئه شروع شود. «بوسوئه» [21] در قرن هفدهم تحت تأثير يهود و آن چه نزد کليسا مقبول بود، تاريخ را عبارت از تحقق غايت و مشيت رباني مي ديد. او معتقد بود خدا تقدير و مشيت قاهر خويش را از طريق وسايل و اسباب اجرا کرده است، ليکن اين اسباب فقط نقاب هايي است که چهره ي واقعي مشيت را از ديدگان پنهان مي دارد. امّا آن چه در واقع يگانه عامل مؤثر است همان مشيت الهي است. «جامباتيستا ويکو» معتقد بود که تاريخ در عين آن که مسخر مشيت الهي است، اما باز از يک سلسله قانون داخلي خود هم پيروي مي کند که تخلف از آن امکان ندارد. کتاب ويکو به نام «اصول علم جديد» بنيان فلسفه ي تاريخ جديد محسوب مي گردد. طبق ديدگاه وي هر قومي در مدارج سير خويش مي بايست از سه مرحله ي پياپي بگذرد: رباني، قهرماني و انساني. اين سه مرحله به ترتيب با مراحل سه گانه ي زندگي انسان: کودکي، جواني و کهولت مطابقت دارد. [22] . نزد «ولتر» که تاريخ را وراي سرگذشت فرمان روايان و احوال اقوام و طوايف تمام عالم مي ديد، ديگر نه قوم گزيده وجود داشت نه قوم برتر. تمام اقوام عالم از کلداني و چيني، تا يوناني و يهود اجزاء يک «کل» واحد به شمار مي آمدند که انسانيت بود و معني و هدف تاريخ هم عبارت از پيشرفت و ترقي انسانيت بود. بدين گونه نزد ولتر تاريخ عبارت بود از سير انسان از ظلمت خرافات و اوهام به روشنايي روزافزون خرد. امّا اين ترقي انسانيت آهسته و تدريجي است و ولتر مانع عمده ي آن را جنگ و تعصب مي داند. وقتي ميليون ها نفر از مردم جهان را فرمان روايان و روحانيان، قرباني جاه طلبي هاي خويش کرده اند علاج اين بدبختي ها به اعتقاد وي رهايي خلق از بلاي تعصب و تسليم خواهد بود. در باب نقش شخصيت در تاريخ، مبالغه ي «تامس کارلايل» فيلسوف و مورخ انگليسي منتهي به انديشه ي قهرمان، قهرمان پرستي و قهرماني در تاريخ شد. «کارلايل» که شيفته ي رمانتيک آلمان بود، چون فلسفه ي فيخته را که به موجب آن جهان مخلوق «من» است در مورد تاريخ انساني به کار بست و از آن اين نتيجه را بدست آورد که تاريخ فقط عبارت از احوال قهرمانان است. به تعبير «کارلايل» آن چه عرصه ي گذشته را پر کرده است وجود کساني است که در آن گذشته ها زيسته اند، نه قراردادها، کشمکش ها و... قهرمان واقعي را که تاريخ عبارت از داستان اوست کارلايل فرستاده اي مي دانست که از قلمرو اسرار نامحدود ـ مشيت الهي ـ به دنيا گسيل شده است و عامه ي مردم بايد از وي پيروي کنند. آن چه از گفته هاي کارلايل حاصل آمد، تعبير مبالغه آميزي از قهرمان پرستي، با نتايج نامطلوب آن بود. «آرنولد توين بي» مورخ انگليسي معاصر نيز در بين عوامل مؤثر در سير تاريخ از نقش «افراد آفرينش گر» و «اقليت هاي آفرينش گر» صحبت مي کند. [23] . در دوران روشن گريِ قرن هيجدهم، فکر ترقي، در حقيقت يگانه ايمان و اميد اکثر حکيمان اروپا بود. با اين همه اين انديشه هيچ جا روشن تر و جالب تر از رساله ي «کندورسه» [24] مجال بيان نيافت. نزد کندورسه اين ترقي نتيجه ي کمال جويي و کمال پذيري انسان بود که در قلمرو فرهنگ و اخلاق نيز مثل قلمرو علم تحقق مي يافت. در اين رساله کندورسه با نوعي شوق و هيجان مکاشفه آميز، انديشه ي کمال پذيري انسان را اعلام و دنبال مي کند. در نظر وي انسانيت شباهت به فردي دارد که بطور پياپي مراحل کودکي، بلوغ و مردي را پشت سر نهاده است و اکنون به دوره ي کمال و پختگي رسيده است. طي اين مراحل نيز عبارتست از ترقي مستمر در امتداد خط مستقيم که به موازات پيشرفت در علم است. [25] . در انديشه ي «کانت» مسأله ي ترقي به اين وجه بيان مي شد که روي دادهاي تاريخ از طريق تأمين ترقي، آن چه را براي نوع انسان غايت محسوب مي شود، تحقق مي بخشد. بدين گونه مردم در حالي که صرفاً مقاصد فردي خود را دنبال مي کنند به تحقق اين غايت نيز کمک مي نمايند و مثل اين است که قانون طبيعت تمام اعمال آن ها را به خلاف خواست آن ها متوجه اين غايت منظم مي کند، چنان که گويي ـ مطابق تعبير مشهوري که هگل از اين انديشه ي کانت مي کند ـ عقل يک نوع «حيله» بکار مي بندد تا انسان را به مقتضاي خواست خويش هدايت کند. افراد انساني و حتي اقوام و ملت ها نادانسته در مسير نقشه اي که طبيعت دارد راه مي پويند و اين نقشه که خود آنان از آن خبر ندارند خط سير آن ها را تعيين مي کند و تمام اعمال و اطوار آن ها نيز جهت تحقق آن بکار مي آيد. اين غايت در نظر کانت بوسيله ي زندگي نوع بشر تحقق مي پذيرد و بدين نحو ترقي انسانيت در مسير کمال، از طريق نسل هاي پياپي و نامتناهي حاصل مي شود نه به وسيله فرد. از نظر کانت دو وديعه ي طبيعت يعني عقل و آزادي انسان را در جهت کمال ترقي مي دهد. کانت اين اندازه خوش بيني دارد که يقين کند آن چه افراد جامعه را وادار به تسليم در مقابل قانون و حکومت قانوني داشته است، دولت ها را نيز سرانجام بدان راه مي کشاند. در واقع بار مخارج نظامي دولت ها که هر روز گران تر مي شود، دردها و مصيبت هايي که جنگ به بار مي آورد و لطمه هايي که به صنعت و بازرگاني مي زند، سرانجام ملت هاي جهان را وادار مي کند که اين حالت وحشي گري و بي قانوني را که در روابط آن ها حکومت دارد و جنگ خوانده مي شود ترک کنند و در سازمان واحدي که مثل يک اتحاديه باشد و حقوق همه را محفوظ مي دارد جمع آيند و شهروند جهان باشند، نه شهروند کشورها. اين «صلح پايدار» است. در نظر کانت اين صلح ابدي يک نقشه ي دل پذير ـ امّا خيالي ـ براي مدينه ي فاضله ي فيلسوفانه نيست، ضرورتي است که ناشي از طبيعت اشيا است و بدين گونه تاريخ نوع انسان در نظر او عبارتست از تحقق تدريج يک طرح پنهاني طبيعت که با ايجاد حکومت قانوني جهان هم روابط دولت ها را تحت ضابطه مي آورد و هم روابط افراد با دولت ها را. قول کانت که تاريخ را عبارت از ترقي و توسعه ي «آزادي» نزد فيلسوفان ايدئاليست بعد از کانت مي دانست، منشأ افکار تازه، به ويژه نزد هگل شد. [26] . درديدگاه هگل فلسفه ي تاريخ قسمتي از فلسفه ي روح است. از نظر او تاريخ داراي روح يا عقلي است که او را به سمت هدف راهنمايي مي کند. از ديدگاه او فيلسوف تاريخ به دنبال معنايي والاتر است و آن عبارت از حدس و گمان درباره ي مفهوم و هدف جريان هاي تاريخي است. او عامل پيش برنده ي تاريخ را به پيروي از «کانت» و «هردر» ملل يا اقوام گوناگون پنداشت. تقدير هر ملت اين است که به نوبه ي خود به جريان تاريخ کمک و خدمت خاصي بنمايد. وقتي نوبت يک ملت فرا مي رسد ـ و اين نوبت فقط يک بار اتفاق مي افتد ـ همه ي ملت هاي ديگر بايد راه را برايش باز کنند، زيرا در آن دوران به خصوص آن ملت است، نه ملت هاي ديگر که وسيله و ابزار برگزيده ي دنياي روح است. [27] . فلسفه ي مارکس در زمينه ي تاريخ را مي توان به عنوان متن اصلاح شده ي فلسفه ي هگل تلقي نمود. هگل تاريخ را به عنوان پيشرفت ديالکتيکي به سوي تحقق آزادي مجسم کرده است. مارکس نيز سير تاريخ را به عنوان پيشرفت ديالکتيکي تلقي مي کرد که مقصد نهايي آن اجتماعي غير طبقاتي يا بدون طبقه (جامعه ي کمونيستي) است که يک اجتماع واقعاً آزاد خواهد بود. ليکن به نظر مارکس بازيگران اصلي در نمايشنامه ي تاريخ نه افراد يا ملت هاي، بلکه طبقه هاي اقتصادي هستند. با مقدمه ي ذکر شده، نگارنده به بررسي موردي ديدگاه هاي تاريخي: اسوالد اشپنگلر، کارل ياسپرس، آرنولد توين بي، پيتريم سوروکين، فرانسيس فوکوياما و ساموئل هانتينگتون مي پردازد.

لینک ثابت

اسوالد اشپنگلر اسوالد اشپنگلر فيلسوف تاريخ آلماني الاصل در بيستم و نهم مه 1880 ميلادي در بلاکن بورگ آلمان چشم به جهان گشود و در هشتم مه 1936 ديده از جهان فرو بست. وي عملاً سه سال يعني از 1911 تا 1914، وقت خود را صرف تهيه و تدوين اثر مهم و جاودانه ي خويش يعني «انحطاط تمدن غرب»: (Spengler Oswald. TheDecline of the West) کرد. نخستين متن اين اثر در سال 1914 به پايان رسيد، اما جنگ جهاني اول و عامل هاي بازدارنده ي ديگري مانع چاپ و انتشار آن شد. در بهار 1917 به ويرايش و بازنگري مجدد نسخه هاي اصلي خويش پرداخت و سرانجام در ژوئيه ي سال بعد آن را منتشر کرد. با وجود سبک سنگين نگارش و گمنامي نويسنده، اثر او با استقبال کم نظيري مواجه شد و در عرض چند سال بيش از نود هزار نسخه از آن به فروش رفت. وي در سن پنجاه و شش سالگي در اثر حمله ي قلبي زندگاني را بدرود گفت. اشپنگلر تاريخ را هم چون موجود زنده اي فرض مي کند و از تاريخ تفسيري ادواري دارد. از نظر وي هر دوره ي تاريخي حدود هزار سال زندگي مي کند و با مرگ محتوم خويش از بين مي رود و دوره ي بعدي جاي گزين آن مي شود. او هر دوره ي تاريخي را به دو مرحله ي «فرهنگ» و «تمدن» تقسيم مي کند. اشپنگلر اعتقاد دارد که تمدن هاي بشري همانند موجودات زنده زايش، بالش و مرگ دارند. در فلسفه ي او واژه هاي «فرهنگ» و «تمدن» اهميت خاصي دارد. او بر اساس نظريه ي ادواري خود تفاوت دقيقي بين اين دو مفهوم قائل شده و معاني جديدي براي آن ها ارائه داده است. از نظر وي فرهنگ مرحله ي زايش تمدن و مقدم بر آن است و تمدن مرحله ي مرگ فرهنگ و مؤخر بر آن است. تمدن مصنوعي ترين حالت ها و مرحله هايي است که انسان رشد يافته مي تواند به آن برسد. تمدن خاتمه است. مرگ بعد از زندگي و جمود بعد از انعطاف و گسترش است. اشپنگلر بر اساس همين بينش دست به پيش بيني آينده ي بشر مي زند و تمدن معاصر غرب را در سراشيبي انحطاط و مرگ مي بيند و اعتقاد دارد بجاي آن تمدن جديدي از آسيا جايگزين مي شود. اشپنگلر مي گويد فرهنگ ها چون گل مي رويند و مي بالند، ليکن هدف متعالي و مشخصي ندارند. تاريخ جهان تصويري از تکوين و تطور پايان ناپذير ساختاري اين فرهنگ ها است. اشپنگلر بدليل انتقاد از تمدن غرب مغضوب و مورد حملات و انتقادات تند سياست پردازان و فيلسوفان دنياي متجدد باختر زمين قرار گرفت. ويژگي و حسن اشپنگلر و تفکر او در اين است که اسير و گرفتار ظواهر فريبنده و پر زرق و برق تمدن غربي و لوازم آن نشد. او در بررسي خود درباره ي دمکراسي در جامعه هاي غربي مي نويسد: «همان طور که در قرن نوزدهم تاج و عصاي سلطنتي را وسيله ظاهر سازي و نمايش ساختند، اينک «حقوق ملت» را در مقابل انبوه مردم سان مي دهند و هر قدر ظاهر اين نمايش با آداب و تشريفات بيشتري به عمل آيد، از حيث معنا تهي تر و ناچيزتر مي شود... ولي اينک دوره انتقال قدرت فرا رسيده و هر چه آثار اين تحول ظاهرتر شود، به همان نسبت انتخابات پارلماني ما بيشتر دچار فساد شده و مانند دوره انحطاط امور رُم در اينجا جز ظاهر سازي و تقلب چيزي نمي ماند. پول جريان انتخابات را اداره کرده و آن را به نفع پولداران خاتمه مي دهد و جريان انتخابت به صورت يک بازي ساختگي در خواهد آمد که تحت عنوان «اخذ تصميم ملت» به معرض نمايش عمومي گذارده مي شود. خلاصه پس از آن که دمکراسي به وسيله پول، عقل و شعور را از ميان برد، همان تيشه به ريشه خود دمکراسي خورده و آن را برخواهد انداخت...» [1] . پيش بيني هاي اشپنگلر بسيار جالب است. او مي گويد: «مدارکي مانند قرارداد اجتماعي روسو و بيانيه حزب کمونيست «اشاره به طرز تفکر و نگرش دو بلوک» وسائل بسيار نيرومند مؤثري هستند در دست مردان مقتدري که در جريانات حزبي مقامهاي بلندي احراز کرده و از طريق تلفيق عقايد در توده ها تسخير شده و طريقه استفاده از آن اطلاع کافي دارند ولي دوره نفوذ و تاثير اين گونه عقايد در اذهان عامه بيشتر از دو قرني که مختص سياستهاي حزبي است، ادامه نخواهد داشت و با سپري شدن اين دو قرن (هيجده و نوزده) عقايد مذکور از رونق خواهد افتاد. نه اين که مردم از روي دلايل منطقي منکر آن مي شوند، بلکه اصلاً حوصله مردم سررفته و از عقايد نظري بيزار خواهند شد. همين بيزاري مدتها است روسو را از ميان برده و قريباً مارکس را هم از ميان خواهد برد. نه اين که مردم از اين نظريه يا آن نظريه دست بکشند، بلکه اصولاً هر گونه نظريه اي را دور خواهند انداخت. مفهوم عقايد نظري زائل شده و آن نيک بيني احساساتي مخصوص قرن هيجدهم که تصور مي رفت امور مختلفه را به وسيله آراء و افکار مصلحانه مي توان سامان داد از اذهان خارج خواهد شد». [2] . در جاي ديگر مي نويسد: «... همان طور که اعتقاد به حقوق بشر روسو از سال 1848 تاثير خود را از دست داد، اعتقاد به مارکس هم از زمان جنگ جهاني اول رو به سستي نهاده است... عذاب وجدان و تشنگي روحي شديد ايجاد نشده که هدفش تاسيس دنياي جديدي است که انسان بتواند به جاي عقايد پر آب و تاب نظريات مشعشع، در پي اسرار و رموز گيتي برآيد و سرانجام مقاصد خود را در «دين نوبت ثاني» خواهد يافت». [3] . اشپنگلر کوشش کرده تطورات اجتماع و تحولات تاريخي ملل را تحت نظم و اسلوب معيني در آورد. بطوري که بتوان مسير تاريخي هر فرهنگ و تمدني به ويژه تمدن ملت هاي مغرب زمين را که اکنون در اوج عظمت است، با فرهنگ هاي ديگر که در ازمنه ي تاريخي ظاهر شده و در گذشته اند مقايسه کرد و هم چنين بتوان تحولات بعدي آن را که در آينده روي خواهد داد پيش بيني کرد. اشپنگلر معتقد است که هر فرهنگي در زمانه ي معيني در سرزميني محدود پديد مي آيد. ولي همين که فرهنگي تولد يافت از آن ساعت به بعد مانند موجود زنده اي چون گياهان يا جانوران نشو، نما، بلوغ و انحطاط دارد و دوره هايي مانند دوره ي طراوت کودکي، غرور جواني و عظمت مردي و مردانگي را سپري مي کند، سپس رو به انحطاط مي گذارد. در همين موقع است که پا به مرحله ي تمدن نهاده و مدنيت بزرگي که از ويژگي هاي آن تأسيس شهرهاي بسيار بزرگ است، به وجود آورده و دوران پيري و فرسودگي خود را از ميان ديوارهاي سنگي و زندگاني شهري مي گذراند. به عقيده ي اشپنگلر هنگامي که فرهنگي در سرزميني طلوع کرد از همان ساعت تمام اقوام و نژادهايي که در وسعت معين و محدودي وجود دارند تحت تأثير نيروي روحي بزرگي درآمده و در هر رشته از مظاهر زندگي، فعاليت هاي شگرفي بين آن ها ظاهر گشته و تحولات شگفت انگيزي در کليه ي امور اجتماعي آن ها پديد مي آيد. شدت نيروي اين فرهنگ بطوري که از بررسي فرهنگ هاي باستاني استنباط مي شود تا هزار سال دوام داشته و در ظرف اين مدت جامعه ي مذکور در جميع امور مادي و معنوي رو به ترقي و تکامل سير مي کند. در اواخر اين مدت با تأسيس شهرهاي بزرگ تغييرهاي مهمّي در زندگاني و روحيه ي جامعه ي مذکور دست مي دهد و «فرهنگ» به «تمدن» تبديل مي گردد. ولي توسعه ي عظيم تمدن با شروع انحطاط همراه است. از اين به بعد نيروي اوليه ي فرهنگ رو به زوال نهاده و دو سه قرن بيشتر طول نمي کشد که تمام قوه ي خلاّقه ي فرهنگي از ميان رفته و تمدني بي روح باقي مي ماند که هر دم مستعد زوال و اضمحلال است. اشپنگلر کتاب خود را «انحطاط غرب» ناميده است. زيرا به عقيده ي وي ملت هاي مغرب زمين که فرهنگ مخصوص آن ها از اول قرن دهم ميلادي شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله ي «تمدن» شده است، هم اکنون از بعضي جهات به اوج عظمت رسيده و در بعضي از نقاط آن سرزمين آثار فرسودگي نمايان شده، و به زودي در ساير نقاط (اروپا و امريکا) و در جميع رشته هاي حياتي آنان دوره ي انحطاط شروع خواهد شد و ملت هاي مغرب زمين هم با همه ي عظمت و جلالي که چشم جهانيان را خيره ساخته به دنبال روميان و چينيان خواهند رفت. اين فراز و نشيب و ترقي و انحطاط بسته به تصادفات و اتفاقات روزگار نبوده، بلکه از جمله ويژگي هاي ذاتي فرهنگ است. مسير طبيعي مقدرات فطري هر فرهنگ همين بوده و تمام فرهنگ هايي که تا کنون در دنيا پديد آمده همه همين راه را پيموده و سرانجامشان همين بوده است. دوران نيرومندي و جنبش دروني هيچ يک از فرهنگ ها بيش از هزار سال نبوده و هر کدام از آن ها بدون استثنا پيش از انقراض و زوال خود تمدن بزرگي برپا کرده و لحظات آخر عمر خويش را در ميان شکوه و جلال ظاهري ولي عاري از روح و احساسات نژادي به پايان رسانده اند. اين سرنوشت مختص يک يا دو فرهنگ نبوده بلکه تمام فرهنگ هايي که در دنيا پديد آمده، همه همين راه ارتقا و انحطاط را به همين ترتيب پيموده و سرانجامشان يکسان بوده است. بنابراين نمي توان تمام اين تحولات يک نواخت را در اثر اتفاقات روزگار يا نتيجه ي تصادف کورکورانه ي حوادث دانست. بلکه بايد اين مسير قوس مانند را از مختصات ذاتي يا مقدورات فطري روح «فرهنگ» شمرد. اشپنگلر جريان اين تحولات را «سرنوشت فرهنگ» مي نامد. وي «سرنوشت» را متضاد با «معلوليت» دانسته، به اين معني که حوادث و تحولات تاريخي (بلکه جريان زندگاني هر موجود زنده اي) را مسير مخصوصي است که در ذات و فطرت آن وجود (خواه وجود فرد يا وجود عالي فرهنگ) سرشته است و نبايد براي وقوع آن حوادث دنبال علت و معلول گشت. [4] . از نقاط قوت پيش بيني اشپنگلر اين است که زماني که او کتابش را مي نوشته است، اسمي از هيتلر و ساير ديکتاتورهاي اروپايي شنيده نشده بود. ولي اشپنگلر در اين کتاب پيش بيني مي کند که اوضاع اروپا رو به ديکتاتوري مي رود، و مصداق يافتن همين پيش گويي بيشتر باعث شهرت و اهميت وي شده است. چنان که در آمريکا کتاب «انحطاط غرب» را بارها تجديد چاپ نمودند.

لینک ثابت

کارل ياسپرس کارل ياسپرس در 23 فوريه ي 1883 ميلادي در الدنبرگ (Oldenburg) آلمان متولد شد. در سال 1901 به دانشگاه هايدلبرگ (Haidelberg) رفت او سرانجام به دانشگاه گوتينگن راه يافت. پس از سه ترم تحصيل در رشته ي حقوق به تحصيل پزشکي پرداخت. ياسپرس پس از تحصيلات به فلسفه روي آورد و در سال 1922 کرسي فلسفه را در دانشگاه هايدلبرگ برعهده گرفت. او پس از تاليف آثار متعددي در سال 1949 کتاب منشأ و غايت تاريخ را نوشت. سرانجام ياسپرس در 26 فوريه 1969 در هشتاد و شش سالگي بر اثر حمله ي قلبي در شهر بازل سوييس درگذشت.(ر. ک: رشيدي، بهروز، غايت تاريخ از ديدگاه کارل ياسپرس و آيزايا برلين، علي ابن ابيطالب، تهران، 1378 ش). کارل ياسپرس در سال 1949 ميلادي کتاب «آغاز و انجام تاريخ» [1] خود را نگاشت و در اين کتاب طرح تاريخي اش را ارائه نمود. و به جستجوي وحدت تاريخ پرداخت. او با وجود خاستگاه مسيحي اش، نه مسيحي است و نه خدا ناشناس بلکه او تعقل را عنصر ناگزير باور فلسفي مي داند. ياسپرس در آثار نخستين خود بر اين بود که بين فلسفه و دين نبرد دايمي جريان دارد و پيوسته هر يک عليه ديگري در مبارزه است، ليکن در آخرين آثار او گرايش به دين و سير ايمان به سوي الوهيت آشکارا نمايان است، و در آن آثار، ارزش تورات و اناجيل را ستوده است، امّا معتقد است که يهوديت و مسيحيت به خطا خود را واجد حقيقت مطلق دانسته اند. چرا که او معتقد است حقيقت مطلق را يک جا نزد هيچ کس نمي توان يافت. ياسپرس به گونه اي ژرف تحت تأثير کي يرکه گارد، نيچه و کانت بود. از ديدگاه ياسپرس پر ارج ترين تحولات تاريخي تحولات معنوي و روحي بشر است که از طريق فيلسوفان بزرگ به وقوع پيوسته است. معناي تاريخ از نظر ياسپرس سفر کردن انسان به ديار کمال و دستيابي به عالي ترين امکان بشري يعني «وحدت بشريت» است. او مي گويد: «... هرگز نمي توان هدف نهايي تاريخ را صريحاً مشخص ساخت، اما اين يک هدف تاريخ را مي توان هدفي مشخص دانست و آن شرطي است که بايد انجام داد تا عالي ترين امکان بشري براي انسان فراهم آيد، و آن وحدت بشريت است». [2] . بدين سان ياسپرس به تاريخ آينده ي بشر خوش بين و اميدوار است. او معناي تاريخ و هدف و غايت آن را در پيشرفت مادي و فني انسان نمي داند، بلکه چيزي فراتر از آن را مورد نظر دارد و آن تجلي هستي الوهيت است و شرط آن را ارتباط و تفاهم انسان ها با هم مي داند. ياسپرس غايت تاريخ را در وحدت بشريت جستجو مي کند. او آينده اي را در تاريخ تعقيب مي کند که مبتني بر وحدتي ناشي از مهر و محبت انسان ها به هم ديگر باشد. وحدتي که نه تنها از راه زور و قدرت تحميل نشده باشد، بلکه ناشي از فضايي محبت آميز و مفاهمه بشري باشد. وي با اشاره به اين که انسان، دوست دار قدرت، تعدي و منفعت طلبي است و در اين راه آماده است همه چيز را فدا کند و شوق نيرومند او در جهت ارضاي هوا و هوس و شهوات و رابطه هاي انساني مبتني بر بي عدالتي و ناروايي است، اين سؤال هميشگي را مطرح مي کند که آيا بر جهان خدا فرمان روايي مي کند يا ابليس؟ در پاسخ مي گويد: به فرجام ابليس تسليم خدا مي گردد. به عقيده ي ياسپرس وحدت بشريت و تاريخ از طريق فلسفه و فلسفيون، فلسفه اي که امکان ارتباط و تفاهم همگاني را فراهم آورد، عملي خواهد گشت. به اعتقاد او بشر از منشأ واحد برخاسته و سرانجام در کشور ابدي ارواح وحدت حقيقي خود را که در ميانه راه آن را از دست داده است باز خواهد يافت. از ديد ياسپرس وضع تاريخي تازه اي که در آن قرار داريم (که نخستين وضعي است که در سرنوشت آدمي تأثير قطعي دارد) عبارت از وحدت واقعي بشريت در زمين است. او مي نويسد: «تاريخ جهان به معني تاريخ يگانه اي که همه جهان را دربر مي گيرد آغاز شده است، چنين مي نمايد که تاريخ تا امروز کوششهاي پراکنده بود، مستقل از يکديگر و به عبارت ديگر، منابع متعدد و گوناگون امکانهاي بشري بود. امروز تاريخ جهان در برابر چشم ماست، و بدين سان دگرگوني کاملي در تاريخ روي داده است. همه جهان به هم بسته است و تمام کره زمين به صورت واحدي درآمده است... همه مسائل انساني، مسائل جهاني و وضع، وضع تمام بشريت است». [3] . به نظر ياسپرس دوره ي بعدي دوره ي وحدت همه ي انسان هاي روي زمين است و سبب اين وحدت امکان رفت و آمد ارتباط با همه ي نقاط جهان است و اين امکان حاصل شده است. به نظر وي، فن (تکنيک) به وسايل نقل و انتقال و ارتباط آدميان سرعت فوق العاده بخشيده است و تمام کره ي زمين را به صورتي واحد درآورده است. بدين سان تاريخ انسانيت يگانه، آغاز گرديده است و تمام انسانيت در سرنوشت واحدي مشترک شده است. ياسپرس چنين استنباط مي کند که وحدت سياسي جهان دير يا زود امکان پذير خواهد بود، به اعتقاد وي دو عامل جهان را به سوي چنين وحدتي سوق مي دهند: تمايل به قدرت و حکومت که هدف کم و بيش آگاهانه اش تشکيل بزرگ ترين امپراطوري جهان است، و از سوي ديگر تمايل به صلح و آرامش در چارچوب نظامي جهاني. ياسپرس مي گويد: امروز عملاً تاريخ قاره ها جاي تاريخ محلي را گرفته است. به نظر او اين وحدت سياسي از دو طريق ممکن است: 1 ـ امپراطوري جهاني: اين امپراطوري مبتني به زور و برنامه ريزي عمومي و ايجاد ترس و وحشت است و جهان بيني واحدي را به صورت ساده و از راه تبليغات به همه تزريق مي کند و همه را مجبور به رعايت برنامه اي مي کند که دولت بر ايشان ريخته است. 2 ـ نظام جهاني: به عقيده ياسپرس اين نظام احتمالي بي زور، مبتني بر گفت و شنود و تصميم مشترک است. در چنين نظامي مردمان همه با هم به تصميم هايي که توسط اکثريت گرفته مي شود تسليم مي شوند و حقوق مشترک همه را ـ که شامل حمايت از حقوق اقليت هم هست و در حال حرکت و اصلاح هميشگي خود، يگانه نظام انسانيت است ـ تضمين کرده اند. با برقراري نظام جهاني و از ميان رفتن حاکميت مطلق، مفهوم دولت نيز جاي خود را به مفهوم انسانيت مي دهد. در اين نظام اتحاديه اي از دولت ها پديد مي آيد که در حدي که از راه قانون معين مي شود خود مختاري خويش را نگاه دارند و در حال بحث و مذاکره ي هميشگي، اتحاد خود را روز به روز استوارتر سازند. به عقيده ي ياسپرس در اين نظام چون تهديد بيروني وجود ندارد، سياست خارجي هم بي موضوع خواهد شد و لزوم دفاع در برابر حمله ي بيگانه از ميان مي رود، تمام حاصل توليد، صرف زندگي مردمان خواهد شد، بجاي آن که براي جنگ و ويراني به کار رود. نظام آينده نمي تواند، هم چون نظامي تمام و کامل، يک باره پديدار شود، بلکه به صورت مراحل متعدد آزادي انسان به تدريج و گام به گام پيش خواهد رفت. به اعتقاد وي، نظام جهاني تنها در صورتي تحقق مي يابد که تساهل حکم فرما باشد. عدم تساهل نتيجه اي جز زور و نفي و غلبه ندارد. ولي تساهل به معني بي اعتنايي نيست، بي اعتنايي ضعيف ترين شکل تساهل است و ناشي از غرور کساني است که گمان مي برند حقيقت نهايي را در چنگ دارند. انسان متساهل آماده است هر سخني را بشنود و بسنجد، بر نارسايي خود آگاه است و مي خواهد نارسايي خود را با نارسايي ديگران ربط دهد، بي آن که تصورها و انديشه هاي ايماني را به صورتي يگانه که براي همه تکليف آور باشد، درآورد. ياسپرس هدف از وحدت جهان را: تمدن، اکتساب سجاياي انساني، آزادي و آگاهي بر آزادي، انسان والا و آفرينش معنوي و پديد آوردن فرهنگ، تجلي هستي در آدمي و آگاه شدن بر هستي، يعني تجلي الوهيت مي داند. [4] . ياسپرس مي نويسد: «وحدت انسانيت مرز تاريخ است، يعني اگر انسانيت به وحدت برسد، تاريخ به پايان مي رسد، تاريخ حرکتي است تحت رهبري وحدت با تصور و انديشه ي وحدت». «... وحدت آن نقطه دور و دسترس ناپذيري است که به آن نظر داريم، هم مبدأ است و هم غايت، وحدت علوي و ماوراي تجربه است...» [5] تاريخ از يک سو صورت پذيرفتن وحدت و در جستجوي مشتاقانه وحدت است، و از سوي ديگر شکستن و ويران کردن وحدت است. بدين سان، ژرف ترين وحدت به صورت مذهبي نامرئي در مي آيد، در کشور ارواحي که به هم مي رسند و به هم تعلق دارند، در کشور پنهاني تجلي هستي ارواح. آن چه تاريخي است حرکت است. حرکتي دايم ميان مبدأ و غايت، که هرگز به مقصد نمي رسد، يا هميشه آن مي ماند که بايد باشد. با بررسي انديشه ي ياسپرس نقطه ي مشترکي در طرز تفکر «ياسپرس» و «ماکس وبر» مشاهده مي گردد و آن تلقي مهم هر دو از نقش و تاثير عامل فرهنگي در تحولات تاريخي است. اين طرز تلقي از تاريخ نقطه مقابل تفکر مارکس است، چرا که دقيقاً بر خلاف تصور ياسپرس آن چه براي مارکس به عنوان مهم ترين علت تحولات تاريخي اهميت دارد، عامل اقتصادي و مالکيت ابزار توليد است. تفاوت ياسپرس با هگل و مارکس در آن است که هگل تاريخ را اسير اراده ي هشيار مي داند و مارکس آن را تابع شناخت کامل مي خواند و سير تحولات تاريخي را در همه ي جامعه هاي تابع مراحل قطعي و اجتناب ناپذير که آخرين آن، مرحله ي جامعه ي بي طبقه ي کمونيستي و پايان تاريخ است، ليکن ياسپرس افق آينده ي تاريخ را در بي کرانه اي دور مي بيند که هر چند هم چنان که آغازي دارد، پاياني هم دارد، اما اين پايان آن چنان دور است که نه قابل دست يافتن است و نه قابل پيش بيني، آينده ي انسانيت را در ميان امکان هاي تاريخي به خود تاريخ واگذار مي کند. مضافاً بر خلاف مارکس و هگل ياسپرس انسان و بشر را اسير اراده و ارّابه ي تاريخ نمي داند، بلکه از نظر او انسان سازنده ي تاريخ است. در مورد انديشه ي پيشرفت و تکامل تاريخ ياسپرس با انديشمنداني مانند کانت، هردر، هگل و مارکس اشتراک نظر دارد. «کانت» مي گويد: «تاريخ هنگامي مفهوم خواهد داشت که به صورت پيشرفتي مداوم، هر چند شايد نه سر راست، به سوي وضع بهتر باشد. به هر حال اين امکان وجود دارد که در زمينه تاريخ، طبيعت يا پروردگار (کانت اين دو کلمه را به يک مفهوم به کار مي برد) از يک برنامه طويل المدت پيروي کند که اثر نهايي آن مستفيض نمودن نوع بشر بطور کلي باشد.» [6] . «هردر» هم سعي مي کند در تاريخ يک هدف يا مقصود کلي پيدا کند، مي گويد: «هدف تاريخ نيل به درجه ي انسانيت است، يعني دستيابي به وضعي که بشر به واقعي ترين مفهوم انسان است». «هگل» هم تاريخ را روند پيشرفت مي داند; پيشرفت به سوي تحقق آزادي. «مارکس» سير تاريخ را به عنوان پيشرفت ديالکتيکي تلقي مي کرد که مقصد نهايي آن اجتماع غير طبقاتي يا بدون طبقه ي کمونيستي است که از نظر او يک اجتماع واقعاً آزاد خواهد بود. بدين سان از نظر مارکس هم سير تاريخ حرکتي به سوي آزادي است، هر چند که مفهوم آزادي نزد آنان متفاوت است. ياسپرس با همه ي فيلسوفان فوق در انديشه ي پيشرفت تاريخي و به ويژه پيشرفت به سوي انسانيت و آزادي اشتراک عقيده دارد. وي همه ي جهت هاي اصلي روند تاريخ کنوني و آينده را به سوي هدفي واحد در حرکت مي داند و آن هدف، تحقق آزادي است. او آزادي را در نيل به حقيقت و رسيدن به بينش و دانايي مي داند. از ديدگاه ياسپرس بشر از خلقت واحد برخاسته است، ليکن در ميانه ي تاريخ بين اين واحد جدايي افتاده است و چون از منشأ واحد بوده، هميشه ميل و کشش به سوي تحقق مجدد وحدت دارد. اما اين وحدت فقط به صورت صوري و ظاهري عملي است. جدايي که پس از وحدت آغازين پديدار شده، ادامه دارد تا در انجام به وحدت برسد و انجام پايان تاريخ است.

لینک ثابت

آرنولد توين بي آرنولد جوزف توين بي مورخ شهير انگليسي به سال 1889 ميلادي در لندن چشم به جهان گشود. او در دانشگاه آکسفورد به تحصيل پرداخت. سپس به آتن رفت و در مدرسه ي عالي باستان شناسي بريتانيايي اين شهر مشغول تحقيق شد. طي يکسال سراسر يونان را زير پا گذاشت. در سال 1912 به سمت استاد تاريخ به باليول بازگشت و تا سال 1915 به تدريس تاريخ باستان پرداخت. توين بي مشاغل دولتي را با کارشناسي امور ترکيه در اداره ي سياسي وزارت امور خارجه و سپس کنفرانس صلح پاريس آغاز کرد. از سال 1919 تا 1924 نيز استاد کرسي مطالعه ي زبان و ادبيات يونان و بيزانس در کينگ کالج دانشگاه لندن بود. او در سال 1925 سرپرست بخش مطالعات امور بين الملل انيستيتو سلطنتي انگلستان شد. طي سال هاي 1939 تا 1946 نيز سرپرست تمام وقت بخش مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه انگلستان بود.(ر. ک: سوروکين، پيتيريم، نظريه هاي جامعه شناسي و فلسفه هاي نوين تاريخ، (ترجمه ي اسدالله نوروزي)، حق شناس، تهران، 1377 ش، ص 139). توين بي نويسنده ي اثر دوازده جلدي به نام «مطالعه تاريخ» است [1] که نشر آن در سال 1934 ميلادي شروع شد و تکميل آن 20 سال طول کشيد. او بيست و يک تمدن گذشته و حال را بررسي نمود. وي هر چند که در مجلدات اوليه ي کتاب خود به بررسي تطبيقي پيدايش، رشد و انحطاط تمدن ها مي پردازد، ليکن در مجلدات آخر نقشي براي خود تعيين مي کند که به نقش مبشر آينده شباهت دارد و در واقع سرگرم تعمق درباره ي معني تاريخ به شيوه فيلسوفان قبلي است. او مانند فيلسوفان مورد نظر اين سؤال را مطرح مي کند که آيا تاريخ به طور کلي داراي مفهوم است يا نه؟ توين بي معتقد است علت وجودي بسياري از مصايبي را که در گذشته بر سر ملل متمدن آمده کشف کرده است. ظاهراً هدف آن فاجعه ها اين بوده است که راه براي آمدن ترکيبي از مذاهب والاتر هموار شود. توين بي سپس اضافه مي کند، اگر شيوه ي برخورد ما با امور بشر قانون مند باشد بايد بپذيريم که چيزي منظم و پايدار در تاريخ هست. او مي نويسد: «... من در مطالعه تاريخ سعي دارم به فراسوي پديده هاي انساني رخنه کنم و آنچه را در وراي آنها پنهان است ببينم، در تلاش براي ناميدن آنچه به گمان من در وراي پديده ها نهان است، واژه خدا را به کار مي برم، چون اصطلاح ديگري نمي يابم... به عبارت ديگر براي من تاريخ راهي به درون و تکاپويي به ادراک جهان هستي است. ما همه حس مي کنيم که زندگي مرموز است و همه تا حدي در تلاشيم تا فهميدني را بفهميم». [2] . توين بي نيز مثل اشپنگلر از بازگشت ادوار سخن مي گويد و برخلاف او اين اميد را دارد که شايد از طريق دين بتوان غرب را نجات داد. در نظر توين بي وراي نقش «افراد آفرينش گر» و «اقليت هاي آفرينش گر» آن چه در سير تاريخ اثر عمده دارد مشيت و الهام رباني است. اما غرب در نزد توين بي نيز مثل اشپنگلر آينده اي يأس آميز دارد که شايد توسل به معنويت و ديانت موجب نجات آن شود. توين بي در بررسي تاريخ به اين نتيجه ي تلخ رسيد که تاريخ بشر در يک خط مستقيم حرکت نمي کند، بلکه مشتمل بر رشته اي از تمدن ها است که زاده مي شوند، تحول مي يابند، سپس رو به زوال مي روند و دست آخر از ميان مي روند. به گمان او هر تمدني که مسير کامل تحول را مي پيمايد ناگزير از اين مراحل مي گذرد. توين بي مي گويد هدف بررسي تاريخ، درک وحدت تاريخ است. انسان به اين وسيله مي تواند معني و مقصود تاريخ را آشکار کند. او معتقد است که معني و مقصود تاريخ «خارج از مرزهاي تاريخ» آشکار مي شود، و تاريخ آينه ي حرکت مخلوقات خدا، و جدايي آن ها از خدا و بازگشت آن ها به منشأ خود، يعني خداست. اين مفهوم الهي تاريخ است. قصد خدا يعني آفريننده ي تاريخ مجهول است و فقط مي توان آن را تا حدي از طريق عرفان و کشف و شهود درک کرد، امّا خدا تاريخ را بدست مردم مي آفريند. اين نظر توين بي به ما امکان مي دهد که از طريق مطالعه ي اعمال مردم، تصوري از نقشه ي الهي کسب کنيم. در نظر او تاريخ تحقق نقشه ي الهي است و بشر در محدوده ي اين نقشه از آزادي اراده يعني اختيار برخوردار است. توين بي معتقد است تاريخ را افراد مي سازند و اضافه مي کند همه ي افراد نمي توانند تاريخ بسازند، سازنده ي واقعي تاريخ «شخصيت خلاق» است و اين برگزيدگان را «اَبرانسان»، «نابغه»، «اَبرمرد» و «انسان ممتاز» مي نامد. مردان بزرگ به صورت عارف، قدسي، پيامبر، شاعر، زمام دار، سپهسالار، مورخ، فيلسوف و انديشمند سياسي ظاهر مي شوند. اين مردان بزرگ تمدن ها را مي آفرينند و پيشرفتشان را تسريع مي کنند. او شخصيت هايي چون حضرت موسي (عليه السلام)، حضرت محمد (صلي الله عليه وآله)، مسيح (عليه السلام)، بودا، زرتشت، ماکياولي، پطر کبير، ناپلئون، کانت و... را ذکر مي کند و در فعاليت اين «شخصيت هاي خلاق» توجه خود را به دو خصيصه ي ويژه معطوف مي کند: «گوشه گزيني» و «بازگشت». اينان عموماً نخست از جهان، گوشه مي گيرند و با غرقه شدن در جذبه ي عرفاني، انديشه هايشان را مي پرورانند و سپس به جهان باز مي گردند. توين بي با نقل از «برگسون» مردان بزرگ را که «واقعاً» و نه «مجازاً» ابر انسانند، برخوردار از «معجزه ي آفرينش» مي داند. تمامي دست آوردهاي تمدن، حاصل کار مردان بزرگ، شخصيت هاي خلاق، رهبران و قهرمانان است. ليکن مردان بزرگ متقابلاً مسؤول گناهان و اشتباه هاي جامعه هاي خود نيز هستند. ولي بيشتر افراد، يعني توده هاي مردم ـ حتي در متمدن ترين جامعه ها ـ همگي دچار سکوني هستند که فرقي با سکون اعضاي جامعه هاي اوليه ندارد. اينان از فعاليت خلاق عاجزند و نهايت کاري که مي توانند بکنند تقليد سطحي و مکانيکي، يعني بکار گرفتن يکي از استعدادهاي کم ارزش طبيعت بشر است. توين بي معتقد است که تنها راه نجات، «عروج» يعني انتقال هدف ها و ارزش ها به عرش خدا است. به عبارت ديگر راه رستگاري در باز آفريني و پي ريزي يک کليساي جديد است. بدين سان کليساي جهاني بجاي دولت جهاني پديد مي آيد. امّا اين پايان تمدن کهنه و آغاز تمدن نوين است. توين بي معتقد است در عصر حاضر پنج تمدن وجود دارد: تمدن مسيحي غربي، تمدن مسيحي ارتودوکسي شرقي، تمدن اسلامي، تمدن هند و تمدن خاور دور (شامل چين، کره و ژاپن). او مي گويد چهار تمدن از اين مجموعه مرحله ي شکستگي را پشت سر گذاشته و دست خوش تلاشي هستند يا در حال جذب شدن به تمدن مسيحي غربي هستند. تمدن غرب تنها تمدني است که هنوز از پرتو الهي نيروي خلاق برخوردار است. به نظر توين بي نشانه هاي شکستگي تمدن غرب در پايان قرن هفدهم بارزتر است. مردم غرب، فرسوده از جنگ هاي ديني، از هر چه رنگ دين دارد، روي گردان مي شدند و جهان بيني نو، اخلاق نو، و هنجارهاي رفتاري نو ـ که با نظاير مسيحي خود تفاوت کيفي داشت ـ پديد آوردند. تمدن غرب که راه فنّ آوري و جستجوي نعمت هاي مادي را در پيش گرفته بود، محتواي الهي اش را از دست مي داد و به اين ترتيب نمي توانست نيازهاي معنوي انسان را ارضا کند. توين بي از جامعه ي کنوني غرب با صفت «سابقاً مسيحي» و يا «مردم غربي که زماني مسيحي بودند» و از انسان غربي با عنوان «انسان بعد از مسيحيت» ياد مي کند. در نظر او انقلاب فرانسه، سر آغاز دوران آشفتگي و جنگ هاي داخلي است و بحران اين دوران بر اثر «دموکراسي» و «صنعتي شدن» تشديد شد. او در تمدن کنوني غرب، بويژه در مرحله اي که آن را «زمان مصايب» مي نامد، نشانه هاي بارز تلاش را مي بيند. توين بي اوج تمدن غرب را در تصوير آرماني فعاليت خلاق دولت قرون وسطايي پاپ مي بيند و نسبت به نيروهاي حاکم دنياي غرب يعني صنعت گرايي و دموکراسي بي اعتماد است. با اين همه او مکرراً از چيزهايي چون «آزادي»، «دموکراسي» و «روش زندگي غرب» تحت عنوان گنج هاي شايان حراست ياد مي کند. به زعم وي تمدن غرب، به هر حال برخي ارزش هاي ديرپا را از دنياي مسيحي خود به ارث برده است. او معتقد است اصول عدالت و اعتدال اجزاي تفکيک ناپذير سياست غرب است. به اعتقاد توين بي تمدن غرب آخرين تمدني است که هنوز پرتو الهي نيروي خلاق را در خود حفظ کرده است. بنابراين انهدام آن فاجعه اي جهاني و به منزله ي نابودي سراپاي نقشه ي الهي تاريخ است. توين بي ميان بيم و اميد سرگردان است. به اعتقاد او تمدن غرب (و همراه با آن تاريخ جهان) با بحران عميقي روبروست، ولي او ايمان به رحمت پروردگار را از دست نمي دهد. مسأله ي مهمي که براي تمدن معاصر غرب در راه رشد به سوي تمدن جهاني مطرح است، از دست رفتن اصول اخلاقي آن است. بنابراين مي توان آن را با رنسانس ديني درمان کرد. او مي نويسد: «ما مي توانيم و بايد دعا کنيم که خداوند مهلتي را که براي اجراي حکم مرگ جامعه ما قائل شده تمديد کند و چنانچه با روحي تائب و دلي شکسته به درگاه او روي آوريم اجابت مي کند». [3] . توين بي معتقد است که تمدن غرب، علاوه بر بحران داخلي عميقي که ناشي از نابودي اصول کليسايي است، از خارج يعني از جانب بقيه ي جهان نيز تهديد مي شود. او در کتاب «جهان و غرب» [4] که از مجموعه ي سخنراني هاي او تدوين شده است، سعي کرد روابط ميان غرب و بقيه ي جهان را به صورت جنگي هميشگي تصوير کند. او مي گويد غرب بايد در برابر روسيه و بقيه ي جهان از خود دفاع کند. توين بي مبرم ترين وظيفه ي غرب را براي مقابله با شوروي اتحاد سياسي کشورهاي غربي مي داند. به نظر توين بي اين مهم نيست که چه کشوري جامعه ي غرب را هدايت کند. او مي گويد امريکا به تنهايي مي تواند جهان غرب را در برابر هجوم کمونيسم حمايت کند و بدون دفاع اين کشور جهان غرب محکوم به فنا است. توين بي مي گويد در صورتي که تمدن غرب نتواند مسيحيت را زنده کند چندان در معرض هرج و مرج نيست، بلکه مسأله اي مهم تر تهديدش مي کند و آن از دست رفتن آزادي روح، پيدايش دولت توتاليتر، انحطاط عميق اخلاق، است. با اين همه توين بي معتقد است که تمدن غرب بر تمامي موانع راه پيشرفت خويش فايق خواهد آمد و آينده ي درخشاني در پيش رو دارد. چشم اندازي که توين بي از آينده ي تمدن غرب نقش مي زند، سخت خوش بينانه است. او اظهار مي دارد هدف تمدن غرب استقرار صلح جهاني است. تمدن غرب تمام کشورهاي جهان را کم و بيش تحت سلطه ي پرتوفشاني خود قرار داده و بايد اين پوشش را کامل کند. توين بي خواهان آن است که اين تمدن به صورت دولت جهاني در آيد و تمام کره ي زمين را دربر گيرد. به نظر او رسالت بزرگ تمدن غرب در همين است. وحدت نوع انسان بايد بر شالوده ي اصول «غربي» آزادي و دموکراسي استوار باشد. در دنياي آينده ي توين بي، حکومتي جهاني مبتني بر همکاري جهاني پديد خواهد آمد. توين بي معتقد است که پايه واقعي جامعه ي نوين کليسا است. جامعه ي جديد جهاني بايد با سنگ خاراي ايمان بنا شود، نه با کلوخه هاي اقتصاد. بازگشت به مسيحيت معجزه اي است که مي تواند انسان و به ويژه تمدن غرب را که از محتواي ديني خود تهي شده نجات دهد. کليسا بايد پايه (يا دست کم داربست) جامعه ي نوين جهاني باشد. وقتي امپراطوري جهاني رسالت خود را به انجام رساند، جاي خود را به خداسالاري جهاني مسيحي يا «جمهوري مسيحي» به رهبري پاپ مي دهد. قلمرو آينده ي خليفه ي عيسي مسيح (پاپ) اگر تمام «ملکوت آسمان» نباشد، «لااقل ولايتي از ملکوت خدا» خواهد بود و در اين جا، از ديدگاه توين بي، تاريخ به خداشناسي تبديل مي شود. اما بعداً اين فکر را که مسيحيت غربي تنها دين واقعي است، رها کرد و رفته رفته به اين فکر رسيد که تمام «اديان والا» چون مسيحيت، اسلام، هندوييسم و بوديسم طرق شناخت پروردگار و پيوستن به او، که هدف والاي تاريخ جهان به شمار مي رود هستند. او مي گويد تمدن ها فقط مرحله اي از سير اعتلاي انسان و صعود از مرحله ي جامعه هاي ابتدايي به سوي «اديان والا» هستند اکنون اديان والا ويژگي اساسي تمامي نقشه ي تاريخ مي شوند. به نظر او ويژگي عمده ي هندوييسم تفکر و ويژگي عمده ي مسيحيت احساس و ويژگي اسلام شور و ويژگي بوديسم، اشراق است. او معتقد است که اين چهار دين والا هر يک شکلي از مضموني واحد هستند، هماهنگي دارند و يکديگر را در راه شناخت پروردگار تکميل مي کنند. به نظر توين بي لازمه ي «معجزه»اي که باعث وحدت و آن گاه «رستگاري» بشر مي شود، اين است که مسيحا و منجي ديگري ظهور کند که پايه گذار ديني نو، يا درست تر بگوييم، کليسايي نو شود. در اين کليساي نو، چهار دين والاي ياد شده، پس از آن که از عناصر فاني خود، و مهم تر از همه از نابود باري نسبت به ساير اديان، و از چنگ اين ادعا که حقيقت تنها در تصرف ايشان است، خلاص شدند با هم متحد خواهند شد.

لینک ثابت

پيتريم سوروکين پيتريم الکساندرويچ سوروکين در نقطه اي از شمال شرقي روسيه، در يک خانواده ي فقير روسي بدنيا آمد. در ده سالگي والدين خود را از دست داد و تا سن يازده سالگي هرگز شهر را نديد و از نعمت خواندن و نوشتن محروم بود. او کارگر مزرعه، صنعت گري دوره گرد، کارگر کارخانه، معلم مدرسه، بليط فروش دوره گرد، روزنامه نگار و بالاخره عضو کابينه ي کرنسکي (Kernesky)، و عضو «مجمع قانون اساسي روسيه» بود. او روشن گري انقلابي، استاد دانشگاه و از دوستان لنين بود. سوروکين پس از آن که به دانشگاه سنت پترزبورگ راه يافت در سال 1922 ميلادي به اخذ درجه ي دکتري در جامعه شناسي نائل آمد. آرا و عقايدش با مارکسيسم سازگاري نداشت و با انتقاد از اين مکتب از تدريس در دانشگاه محروم شد. در سال 1922 از شوروي تبعيد شد. ابتدا به «برلين» رفت و سپس به چکسلواکي پناهنده شد. در سال 1923 دعوت نامه اي از امريکا براي او ارسال شد تا درباره ي تاريخ «انقلاب شوروي» به تدريس بپردازد. از سال 1924 تا 1930 در دانشگاه منيسوتا (Minesota) به عنوان استاد کرسي جامعه شناسي به تدريس پرداخت. در سال 1930 به دانشگاه هاروارد فراخوانده شد. او بيش از 30 جلد کتاب ارزشمند و بيش از 200 مقاله علمي نوشت و آثارش به زبان هاي گوناگون ترجمه شد. سرانجام پيش گويي ها و هشدارهاي تند و هراس انگيز وي درباره ي بحران هاي اجتماعي و پيام پايان سير تمدن حسي عصر حاضر بسياري از جامعه شناسان غربي را بر آن داشت تا او را هدف طعن قرار داده، طوفان خشم و انتقاد در مورد وي آن چنان بالا گرفت که به ناچار گوشه ي عزلت گزيد، ليکن تا آخرين لحظات حيات از فعاليت علمي دست نکشيد و سرانجام در فوريه ي سال 1968 در سن 79 سالگي ديده از جهان فروبست. سوروکين با انتقاد از توين بي و ديگر انديشمندان هم فکر او مي گويد اگر منظور آنان از «مرگ تمدن ها» اين باشد که کل فرهنگ هر يک از تمدن ها «مرده» يعني زبان، ارزش هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، علمي، فلسفي، ديني، اخلاقي، حقوقي و ساير ارزش هاي فرهنگي ديگر وجود ندارد و کاربرد خود را از دست داده است، در اين صورت اين حکم به تمامي اين تمدن ها قابل تعميم نيست. زيرا براي مثال بخش عمده ي تمدن هاي به اصطلاح «خاموش» شده ي يونان و روم هم اکنون بيش از هر وقت ديگر زنده است. اين امر به گونه اي ديگر و با درجه ي مختلف در مورد پانزده تمدن مرده ي ديگر، از تمدن مصر گرفته تا عثماني کاملاً صادق است. محو بخشي از کل فرهنگ يا تمدن به معني مرگ کل آن نيست. سوروکين با نقد نظرات فيلسوفان تاريخ معاصر مي گويد بنابراين قانون مندي هاي دانيلفسکي، [1] اشپنگلر و توين بي درباره ي مرگ تمدن ها به صورت يک کل مبالغه آميز و مغالطه آميز هستند و بايد احکام دقيق تر و محدودتري جانشين آن ها شود. به اين معنا که تنها بخشي از جنبه هاي نامحدود هر تمدن يا فرهنگ گذشته، هم اکنون فراموش شده اند. سوروکين بر اين باور است که تمدن ها مثل هر کالبد زنده اي دوره هاي فراز و فرودي دارند. گاه برخي از آن ها مثل بسياري از نظام هاي فرهنگي يونان و رم در بي هوشي اجتماعي فرهنگي فرو مي روند که ممکن است سال ها، دهه ها و حتي قرن ها ادامه يابد و ناگهان از خواب بيدار شوند. از اين بابت تجديد حيات يا رستاخيز نظام هاي يونان و روم در عصر رنسانس ايتاليا نمونه ي بسيار خوبي است. سوروکين به ديدگاه فيلسوفان ذکر شده در مورد تولد تمدن ها نيز انتقاد مي کند و مي گويد هيچ کس قادر به تعيين لحظه ي تولد تمدن ها نيست. سوروکين مي گويد: اشپنگلر بر اين باور است که مرحله ي آخر «تمدن» يک فرهنگ برتر با ظهور و رشد «دومين مرحله ي مذهبي» مشخص مي شود که مرحله اي براي ظهور فرهنگ جديد برتري است که «مرحله ي بهار» آن به شمار مي رود. بنا به رأي توين بي در آخرين مرحله ي تمدن «کليساي جهاني» و دين جديدي متولد مي شود تا تمدن جديدي پديدآورد که در دوره ي کودکي يا رشدش شکل داده است. من نيز در پژوهش درباره ي توالي فرانظام ها طي 35 قرن، از تمدن هاي کرت ـ مينويي، مسنايي، يونان و روم گرفته تا فرهنگ هاي اروپاي غربي و حتي فرهنگ هاي مصر، چين و هند و به اين نتيجه رسيدم که در تمام اين موارد، بعد از فروپاشي فرانظام حسي، [2] فرانظام شهودي [3] و مذهبي جايگزين مي شود. نظريه ي «دومين موج مذهب گرايي» اشپنگلر و «کليساي جهاني» توين بي را مي توان همان مرحله ي مذهبي جديد از يک تمدن نوين دانست و از فرهنگ «قرون وسطايي» جديد برديايف به جاي فرهنگ منحط «انسان گراي مادي» نام برد. سوروکين مي گويد، مي بينيم همه ي اين مفاهيم شبيه يکديگر هستند. کروبر اغلب و نه هميشه ادعا مي کند «پس از اين که علم و فلسفه دوره ي خلاق خود را پشت سر گذاشتند، مذهب بار ديگر اهميت مي يابد». سوروکين مي افزايد، به نظر مي رسد همه ي نظريه هاي ياد شده با فرانظام شهودي ـ مذهبي جديدي که جانشين نظام فرهنگي منحط حسي مي شود و به صورت «دومين موج مذهب گرايي» يا به صورت «کليسا و دين جديد جهاني» تجلي مي يابد و جانشيني آخرين مرحله ي «تمدني» يا «فروپاشي» تمدن در حال احتضار مي شود، موافق هستند. گرچه شخصاً ادعا ندارم اين توالي جهان شمول و بدون استثنا است، با اين وجود به نظر مي رسد از نظم موقت برخوردار باشند. سوروکين مي گويد شوايتزر، [4] توين بي، نورتروپ، [5] اشپنگلر و من در مورد رشد و احياي ارزش ها، رفتارها، حرکت ها و نيروهاي اخلاقي اين دوره ي انتقال ميان تمدن ها يا فرانظام هاي در حال احتضار و در حال ظهور هم عقيده هستيم که اين احياي اخلاقي همگام با احياي مذهبي پيش مي رود. «شوايتزر» چنين رنسانس اخلاقي را مثل گردش خون براي تجديد حيات تمدن ها ضروري مي داند. اشپنگلر آن را آخرين تلاش تمدن هاي محتضر و مقدمه ي ظهور تمدني نو مي داند. نتيجه ي پژوهش هاي من دستيابي به تعميمي است که مي توان نشانه هاي آن را در بحران هاي بزرگ مرحله ي انتقال از فرانظام کهن سال در حال مرگ و ظهور فرانظام هاي جديد به وضوح مشاهده کرد. وي معتقد است مرحله ي گذار به فرانظام يا تمدن جديد نه تنها تصويرگر کامل رشد ديني ـ اخلاقي نيست بلکه مذهب ستيز و ضد اخلاقي است. هنگامي که نظام فرهنگي جديد طلوع کرد، تظاهرات مثبت اخلاقي ظاهر مي شود و اولين مرحله ي تمدن از نظر اخلاق اصيل و نيرومند مي شود. وي مي افزايد: با توجه به تفاوت ها در جزئيات و تعابير تقريباً همه ي مؤلفان فوق به احياي نهضت هاي اخلاقي در واپسين مرحله هاي سقوط فرانظام ها يا تمدن ها اعتقاد دارند. سوروکين در مورد توافق نظر انديشمندان اخيري که ديدگاه تاريخي داشته اند مي گويد همه ي مؤلفان از اين که قرن ما لحظه هاي پاياني فرهنگ فاوست غرب (اشپنگلر) يا اروپايي (دانيلفسکي) يا الگوي فرهنگي حماسي پرومته اي (شوبارت) يا فرانظام حسي غرب من (سوروکين) يا مرحله ي اومانيستي دنيوي فرهنگ غرب (برديايف) يا عميق ترين بحران فرهنگ علمي غرب (نورتروپ) يا انحطاط تمدن غرب (توين بي و کروبر) است، اتفاق نظر دارند، همه ي آن ها به صراحت عصر ما را يکي از بزرگ ترين دوران هاي گذرا از يک تمدن يا فرانظام فرهنگي به تمدن يا فرانظام ديگر مي دانند. اما اين که تمدن يا پيش نمونه فرهنگي در حال طلوع، چگونه تمدني است، بيشتر مؤلفان: دانيلفسکي، اشپنگلر، توين بي، شوبارت، برديايف و تا حدودي خود من چنين پيش بيني مي کنيم که مذهبي ـ شهودي است يا تمدني جامع به عنوان برآمدي از فرهنگ شهودي ـ علمي نورتروپ، شهودي ـ حسي من يا بنا به گفته ي شوايتزر خردگرا ـ اخلاقي خواهد بود. خلاصه اين که تمدن يا فرهنگ آينده چيزي کاملاً متفاوت از فرهنگ مسلط پنج يا شش قرن اخير است. سوروکين مي گويد: همه ي اين مؤلفان اتفاق نظر دارند با پايان گرفتن فرهنگ مسلط کهن و ظهور فرهنگ جديد، مرکز جغرافيايي فرهنگ در حال مرگ به مرکز جغرافيايي جديد و از منطقه ملت يا ملت هاي متعلق به فرانظام هاي کهن به مکان ملت هاي جديدي منتقل خواهد شد. از آن جا که اروپاي غربي کانون فرانظام فرهنگي در حال مرگ است، بنابراين کانون تمدن جديد بايد در جاي ديگر باشد. سوروکين مي افزايد، داينلفسکي، اشپنگلر و شوبارت معتقد هستند اين کانون اروپا ـ آسيا و اتحاد جماهير شوروي و گروه هاي اسلاو خواهند بود، من حوزه ي پهناور اقيانوس آرام را به عنوان مرکز و امريکا، هند، چين، ژاپن و روسيه را بازيگران اصلي اين نمايش فرهنگ جامع با شهودي در راه مي دانم. اگر تمامي اروپا متحد شود، نقش رهبري را به عهده خواهد گرفت، اما به هيچ وجه شباهتي با رهبري پنج قرن اخير نخواهد داشت. اگر چنين اتحادي صورت نپذيرد در حد يکي از حوزه هاي ايالتي باقي خواهد ماند و هيچ نقش مهمي در اين نمايش نامه ي جهاني به او محول نخواهد شد. وي مي گويد همه ي اين نظريه ها گوياي اين واقعيت هستند که تمدن ها يا فرانظام هاي فرهنگي تغيير مي کنند، طلوع مي کنند و به انحطاط مي گرايند. هر نظام يا فرانظام فرهنگي قادر به جلوگيري از تغيير پيوسته ي آن نيست. «سرنوشت تمدن» اشپنگلر و «خودکشي تمدن» برديايف، کروبر و هم چنين نظريه ي بسط يافته خود من با عنوان «تغيير فطري و خود ساماني» نظام هاي فرهنگي، نمودار انديشه ي مشابهي درباره ي تغيير و خود ساماني حيات نظام هاي فرهنگي است. نيروهاي کيهاني، جغرافيايي، زيست شناختي و اجتماعي ـ فرهنگي خارج از نظام، گاه آهنگ اين تغيير را تند يا کند، آسان يا سخت مي کنند. گاه هم نظام فرهنگي را درهم مي شکنند. در اين مورد مؤلفان ما نسبتاً با هم توافق نظر دارند. سوروکين مي گويد، من نيز چون شوايتزر تجديد حيات اخلاقي يا عشق و حرمت به حيات را به عنوان ضروري ترين نياز جامعه ي بشري عصر پريشان حاضر، حتي ضروري تر از پيشرفت علمي و تکنولوژي و ديگر پيشرفت ها، توصيه مي کنم. به علاوه من، نورتروپ، شوبارت و برديايف با شوايتزر هم رأي هستيم که تجديد حيات اين فلسفه ي اخلاقي نياز به «فلسفه»ي متناظر يا «جهان نگري» اخلاقي مربوط به خود دارد. هم چنين همه ي ما با شوايتزر اتفاق نظر داريم که چنين فلسفه اي هم بايد بر فلسفه ي حسي و خردگرايي محض مبتني باشد، هم از واقعيت هاي مستقيم، شهودي و بيواسطه ي فراعقلي و فراحسي بهره مند باشد. وي بر اين باور است که هيچ يک از انديشمندان مورد بحث معتقد نيستند تنها فلسفه ي اخلاقي مبتني بر عقل و تجربه ي محض مي تواند خلأ فعلي را پر کند، هم چنين هيچ يک از اين ها محاسبه هاي سودگرايانه و لذت پرستانه و استدلال هاي عقلاني و تجربي را الهام بخش پايه هاي قدرت مند و مؤثر اخلاقي عشق به زندگي يا کرامت انساني نمي دانند. به علاوه حرمت حيات و عشق را به وعظ هاي روزهاي يکشنبه در کليساها منحصر نمي کنند. بلکه بازتاب آن را در زندگي روزانه افراد، نهادها و فرهنگ جست و جو مي کنند. تنها در پرتو چنين فلسفه ي جامع اخلاقي است که مي توان به اين هدف است يافت. سرانجام احتمالاً به استثناي اشپنگلر همه ي مؤلفان ما بحران بزرگ عصر حاضر را الزاماً آخرين عمل ويران گر نمايشنامه ي تاريخ بشر نمي دانند. به رغم ماهيت معادگرايانه ي آن مي توان از رشد بيشترش جلوگيري کرد و عصر جديد سازنده اي را جايگزين کرد. اگر جامعه ي بشري همه ي عقل، خرد، دانش، زيبايي و به ويژه همه ي عشق و حرمت حيات همه جانبه ي خود را بسيج کند و اگر چنين کوشش عظيمي از سوي هر يک از افراد و گروه هاي انساني به عمل آيد ـ کوششي که به شدت از عشق و حرمت به حيات نشأت مي گيرد ـ بحران عصر ما نيز مسلماً پايان خواهد گرفت و شکوفاترين عصر تاريخ بشر جانشين آن خواهد شد. اين مهم بسته به خود انسان ها است که تصميم بگيرند با زندگي آتي خويش چه کنند. در پايان سوروکين مي نويسد: «بحران تاريخ جامعه بشري عصر حاضر مستلزم معرفت جامع تر و عميق تر انسان و جهان اجتماعي ـ فرهنگي پيرامون او است. البته نه به خاطر درک کامل تر پديده هاي اسرارآميز اجتماعي ـ فرهنگي، بلکه براي پايان دادن به بحران دگربار جامعه بشري امروز که سرانجام بايد به هر شکلي پايان پذيرد و راه را براي ورود به عرصه جديد اخلاق و هماهنگ پهنه تاريخ هموار و مهيا سازد». [6] .

لینک ثابت

فرانسيس فوکوياما فرانسيس فوکوياما متفکر آمريکايي ژاپني الاصل، پژوهش گر پيشين مرکز مطالعاتي «راند» و معاون مدير سرويس برنامه ريزي سياسي وزارت امور خارجه آمريکاست. وي شارح نظريه ي خوش بينانه ي «پايان تاريخ» است. براي آشنايي با نظريات فوکوياما مراجعه شود به: دکتر موسي غني نژاد، بازگشت تاريخ، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، ش 50 ـ 49. پايان تاريخ و آخرين انسان، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، ش 64 ـ 63. فرانسيس فوکوياما، فرجام تاريخ و آخرين انسان، (ترجمه ي علي رضا طيب)، مجله سياست خارجي، ش 2 و 3، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، تهران، 1372 ش. فوکوياما و دمکراسي ليبرال: پايان تاريخ، ترجمه پرويز صداقت، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، ش 80 ـ 79. Hamilton Francis Fukuyama The End of History and The Last Man London : Hamish.1992. فوکوياما مؤلف يک مقاله ي 16 صفحه اي است که از هنگام انتشارش (تابستان 1989 ميلادي) در نشريه ي ليبرال «منافع ملي» [1] تا کنون، جدال هاي قلمي و تفسيرهاي پرشور فراواني را در جهان برانگيخته است. او مي گويد تاريخ پايان مي يابد و بر اين باور است که فروپاشي کمونيسم، نيم سده پس از سقوط فاشيسم، نشان گر نابودي آخرين رقيب تاريخي ليبراليسم است. نتيجه آن که استقرار دموکراسي ليبرال در سرتاسر کره ي زمين اجتناب ناپذير مي شود و بنابراين تاريخ پايان مي يابد. اصطلاح «پايان تاريخ» را فوکوياما از تفسيري که «الکساندر کژو» [2] بر انديشه ي هگل نوشته گرفته است. به اعتقاد فوکوياما حتي اگر پيروزي ليبراليسم در «جهان واقعي» هنوز به طور دربست تحقق نيافته، اما بايد در نظر داشت که اين پيروزي در زمينه ي انديشه ها و آگاهي ها صورت پذيرفته است. فوکوياما مي نويسد در پايان تاريخ لزومي ندارد، کليه ي جامعه ها به صورت جامعه هاي ليبرال موفقي در آيند، فقط کافي است که آن ها از ادعاي خود مبني بر ارائه ي اشکال و الگوهاي متفاوت و برتر در زمينه ي سازماندهي انساني چشم بپوشند. او مي افزايد که انديشه ي ليبرال مي رود تا در پهنه ي کره ي زمين به گونه ي يک واقعيت تحقق يافته از نظر رواني در آيد. در ميدان ايدئولوژي و نبرد انديشه ها، ليبراليسم پيروز گرديده هيچ رقيب و هم آوردي در برابر خود ندارد. در اين صورت مي توان گفت که جامعه ي نويني در حال شکل گرفتن است. فوکوياما مي گويد که در اين جامعه ي نوين شور و شوق به خاموشي خواهد گراييد و «سده هاي ملالت باري» چشم براه آدمي است. او مي نويسد: پايان تاريخ دوره ي بسيار اندوه باري خواهد بود. پيکار براي اکتشاف، آمادگي براي به خطر افکندن زندگي در راه يک آرمان کاملاً انتزاعي و مجرد، نبرد ايدئولوژيکي جهاني که مستلزم بي باکي و شهامت و قدرت تخيل است، همه ي اين ارزش ها جاي خود را به حساب گري اقتصادي، جستجوي بي پايان راه حل هاي تکنيکي، نگراني هاي مربوط به محيط زيست و ارضاي توقعات مصرفي پيچيده خواهند سپرد. در عصر «مابعد تاريخي» نه از فلسفه خبري خواهد بود و نه از هنر، فقط مسأله ي حفظ و نگاه داشت دايمي موزه ي تاريخ بشر در ميان خواهد بود. ليبراليسم کليه ي حريفانش را از پاي درآورده است، آن چه را ما به نام «غرب» مي شناسيم پيروز مي شود. از آن جا که هيچ رژيم سياسي توانايي آن را نخواهد داشت که جايگزين دموکراسي ليبرال گردد و يا حتي خود را از آن متمايز گرداند، از اين رو ما براي ابد محکوم ليبراليسم هستيم. سخن کوتاه جهان ناظر پيروزي حکومت همگن جهاني بوده و فرض بر اين است که عصر ما از اين جهت نمايان گر ايده آليسم هگلي خواهد بود. در پاسخ به واکنش هاي فراوان به مقاله ي فوکوياما او با توضيح و تشريح نظرهاي خود کتابي تحت عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان» فراهم آورد. فوکوياما مانند هگل و مارکس معتقد است که تحول جامعه هاي انساني بي پايان نيست بلکه اين تحول بالاخره پايان مي پذيرد، پايان تاريخ زماني است که انسان به شکلي از جامعه ي انساني دست يابد که در آن عميق ترين و اساسي ترين نيازهاي بشري برآورده شود. براي هگل دولت ليبرال و براي مارکس جامعه ي کمونيستي پايان تاريخ بود. «فوکوياما» به دنبال هگل و همانند وي «دموکراسي ليبرال» را شکل نهايي جامعه هاي بشري و پايان تاريخ تلقي مي کند فوکوياما مي گويد: برجسته ترين تحول ربع پاياني قرن بيستم، آشکار شدن ضعف ذاتي و بزرگ ديکتاتوري هاي جهاني به ظاهر قوي خواهد بود. خواه از نوع راست نظامي و آمرانه باشد يا چپ کمونيست و توتاليتر. طي دو دهه ي اخير، بسياري از اين نوع حکومت هاي نيرومند در سراسر جهان، از امريکاي لاتين گرفته تا اروپاي شرقي و از اتحاد شوروي گرفته تا خاورميانه و آسيا، از هم پاشيده اند، گرچه همه به دموکراسي هاي ليبرال با ثبات راه نبرده اند، امّا به هر حال دمکراسي ليبرال تنها آرمان سياسي منسجمي است که مناطق و فرهنگ هاي متفاوت در سراسر دنيا را به هم پيوند مي دهد. بعلاوه اصول اقتصادي ليبراليسم ـ «بازار آزاد» ـ گسترش يافته و نتايج بي سابقه در زمينه ي رونق مادي جامعه ها، چه در کشورهاي صنعتي توسعه يافته و چه در کشورهايي که در پايان جنگ دوم جهاني جزئي از دنياي سوم فقير بودند، به بار آورده است. فوکوياما معتقد است: با وجود راه هاي متفاوتي که همگي به «پايان تاريخ» منتهي مي گردد، غير از مدل «سرمايه داري دموکرات ليبرال» کمتر نسخه اي از تجدد وجود دارد که ظاهر موفقي داشته باشد. کشورهايي که در راه مدرنيزاسيون هستند، از اسپانيا و پرتغال گرفته تا تايوان و کره ي جنوبي و نيز شوروي و چين همگي در اين جهت گام برمي دارند. با اين حال، نظريه ي مدرنيزاسيون همانند تمامي نظريه هاي اقتصادي تاريخ، تئوري کاملاً رضايت بخشي نيست. او معتقد است که تغيير اقتصادي مارکس از تاريخ و تمامي علوم اجتماعي جديد که بر مبناي آن درست شده اند، توضيح کاملي از تاريخ جهاني و بخصوص گسست هاي آن بدست نمي دهد. او درک هگل از تحول تاريخ جهان را بسيار عميق تر از درک مارکس و ساير متخصصين علوم اجتماعي معاصر مي داند. فوکوياما به پيروي از کانت معتقد است که دستاوردهاي انسان در گذار از وضع طبيعتي به جامعه ي مدني با جنگ بين ملت ها در سطح جهاني، از بين مي رود. کانت ضايعات ناشي از جنگ و مهم تر از آن ضرورت احساس آمادگي هميشگي براي جنگ را مانع توسعه ي کامل طبيعت انساني مي دانست. به گمان فوکوياما نوشته هاي کانت در مورد روابط بين الملل مباني فکري «انترناسيوناليسم ليبرال» معاصر را تشکيل مي دهد. او انديشه ي فيلسوف آلماني را الهام بخش تأسيس «جامعه ي ملل» و سپس «سازمان ملل متحد» مي داند و معتقد است که تنها از طريق «انترناسيوناليسم ليبرالي» و تحکيم قانون بين المللي است که مي توان صلح را در سطح جهاني تنظيم کرد. او تأکيد مي کند که «واقع گرايان» از جمله کسينجر نظري کاملاً مخالف دارند و از ديد آن ها چاره ي واقعي نا امني بين المللي در توازن قدرت هاست. کسينجر و ساير طرف داران «واقع گرايي» روابط بين الملل را همانند وضع طبيعي «هابز» (جنگ همه عليه همه) و وضع جنگ لاک تصور مي کنند و تعادل قوا و منصرف کردن دشمن از حمله را تنها راه امنيت بين الملل تلقي مي نمايند. فوکوياما مي گويد شکست هاي «جامعه ي ملل» و «سازمان ملل متحد» در برقرار کردن صلح هميشگي بين المللي را حمل بر نادرستي انديشه ي «انترناسيوناليستي» کانت نمي توان کرد. فيلسوف آلماني از فدراسيون بين المللي کشورهاي آزاد که داراي قوانين اساسي دمکراتيک مشابه هستند سخن مي گويد و چنين نظم بين المللي را ضامن صلح هميشگي مي دانست. فوکوياما با آشتي دادن يا به قول خودش تکميل نظريه ي ليبرال انگليسي با انديشه ي ديالکتيکي تحول تاريخي جامعه هاي بشري «هگل» بخش مهمي از انتقادهاي «چپ» از ليبراليسم را جذب يا خنثي مي کند. فوکوياما بر خلاف ليبرال هاي سنتي، انديشه ي مارکسيستي را از ريشه نفي نمي کند بلکه با شکافتن برخي اشتباهات تئوريک آن را از «بي راهه» به «راه» مي آورد. او تحقق آرمان مارکسيستي گسترش «قلمرو آزادي» و رهايي از «قلمرو ضرورت» را تنها در يک جامعه ي ليبرال دمکراتيک امکان پذير مي داند. او انساني را که در پايان تاريخ «دموکراسي ليبرال» به وجود مي آيد «آخرين انسان» مي نامد و معتقد است که جوهر اين موجود «بنده ي پيروز شده» است. از نظر وي مسيحيت ايدئولوژي بنده هاست و دموکراسي چيزي جز مسيحيت دنيوي شده نيست. برابري تمامي انسان ها در مقابل قانون، تحقق آرمان مسيحي براي همه ي مؤمنين در پيشگاه خدا است. اما ايمان مسيحي به برابري انسان ها در برابر خدا در واقع پيش داوري ناشي از کينه ي انسان هاي ضعيف (بنده ها) نسبت به قوي ترها (خدايگان) است. با وجود خوش بيني فوکوياما او نسبت به آينده ي طويل المدت جامعه ها ترديدهاي جدي دارد: افول زندگي اجتماعي اين انديشه را القا مي کند که در آينده ممکن است ما تبديل به «آخرين انسان» بشويم که تنها به آسايش خود فکر مي کند و از هر گونه ميل براي اهداف متعالي محروم شده است. چرا که سخت در جستجوي رفاه شخصي هستند. امّا خطر ديگري نيز وجود دارد. ممکن است تبديل به «اولين انسان ها» نيز بشويم، يعني انسان هايي که درگير جنگي خونين و بي حاصل، اما با سلاح هاي مدرن هستند. در واقع فقدان ميدان عمل منظم و سازنده براي اهداف متعالي به سادگي مي تواند به ظهور مجدد ولي دير هنگام آن به صورت افراطي يا بيمارگونه منجر شود. فوکوياما مي گويد منظور و استدلال من از اين که دموکراسي ليبرال ممکن است نقطه ي پايان تکامل ايدئولوژيک بشر و آخرين شکل حکومت بشري باشد اين نيست که دموکراسي هاي با ثبات امروز مانند ايالات متحده امريکا، فرانسه يا سوييس عاري از بي عدالتي يا فارغ از مسايل اجتماعي جدي هستند. در واقع اين مشکلات ناشي از نقص دو اصل آزادي و برابري که دموکراسي نوبر آن استوار شده نيستند، بلکه نتيجه ي اجراي ناقص آن اصول هستند. از آرمان دموکراسي ليبرال نمي توان به چيز بهتري رسيد.

لینک ثابت

ساموئل هانتينگتون ساموئل هانتينگتون در سال 1927 ميلادي در شهر نيويورک و در يک خانواده ي مهاجر انگليسي به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در اين شهر طي کرد و مدارک ليسانس و فوق ليسانس خود را از دانشگاه ييل و شيکاگو دريافت نمود. وي در سال 1951 نيز پس از دريافت مدرک دکتراي علوم سياسي از دانشگاه هاروارد به تدريس در اين دانشگاه پرداخت و براي مدتي نيز به رياست دپارتمان هاي مختلف آن دانشگاه برگزيده شد. هانتينگتون از سال 1989 رياست مرکز مطالعات استراتژيک دانشگاه هاروارد را عهده دار است. هانتينگتون هيچ گاه عهده دار سمت دولتي نبوده، ولي سازمان هاي دولتي مختلف در آمريکا همواره از همکاري وي به صورت مستقيم و يا غيرمستقيم بهره مند بوده اند. وي از سال 1952 تا 1953 در سمت دستيار تحقيقات امور دفاعي با مؤسسه ي مطالعاتي بروکينگز همکاري داشته و از سال 1954 تا 1957 نيز پژوهشگر شوراي تحقيقات علوم اجتماعي آمريکا بوده است. وي در سال 1958 به مدت يک سال دستيار مؤسسه ي مطالعات امور جنگ و صلح در دانشگاه کلمبيا (نيويورک) بود و از سال 1977 تا 1978 نيز با عنوان هماهنگ کننده ي دفتر طرح و برنامه ريزي شوراي امنيت ملي آمريکا با زبيگنيو برژينسکي در کابينه ي کارتر همکاري داشت. هانتينگتون از سال 1985 تا کنون با سمت تحليل گر امور دفاعي و استراتژيک، با آرمان هاي مختلف دولت آمريکا از جمله وزارت دفاع و وزارت امور خارجه همکاري داشته و از سال 1986 تا 1987 رياست انجمن مطالعات علوم سياسي آمريکا را عهده دار بوده است و بنيان گذار مجله ي فارين پاليسي است. هانتينگتون در تابستان 1972، با انتشار مقاله اي در فصلنامه ي امريکايي فارين افيرز [1] نظريه ي جديد «برخورد تمدن ها» را مطرح ساخت و آن را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رخ دادهاي بين المللي دوره ي بعد از جنگ سرد، اعلام نمود. در اين مقاله، وي از احتمال نزديکي و يا اتحاد تمدن هاي اسلامي و کنفوسيوسي و برخورد آن ها با تمدن غرب سخن گفته و هشدار داده است. براي شناخت و تحليل وضعيت جهان بعد از جنگ سرد و يا آن چه نظم نوين جهاني خوانده مي شود، در غرب دو نظريه ي عمده: يکي خوش بينانه و ديگري هشدار دهنده ارائه شده است. نظريه ي خوش بينانه از آن فوکوياماست که ذکر آن گذشت و نظريه ي هشدار دهنده ي «برخورد تمدن ها» را ساموئل هانتينگتون ابراز نموده است. هانتينگتون تقريباً در تمام نوشته هاي خود به مسايل جهاني از نگاه استراتژيک و آن هم بر محور منافع آمريکايي مي نگرد و رهنمون مي دهد. او بي آن که هم چون برخي تحليل گران، پايان جنگ سرد را ختم مناقشات ايدئولوژيک تلقي کند، آن را سرآغاز دوران جديد «برخورد تمدن ها» مي انگارد. وي تمدن هاي زنده ي جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم مي کند: تمدن هاي غربي، کنفوسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، آمريکاي لاتين و در حاشيه نيز تمدن آفريقايي به باور هانتينگتون، تقابل تمدن ها، سياست غالب جهاني و آخرين مرحله ي تکامل درگيري هاي عصر نو را تشکيل مي دهد. به باور هانتينگتون خصومت هزار و چهارصد ساله ي اسلام و غرب در حال افزايش است و روابط ميان دو تمدن اسلامي و غرب آبستن بروز حوادثي خونين مي شود. بدين ترتيب، پارادايم برخورد تمدني ديگر مسايل جهاني را تحت شعاع قرار مي دهد و در عصر جديد، صف آرايي هاي تازه اي بر محور تمدن ها شکل مي گيرد و سرانجام تمدن هاي اسلامي و کنفوسيوسي در کنار هم، روياروي تمدن غرب قرار مي گيرند. خلاصه اين که کانون اصلي درگيري ها در آينده، بين تمدن غرب و اتحاد جامعه هاي کنفوسيوسي شرق، آسيا و جهان اسلام خواهد بود. در واقع درگيري هاي تمدني آخرين مرحله ي تکامل درگيري در جهان نو است. وي مي گويد حرف اصلي آن است که فرهنگ و هويت هاي فرهنگي، که در سطح گسترده همان هويت هاي تمدني هستند، الگوي همبستگي ها، واگرايي ها و جنگ را در جهان پس از جنگ سرد تعيين مي کنند. براي اولين بار در تاريخ، سياست جهاني هم چند قطبي و هم چند تمدني است. مدرن شدن که با غربي شدن فرق دارد نتوانسته است به مفهوم واقعي تمدني جهاني ايجاد کند و نه قادر به غربي کردن جامعه هاي غيرغربي بوده است. توازن قوا در ميان تمدن ها دستخوش تغييراتي شده است، غرب از لحاظ نفوذ سياسي، بطور نسبي افول کرده است، امّا تمدن هاي آسياسي قدرت اقتصادي، نظامي و سياسي خود را گسترش مي دهند. اسلام به لحاظ جمعيتي گسترش انفجاري دارد و همين امر هم براي کشورهاي مسلمان و هم براي همسايگان آن ها عواقبي داشته و موجب عدم ثبات شده است. تمدن هاي غيرغربي عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ هاي خويش روي آورده اند. نظمي جهاني بر شالوده ي تمدن ها در حال شکل گيري است، مدعاي جهان گرايانه ي غرب باعث درگيري فزاينده ي تمدن هاي ديگر، به ويژه تمدن هاي اسلامي و چيني، با غرب مي شود. بقاي غرب بسته به آن است که آمريکايي ها هويت غربي خود را مورد تأکيد قرار دهند و غربي ها هم بپذيرند که تمدن ايشان تنها مال خودشان است و جهاني نيست. اجتناب از جنگ جهاني تمدن ها بستگي دارد به اين که رهبران جهان ماهيت چند تمدني سياست جهاني را پذيرفته، براي حفظ آن با يکديگر همکاري کنند. غرب در حال حاضر قوي ترين تمدن هاست و در سال هاي آينده نيز قوي ترين تمدن ها خواهد ماند، اما قدرت غرب در مقايسه با تمدن هاي ديگر در حال افول است. جامعه هاي کنفوسيوسي و اسلامي مي خواهند قدرت اقتصادي و نظامي خود را افزايش دهند تا در برابر غرب مقاومت کنند و با آن به تعادل برسند. قدرت در حال جابجايي است و از غرب که ديري است آن را در اختيار داشته، به تمدن هايي غير غربي منتقل مي شود. سياست جهاني چند قطبي و چند تمدني شده است. امروز شکل هاي گوناگوني از استبداد، ناسيوناليسم، کوپوراتيسم و کمونيسم بازار (نمونه چين) در جهان وجود دارد که به حيات خود ادامه مي دهد. از اين ها مهم تر، راه حل هاي ديني هستند که خارج از حوزه ي ايدئولوژي هاي سکولار قرار دارند. در جهان معاصر دين نيروي مهمي و شايد مهم ترين نيرويي است که مردم را بر مي انگيزد و ايشان را بسيج مي کند. اين خوش بيني محض است که تصور کنيم چون اتحاد شوروي فروپاشيده است، غرب تا ابد بر جهان مسلط خواهد بود و مسلمانان، چيني ها، هنديان و ملت هاي ديگر ليبراليسم غربي را به عنوان تنها راه حل با آغوش باز خواهند پذيرفت. مدرن شدن لزوماً به معناي غربي شدن نيست. جامعه هاي غير غربي مي توانند بدون کنار گذاشتن فرهنگ هاي خود و بدون پذيرفتن در بست ارزش ها، نهادها و آداب غربي، مدرن شوند و البته مدرن هم شده اند. جهان به شکلي اساسي، هر روز بيشتر از پيش مدرن و کمتر از پيش غربي مي شود. هانتينگتون بر اين باور است که قدرت اقتصادي به سرعت به شرق آسيا منتقل مي شود، توان نظامي و نفوذ سياسي هم به دنبال آن خواهد بود. هند در حال اوج اقتصادي است و جهان اسلام بطور فزاينده اي با غرب دشمني ميورزد. تمايل جامعه هاي ديگر به پذيرفتن دستورهاي غرب و پيروي از موعظه هاي آن به سرعت از ميان مي رود و همراه با آن اعتماد به نفس غربي ها و ميل ايشان به تسلط بر جهان هم کم رنگ مي شود. امّا در توازن قوا ميان تمدن ها تغييراتي تدريجي، قطعي و بنيادين در حال انجام است و قدرت غرب در مقايسه با تمدن هاي ديگر هم چنان کاهش خواهد يافت. بيشترين قدرت نصيب تمدن هاي آسيايي مي شود و چين به احتمال زياد جامعه اي است که نفوذ جهاني غرب را به چالش خواهد خواند. غرب تا دهه هاي آغازين قرن بيست و يکم، هم چنين قدرت مندترين تمدن جهان خواهد بود و از اين زمان به بعد شايد در قلمرو قابليت هاي علمي، ظرفيت هاي تحقيق، توسعه و نوآوري هاي فني نظامي و غير نظامي هم چنان پيشتاز بماند، اما کنترل منابع ديگر قدرت هر روز بيشتر از پيش در ميان کشورهاي کانوني تمدن هاي غير غربي توزيع خواهد شد. [اگر گروهي از رهبران جهاني وجود داشته باشند] ديگر رهبران غربي نيستند، بلکه از رهبران کشورهاي کانوني هفت يا هشت تمدن اصلي جهان شکل خواهد گرفت. جانشينان ريگان، تاچر، ميتران و کهل، رقيباني خواهند داشت که جانشينان دنگ شيائوپينگ، ناکازونه، اينديرا گاندي، يلتسين، [امام] خميني (رحمه الله) وسوهارتو هستند. دوران سلطه ي غرب به پايان مي رسد و در اين حال، کم توان شدن غرب و ظهور قدرت هاي جديد، فرايند جهاني بومي گرايي و نوزايي فرهنگ هاي غير غربي را به پيش خواهد برد. در دهه هاي هشتاد و نود در سراسر جهان غير غربي بومي گرايي به گرايش حاکم تبديل شده است، باززايي اسلام و «اسلامي شدن» دوباره در جامعه هاي مسلمان موضوع اصلي گفتگوهاست. در هند همه از نفي ظواهر و ارزش هاي غربي و از «هندي کردنِ» سياست و جامعه سخن مي گويند. در شرق آسيا دولت ها آيين کنفوسيوس را اشاعه مي دهند و رهبران سياسي و فکري نداي «آسيايي کردن» کشورهايشان را سر داده اند. در نيمه ي اول قرن بيستم نخبگان فکري عقيده داشتند که مدرنيزاسيون اقتصادي و اجتماعي، دين را به عنوان عنصري مهم در حيات آدمي از ميدان بيرون مي کند. بخش عمده ي اين نوزايي ديني به کساني مربوط مي شد که به دينِ سنتي جامعه ي خويش دوباره روي مي آوردند، آن را تقويت مي کردند و معنايي تازه براي آن مي يافتند. در اديان مسيحيت، اسلام، يهوديت، هندوييسم، آيين بودا و مذهب ارتودوکس جنبش هاي بنياد گرايانه اي جان گرفت که هدف آن ها خلاص گرايي فعالانه ي آموزه ها و نهادهاي ديني و شکل دادن به رفتارهاي شخصي، اجتماعي و عمومي بر شالوده ي اصول ديني بود. نوزايي ديني در سراسر جهان زمينه ي فعاليت هاي افراطيون مذهبي را فراهم ميکند ودرتمام جامعه ها درزندگي روزمره ي مردم وبرنامه ي دولت ها نمود مي يابد. بديهي ترين، برجسته ترين و قوي ترين عامل نوزايي ديني در سطح جهان، همان عاملي است که انتظار مي رفت باعث نابودي دين شود. يعني فرايندهاي مدرنيزاسيون اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي که در نيمه ي دوم قرن بيستم در سراسر جهان اشاعه يافت. هانتينگتون مي گويد: نوزايي ديني در سراسر جهان واکنشي است در برابر سکولاريسم، نسبي گرايي اخلاقي، لذت جويي و تأکيدي دوباره بر ارزش هاي نظم، انضباط، کار، هم ياري و هم بستگي انساني است. جنبش هاي نوزايي ديني با سکولاريسم و جهان گرايي ضديت دارند و بجز نوع مسيحي آن ها، ضدغربي هستند. جنبش هاي نوزايي ديني، به طور عام شهرنشيني، صنعتي شدن، توسعه، سرمايه داري، علم و فن آوري و آن چه را که ملازم با آن هاست نفي نمي کنند. و از اين رو نمي توان آن ها را ضد مدرن دانست. حرکت هاي ياد شده، مدرنيزاسيون و اجتناب ناپذير بودن علم و فن آوري و تغيير در شيوه ي زندگي را که ملازم با آن هاست قبول دارند، امّا با اين ديدگاه که بايد غربي شد مخالفت مي کنند. در عين حال اسلام با تشکيل دولت هاي مدرن ناسازگار نيست. جنبش هاي بنياد گراي اسلامي در جامعه هاي مسلمان پيشرفته، مانند: الجزاير، ايران، مصر، لبنان و تونس قدرت زيادي پيدا کرده اند. به قول «رژي دبر» دين براي اينان افيون توده ها نيست، بلکه ويتامين ضعفاست. به بيان «ژيل کپل» فعالان گروه هاي بنيادگراي اسلامي محافظه کاران ميان سال يا کشاورزان بي سواد نيستند، نوزايي ديني اسلام هم مثل جنبش هاي مشابه در دين هاي ديگر پديده اي شهري و براي افراد مدرن انديش، تحصيل کرده و جويندگان مشاغل در حوزه هاي حرفه اي، دولتي و بازرگاني جذابيت دارد. در ميان مسلمانان، جوان ها مذهبي اند و والدينشان بي دين. در هندوييسم نيز اين موضوع صادق است. تجديد حيات يک دين غير غربي، شديدترين نمود غرب ستيزي در جامعه هاي غيرغربي است. اين تجديد حيات به منزله ي نفي مدرنيته نيست، بلکه به معناي نفي غرب و انکار فرهنگ ملحدانه، نسبي انديشي و بي شکلي است که با غرب ملازم است; نفي آن چيزي است که در جامعه هاي غير غربي «غرب زدگي» خوانده مي شود; اعلام استقلال فرهنگي از غرب است و بيان افتخارآميز اين مطلب است که: «ما مدرن مي شويم، اما مثل شما نمي شويم». آسيا واسلام پوياترين تمدن هاي ربع آخر قرن بيستم بوده اند. نوزايي اسلامي با نفي ارزش ها و نهادهاي غربي همراه است. چالش آسيايي در همه ي تمدن هاي شرق آسيا ـ چيني، ژاپني، بودايي و مسلمان ـ ديده مي شود و تأکيد آن بر تفاوت ميان اين تمدن ها و تمدن غربي است. چالش آسيايي، مشترکات ميان تمدن هاي آسيايي را هم گاهي مورد توجه قرار مي دهد که بيشتر صبغه اي کنفوسيوسي دارد. هم آسيايي ها و هم مسلمانان بر برتري فرهنگي خود نسبت به فرهنگ غربي تأکيد ميورزند. آسيا و اسلام،گاهي تک تک و گاهي درکنار هم،در برابر غرب هر روز اعتماد به نفس بيشتري پيدا مي کنند. اعتماد به نفس آسياييها در رشد اقتصادي آنها ريشه دارد،اما درموردمسلمانان اين حالت تا حدود زيادي ناشي از تحرک اجتماعي ورشد جمعيت ايشان است. هانتينگتون مي گويد در همان حال که آسيايي ها بدليل توسعه اقتصادي خود اعتماد به نفس بيشتري پيدا مي کردند، انبوه مسلمانان هم به اسلام به عنوان منبع هويت، ثبات، مشروعيت، توسعه ي قدرت و اميد روي آوردند. اميدي که در شعار «اسلام تنها راه حل است» رخ نمود. بنيادگرايي شيعه و بنيادگرايي سني دو جنبش عمده در جهان اسلام است و حتي شباهت هايي ميان جان کالوين و [امام] خميني و انضباط پارسايانه اي که هر يک تلاش مي کردند بر جامعه ي خود تحميل کنند وجود دارد. ناديده گرفتن تأثير باززايي اسلام بر مسايل سياسي نيم کره ي شرقي در پايان قرن بيستم، درست مثل نفي تأثيرهاي جنبش اصلاح پروتستان بر اوضاع سياسي اواخر سده ي شانزدهم است. در جهاني که پيش روي ماست روابط ميان کشورها و گروه هاي متعلق به تمدن هاي مختلف، روابط نزديکي نخواهد بود و بيشتر ماهيتي خصومت آميز خواهد داشت. با اين حال بعضي روابط ميان تمدني گرايش خصومت آميز بيشتري دارند. در سطح خرد، خشونت بارترين خطوط گسل تمدني ميان اسلام و همسايگان ارتودوکس، هندو، آفريقايي و مسيحي آن واقع شده است. در سطح کلان انشقاق اصلي ميان غرب و بقيه است که شديدترين درگيري ها ميان جامعه هاي مسلمان و آسيايي از يک سو و غرب از سوي ديگر انجام مي شود. برخوردهاي خطرناک آينده احتمالاً از داد و ستد ميان نخوت غربيان، تعصب مسلمانان و گستاخي چيني ها سربر مي آوردند. غرب، به ويژه آمريکا که همواره براي خود رسالتي قائل بوده است، معتقدند که ملت هاي غير غربي بايد خود را با ارزش هاي غربي تطبيق دهند. ارزش هايي چون: دمکراسي، بازار آزاد، حکومت محدود، حقوق بشر، فردگرايي و قانون مداري. انتظار غربي ها اين است که ملت هاي ديگر ارزش هاي ياد شده را در نهادهاي خود به کار گيرند و به آن ها تحقق بخشند. آن چه که به نظر غرب جهان گرايي است، از ديدگاه بقيه امپرياليسم است. غرب با تمدن هاي چالش گر، مثل تمدن هاي اسلامي و چيني، احتمالاً همواره روابطي پر تنش و غالباً بسيار خصومت آميز خواهد داشت. روابط غرب با آمريکاي لاتين و آفريقا، يعني تمدن هاي ضعيف تري که وابسته به غرب بوده اند، و به خصوص با تمدن آمريکاي لاتين تنش کمتري خواهد داشت. اسلام تنها تمدني است که بناي غرب را با تهديد مواجه کرده و دست کم دوبار در اين امر موفق بوده است. بين سال هاي 1820 و 1929 ميلادي پنجاه درصد از جنگ هايي که ميان کشورهاي متعلق به دو دين روي داده است، بين مسلمانان و مسيحيان بوده است. در جريان جنگ سرد غرب نيروهاي مقابل خود را «کمونيسم بي خدا» لقب مي داد. در جهان پس از جنگ سرد که ويژگي آن برخورد تمدن هاست، مسلمانان نيروي مقابل خود را «غرب بي خدا» مي دانند. هانتينگتون در ادامه مي گويد: با توجه به برداشت هايي که مسلمانان و غربي ها از يکديگر دارند و نيز با توجه به رشد بنيادگرايي اسلامي، جاي تعجب نيست که انقلاب ايران در سال 1979 ميلادي، يک حالت شبه جنگ بين تمدني ميان اسلام و غرب به وجود آمد. پيش تر آيت الله خميني (رحمه الله) به درستي اعلام کرد که: «ايران بطور مؤثري با آمريکا در حال جنگ است» و قذافي بارها عليه غرب اعلام جهاد کرده است. مشکل اصلي غرب بنيادگرايي اسلامي نيست، بلکه خود اسلام است. مشکل اسلام هم سازمان سيا يا وزارت دفاع آمريکا نيست بلکه خود غرب است. وي مي گويد: آينده ي غرب و نفوذ آن بر جامعه هاي ديگر تا حدود زيادي بستگي دارد به اين که غرب در برخورد با مشکلات اخلاقي که به برتري اخلاقي مسلمانان و آسيايي ها منجر شده است تا چه حد موفق باشد. کم رنگ شدن اعتقادات ديني در بلند مدت تهديدي است که سلامت تمدن غربي با آن مواجه است. هانتينگتون مي گويد: فيلسوف ژاپني تاکشي اومها معتقد است شکست مطلق مارکسيسم و فروپاشي کامل اتحاد شوروي نشانه هاي اوليه ي سقوط ليبراليسم غربي است که جريان حاکم بر مدرنيت تلقي مي شود. ليبراليسم نه تنها جايگزين مارکسيسم و ديگر ايدئولوژي هاي مسلط در پايان تاريخ نخواهد شد، بلکه ايدئولوژي بعدي است که سقوط خواهد کرد. هانتينگتون براين باور است که واقعيت يک جهان چند تمدني اين ضرورت را به وجود مي آورد که ناتو به شکلي گسترش يابد که کشورهاي غربي را هم که مايل به پيوستن به آن هستند دربر گيرد و حتي شامل کشورهايي شود که با يکديگر دشمن هستند و با اعضاي ديگر ناتو هيچ گونه تشابهي ندارند. پيمان مربوط به موشک هاي ضدبالستيک که براي پاسخ گويي به نيازهاي دوران جنگ سرد طراحي شده بود، مي تواند آمريکا و کشورهاي ديگر را در دفاع از خود در برابر تهديدهاي اتمي غير قابل پيش بيني، حرکت هاي تروريستي و ديکتاتوري غير منطقي کشورهاي ديگر محدود کند. وي مي گويد: در جهان برخوردهاي قوي و رويارويي هاي تمدني، اعتقاد غربي ها به جهاني بودن فرهنگ غرب سه مشکل اساسي دارد: اين ديدگاه کاذب، غير اخلاقي و خطرناک است و تصور غربي ها مبني بر اين که تنوع فرهنگي بدليل شکل گيري يک فرهنگ جهاني انگليسي زبان، غربي و مشترک، ارزش خود را از دست داده است، بکلي نادرست است. اين اعتقاد که ملت هاي غير غربي بايد ارزش ها، نهادها و فرهنگ غربي را بپذيرند، اعتقادي غير اخلاقي است. چرا که پذيرش اين ديدگاه تبعات نامطلوبي را در پي دارد. جهان گرايي اروپايي ديگر وجود خارجي ندارد و پيش گامي آمريکا هم در حال افول است. جهان گرايي غربي براي جهان هم بسيار خطرناک است، چرا که مي تواند به جنگي بين تمدني ميان کشورهاي کانوني منجر شود و براي غرب هم خطرناک است، چرا که مي تواند به شکست غرب بيانجامد. هانتينگتون مي گويد: آرتورام شلزينگر جونيور معتقد است که اروپا منبع ـ تنها منبع ـ آرمان هايي است چون آزادي فردي، دمکراسي سياسي، حکومت قانون، حقوق بشر، و آزادي فرهنگي... اين ها آرمان هايي اروپايي است، نه آسياسي، نه آفريقايي، نه متعلق به خاورميانه، مگر اين که آن ها هم اين آرمان ها را هدف خود قرار دهند. اين ويژگي ها به تمدن غربي موقعيتي يگانه مي بخشد و تمدن غرب نه به خاطر جهاني بودنش، بلکه به خاطر منحصر به فرد بودنش باز ارزش است. بنابراين مسؤوليت رهبران غربي اين نيست که تلاش کنند تمدن هاي ديگر را به شکل تمدن غربي در بياورند ـ که اين فراتر از قدرت ايشان است ـ بلکه بايد سعي کنند کيفيت يگانه ي تمدن غربي را حفظ، نگهباني و بازسازي کنند. اين مسؤوليت بخصوص متوجه ايالات متحده ي آمريکاست، چرا که قدرت مندترين کشور غربي است. حفظ تمدن غربي باوجود کاهش قدرت غرب اقتضا مي کند که ايالات متحده ي آمريکا و کشورهاي اروپايي اهداف زير را مورد توجه قرار دهند: دستيابي به هم گرايي سياسي، اقتصادي و نظامي بيشتر و هماهنگ کردن سياست ها با اين هدف که کشورهاي متعلق به تمدن هاي ديگر، اختلافات خود را با کشورهاي غربي حل کنند; ادغام کشورهاي غربي اروپاي مرکزي در اتحاديه ي اروپايي و ناتو يعني کشورهاي گروه ويسگراد، جمهوري هاي حوزه ي بالتيک، اسلووني و کرواسي; کمک به غربي شدن آمريکاي لاتين تا حد امکان و ايجاد پيوندهاي نزديک تر بين کشورهاي آمريکاي لاتين با غرب; محدود کردن گسترش قدرت نظامي متعارف و غير متعارف کشورهاي مسلمان و چين; کند کردن شتاب دوري ژاپن از غرب و نزديک شدن اين کشور به چين; پذيرفتن جايگاه روسيه به عنوان کشور کانوني آيين ارتدوکس و يک قدرت محلي عمده با منافعي مشروع در حفظ امنيت مرزهاي جنوبي خود; حفظ برتري تکنولوژيک و نظامي غرب بر تمدن هاي ديگر; و از همه مهم تر تشخيص اين نکته که مداخله ي غرب در امور تمدن هاي ديگر شايد خطرناک ترين منشأ عدم ثبات و شکل گيري برخوردهاي جهاني در يک جهان چند تمدني باشد. هانتينگتون مي گويد: در مقطع کنوني ايالات متحده آمريکا نه مي تواند بر جهان مسلط شود و نه از آن فرار کند. نه انترناسيوناليسم و نه انزوا، نه چند جانبه نگري و نه يک جانبه انديشي، هيچ کدام نمي توانند منافع آمريکا را تأمين کنند. براي تأمين منافع آمريکا بهترين راه، امتناع از اين سياست هاي افراطي است، و اتخاذ يک سياست آتلانتيکي در همکاري نزديک با شرکاي اروپايي با اين قصد که منافع و ارزش هاي تمدن يگانه اي را که ميان اين کشورها مشترک است حفظ کنند و به پيش ببرند. وي مي گويد: نظم و قانون اولين پيش شرط مدنيت است، اما در بسياري از نقاط جهان: آفريقا، آمريکاي لاتين، شوروي سابق، جنوب آسيا و خاورميانه نظم و قانوني در کار نيست و در چين، ژاپن و کشورهاي غربي هم مورد تهديد جدي قرار گرفته است. چنين به نظر مي رسد که در سطح جهاني، مدنيت از بسياري جنبه ها، جاي خود را به بربريت مي دهد و اين مي تواند در آمدي بر وقوع يک پديده ي غير قابل پيش بيني باشد; عصري تاريک که شايد هميشه بشر را دربر گيرد. او مي افزايد: در دهه ي 1950 «لسترييرسون» هشدار داد که انسان ها رو به سوي دوراني در حرکت اند که تمدن هاي گوناگون بايد ياد بگيرند تا در داد و ستدي صلح آميز، در کنار يکديگر زندگي کنند، از تجربه هاي يکديگر پند بگيرند، تاريخ و انديشه ها و هنر و فرهنگ يکديگر را بياموزند و به غناي زندگي خود بيفزايند. اگر جز اين باشد در اين دنياي شلوغ و کوچک، شاهد چيزي جز سوء تفاهم، تنش، برخورد و فاجعه نخواهيم بود. نمود صلح و مدنيت به مفاهمه و همکاري رهبران سياسي، روحاني و فکري تمدن هاي گوناگون بستگي دارد. در برخورد تمدن ها، اروپا و آمريکا با هم يا جداجدا قرباني خواهند شد. در يک برخورد بزرگ تر، يعني رويارويي واقعي ميان مدنيت و بربريت، تمدن هاي عمده ي جهاني با همه ي دست آوردهايي که در دين، هنر، ادبيات، فلسفه، علم، فن آوري و اخلاق داشته اند، با هم يا تک تک از ميان خواهند رفت. در دوراني که در حال شکل گيري است، برخورد تمدن ها بزرگ ترين خطري است که صلح جهاني را تهديد مي کند و نظم جهاني مبتني بر تمدن ها مطمئن ترين راه مقابله با جنگ جهاني است.

لینک ثابت
نتيجه گيري
یک شنبه 29 آبان 1390برچسب:, | شهاب الدین میهن پرست

نتيجه گيري در فلسفه ي تاريخ غرب دو ديدگاه متفاوت مطرح شده است و در جواب اين سؤال که «آيا تاريخ داراي غايت و هدف است يا مجموعه اي از وقايع و تحولات بي ربط، بي هدف و فاقد انجام مي باشد»؟ دو پاسخ متضاد ارائه گرديده است. اين دو طرز تلقي نه تنها در مورد تاريخ بلکه در مورد هستي از ديرباز مطرح بوده است. ديدگاهي به تحولات تاريخي نظر مثبت دارد و ديدگاهي ديگر به آن منفي مي نگرد: ديدگاهي وحدت گرا و ديدگاهي کثرت گرا. اولي نه تنها در تاريخ بلکه در تمام پديده هاي هستي به نوعي نظم و هماهنگي ناشي از حکمتي آگاه و با شعور قائل است. دومي منکر چنين نظام هماهنگي است و در تاريخ و حتي در هستي تعارض هايي مي بيند که آن حکمت و هماهنگي را مطرود مي دارد و هدف و غايت را نفي مي کند و تاريخ و هستي را نه کلي يک پارچه، بلکه تکه پاره هايي فاقد ربط، نظم، هماهنگي، حکمت و شعور مي داند. از ديدگاه کثرت، جهان هستي و ارزش هاي انساني از پاره هاي پراکنده اي تشکيل مي شود که از يک جنس نيستند و وحدت اساسي ندارند و از يک کانون نهايي پيروي نمي کنند. بينش مذهبي در مورد تاريخ که مبتني بر آموزه هاي اديان آسماني است، در زمره ي ديدگاه وحدت است. بر اساس اين طرز تلقي همان طور که خدا در خلقت و هستي هدفي والا دارد در روند و سير تاريخ نيز اين هدف نهفته است و آن پايان و انجامي نکوست که با اراده ي خدا به دست مصلحي برگزيده فعليت خواهد يافت. در مسيحيت اين منجي حضرت عيسي (عليه السلام) و در تشيع حضرت مهدي (عج) است. بينش مذهبي و نگرش فلسفي در مورد انديشه ي نجات بسيار شبيه اند و اختلاف آن دو در کليت موضوع نيست، بلکه تفاوت اين طرز تلقي ها صرفاً در چگونگي وقوع و فعليت صلح جهاني است. در بينش مذهبي و تلقي بسياري از فيلسوفان تاريخ وحدت در آن است که حکمت بالغه و شعور آگاهي روند تاريخ و آينده ي بشر را به سمت جامعه ي آرماني سوق مي دهد، ليکن در تلقي مذهبي اين حکمت بالغه و شعور آگاه «خدا» است و در انديشه ي فلسفي از مفاهيمي چون: «روح تاريخ»، «روح زمان»، «نيروهاي آفرينش گر» و... استفاده شده است. آن چه مهم و مورد اشتراک هر دو مي باشد، اين است که به هر حال نيرويي مرموز وجود دارد که به دنبال هدف و غايتي تاريخ را به سمتي هدايت مي کند. فيلسوفاني که انديشه ي آنان در اين مقاله مورد بررسي قرار گرفت جملگي به اين نيروي محرک اعتقاد دارند و به استثناي اشپنگلر همگي فرجامي نيکو براي تاريخ بشر پيش بيني مي کنند و اين با تلقي اديان و ديدگاه ما شيعيان از تاريخ در کليت تفاوتي ندارد. بر اساس اعتقاد شيعه خدا يا به تعبيري ديگر همان «نيروي خلاق» در مفهوم فلسفي، هدف خود را از طريق منجي اي به انجام خواهد رساند که ما شيعيان او را با عنوان حضرت مهدي (عج) مي شناسيم و معتقديم هرگاه مصلحت باشد به پيدايش هدف هاي خدا در روي زمين قيام خواهد نمود و دنيا را پر از عدل و داد مي نمايد. اينک انديشه ي متفکراني که توصيف آن گذشت به بوته ي نقد گذاشته خواهد شد. اسوالد اشپنگلر از آن دسته فيلسوفاني است که بينشي منفي نسبت به تاريخ دارد، حرکت تاريخ را ادواري مي داند. بر اين اساس سير تاريخ روند تکاملي ندارد، بلکه تاريخ مجموعه اي از تمدن هاست که هر کدام پس از طلوع و طي مراحلي غروب خواهند کرد و آن گاه تمدني ديگر و از نقطه اي ديگر طلوع و باز هم اقبال بختش پس از طي زماني به غروب خواهد گراييد و اين دور باطل هميشه ادامه دارد. از نظر اين انديشمندان، تاريخ مجموعه اي از تمدن هاست که متولد مي شوند، رشد مي کنند و مي ميرند و اين روند همواره تکرار مي شود. اشپنگلر با توسل به همين قانون است که سرنوشت محتوم تمدن غرب را مرگي مي داند که در آينده اي نزديک فرا خواهد رسيد. به اعتقاد او تمدن غرب دوران جواني و تکاملش را گذرانده است و هم اکنون در سنين کهولت بسر مي برد و به همين لحاظ از انحطاط تمدن غرب سخن گفته است. هر چند وي به قانون مند نمودن روند تاريخ نظر داشته است ليکن او هدف خاصي را در تاريخ جستجو نمي کند. از ديد او تاريخ جهان تصويري درام گونه از تکوين و تطور پايان ناپذير حيات و مرگ تمدن هاست و اين نوع نگرش به روند تاريخ، نگرشي بر اساس فلسفه ي کثرت است. فلسفه اي که جهان و هستي و تاريخ را مجموعه اي از پديده هاي بي ارتباط و بي هدف مي داند و مقصد، مقصود و غايتي براي آن قائل نيست. بدين سان از ديد اشپنگلر نمي توان در آينده ي تاريخي غايت و مقصود خاصي را مشاهده نمود و اين طرز تلقي با نگرش اديان به تاريخ و از جمله با نظريه ي مهدويت در مذهب تشيع تباين دارد. ليکن با وجود اين تفسير غير هدفمند از روند تاريخ او با انتقاد از تمدن معاصر غرب و نويد انحطاط آتي آن معتقد است عذاب وجدان و تشنگي روحي شديد ايجاد شده، باعث مي شد که انسان درپي اسرار مرموز گيتي برآيد و سرانجام مقاصد خود را در دين ديگر جستجو نمايد. از فلسفه ي اشپنگلر چنين برداشت مي شود که اين دين جديد طلوع تمدني جديد است که باز هم بر تراژدي مرگ ديگر تمدن ها گرفتار خواهد آمد. کوشش وي محدود به کشف قوانين حاکم بر تطور اجتماع، تحولات تاريخي ملت ها، به نظم درآوردن اسلوب معيني براي فرايند و روند مسير تاريخي فرهنگ ها و تمدن ها و پيش بيني روند تحول بعدي تمدن غرب مي شود. او دنبال غايت و مقصود نهايي اي که مجموعه ي تاريخ بشري ممکن است به آن سو سير داشته باشد نمي گردد و يا به چنين هدفي اعتقاد ندارد. وي به کشف قوانين حاکم برفراز و نشيب و ترقي و انحطاط فرهنگ ها و تمدن ها بسنده مي کند، ولي اين که در نهايت روند کلي تاريخ چه مسيري را طي مي کند و به کجا مي رود در مقوله ي تفکر وي جايي ندارد. اشپنگلر جريان تطور فرهنگ ها را «سرنوشت فرهنگ» مي داند، ولي هرگز به اين پرسش پاسخ نمي دهد که: مجموعه ي فرهنگ و تمدن بشري و يا تاريخ بشر چه سرنوشتي خواهد داشت؟ وي بر اين باور است که اين دگرگوني تمدن ها پاياني ندارد و به عنوان يک گردش ادواري همواره ادامه خواهد داشت. در اين صورت تاريخ و آينده ي بشر غايت متعالي نخواهد داشت و اين گونه برداشت اشپنگلر از تاريخ به پوچ گرايي مي انجامد. تاريخ دوري باطل دارد و تکراري خسته کننده است که هيچ گاه به فرجامي نکو نخواهد انجاميد و سرنوشت غم انگيز تولد و مرگ مجموعه اي از تمدن هاست که به پيروي از قانون حاکم بر خود همواره بر روند تاريخي حکم فرماست. اين برداشت از تاريخ با وعده ي دين هاي آسماني و انديشه ي شيعه از آينده ي تاريخ و نظريه ي مهدويت تضاد دارد. کارل ياسپرس فيلسوفي با انديشه ي عميق است. فلسفه ي او مبتني بر اگزيستانسياليسم و هستي است. فلسفه ي ياسپرس به شدت متأثر از کانت، کي يرکه گارد ونيچه است. دو مفهوم اساسي در فلسفه ي ياسپرس مفاهيم «خدا» و «انسان»اند و مفهوم «رمز» از ديگر مفهوم هاي فلسفه ي اوست. براي ياسپرس فيلسوفاني که در راستاي تحول معنوي و روحي انسان در طول تاريخ گام نهاده اند، با وجود همه ي اختلافاتشان در يک رسته و مقام قرار دارند. از ديدگاه وي اينان انسان هاي بزرگي بودند که با افکار خود تاريخ بشر را دگرگون نمودند. ياسپرس جملگي فيلسوفاني را که در تحول معنوي بشر نقش داشته اند مي ستايد و معتقد است فيلسوفاني مانند: سقراط، بودا، کنفوسيوس، عيسي، [1] افلاطون، آگوستين و کانت در دگرگوني تاريخ و سرنوشت بشر نقش تعيين کننده داشته اند. ياسپرس اين فيلسوفان و مردان بزرگ را اعجوبه هاي عظمت مي داند که به طينت آدم مخمر شده اند و به صورت بشر تجسم يافته اند. او فيلسوفان را فوق زمان و متعلق به همه ي دوره هاي تاريخ بشر مي داند و آنان را با ويژگي فوق تاريخي مي شناسد. فلسفه از ديد ياسپرس آن است که رسالت جهاني و تاريخي داشته باشد. به عقيده ي او وحدت بشر و تاريخ از طريق فلسفه و فلسفيون عملي خواهد گشت. معتقد است که ما اکنون از غروب فلسفه ي غرب به سوي طلوع فلسفه ي جهاني پيش مي رويم. ياسپرس فيلسوفي وحدت گراست. در هستي، خلقت و آفرينش و بويژه در تاريخ وحدتي منسجم مي بيند که بي شک اين وحدت هدف و غايتي متعالي را تعقيب مي کند. او شديداً تحت تأثير انديشه ي کانت است و کانت نيز معتقد است هدف تاريخ مستفيض نمودن بشر به صورت کلي خواهد بود. معناي تاريخ از ديد ياسپرس سفر کردن به ديار کمال و دستيابي بشر به بالاترين امکانات بشري ـ يعني تکامل روحي و معنوي ـ مي باشد. او از فيلسوفاني است که تفسيري خوش بينانه از تاريخ ارائه مي دهد و تکامل را در پيشرفت مادي نمي بيند، بلکه معتقد است تاريخ هدفي والاتر دارد و آن تجلي هستي الوهيت است. نگرش فلسفي ياسپرس به تاريخ مشابه بينش مذهبي تاريخ است. تاريخ هدف دار است و مقصود و غايتي را دنبال مي کند که در معنويت قابل جستجو است. آن چه براي ياسپرس اهميت دارد، نه دولت ها و حکومت ها و پيشرفت هاي فني و نه حتي تمدن هاي جهاني است، بلکه ظهور فيلسوفان و پيامبراني است که تاريخ را به سوي معنويت و روحانيت سوق داده اند و ظهور اين شخصيت هاي تاريخي را نقطه ي عطف تاريخ مي داند. او معتقد است که در سير تاريخ به فرجام خدا بر ابليس پيروز خواهد شد و آينده ي بشر را در وحدت ارواح انساني پي مي گيرد. وي به وحدتي سياسي در اين دنياي مادي قائل است و وحدتي روحاني را در کشور ابدي ارواح تجسم مي کند. فلسفه ي تاريخ او با تبيين اديان آسماني از تاريخ نزديکي بسيار دارد. مي توان وحدت سياسي تاريخ مورد نظر ياسپرس را با اعتقاد به مهدويت يکي دانست. بر اساس اعتقاد ما شيعيان حضرت مهدي (عج) در عصر ظهور به جهان وحدت سياسي و مذهبي خواهد بخشيد و اين امر همان تحقق پيش بيني ياسپرس در مورد نظام جهاني است. انديشه ي او در مورد کشور روحاني با اعتقاد مذهبي به سراي ديگر و دنياي آخرت بسيار شبيه است. ياسپرس هدف از وحدت تاريخ جهان را بدست آوردن سجاياي انساني و انسان والا و آفرينش معنوي مي داند و غايت تاريخ را تجلي هستي در آدمي و آگاه شدن بر هستي و در يک جمله «تجلي الوهيت» مي بيند. او معتقد است وحدت هم مبدأ است و هم آغاز و در اسلام هم اعتقاد بر آن است که «ما از خداييم و به سوي او باز خواهيم گشت». باور او مبني بر اين که تاريخ حرکتي ميان مبدأ و آغاز است همان تعبير مذهبي ماست که تاريخ را حرکتي از خدا مي داند که بازگشتش بسوي خدا خواهد بود. بر اساس بينش مذهبي در اسلام و مسيحيت انسان موجودي بهشتي بود و بدليل گناه و نافرماني از بهشت جدا شد و در سفر است تا دوباره به مقصود خود يعني خدا باز گردد. انديشه ي فلسفي ياسپرس شباهت نزديکي به باورداشت مهدويت دارد. هر دو بينش به ايجاد نظامي جهاني مبتني بر صلح، معنويت و سجاياي الهي و بشري اعتقاد دارند. آرنولد توين بي بدنبال مفهوم و معناي تاريخ است. او هدف از تاريخ را حاکميت مذاهب والا مي داند و اعتقاد دارد چيزي منظم و پايدار در تاريخ هست و در فراسوي پديده هاي تاريخ خدا را مي بيند. توين بي برخلاف اشپنگلر معتقد است از طريق دين مي توان تمدن غرب را از انحطاط نجات بخشيد. او مشيت و الهام رباني را عامل مؤثر تاريخ مي داند، ليکن برخلاف هگل که به نوعي مفهوم خدا را در دل تاريخ قرار مي داد. اين مفهوم رباني يا نقش خدايي را خارج از مرزهاي تاريخ مي بيند و بدين سان مفهوم خدا را از محدوديت تاريخي شدن نجات مي بخشد. تصور او از محرک تاريخ مانند تصور ارسطو از خالق جهان است. ارسطو هم معتقد است جهان هستي را «جنباننده اي ناجنبيده» [2] به حرکت درآورده است که خود خارج از اين جهان مادي به تماشا ايستاده است. برداشت توين بي با تفکر ياسپرس در مورد تاريخ نزديکي فراوان دارد و نگاه هر دو با بينش مذهبي، کلامي و الهي تاريخ يکي است، با اين تفاوت که در بينش مذهبي قصد خدا در تاريخ معلوم و ليکن در نگرش فلسفي توين بي مجهول است. او تاريخ را تحقق نقشه ي الهي مي داند ولي از بيان نقشه ي الهي در مورد تاريخ عاجز مي ماند و فقط مي تواند تا آن جا پيش رود که هدف تاريخ را فراهم آمدن امکان ترکيب چهار مذهب والا بداند. توين بي راه نجات بشر و مسير تکامل تاريخ را در عروج به سوي خدا مي داند که تجلي اين عروج حاکميت اراده ي خدا از طريق يک کليساي جديد و حقيقي است. اين انديشه ي توين بي انسان را به ياد برداشت سن آگوستين از تاريخ و شهر خداي او مي اندازد. انديشه ي توين بي با اعتقاد به «مهدويت» در تشيع و حکومت آرماني حضرت حجت (عليه السلام) شباهت فراوان دارد. شيعيان هم معتقدند امام مهدي (عج) با پيراستن خرافه ها و زنگارها از چهره ي اسلام، آن را به طريقي ارائه خواهد نمود که اعتراض برخي از مسلمانان را بر خواهد انگيخت. توين بي نيز راه نجات بشر را در مذهبي جديد جستجو مي کند. توين بي درمان درد تمدن غرب را فقط رنسانس ديني و اخلاقي مي داند و در ميان خوف و رجا، نهايتاً اميد را بر مي تابد و تفسيري خوش بينانه از تاريخ بدست مي دهد. او هم معتقد است که در آينده ي تاريخ حکومتي جهاني پديد مي آيد. توين بي پيدايش حکومت جهاني را نه در يک امپراطوري دنيوي بلکه در خداسالاري مي داند و دنيا را عرصه ي ملکوت آسماني قلمداد مي کند و بدين سان تمامي انديشه ي توين بي در مورد هدف، غايت و انجام تاريخ به خداشناسي ختم مي شود. وي بر اين باور است که معجزه اي که باعث وحدت و رستگاري بشر شود اين است که مسيحيا و منجي ديگري ظهور کند که پايه گذار ديني نو باشد و من ميان اين انديشه ي توين بي و اعتقاد به «مهدويت» هيچ تفاوتي نمي بينم. مسيحيان اين منجي را حضرت عيسي (عليه السلام) و شيعيان حضرت مهدي (عج) تعبير مي کنند ولي نوع باور و تفکر يکي است. سوروکين با پژوهشي در مورد توالي تمدن ها و يا به قول خودش فرانظام ها طي سي و پنج سده به اين نتيجه مي رسد که در طول تاريخ گذشته همواره تمدن هاي مبتني بر احساس ظاهري و دينوي پس از فروپاشي جاي خود را به تمدني مبتني بر مذهب و شهود داده اند. به عبارت ديگر او بر اين باور است که هنگامي که تمدني زواياي اخلاقي و معنوي خود را از دست داد و منحصر بر بينشي سطحي، ظاهري و حسي شد; از آن جا که ديگر سيراب کننده ي نيازهاي معنوي و روحي جامعه نمي باشد، به ناچار دگر بار ضرورت مذهب و شهود احساس مي شود و آن تمدن حسي محو و تمدني مبتني بر نياز اساسي بشر يعني نياز شهودي و مذهبي جايگزين مي شود. از ديدگاه سوروکين نقطه ي طلوع تمدن ها مذهب، شهود و عامل هاي معنوي و زمان مرگ آن فراموشي اين ارزش هاي متعالي و انحصار به مظاهر پست حسي مبتني بر عين، مشاهده و احساس است. سوروکين معتقد است فرهنگ و تمدن هر جامعه اي هنگامي که به مرحله ي منحط انسان گرايي مادي رسيد زمان اضمحلال آن است و پس از اين فروپاشي، مجدداً تمدن و فرهنگي مبتني بر اصول مذهب، معنوي و اخلاقي ظهور مي کند. اين قول سوروکين را مي توان چنين تعبير نمود که نيروي خلاق و حافظ و يا اساس هر تمدني مذهب و معنويت است و هنگامي که تمدن و فرهنگي از اساس خود جدا شد و جاي خود را به مادي گرايي داد مساوي با مرگ آن فرهنگ و تمدن است. پس بر اين اساس سازنده و نگه دارنده ي هر تمدني مذهب است و اين ناشي از نياز طبيعي بشر و جامعه به مذهب و اخلاق است، به همين جهت سوروکين به نقل از شوايتزر و در تأييد مدعاي او مي گويد رنسانس اخلاقي مانند گردش خون براي تجديد حيات تمدن ها ضروري است. سوروکين معتقد است نتيجه ي پژوهش هاي تاريخي او نشان داده است تمدن ها به هنگام اضمحلال و مرگ مذهب ستيز و ضداخلاقي بوده اند و بدين سان او فنا و نيستي تمدن ها را در تعارض آن ها با مذهب و اخلاق مي داند. وي معتقد است نجات دهنده ي فرهنگ ها و تمدن هاي در حال اضمحلال که در واپسين مرحله هاي سقوط هستند احياي نهضت هاي اخلاقي، معنوي و مذهبي است. از نگاه سوروکين عامل تحرک و حيات تمدن و تاريخ، مذهب و اخلاق است. سوروکين اعتقاد دارد عصر کنوني (تمدن غربي) در حال گذار از تمدن حسي موجود به تمدن يا فرهنگي مذهبي ـ شهودي است. او آينده ي تاريخ و تمدن بعدي و عصر آينده را مذهبي و اخلاقي پيش بيني مي کند و مگر نه اين که بر اساس بينش مذهبي و بويژه انديشه ي مهدويت در اديان و از جمله در تشيع حکومت مصلح، حکومتي مذهبي، اخلاقي و معنوي است. سوروکين در حرکت و فرايند تاريخي به نيروهاي کيهاني خارج از تاريخ و تمدن اعتقاد دارد و او هم به حکمت بالغه و نقش الهي در تکامل تاريخ قائل است. او براي عصر حاضر تجديد حيات اخلاقي را از پيشرفت علمي و فنّ آوري ضروري تر مي داند. وي و ديگر انديشمندان هم رأيش مانند: دانيلفسکي، توين بي، شوبارت، برديايف، کروبر، شوايتزر و ياسپرس رهايي از بحران بزرگ عصر حاضر را در بازتاب مذهب در زندگي روزانه ي مردم، نهادها و فرهنگ ها جستجو مي کنند و همه ي آنان نسبت به آينده ي تاريخ تفسيري خوش بينانه ارائه مي کنند و نجات بشر را نويد مي دهند و معتقدند با تکيه و تأکيد بر مذهب و اخلاق مي توان شکوفاترين عصر تاريخ بشر را جايگزين نمود. در بين انديشمنداني که در بخش قبل مورد بررسي قرار گرفتند، تنها فرانسيس فوکوياما است که ارزش هاي فعلي حاکم بر فرهنگ و تمدن غرب را مي ستايد و آن را متکامل ترين و آخرين ارزش هاي انساني مي داند. او ليبرال دمکراسي غرب را نهايت تکامل بشري و در نتيجه پايان تاريخ مي داند. با اين حال او هم پايان تاريخ و پيروزي ليبرال دمکراسي غربي را همراه با خاموشي شور و شوق و سده هاي ملالت بار پيش بيني مي کند. زيرا به نظر او با پيروزي ليبرال دمکراسي همه ي ارزش ها جاي خود را به حساب گري اقتصادي و راه حل هاي تکنيکي و ارضاي توقعات مصرفي مي دهند و در اين عصر ديگر از فلسفه و هنر خبري نخواهد بود. هر چند که از ديدگاه فوکوياما ايده آليسم هگلي در حاکميت ليبرال دمکراسي تجلي خواهد نمود، با اين حال فوکوياما هم از مذهب غافل نمي ماند و دمکراسي غربي را چيزي جز مسيحيت دنيوي شده نمي داند. او مي خواهد با ايجاد ارتباط بين دمکراسي و مذهب بر ارزشي دمکراسي تأکيد کند. از ديدگاه فوکوياما دمکراسي ارزش خود را از مذهب گرفته است. به همين خاطر است که برخي از آرمان هاي دمکراسي از جمله برابري تمامي انسان ها در مقابل قانون را در واقع تحقق آرمان مسيحيت و مساوي با برابري همه ي مؤمنان در پيشگاه خدا مي داند. فوکوياما هم دغدغه ي به فراموشي سپرده شدن اهداف متعالي را دارد. زيرا معتقد است عصر جديد مبتني بر ليبرال دمکراسي موجب شده انسان ها سخت در جستجوي رفاه شخصي باشند و تا آن جا پيش مي رود که عدم وجود اهداف متعالي را برابر با احتمال بروز جنگي خونين مي داند. اگر از ديدگاه او اين جنگ خونين بخاطر احياي ارزش ها و اهداف متعالي باشد باز هم تأييدي بر بينش مهدويت است. ساموئل هانتينگتون از احتمال درگيري و جنگ تمدن ها به ويژه تمدن اسلام و تمدن غرب سخن به ميان آورده است. اين پيش بيني هانتينگتون با نظريه ي مهدويت شيعه هماهنگي فراوان دارد. زيرا بر اساس اعتقاد شيعه در عصر ظهور، حضرت مهدي (عج) به عنوان پرچم دار اسلام و جبهه ي حق و بخاطر برقراري صلح، عدالت و حکومت الهي با دنياي کفر و الحاد خواهد جنگيد. مي توان بر اساس نظريه ي برخورد تمدن ها قيام حضرت مهدي (عج) را پيش بيني نمود. هانتينگتون از دشمني هزار و چهارصد ساله ي اسلام و غرب سخن مي گويد و معتقد است روابط ميان دو تمدن اسلامي و غربي آبستن بروز روي دادهاي خونين است. او به نقش دين به عنوان مهم ترين نيرويي که در جهان معاصر مردم را برمي انگيزد اذعان دارد و از باززايي اسلام به عنوان يکي از عوامل درگيري آينده بين تمدن ها سخن مي گويد. هانتينگتون هم چنين به نوزايي دين در سراسر جهان اشاره مي کند و مهم ترين عامل نوزايي دين را مدرنيزاسيون اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي عصر حاضر مي داند. به باور هانتينگتون، مدرنيته که زماني احساس مي شد موجب نابودي دين خواهد شد، بدليل عدم توان ارضاي نيازهاي اخلاقي و معنوي بشر، نه تنها دين را از بين نبرده است، بلکه خود بدليل همان ناتواني عاملي در جهت تجديد حيات و ظهور مجدد ارزش هاي ديني و اخلاقي است. او نوزايي ديني در سراسر جهان را واکنشي در برابر سکولاريسم، نسبي گرايي اخلاقي و لذت جويي عصر حاضر مي داند. هانتينگتون مي گويد تجديد حيات مذهبي و بويژه اسلامي به معناي نفي مدرنيته نيست، بلکه به معناي انکار فرهنگ ملحدانه است و معتقد است اسلام تنها تمدني است که بناي غرب را تهديد مي کند و مي گويد مسلمانان نيروي مقابل خود را «غرب بي خدا» مي دانند و دليل اين تعبير مسلمين از غرب را کم رنگ شدن ارزش هاي اخلاقي و مذهبي آن سامان قلمداد مي کند. هانتينگتون بين غرب و اسلام تعارضي حل نشدني احساس مي کند و به برتري اخلاقي مسلمانان بر غربيان اعتراف مي کند. در نهايت نسخه اي اين پزشک براي دنياي پرتعارض و تشنج فعلي مي پيچد که موجب رهايي از مرض جنگ و دشمني شود و همکاري رهبران سياسي، روحاني و فکري تمدن هاي گوناگون را به همراه داشته باشد. او نمود صلح و مدنيت را در اين مفاهمه عملي مي داند. بينش مهدويت که مبتني بر ظهور منجي است، بينشي برخاسته از مذهب و مبتني بر برداشت وحدت از هستي و تاريخ در مقابل فلسفه ي کثرت است. در مهدويت اعتقاد بر آن است که يک منجي ظهور خواهد کرد و به اراده ي خدا به عنوان مصلح، دنيا را غرق در صلح، آشتي، معنويت، اخلاق، مذهب و عدالت خواهد نمود. بر اساس مسيحيت اين منجي حضرت عيسي (عليه السلام) است و بر اساس بينش شيعه، امام زمان حضرت مهدي (عج) است که زنده و حاضر ليکن بنابر مصالحي در پس پرده ي غيبت است و هر زمان که خدا اراده کند ظهور خواهد نمود و بشر را نجات خواهد داد و حکومت جهاني را تأسيس خواهد نمود. در انديشه ي بسياري از فيلسوفان تاريخ نوعي نگرش موعودگرايي ليکن به اشکال ديگر مشاهده مي گردد. آن ها نيز به اين که آينده ي تاريخ به سمت تکامل و کمال حرکت مي کند و به سوي صلح، معنويت، حاکميت مذهب و ارزش هاي اخلاقي و متعالي در سير است اعتقاد دارند.

لینک ثابت

 

مقدمه تاريخ جهان اسلام و عقايد و افکاري که در بستر آن ظهور و بروز کرده، اقيانوسي متلاطم و بي‏کران و عرصه‏اي بسيار گسترده است. حرکت در امواج متلاطم و بعضاً ظلماني اين اقيانوس، نيازمند وسيله‏اي مطمئن و راهنمايي درياديده است. در غير اين صورت، در شب تاريک دريا و امواج سهمگين آن، نمي‏توان راهي به ساحل نجات يافت. عقايد، اخبار و احاديثي که در بستر اين فرهنگ نيازمند بررسي و نقد هستند، کم نيستند. فقهاي اسلام از عصر غيبت تاکنون سعي بر حراست اخبار و احاديث از نفوذ خطاها، تحريف‏ها و انحرافات داشته‏اند. اگر زحمات آن بزرگواران نبود، سرنوشت اسلام و تشيع دستخوش مخاطرات عظيم فکري مي‏گشت و راه کشف حقيقت بر همگان مسدود مي‏شد. از جمله داستان‏هايي که تحت تأثير حوادث زمان خود شکل گرفته و پس از مقداري تحريف، تطبيقي بي‏جا در مورد آن صورت گرفته، و در برخي مجامع روايي شيعه نفوذ کرده است، داستاني است به نام«جزيره‏ي خضراء». از آن جا که در دو دهه‏ي گذشته با قلم فرسايي برخي افراد بي‏اطلاع از تاريخ، اين داستان منتشر شده و به علاوه، در تکلفي ناشيانه، آن را بر مثلث برمودا تطبيق کرده‏اند، لازم شد در اطراف اين واقعه، کنکاش بيشتري صورت گيرد تا اذهان ارادتمندان به حضرت وليّ عصر (عج) از اين گونه خطاها پيراسته شود. [1] . خلاصه داستان‏ اول جزيره خضراء مرحوم علامه مجلسي‏ قدس سره در بحارالانوار (ج 52، ص 159) مي‏نويسند: رساله‏اي يافتم مشهور به داستان جزيره‏ي خضراء... و چون آن را در کتاب‏هاي روايي نديدم، عين آن را در فصل جداگانه‏اي آوردم. يابنده‏ي آن متن مي‏گويد: در آن متن چنين آمده است: من (فضل بن يحيي کوفي) در سال 699 ه. ق. در کربلا از دو نفر، داستاني شنيدم. آن ها داستان را، از زين الدين علي بن فاضل مازندراني، نقل مي‏کردند. داستان مربوط به جزيره‏ي خضرا در درياي سفيد بود. مشتاق شدم داستان را از خود علي بن فاضل بشنوم. به همين دليل به حلّه رفتم و در خانه‏ي سيد فخرالدين، با علي بن فاضل ملاقات کردم و اصل داستان را جويا شدم. او، داستان را در حضور عده‏اي از دانشمندان حله و نواحي آن چنين بازگو کرد: سال‏ها در دمشق نزد شيخ عبدالرحيم حنفي و شيخ زين الدين علي مغربي اندلسي تحصيل مي‏کردم. روزي شيخ مغربي عزم سفر به مصر کرد. من و عده‏اي از شاگردان با او همراه شديم. به قاهره رسيديم. استاد مدتي در الازهر به تدريس پرداخت، تا اين‏که نامه‏اي از اندلس آمد که خبر از بيماري پدر استاد مي‏داد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخي از شاگردان با او همراه شديم. به اولين قريه اندلس که رسيديم، من بيمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطيب آن قريه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز بيمار بودم، پس از آن، روزي در اطراف ده قدم مي‏زدم که کارواني از طرف کوه‏هاي ساحل درياي غربي وارد شدند و با خود پشم و روغن و کالاهاي ديگر داشتند. پرسيدم: از کجا مي‏آيند؟ گفتند: از دهي از سرزمين بربرها مي‏آيند که نزديک جزاير رافضيان است. هنگامي که نام رافضيان را شنيدم، مشتاق زيارت آنان شدم. تا محل آنان، 25 روز راه بود که دو روز بي‏آب و آبادي و بقيه آباد بودند، حرکت کردم و به سرزمين آباد رسيدم. به جزيره‏اي رسيدم با ديوارهاي بلند و برج‏هاي مستحکم که بر ساحل دريا قرار داشت. مردم آن جزيره، شيعه بودند و اذان و نماز آن‏ها بر هيأت شيعيان بود. آنان از من پذيرايي کردند. پرسيدم: غذاي شما از کجا تأمين مي‏شود؟ گفتند: از جزيره‏ي خضراء در درياي سفيد که جزاير فرزندان امام زمان(عج) است که سالي دو مرتبه، براي ما غذا مي‏آورند. منتظر شدم تا کاروان کشتي‏ها از جزيره‏ي خضراء رسيد. فرمانده‏ي آن، پيرمردي بود که مرا مي‏شناخت و اسم من و پدرم را نيز مي‏دانست. او مرا با خود به جزيره‏ي خضراء برد. شانزده روز که گذشت، آب سفيدي در اطراف کشتي ديدم و علت آن را پرسيدم. شيخ گفت: اين درياي سفيد است و آن جزيره‏ي خضراء. اين آب‏هاي سفيد، اطراف جزيره را گرفته است و هرگاه کشتي دشمنان ما وارد آن شود، غرق مي‏گردد. وارد جزيره شديم. شهر داراي قلعه‏ها و برج‏هاي زياد و هفت حصار بود. خانه‏هاي آن از سنگ مرمر روشن بود.... در مسجد جزيره با سيد شمس الدين محمد که عالم آن جزيره بود، ملاقات کردم. او مرا در مسجد جاي داد. آنان نماز جمعه مي‏خواندند (واجب مي‏دانستند). از سيد شمس الدين پرسيدم: آيا امام حاضر است؟ گفت: نه، ولي من نايب خاص او هستم. به او گفتم: امام را ديده‏اي؟ گفت: نه، ولي پدرم، صداي او را شنيده و جدم، او را ديده است. سيد مرا به اطراف برد. در آن‏جا کوهي مرتفع بود که قُبّه‏اي در آن وجود داشت و دو خادم در آن‏جا بودند. سيد گفت: من هر صبح جمعه آن‏جا مي‏روم و امام زمان را زيارت مي‏کنم و در آن‏جا ورقه‏اي مي‏يابم که مسايل مورد نياز درآن نوشته شده است. من نيز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذيرايي کردند... در مورد ديدن امام زمان(عج) از آنان پرسيدم، گفتند: غير ممکن است. درباره‏ي سيد شمس الدين از شيخ محمد (که با او به خضراء آمدم) پرسيدم. گفت: او از فرزندانِ فرزندان امام است و بين او و امام، پنج واسطه است. با سيد شمس الدين، گفت وگوي بسيار کردم و قرآن را نزد او خواندم. از او درباره‏ي ارتباط آيات و اين‏که برخي آيات، با قبل بي ارتباط هستند، پرسيدم. پاسخ داد:.... مسلمانان پس از رسول خدا و به دستور خلفا، قرآن را جمع‏آوري کردند. از همين رو، آياتي که در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط کردند. از همين جهت، آيات را نامربوط مي‏بيني، ولي قرآن علي‏عليه السلام که نزد صاحب الامر(عج) است، از هر نقصي مبرّاست و همه چيز در آن آمده است. در جمعه‏ي دومي که در آن جا بودم، پس از نماز، سر و صداي بسيار زيادي از بيرون مسجد شنيده شد. پرسيدم: اين صداها چيست؟ سيد پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هر دو جمعه‏ي مياني ماه سوار مي‏شوند و منتظر فرج هستند. پس از اين‏که آنان را در بيرون مسجد ديدم، سيد گفت: آيا آنان را شمارش کردي؟ گفتم: نه. گفت: آنان سيصد نفرند و سيزده نفر باقي مانده‏اند. از سيد پرسيدم: علماي ما احاديثي نقل مي‏کنند که هر کس پس از غيبت ادعا کند مرا ديده است، دروغ مي‏گويد. حال چگونه است که برخي از شما، او را مي‏بينيد؟ سيد گفت: درست مي‏گويي، ولي اين حديث مربوط به زماني است که دشمنان آن حضرت و فرعون‏هاي بني العباس فراوان بودند، امّا اکنون که اين چنين نيست و سرزمين ما از آنان دور است، ديدار آن حضرت ممکن است. سيد شمس الدين ادعا کرد که: تو نيز امام زمان (عج) را دو مرتبه ديده‏اي، ولي نشناخته‏اي. هم‏چنين گفت که آن حضرت، خمس را بر شيعيان خود مباح کرده است و آن حضرت هر سال حج مي‏گذارد و پدرانش را در مدينه، عراق و طوس زيارت مي‏کند. اين خلاصه‏اي از داستان بود. البته کساني که خواهان اطلاع دقيق‏تري هستند، مي‏توانند داستان را در بحارالانوار يا منابع ديگر مطالعه کنند. >بررسي داستان از نظر سند >بررسي داستان از نظر متن و محتوا >موقعيت تاريخي داستان‏ بررسي داستان از نظر سند از مهم‏ترين موضوعات در بررسي سند يک خبر، منابعي است که آن خبر را ذکر کرده‏اند. بديهي است هر قدر، منابع يک خبر به عصر صدور و حدوث آن نزديک‏تر باشد، آن خبر اعتبار بيشتري خواهد داشت. در مورد داستان جزيره‏ي خضراء چنان‏که در اصل داستان آمده، راوي خبر آن را در سال 699 ه.ق. از علي بن فاضل در شهر حلّه شنيده است. در آن زمان، «حلّه» شهري آباد بين بغداد و کوفه بوده و چون کوفه و نجف در آن زمان، مرکز حوزه‏ي علمي شيعه بوده، طبيعتاً خبرها، به ويژه خبرهاي مهمي که به مسايل عقيدتي و کلامي و فقهي شيعه مربوط مي‏شده است، بااهميت تلقي مي‏شده و در آثار و نوشته‏هاي آنان منعکس مي‏گشته است. ولي علي رغم اشتمال اين داستان بر مطالب مهم و مطرح شدن آن در سامرا و حله و طبيعتاً نجف، در هيچ يک از آثار مکتوب آن زمان (يعني از سال 699 تا 1019 ه. ق.) که به دست ما رسيده است، اين خبر انعکاس نيافته است. اشتهار اين داستان از آغاز هزاره‏ي دوم به ويژه در زمان علامه مجلسي‏قدس سره و ذکر آن در کتاب بحارالانوار است. قبل از علامه، قاضي نور اللَّه شوشتري (م 1019) اين حکايت را در کتاب مجالس المؤمنين آورده است. البته قاضي نوراللَّه در مجالس المؤمنين ادعا کرده که شهيد ثاني در برخي از امالي خود، اين داستان را ذکر کرده است، ولي ايشان هيچ مدرکي در اين باره به دست نمي‏دهد. علاوه بر اين‏که علامه مجلسي قدس سره همه‏ي آثار شهيد را در اختيار داشته است. [1] در عين حال، در آغاز نقل داستان جزيره‏ي خضراء مي‏گويد: «اين داستان را در کتاب‏هاي معتبر نديدم». بديهي است اگر علامه مجلسي قدس سره اين خبر را در کتب شهيد ديده بود، آن را در بخش نوادر کتاب ذکر نمي‏کرد و به جاي انتساب آن به شخص مجهول، آن را به شهيد مستند مي‏کرد. >مجهول بودن راوي و استنساخ کننده نسخه مکتوب داستان >بررسي شخصيت‏هاي داستان‏ >شخصيت فضل بن يحيي علي طيبي کوفي مجهول بودن راوي و استنساخ کننده نسخه مکتوب داستان علما و فقهاي اسلام در پذيرش يک کتاب يا نوشته و انتساب آن به نويسنده، صرفاً به ادعاها توجه نمي‏کنند، بلکه وقتي يک کتاب را از نظر انتساب به نويسنده زماني معتبر مي‏دانند که آن کتاب از طريق سلسله‏ي اجازات براي آنان نقل شده باشد. از همين رو، شاگردان يک مؤلف يا راوي با اجازه از شيخ و استاد خود، مطالب را نقل کرده و آنان نيز اين اجازه‏ها را به طبقه‏ي بعد از خود منتقل مي‏کردند. در زمان‏هاي گذشته و قبل از عصر رواج چاپ، آن چه موجب اعتماد به نسخه‏هاي مکتوب خطي مي‏شد، اجازه‏اي بود که مؤلف با واسطه يا بدون آن، به افراد شناخته شده مي‏داد. براي نمونه، مرحوم مجلسي قدس سره در مجلدات آخر کتاب بحارالانوار به ذکر اجازه‏هاي خود براي نقل از کتاب‏ها مي‏پردازد و بدين ترتيب، نقل خود از کتاب‏هاي آنان را مستند مي‏سازد. ولي نوشته‏ي جزيره‏ي خضراء اولاً؛ هيچ ارتباط مستندي با نويسنده‏ي آن ندارد. و هيچ مدرکي که صحت انتساب نوشته را به علي طيبي نشان دهد، وجود ندارد. ثانياً؛ يابنده‏ي نسخه و (کسي که مي‏گويد من جزوه را به خط فضل بن علي طيبي کوفي يافتم و آن را استنساخ کردم)، معلوم نيست چه کسي است تا بتوان نسبت به وثاقت يا عدم وثاقت او ابراز نظر کرد. ثالثاً؛ يابنده‏ي مجهول نوشته‏ي فضل بن علي طيبي، معلوم نيست از کجا تشخيص داده است که نوشته‏ي مزبور خط فضل بن علي است. ناچار بايد گفت: چون در خود نوشته، توسط نويسنده به اين مطلب اقرار شده است، يابنده، نسخه آن را به همان اسم نسبت داده است. ولي بايد توجه داشت چنين انتساب‏هايي، ارزش علمي ندارد و چنان‏که قبلاً نيز گفته شد، نوشته‏اي را مي‏توان مستند قرار داد و بدان استدلال کرد که داراي سلسله سند موثق به نويسنده‏ي کتاب باشد، وگرنه هر کس نوشته‏اي مي‏نوشت (چنان‏که برخي نوشتند و وارد اخبار کردند) و آن را به شخص مورد وثوقي نسبت مي‏داد، مثلاً مي‏گفت اين نوشته‏ي زرارة بن اعين يا محمد بن ابي عمير و... مي‏باشد. بررسي شخصيت‏هاي داستان‏ نام چند نفر در آغاز داستان آمده است که به جز يک نفر که همان فضل بن علي باشد، هيچ‏کدام شناخته شده نيستند و به گفته‏هاي آنان نمي‏توان استناد کرد. علي بن فاضل که شاهد اصلي ماجرا و مدعي رفتن به جزيره‏ي خضرا و... است، جز به همين خبر شناخته شده نيست و رجاليون هيچ ذکري از او به ميان نياورده‏اند، با آن که شخصيت‏هايي چون علامه حلي و ابن داود (صاحب کتاب رجال ابن داود که تأليف کتابش در سال 707 ه.ق به پايان رسيده است) که معاصر و يا نزديک به زمان نقل داستان بوده‏اند، هيچ نامي از علي بن فاضل به ميان نياورده‏اند، حال آن که خبر جنجالي او که علاوه بر جنبه‏هاي حساس کلامي، داراي ابعاد فقهي نيز هست، طبيعتاً مي‏بايستي انعکاس گسترده‏اي در محافل علمي و ديني آن زمان داشته باشد. خلاصه‏ي سخن اين‏که، اين خبر از نظر سند نه تنها ضعيف است، بلکه بايد گفت فاقد استناد است و به جز اشتهار در کتب متأخرين به ويژه پس از علامه مجلسي قدس سره هيچ مستند ديگري ندارد. بديهي است که چنين نقل‏هايي موجب ارزش و اعتبار خبر نمي‏شود. شخصيت فضل بن يحيي علي طيبي کوفي مجدالدين فضل بن يحيي بن علي بن المظفر بن الطيبي به واسطه‏ي اجازه‏ي صاحب کشف الغمة (عيسي بن ابي الفتح اربلي) از رجال موثق شمرده مي‏شود، [1] ولي نکته‏ي مهم در اين مقام، آن است که از کجا معلوم است فضل بن يحيي که در داستان جزيره‏ي خضراء به او منسوب است، همان فضل بن يحيي بن المظفر باشد؟ علاوه بر اين‏که، راوي کتاب (کسي که کتاب را براي ما نقل کرده) نيز شخصي مجهول و ناشناخته است. هم‏چنين شخصي که فضل بن يحيي از او نقل مي‏کنند (علي بن فاضل) نيز ناشناخته است. گرچه بررسي اين خبر از نظر سند، ابعاد ديگري نيز دارد، ولي به جهت رعايت اختصار به همين مقدار، بسنده مي‏کنيم. بررسي داستان از نظر متن و محتوا 1 - دلالت قصه بر تحريف قرآن: از جمله مطالبي که در ضمن گفت‏وگوي علي بن فاضل (مجهول) با شمس الدين (مجهول) آمده است، تصريح به تحريف قرآن است. يعني کسي که اين داستان را بپذيرد، بايستي با يک خبر که مجهول الراوي و نهايتاً خبر واحد است، قايل به تحريف قرآن باشد، حال آن که نقل قرآن، متواتر است و نص قرآن نيز به حفظ آن از هرگونه تحريف، تصريح دارد. [1] مگر آن که کسي مسلک اخباريون را داشته باشد، که با يک سري اخبار ضعيف و بي‏اعتبار هم‏چون حديث مذکور، مهم‏ترين سند اسلام و متقن‏ترين آن را تحريف شده بداند که اين نهايت بي‏فکري و کم خردي و دوري از عقل و منطق است. آري، شمس الدين مذکور در قصه، به صراحت مي‏گويد که قرآن جمع‏آوري شده در زمان خلفا، تحريف شده است. و جمعوا هذا القرآن و اسقطوا ما کان فيه من المثالب التي صدر منهم بعد وفاة سيد المرسلين‏صلي الله عليه وآله فلهذا تري الآيات غير مرتبطة. [2] . چگونه مي‏توان قرآن متواتر و تضمين شده را که همه‏ي ائمه‏عليهم السلام به آن استناد مي‏کردند،با چنين اخباري زير سؤال برد؟! و آيا کساني که چنين مجعولاتي را رواج مي‏دهند، به توابع آن توجه دارند؟! 2 - راوي مجهول اين خبر (علي بن فاضل) که با نسبت مازندراني از او ياد مي‏شو،د در ضمن داستان، خود را عراقي الاصل معرفي مي‏کند. گرچه محتمل است که اشتهار يک نفر در انتساب به شهر يا منطقه‏اي با اصالت او متفاوت باشد، ولي به نظر مي‏رسد سازنده‏ي اين داستان، دچار اندکي کم حافظه‏گي شده است که يک بار، او را به نام مازندراني و بار ديگر، عراقي الاصل معرفي مي‏کنند. 3 - در متن داستان آمده است: هذا هو البحر الابيض و تلک الجزيرة الخضراء و هذا الماء مستديرٌ حولها مثل السور من أي الجهات أتيته وجدته و بحکمة اللَّه ان مراکب اعدائنا اذا دخلته غرقت.... ولي علي بن فاضل به هنگام گزارش از جزيره، آن را داراي هفت حصار مي‏داند و از برج‏هاي محکم دفاعي آن ياد مي‏کند. حال اگر اين جزيره به وسيله‏ي آب‏هاي سفيد و نيروي غيبي، محافظت مي‏شده، به حصارهاي محکم چه نيازي داشته است؟ اين مطلب وقتي بيشتر اهميت پيدا مي‏کند که توجه داشته باشيم سيد شمس الدين و چندين نسل از اجداد او در آن سرزمين زندگي مي‏کرده‏اند؟!! 4 - در ضمن داستان، به نقل از خادمان قُبه مي‏نويسد: «رؤيت امام غيرممکن است»، ولي در گفت وگوي با سيد شمس الدين، او سخن ديگري بر زبان مي‏راند و مي‏گويد: «اي برادرم! هر مؤمن با اخلاصي مي‏تواند امام را ببيند، ولي او را نمي‏شناسد». حال چگونه بين غيرممکن بودن رؤيت و ديدن مشروط مي‏توان جمع کرد؟ 5 - در يکي از روزهاي جمعه، وقتي علي بن فاضل، سر و صداي زيادي از بيرون مسجد مي‏شنود و علت را از سيد شمس الدين جويا مي‏گردد، وي اظهار مي‏دارد که سيصد نفر از فرماندهان، منتظر ظهور حضرت هستند و منتظر 13 نفر ديگرند. بر اين اساس، بايستي اين سيصد نفر که از خواص حضرت هستند، نيز داراي عمرهاي طولاني باشند و تا اکنون نيز در قيد حيات بوده و پس از حال نيز به زندگي ادامه دهند، تا زمان ظهور فرا رسد. آيا ما بر چنين سخن گزافي، دليلي داريم؟ دلايل تنها در مورد امام زمان و برخي ديگر از انبياي الهي است، ولي در مورد سيصد نفر که آنان نيز چنين عمرهايي داشته باشند، دليلي در دست نداريم. 6 - به مقتضاي اين خبر، خمس بر شيعيان حضرت، حلال است و اداي آن واجب نيست. اين مطلب، خلاف نظر فقهاي اسلام از آغاز غيبت تاکنون است. 7 - علي بن فاضل از سيد شمس الدين مي‏پرسد: آيا تو امام‏عليه السلام را ديده‏اي؟ گفت: نه، ولي پدرم به من گفت که سخن امام را شنيده، ولي شخص او را نديده و جدم سخنانش را شنيده و شخص او را ديده است. ولي سيد شمس الدين در جاي ديگر همين داستان مي‏گويد: «هر مؤمن با اخلاصي مي‏تواند امام را ببيند، ولي او را نشناسد. گفتم: من از جمله‏ي مخلصان هستم، ولي او را نديده‏ام: گفت: دو بار او را ديده‏اي؛ يک با در راه سامرا و يک بار در سفر مصر.... حال سؤال اين است: چگونه کسي که ادعاي نيابت خاص دارد و از ملاقات‏هاي امام‏عليه السلام مطلع است، خود، آن حضرت را نديده است و اظهار مي‏دارد که پدرش، سخن آن حضرت را شنيده است؟ در جاي ديگر داستان، ادعا مي‏کند که او (امام زمان عج) پدرانش را در مدينه، عراق و طوس، زيارت مي‏کند و به سرزمين ما برمي‏گردد. معناي اين سخن آن است که سيد شمس الدين از سفرهاي امام زمان و ورود و خروج آن حضرت نيز مطلع بوده و آن حضرت خود در جزيره‏ي خضراء ساکن است. حال چگونه است کسي که چنين اطلاعات دقيقي از امام‏عليه السلام دارد، آن حضرت را نديده است. موقعيت تاريخي داستان‏ >سال 699 ه. ق‏ >درياي سفيد و جزيره خضراء >تاريخچه‏اي از جزيره خضراء >قاهره و الأزهر >جزاير رافضيان (شيعيان) >حکومت موحّدين >افکار و عقايد محمد بن تومرت‏ >تاريخچه نهضت‏هاي شيعي در بلاد مغرب (شمال آفريقا و اندلس) >سکّه‏هايي با نام «مهدي» >مهدويت در مغرب اسلامي و اندلس‏ >مثلث برمودا سال 699 ه. ق‏ نقل کننده اين داستان، مدّعي است که در اين سال، خبر را از شخصي شنيده و سپس براي اطمينان، به نزد «علي بن فاضل» رفته تا خود بدون واسطه، خبر را از او بشنود. فرض مي‏کنيم که واقعاً، اين ملاقات انجام شده باشد و «فضل بن علي»، «علي بن فاضل» را ملاقات کرده باشد. بر اين اساس، بايستي سفر «علي بن فاضل» به اندلس، در حدود دهه‏هاي پاياني قرن ششم ه. ق صورت پذيرفته باشد چرا که واقعه مذکور در زمان تحصيل «علي بن فاضل» بوده و علي القاعده با گذشت سال‏هايي، اين واقعه را براي ديگران نقل کرده است. ويژگي‏هاي تاريخي قرن ششم ه. ق‏ دهه‏هاي پاياني اين قرن، دوران زوال و ضعف خلافت عباسي است و حکومت سلجوقي نيز که در ظاهر، زير فرمان خلافت عباسي بود ولي عملاً همه شؤون آن را اداره مي‏کرد، رو به ضعف و فروپاشي نهاد. دولت عظيم سلجوقي، به دولت‏هاي متعدّد و درگير با هم تقسيم شد. اين وضعيت، از سويي زمينه عرض اندام بيش‏تر خلفاي عباسي را فراهم ساخت تا به فکر احياي اقتدار گذشته خويش باشند - که البته ميسر نشد - و از سوي ديگر صليبيان را تحريک کرد تا بر بلاد اسلامي هجوم برند و طايفه مغول را نيز بر آن داشت تا به سرزمين‏هاي اسلامي دست اندازي کنند. [1] . حکومت مقتدر فاطمي (که در مصر و شمال افريقا و سرزمين‏هاي مجاور آن حاکميت داشت) نيز در نيمه قرن ششم، آخرين روزهاي حيات خود را مي‏گذراند و چهاردهمين خليفه فاطمي (عاضد) در 567 ه.ق، پس از آن که صلاح الدين ايوبي مصر را در اختيار گرفت، در گذشت و خلافت فاطمي به آخر رسيد. [2] و بدين سان، پس از چند قرن، حکومت شيعي در مصر، پايان يافت. [3] . در اواخر قرن پنجم ه.ق، در مغرب اقصي (تونس، الجزاير، مراکش) «مرابطين» حرکت عظيمي را آغاز کردند؛ اين حرکت سياسي، اجتماعي که براي مدتي حکومت مقتدري تشکيل داد تا چند قرن ادامه داشت و مدّت زيادي شاخه‏هاي اين حرکت، در اندلس حکومت مي‏کرد. درياي سفيد و جزيره خضراء درياي سفيد، همان درياي مديترانه است که در زبان عرب آن را «البحر الأبيض المتوسّط» مي‏نامند. دليل نام‏گذاري اين دريا به «البحر الأبيض» سفيد بودن آب آن به دليل نوع رسوبات دريا است. سخن از مصر و قاهره و الازهر و سفر دريايي به اندلس و بازگشت از اندلس به مغرب، در داستان جزيره خضراء، گواه آن است که «درياي سفيد» در اين داستان، بدون شک همان «درياي مديترانه» است. جزيره خضراء قسمتي از انتهاي جنوب غربي اسپانياي فعلي (اندلس قديم) است که به همين نام در گذشته اشتهار داشته است و در حال حاضر نيز با نام «ALGEIRAS» شناخته مي‏شود. تاريخچه‏اي از جزيره خضراء در اين جا لازم است که تاريخچه‏اي از جزيره خضراء بيان شود. در سال‏هاي حدود 90 ه ق، شخصي به نام «رودريک» (ردزيق) به جهت آن که مردم اندلس و دولتمردان آن، به فرزندان پادشاه قبلي نظر نداشتند، در آن خطه به پادشاهي رسيد. عادت واليانِ قسمت‏هاي مختلف اندلس، اين بود که فرزندان دختر و پسر خود را جهت خدمت به پادشاه و تربيت در دربار، به «طليطله» (تولدو) مي‏فرستادند. اين گروه، در آن جا ازدواج مي‏کردند و به زندگي خود ادامه مي‏دادند. «يوليان»، حاکم «جزيره خضراء» و «سَبْتَة» و...، نيز دختر خويش را به نزد «رودريک» فرستاد. «رودريک» از آن دختر بسيار خوشش آمد و با او خلوت کرد.دختر، داستان خود را براي پدر نوشت. «يوليان» از اين ماجرا خشمگين شد و به جهت انتقام از «رودريک»، نامه‏اي به «موسي بن نُصَير» که فرماندار «افريقا» از طرف «وليد بن عبدالملک» بود، فرستاد. و او را به «جزيره‏خضراء» و فتح‏اندلس دعوت کرد. «موسي بن نُصير» به جزيره خضراء آمد و با يوليان معاهده‏اي بست. يوليان نيز وضعيّت اندلس را براي موسي تشريح کرد. «موسي بن نُصَير» نامه‏اي به «وليد بن عبدالملک» نوشت و از او کسب تکليف کرد. وليد به او نوشت که در آغاز، پيشقراولاني براي کسب اخبار بفرستد و در درياي بي کران، مسلمانان را گرفتار نسازد. «موسي بن نُصير» مجدداً به «وليد» نوشت که در اين جا، درياي وسيعي نيست بلکه خليجي است که آن طرفش معلوم است. منظور او، اين بود که فاصله بلاد مغرب تا اندلس، اندک است و تنها خليجي کم عرض ميان آن دو قرار دارد. موسي، پانصد نفر را با چهار کشتي به طرف اندلس فرستاد. آنان، در جزيره‏اي پياده شدند آن جزيره را بعداً به نام فرمانده‏شان، «طريف» ناميدند. آنان، به جزيره خضراء حمله کردند و غنائم بسياري به دست آوردند. در رمضان سال 91 ه ق، از آن جا بازگشتند. همين واقعه، سبب حرکت مسلمانان براي فتح اندلس شد و موسي بن نصير، «طارق» را به طرف اندلس فرستاد. «طارق»، جزيره خضراء را فتح کرد. در اين فتح، «يوليان» در خدمت او بود [1] موسي بن نصير، در رمضان 93 ه.ق، پس از فتح اندلس به دست طارق، در مسير اندلس وارد جزيره خضراء شد. در سال 123 ه.ق، زماني که «عبدالملک بن قطن» امير اندلس بود، امير منطقه «بربر» در افريقا، به او پناه آورد و هنگام مراجعت از «عبدالملک» کشتي‏هايي خواست تا خود و نيروهايش از اندلس خارج شوند. عبدالملک به آنان گفت، از کشتي‏هاي جزيره خضراء استفاده کنند. [2] . در سال 143 «رزق بن نعمان» که حاکم جزيره خضراء بود، به «سَذوته» و «اشبيليه» حمله کرد. [3] . در سال 245 ه.ق مجوسيانِ سرزمين اندلس به جزيره خضراء حمله کردند و مسجد جامع آن جا را آتش زدند. [4] . در سال 392 ه ق، «ابوعامر محمدبن ابي عامر» در گذشت. وي که حاجب «هشام بن عبدالرحمان» بود، در زمان صدارت خود، پنجاه و دو نبرد در اندلس انجام داد. او، وزير با کفايتي بود. اصل او، از جزيره خضراء بود. [5] . در سال 407 ه.ق، «علي بن حمود بن ابي العيش بن ميمون بن أحمد بن علي بن عبدالله بن عمر بن ادريس بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب»، در اندلس، به حکومت رسيد و برادرش «قاسم بن حمود» حاکم جزيره خضراء شد. [6] . در محرّم 407 ه.ق، «مستعين»، دو نفر به نام قاسم و علي (فرزندان حمود بن ميمون بن احمد بن علي بن عبيدالله عمر بن ادريس بن ادريس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابي‏طالب) را به امارت سيته و جزيره خضراء منصوب کرد. قاسم، حاکم جزيره خضراء و علي، والي سبته شدند. [7] . در سال چهارصد و سيزده ه.ق، يحيي بن علي به جزيره خضراء حمله کرد و بر آن مستولي شد. [8] . در سال 431 ه.ق، قاسم بن محمود، پس از مرگ و يا کشته شدن، در جزيره خضراء دفن گرديد. [9] . در سال 479 ه ق، «يوسف بن تاشفين» پس از پيروزي در نبرد «زلاقة» [10] به جزيره خضراء بازگشت. [11] . در سال 551 ه.ق، «عبد المؤمن»، پسرش «ابا سعيد» را به ولايت «سبته» و «جزيره خضراء» منصوب کرد. [12] . در سال 580 ه.ق، يوسف بن عبدالمؤمن «از خلفاي موحّدين» براي نبرد با نصاراي اندلس در جبل الطارق پياده شدند و سپس به جزيره خضراء وارد شدند و پس از آن به طرف «اشبونه» («ليسبون» فعلي که در کشور پرتغال واقع است) حرکت کرد و در آن نبرد نيز پيروز شد. يوسف، در اين نبرد، مجروح گشت و در راه بازگشت به جزيره خضراء از دنيا رفت. [13] . در سال 621 ه.ق، «غرناطه» از دست دولت موحّدين بيرون رفت و از اندلس، فقط «اشبيليه» و جزيره خضراء در دست آنان ماند. [14] . اين‏ها، تنها، گوشه‏اي از يادکردِ «جزيره خضراء» در کتاب‏هاي تاريخي است. اين حوادث تا سال 897 ه.ق - که اندلس به طور کلي از دست مسلمانان خارج شد - ادامه داشته است. در اين سال‏ها، حاکمان مختلفي از جمله، حمودهاي بني هود، بني عامر، مرابطين، حاکمان مغرب،... بر آن حکومت کردند و گاه نيز با هجوم مسيحيان، «جزيره خضراء» براي مدّتي از حاکميّت مسلمانان خارج بوده است. شهر «قرطبه» که از مهم‏ترين شهرهاي اندلس در زمان حکومت مسلمانان بوده است، داراي هفت دروازه بود: باب القنطرة که باب الوادي و باب جزيرةُ الخضراء نيز گفته مي‏شد؛ باب الحديد (سرقسطة)؛ باب ابن عبدالجبار (طليطلة)؛ باب طلبيره (ليون)؛ باب عامر؛ باب بطليوس؛ باب النطارين (اشبيلية). اين نامگذاري، نشان مي‏دهد که جزيره خضراء، مکان مشهوري در اندلس بوده است. به گونه‏اي که در شهر معروف و بزرگ قرطبه دروازه‏اي به اين نام وجود داشته است. قاهره و الأزهر در اين داستان از قاهره و الازهر نيز ياد شده است. بنابر آن چه در داستان مذکور آمده، راوي داستان، همراه استاد خود به طرف اندلس حرکت کرده است. بايد توجّه داشت که دست‏رسي به اندلس از مسير قاهره، به دو صورت ميسر است: از طريق درياي مديترانه؛ پيمودن ساحل جنوبي مديترانه و گذر از شمال آفريقا. با توجّه به اين که در داستان، به سرزمين بربرها اشاره شده، به نظر مي‏رسد که مسير آنان، از طريق خشکي و سواحل جنوبي مديترانه بوده، بويژه آن که هيچ ذکري از دريا و کشتي، در مرحله نخست سفر به ميان نيامده است. بربرها»، طايفه‏اي سفيد پوست و از نژاد «حامي» بودند که در شمال آفريقا زندگي مي‏کردند. اکثر آنان، در قرن يکم هجري، به اسلام گرويدند. [1] . بنابراين، «علي بن فاضل» در سواحل جنوبي مديترانه، سير کرده است. و در اين سير از سرزمين بربرها گذر کرده است. جزاير رافضيان (شيعيان) سرزمين مصر و شمال آفريقا، چندين قرن تحت استيلاي حکومت فاطمي (از طوايف شيعه) قرار داشت. نيز، دولت موحّدين - که با عقايد انحرافي مرابطين و... به ستيز برخاست، از نظر پايه‏هاي فکري شباهت زيادي به شيعه داشت. حکومت موحّدين موحّدين، از سال 517 ه.ق، به نبرد با مرابطين پرداختند و در سال 541 ه.ق، اندلس را فتح کردند و تا سال ششصد و سي و دو ه.ق، اندلس را در اختيار داشتند. بنيانگذارِ اين حرکت، شخصي به نام محمد بن عبداللّه بن تومرت بود که در «سوس» قيام کرد و خود را از فرزندان «حسن مثني» مي‏دانست. او، نسبت خود را چنين نوشته است: «محمّد بن عبداللّه بن عبدالرحمان بن هود بن خالد بن تمام بن عدنان بن صفوان بن سفيان بن جابر بن يحيي بن عطاء بن رياح ابن يسار بن عباس بن محمّد بن حسن بن حسن بن علي بن ابي‏طالب». [1] . حرکت ابن تومرت، متأثر از اصلاحاتي بود که «غزالي» در سرزمين‏هاي مغرب اسلامي نشر داد. ابن تومرت، در بغداد، در درس غزالي حاضر و تحت تأثير تفکّرات او قرار گرفت و از همان جا، فکر برانداختن مرابطين و تأسيس حکومت موحّدين، در او پديدار شد. [2] . افکار و عقايد محمد بن تومرت‏ افکار و عقايد محمّد بن تومرت را در موارد زير مي‏توان خلاصه کرد: مبارزه با منکرات و فساد حاکمان؛ تکيه بر نام «مهدي آل محمد» و تبليغ وسيع از اصل مهدويّت؛ ادعاي مهدويّت و اين که او همان مهدي موعود است؛ گفته‏اند، او، در باطن، به مذهب شيعه تمايل داشت، ولي اظهارنمي‏کرد. [1] . موحّدين، به پيشوايي عبدالمؤمن، در سال 540 ه.ق، بر قسمت غربي اندلس تسلّط يافتند و جزيره خضراء و اشبيليه و قرطبه و غرناطه را فتح کردند. آن چه بيش از هر چيز در حکومت موحّدين قابل تأمّل است و توجه به آن براي درک زمينه‏هاي پيدايش داستان جزيره خضراء لازم است، موضوع مهدويّت و ادعاي آن از سوي محمد بن تومرت است. اين عقيده، پس از تومرت، در ميان پيروان او باقي ماند، به گونه‏اي که برخي از آنان مرگ تومرت را منکر شدند و باور داشتند که او بار ديگر ظهور خواهد کرد. ابن تومرت، در خطبه‏هاي خود چنين مي‏گفت: الحمدللّه... و صلّي الله علي سيّدنا محمّد المبشّر بالمهدي يملأ الأرضَ قسطاً و عدلاً کما ملئتْ ظلماً و جوراً يَبعَثُه الله إذا نُسِخَ الحقُّ بالباطل و أُزيلُ العدلُ بالجور، مکانُه المغرب الأقصي و زمنُه آخر الزمن و اسمُه اسمُ النبي و نسبُه نسبُ النبي و قد ظهر جور الأُمراء و امتلأتِ الأرضُ بالفساد و هذا آخر الزمان والاسمُ الاسمُ والنسبُ النسبُ والفعلُ الفعلُ. [2] . بنابراين «محمد ابن تومرت» به صراحت خود را «مهدي موعود» ناميده است. تاريخچه نهضت‏هاي شيعي در بلاد مغرب (شمال آفريقا و اندلس) حرکت‏هاي شيعي در شمال آفريقا و اندلس، فراوان بوده است، در کتب تاريخي، خصوصاً آن‏هايي که داراي وابستگي‏هايي به خلافت عباسي و يا اموي بوده‏اند، از اين حرکات به عنوان «رافضيان» ياد مي‏کنند. «ابن خلدون» مي‏نويسد: «دولت عبيديان (فاطميان) قريب دويست و هفتاد سال دوام يافت... سپس فرمانروايي آنان منقرض شد در حالي که شيعيان ايشان در همه معتقدات خود باقي و پايدار بودند... شيعيان آنان، بارها پس از زوال دولت و محو شدن آثار آن، خروج کردند... در رافضي‏گري تعصّب داشتند... آن قوم از اين سوي بدان سوي منتقل مي‏شدند؛ زيرا، در معرض بدگماني دولت‏ها قرار داشتند و زير نظر و مراقبت ستمکاران بودند و به سبب بسياري پيروان و پراکنده شدن دعات ايشان در نقاط دور و خروج‏هاي مکرّر آنان، يکي پس از ديگري، رجال آنان به اختفا پناه برده و کما بيش شناخته نمي‏شدند، چنان که گفته شاعر درباره آنان صدق مي‏کرد که «اگر از روزگار، نام مرا بپرسي، نمي‏داند و اگر مکان مرا بپرسي، جايگاه مرا باز نخواهد شناخت». [1] . براي بررسي بيش‏تر درباره وضعيّت اندلس و بلاد مغرب در قرون مرتبط با موضوع بحث، يکي از مهم‏ترين اَسناد و مدارکي که در دست است کتاب «العبر» از «ابن خلدون»، خصوصاً مقدمه آن است. نقل‏ها و تحليل‏هاي ابن خلدون در اين زمينه، اهمّيّت فراوان دارد؛ چرا که او به منزله شاهدي است که حوادث قرن هفتم و هشتم را براي ما گزارش کرده است. «موقعيّت جغرافيايي جزيره خضراء»، در کلام ابن خلدون، چنين آمده است: اقليم چهارم... بر ساحل جنوبي؛ اين قطعه در جنوب شهر طنجه واقع است و اين قطعه دريا در شمال «طنجه» به وسيله يک خليج تنگ به عرض دوازده ميل، ميان طريف و جزيرة خضراء در شمال و قصر مجاز و سبته در جنوب، واقع است. [2] . و همه اين نواحي، از بلاد اندلس باختري به شمار مي‏روند و نخستين آن‏ها، شهر طريف است که نزديک جايگاه پيوستگي دو دريا است و در خاور آن، بر ساحل درياي روم، به ترتيب، جزيرة خضراء و مالقة و... قرار دارد. [3] . ابن خلدون، در مورد رواج تفکر و ادعاي مهدويّت در آن زمان، چنين مي‏نويسد: «ابن قسي» [4] صاحب کتاب «خلع النعلين» مردم اندلس را به نامِ دعوتِ به حق، شوراند. او، کمي پيش از دعوت مهدي (ابن تومرت) کار خود را آغاز کرد. [5] . گاهي برخي از اين دسته، خود را به «فاطمي موعود» و يا «منتظر» نسبت مي‏دهند؛ يعني، يا خويش را، خود او مي‏خوانند و يا از جمله داعيان وي مي‏شمرند... چنان‏ که در آغاز اين قرن (قرن هشتم) در «سوس» مردي از متصوفه به نام «تويذري» خروج کرد و به مسجد «ماسه» در ساحل درياي آن جا شتافت و از روي تلبيس و عوام فريبي، خود را در نزد مردم آن ناحيه، «فاطمي موعود» مي‏پنداشت، چه مغز عاميان آن سامان را از پيشگويي‏هاي مربوط به انتظار فاطمي موعود، پر کرده بود. نخست، طوايفي از بربرها پيرامون وي گرد آمدند... همچنين در آغاز اين قرن، مردي به نام «عباس» در «عُماره» خروج کرد و همين ادّعا را مطرح ساخت و گروهي گرد او آمدند. او به «باديس» يکي از نواحي آن جا لشکر کشيد و چهل روز پس از ظهورش کشته شد. [6] . پس از مرابطان، مهدي پديد آمد و مردم را به حق دعوت مي‏کرد... و مذهب مردم مغرب را نکوهش مي‏کرد... و پيروان خويش را «موحِّدان» ناميد... و رأي خاندان نبوّت را در امام معصوم مي‏دانست و ناچار، چنين امامي، در هر زمان بايد وجود داشته باشد تا به سبب وجود او، نظام جهان حفظ شود. و اين که وي را (ابن تومرت) «امام» ناميدند، به سبب آن است که در مذهب شيعه، خلفاي خويش را بدين لقب مي‏خواندند و با کلمه «امام» لفظ، «معصوم» را مرادف مي‏آورند تا اشاره به مذهب شيعه در عصمت امام باشد... مهدي، به نام اميرالمؤمنين خوانده مي‏شد و وي «صاحب الامر» بود. [7] . «محمد بن ابراهيم ايلي» داستان شگفت آوري از اين گونه موارد براي من نقل کرد و آن، اين است که هنگام سفر حج، از رِباط عباد - که مدفن شيخ «ابومدين» در کوه تلمسان است - مردي از خاندان پيامبر (سيد) که از ساکنان کربلا بوده است، همسفر او مي‏شود. آن مرد، داراي پيروان و شاگردان و خدمتگزاران بسيار بوده و در ميان قوم خود، پايه ارجمندي داشته است و در بيش‏تر شهرها، همشهريانش از او استقبال مي‏کردند و مخارج وي را مي‏پرداختند. شيخ گويد: ميان ما، دوستي استوار گرديد و موضوع کار او بر من کشف شد که وي با همراهان خويش از کربلا که اقامت‏گاه او بود، براي جست و جوي فرمانروايي و ادّعاي اين که فاطمي است، به مغرب آمده و چون ديده که دولت مرينيان (که در آن هنگام تلمسان را پايتخت خود قرار داده)، در نهايت قدرت است، به همراهان خود گفته است: «برگرديد که ما دچار غلط و اشتباه شده‏ايم و اکنون هنگام ادّعاي ما نيست...». [8] . ابن خلدون، وضعيّت نيروي دريايي مسلمانان را در مديترانه (بحر ابيض)، چنين گزارش کرده است: «نيروي دريايي اندلس، در روزگار عبدالرحمان ناصر، به دويست کشتي رسيده بود و نيروي دريايي افريقيه نيز به همان اندازه و يا در آن حدود بود... مسلمانان، در روزگار دولت اسلامي، بر کلّيّه سواحل اين دريا (مديترانه) تسلط يافته بودند و قدرت و صولت ايشان در فرمانروايي بر آن دريا، به اوج عظمت رسيده بود... ابوالقاسم شيعي و پسرانش، با نيروي دريايي خويش، از مهديّه به جزيره جنوه (ژنو) حمله مي‏بردند و پيروزي مي‏يافتند... مجاهد عامري، جزيره ساردني را به وسيله نيروي دريايي در سال 405 ه.ق، فتح کرد. سپاهيان اسلام، به وسيله نيروي دريايي خويش، از سيسيل تا اروپا دريانوردي مي‏کردند و با پادشاهان فرنگ به نبرد برمي‏خاستند... چندان که اثري از نيروي دريايي مسيحيان بر جاي نماند... در ناحيه غربي اين دريا (مديترانه)، همواره، ناوگان نيرومند و نيروي دريايي مهمّي وجود داشته و هم اکنون نيز (زمان ابن خلدون) وجود دارد و هيچ دشمني را ياراي تجاوز و حمله بدان کرانه‏ها نيست». [9] . «و چون دولت موحّدان در سده ششم، به اوج عظمت رسيد و فاس و اندلس را به تصرّف در آورد، سلاطين ايشان، منصب و پايگاه دريانوردي را به کامل‏ترين و بزرگ‏ترين وضعي که تا کنون شنيده شده، تأسيس کردند... و فرماندهِ آن، احمد صقلي بود... در روزگار او، نيروي دريايي مسلمانان، هم از لحاظ شماره و هم از حيث خوبي و استحکام، در حدود معلومات ما، به مرحله‏اي نائل آمد که نه در گذشته بدان مرتبه رسيده بود و نه در آينده». [10] . سکّه‏هايي با نام «مهدي» در داستان جزيره خضراء، سخن از سکه‏هايي است که بر روي آن، کلمات توحيد و شهادتين و نيز نام «مهدي» حک شده است. براي روشن شدن موضوع، باز هم به سراغ ابن خلدون و مقدّمه تاريخ او مي‏رويم تا مطلب، بيش‏تر روشن گردد: «چون دولت موحّدان روي کار آمد، از سنّتي که مهدي (پيشواي موحّدان) براي آنان مقرّر داشت، زدن سکه‏هاي درهم چهار گوش بود. و دينار بر همان شکل بود، منتها در وسط دايره، شکل مربعي ترسيم مي‏کردند و يکي از دو جانب آن را از کلمه‏اي که حاکي از يکتاپرستي و ستايش يزدان بود، پرمي‏ساختند و در جانب ديگر، سطوري به نام «مهدي» و نام خلفاي پس از او اختصاص مي‏دادند». [1] . مهدويت در مغرب اسلامي و اندلس‏ از آن چه تا کنون گفته شد، به روشني در مي‏يابيم که سرزمين مغرب و اندلس، به دلايل مختلف، زمينه مناسبي براي طرح موضوع مهدويّت داشته‏اند. اين دلايل را مي‏توان بدين شکل خلاصه کرد: سرزمين مغرب و شمال آفريقا، به دليل آن که از مرکز عالم اسلام دوربودند، زمينه مناسبي براي رشد تفکّر و حرکت‏ها عليه حکومت‏مرکزي بوده است. از عمده‏ترين حرکت‏ها در آن سرزمين، حرکت‏هاي مبتني بر تفکّرشيعي بوده است که همواره با بني‏اميه و بني عباس درگير بوده‏اند. تفکّر مهدويّت و تکيه بر ظهور مصلح فاطمي (از نسل فاطمه زهرا(س))از جمله موضوعاتي بوده که در آن سامان تبليغ مي‏شده است و کساني‏مدعي مهدويّت مي‏شده‏اند. حکومت مقتدر فاطمي - که مبتني بر تفکّرات شيعي اسماعيلي بوده -به صورت گسترده‏اي تفکّر مهدويّت را نشر داده است. نيز توجّه به تاريخ مغرب اسلامي و اندلس تا قرن هشتم ه. ق، اين نکته را به وضوح مي‏نماياند که تفکّر مهدويّت در آن خِطّه، بسيار نيرومندتر از مشرق اسلامي بوده است و بنيادِ بسياري از نهضت‏هاي آن سامان بوده است. با توجّه به مستندات تاريخي ذکر شده و اسناد غير قابل انکار در اين زمينه، مي‏توان درباره داستان جزيره خضرا چنين نتيجه‏گيري کرد که: الف) امکان دارد علي بن فاضل، خود، به سرزمين اندلس و جزيره خضراء مسافرت کرده باشد و در زمان سفر او در جزيره خضراء نيز حکومتي شيعي و از اَعقاب موحّدان و يا خاندان‏هاي ديگر شيعي، حاکم بوده‏اند، ولي علي بن فاضل، مهدي موعودِ موردِ ادعاي آنان را با معتقدات شيعه اثناعشري اشتباه گرفته و به هنگام نقل نيز، عقايد خود را با آن مخلوط کرده است. چنين تطبيق‏هاي ناروايي، براي نخستين بار و آخرين بار نبوده است که صورت گرفته، بلکه بسياري از ناقلان، آگاهانه و يا ناآگاهانه، معتقدات خود را با نقل‏ها مخلوط کرده و مي‏کنند، چنان که در زمان حاضر نيز بسيار مشاهده کرده و يا شنيده‏ايم که افرادي، موهومات خود را با حقايق مخلوط کرده و چه بسا خود نيز از اين اختلاط بي خبرند! نگارنده، خود، شاهد جرياناتي بوده که افرادي متديّن و مقدّس ولي ناآگاه، تحت تأثير فريبکاري برخي افراد قرار گرفته و آنان را «باب امام زمان» مي‏دانستند و اگر کسي منکر آنان مي‏شد، او را تکفير مي‏کردند! طبيعتاً، در زمان وقوع داستان (دهه‏هاي مياني قرن هفتم) و فشارهايي که بر شيعه در مشرق اسلامي آن زمان بوده، نهايت آرزوي يک شيعه، رهايي از آن وضعيت و مشاهده پيروزي شيعه و تفکّر آن در سرزميني هر چند دور دست بوده است. «علي بن فاضل» نيز که فرد کم اطّلاعي بوده است - و از همين رو گزارش‏هاي او از سرزمين مصر و سرزمين بربرها و... بسيار مبهم است - با مشاهده سرزميني که در آن حکومتي شيعي قرار دارد، مشعوف و شادمان شده، خصوصاً آن که حکومت را حکومت فرزندان صاحب الأمر تلقّي کرده و مدّعاي آنان را در اين زمينه، کاملاً با عقايد شيعه تلفيق کرده است. ب) احتمال دارد که علي بن فاضل، خود، به سرزمين اندلس و... سفر نکرده است، بلکه از ديگراني که در آن سرزمين‏ها (جزيره خضراء) تردّد داشته‏اند، اخباري را از حکومت مهدي (ابن تومرت) و فرزندان و جانشينان او و يا ديگر حکومت‏هاي شيعي، شنيده و آرمان‏هاي خود را با آن چه که شنيده است، تطبيق داده و يا داستاني از سفر خود به جزيره خضراء ساخته است و افرادي نيز که ماجرا را شنيده‏اند، مانند علي طيّبي کوفي، افرادي بي اطّلاع از حوادث تاريخي، خصوصاً رخدادهاي مغرب اسلامي بوده‏اند و از همين رو، آن چه را شنيده‏اند، باور کرده‏اند و بدون هيچ نقدي، به نقل آن پرداخته‏اند. حاصل آن که ماجراي جزيره خضراء، مخلوطي از واقعيّات آن زمان است که رنگ شيعه اثنا عشري به آن زده شده و در کتب شيعه راه پيدا کرده است. در شماره‏هاي بعدي داستان دوم جزيره خضراء و نيز موضوع مثلث برمودا را ادامه خواهيم داد. نتيجه‏ي مباحث گذشته‏ 1- داستان يکم و دوم جزيره‏ي خضراء، از نظر سند، قابل اعتنا نيستند. 2- مطالب مطرح شده در اين داستان‏ها، اشکالات و تناقضات متعددي دارد. 3- اين داستان‏ها، بازتاب حوادث زمان نقل آن‏ها است و با آن چه که در عرصه‏ي تاريخ و جغرافياي آن زمان مي‏گذشته، مرتبط است. 4- حکومت‏هاي متعدّدي در بلاد مغرب و جزاير درياي مديترانه و سواحل آن، در آن زمان وجود داشته‏اند که خود را از اعقاب ائمه‏عليهم السلام مي‏شمردند و برخي از آنان خود را فرزندان صاحب الامر مي‏دانستند. 5- «ابن تومرت» در بلاد مغرب، مدّعي شد که او امام زمان و مهدي موعود است و حکومت مقتدري نيز تشکيل داد که به نام حکومت «موحّدين» در تاريخ شناخته مي‏شود. عبدالمؤمن نيز که با همين القاب و عناوين حکومت مي‏کرد، با اقتدار در بخش‏هاي مهمّي از سرزمين‏هاي مغرب حکومت کرد و فرزندان خود را در جزاير و مناطق مختلف، به حاکميّت گماشت. 6- افکار و آرمان‏هاي سرکوب شدن شيعيان در دوران عباسي، زمينه‏ي بروز آن‏ها را به صورت داستان‏ها، فراهم آورد. 7- فشارهاي متعدّد اجتماعي و سياسي و عقيدتي که بر شيعه وارد مي‏شد، آنان را وا مي‏داشت تا به آواهايي که از حکومت‏هاي شيعي، از نوع اسماعيلي و موحّدين و...)، دل ببندند و آرمان‏هاي سرکوب شده‏ي خود را در آن جا بيابند. 8- در موضوع امام زمان‏عليه السلام که از عقايد حتمي و بين المللي همه‏ي مسلمانان است، سزاوار نيست که با اتکا به خبرهاي غير موثّق و حدسيّات ساخته‏ي اذهان، سخن گفته و قلم زده؛ چرا که از موارد افتراي بر ائمه‏عليهم السلام است که از خطاهاي بزرگ و گناهان کبيره به شمار مي‏رود. 9- در آراء و عقايد، مواردي يافت مي‏شوند که علم آن را بايستي به خدا و رسول واگذار کرد و بدون علم و اطّلاع و طيّ مقدّمات لازم، در آن موارد سخن نگفت. موضوع فرزندان امام زمان عليه السلام و اين که اساساً آن حضرت ازدواج کرده‏اند و آيا داراي فرزنداني هستند يا نه و آنان چه گونه زندگي مي‏کنند، از جمله همين موارد است. بهتر است علم آن را به خدا واگذار کنيم و بدون جهت، افکار و عقايد ديگران را با مطالب نامستند و نامعقول، آشفته نکنيم.

لینک ثابت

آرمان شهر مهدویت

 

 

مطالب ویژه در مورد آرمان شهر مهدویت

 

از لینک بالا حتماً دیدن فرمایید

لینک ثابت

احزاب و تشکل ها در اين بخش چگونگي حزب و تشکل در آخرالزمان، همراه با عملکرد آن با اشاره به «حزب اللّه» و «حزب شيطان» بررسي شده است. احزاب مؤسسات برآمده از مدرنيته هستند. سياست هاي مبتني بر ليبراليسم فکري - سياسي احزاب را به عنوان ابزار خود قرار داده، نردبان ترقي کرده است. حزب به معناي ساختاري نوين، در قرآن مورد نظر نيست. اما احزاب قريش و هم پيمانان که سوره ويژه اي را به خود اختصاص داده اند، نمونه اي کامل با ماهيت، قالب و عملکرد از حزب بوده اند، که در زمره حزب شيطان قرار دارند. دولت اموي، نشأت گرفته از حزب سياسي است که ريشه در سلطه شرک و کفر قريش و جاهليت داشته، و با راهکارهاي سياسي و تشکيلاتي، با کمال حيرت به حکومت نيز مي رسد احزاب دوگانه فوق، در تقابلند و پيوسته در جنگ مي باشند. پيروزي هر يک بر ديگري در مقاطع و شرايط مختلف، بيانگر پايداري هواداران در عمل به دستورات و اوامر حزبي است. قرآن کريم حزب اللّه را هم حزب پيروز مي داند و حزب رستگاري. شاخصه اعضاي حزب اللّه ايمان به خدا و جهاد در راه اوست. در حکومت پيامبر اکرم(ص)، و اميرمؤمنان(ع)، نشاني از تأسيس حزب و يا تشکل سياسي مشاهده نمي شود. به نظر نمي رسد در حکومت مصلح حتي پس از برقراري چنين رسمي جاري شود. نابودي احزاب بنابر وعده الهي با نصرت خدا به صورت غلبه حزب اللّه بر حزب شيطان انجام مي پذيرد. جنگ احزاب و مسير پيروزمند پيامبر اسلام(ص) سرکوبي احزاب سياسي - فرهنگي و تشکل هاي هم پيمان با آن ها را شاهد است اميرمؤمنان(ع) در جهت ريشه کني حزب اموي، حتي پس از جنگ با خوارج مصمم به جنگ مجدد با معاويه است. شيعيان ناب در دوران ظهور اعضاي حزب اللّه هستند که پس از تشکيل حکومت مجريان امر مي گردند و اين مسأله در ساختار نمونه و بي نظير حکومت مصلح، نه قدرت يابي حزبي است و نه حرکتي تشکل گونه.

لینک ثابت

الگوي حکومت مهدوي اشاره: شايد در اذهان بسياري ازمردم اين پرسش مطرح باشد که امام مهدي، عليه السلام، چگونه حکومت خواهد کرد و نظام سياسي - اداري که او برپا مي کند چه ويژگيهايي خواهدداشت؟ در پاسخ اين پرسش بايد گفت که ويژگيهاي حکومت مهدوي همان ويژگيهاي حکومت علوي است; با اين تفاوت که حکومت علوي تنها درگستره اي محدود از کره خاک و در مدت زماني ناچيز برقرار شد و آن حضرت هم به دليل درگيري در جنگهاي داخلي،نتوانست به همه آنچه که در نظرداشت جامه عمل پوشد; اما امام مهدي، عليه السلام، با پيش گرفتن سيره جدش اميرالمؤمنان، علي،عليه السلام، تا آستانه برپايي قيامت از دالت برمي سازد و به همه اهداف خود دست مي يابد. با توجه به فرارسيدن ماه شعبان،ماه تولد امام عدالت و ماه رمضان،ماه شهادت امام عدالت، بي مناسبت نديديم که براي آشنايي بيشترخوانندگان عزيز موعود مروري داشته باشيم بر سيره حکومتي امام علي، عليه السلام، در مدت زمان محدود حکومت خويش. اميد که مقبول افتد. با پيروزيهاي بزرگ اعراب مسلمان در نقاط مختلف جهان، سيل اموال ودرآمد به بيت المال سرازير شد و درزمان خليفه دوم، بر خلاف سنت پيامبرسبقت در اسلام يا شرکت در جنگهاي صدر اسلام ملاک برتري در دريافت بيت المال شد. خليفه هر چند بعدا از اين تبعيض مالي اظهار پشيماني کرد وسختگيريهايي به عمل آورد اما هرگزنتوانست اوضاع و احوال را به وضع پيشين بازگرداند. [1] . عثمان در دوران زمامداري اش برخلاف وعده اي که هنگام قبول خلافت کرده بود نه به سنت پيامبر عمل کرد ونه سيره شيخين را مد نظر قرار داد،بلکه دست ياران و اقوام خويش را درتصاحب بيت المال باز نگه داشت و به بهانه صله رحم، اموال هنگفتي را به آنان اعطا کرد و همان تبعيضات دوران عمر را با شدت بيشتري گسترش داد ودر نتيجه زمينداران و مالداران بزرگ پديد آمدند. خود وي خانه اي از سنگ و آهک بناکرد که درهايش از چوب عاج و عرعرساخته شده بود. وقتي کشته شد صد وپنجاه هزار دينار و يک ميليون درهم نقداز خود باقي گذاشت و ارزش املاکش در «وادي القري » و ديگر جاها بيش ازصد هزار دينار برآورد شد. او اسب وشتران فراوان داشت [2] گوهرهايي که دخترانش بر سينه مي آويختند چون آفتاب مي درخشيد. [3] . تمام خمس گرفته شده از افريقا رايکجا به مروان بخشيد و فدک را به قطاع [4] وي درآورد. همه غنايم افريقا - ازطرابلس تا طنجه - را به عبدالله بن ابي سرح اهدا کرد. زيد بن ارقم - کليد دار بيت المال درزمان عثمان - که از جايزه دويست هزاردرهمي به ابوسفيان و رداخت يکصدهزار (درهم) به مروان با سفارش عثمان به خشم آمده بود. کليدها را جلوعثمان گذارد و گريست. عثمان گفت:چون صله رحم کرده ام مي گريي؟ گفت: نه اما گمان دارم اين مالها رابه عوض انفاقهايي که در راه خدا،هنگام حيات رسول الله کردي برمي داري، اگر صد درهم به مروان مي دادي باز هم زياد بود (تا چه رسد به هزار درهم). عثمان گفت: پسر ارقم، کليدها رابگذار و برو! فرد ديگري را مسؤول بيت المال خواهم کرد [5] . از عطاهاي بي حساب عثمان، زبيرداراي چهار هزار دينار نقد، يک هزاراسب و يک هزار کنيز شده بود. طلحه املاک فراوان و خانه هاي مجلل داشت.عبدالرحمن بن عوف داراي هزار اسب،هزار شتر و ده هزار گوسفند بود و دراسکندريه، بصره و کوفه خانه هاي باشکوه بنا کرده بود. [6] اميرالمؤمنين که رابط ميان مردم معترض وخليفه بود،بادلسوزي تمام به وي پيشنهاد کرد جهت برآوردن خواسته هاي مردم سريعا به حقوق از دست رفته آنان رسيدگي نمايد و خطر قريب الوقوع را به وي يادآور شد. عثمان براي اين امر مهلت خواست، حضرت در پاسخ فرمود: آنچه به مدينه مربوط است، در آن مهلتي نيست و آنچه بيرون از مدينه است مهلتش رسيدن دستور تو به آنهاست. [7] . اما عثمان نخواست يا نتوانست به قول خود وفا کند و بدين ترتيب موجبات قتل خويش را فراهم آورد. وجود اين تبعيضها، مساله اي زودگذر و موقتي نبود که با رفتن عثمان از ميان برود بلکه در ميان خواص جامعه آن روز به صورت يک فرهنگ و عادت درآمده بود. اطرافيان و وابستگان خليفه به صرف همين وابستگي و قرابت، از مال و مقام بسيار برخوردار مي شدند وباتوجيهات هوس پسندانه آن را حق خودمي شمردند و تحت عنوان صله رحم سوسوي وجدان خويش را نيزخاموش ساخته با خيال راحت اموال مردم را به غارت مي بردند. امير المؤمنين، عليه السلام، درتوصيف اين دوران مي فرمايد: او (عثمان) همانند شتر پر خوار وشکم برآمده همي جز جمع آوري وخوردن بيت المال نداشت. او باهمکاري بستگان پدري اش، همچون شتر گرسنه در بهار بر روي علف بيت المال افتاده به خوردن مشغول شدنداما کارشان به نتيجه نرسيد». [8] بعد از قتل عثمان، مردم براي بيعت با امام علي، عليه السلام، به در خانه اوهجوم آوردند اما او بخوبي مي دانست تغيير اين فرهنگ وخارج ساختن اين عادت زشت از سر بزرگان قوم کاري بس دشوار است و به يک عمل جراحي بزرگ نياز دارد که پيکره سرطاني آن روز اجتماع تحمل آن را نخواهد داشت. ولي، به دليل مسؤوليت الهي علما وحضور و اعلام آمادگي مردم براي تحقق اين تحول اجتماعي، اصلاحات بزرگ خود را آغاز کرد و خطاب به مردم، اوضاع آن دوران را به دوران قبل از اسلام و عمل خويش را به اقدامات رسول خدا تشبيه کرد و ازامتحاني سخت خبر داد [9] و اصول خلل ناپذير حکومت خود را اعلام نمودو تا آخر نيز بدان پاي فشرد. امام، عليه السلام، دستور داد همه اسبها و شترها و اسلحه هاي موجود درخانه عثمان - جز سلاح و مرکب شخصي او - را به بيت المال بازگردانند. عمروعاص چون از اين ماجرااطلاع يافت، در نامه اي به معاويه نوشت هرچه مي خواهي بکن که پسر ابوطالب همه اموال تو را خواهد گرفت، آنچنانکه چوبي را پوست کنند. [10] . اميرمؤمنان در دومين روز بيعت،براستي هشدار داد، اموال و قطايعي راکه عثمان، ناروا به ديگران بخشيده به بيت المال باز خواهد گرداند. هرچند باآن، زناني را کابين بسته باشند و ياکنيزکان خريده باشند. [11] . در ديدگاه علوي برتريهاي معنوي،همچون تقوا و صحبت با رسول خداهرگز ملاک برتريهاي مادي و مالي قرار نگرفت و همگان به طور مساوي ازبيت المال بهره مند شدند. به همين دليل بسياري از اشراف و رؤساي قبايل که اکنون خود را از حقشان! محروم مي ديدند، امام عادل را رها کرده به سراغ معاويه رفتند. حضرت در يک درد دل خصوصي، با مالک اشتر، ازاينکه مردم او را رها کرده اند، شکوه کرد. مالک علت آن را شدت عدالت اودانست و گفت: اکثر مردم به دنبال دنياهستند، اگر بذل مال کني اطرافت جمع مي شوند. فرمود: نمي توانم بيش از حق به کسي بدهم. اميد است که خداوند گروهي کوچک را بر گروهي بزرگ غلبه دهد. [12] . جامعه آن روز هرچند از بيماريها وانحرافات متعددي رنج مي برد امادنياطلبي و فساد مالي از همه آنهاخطرناک تر بود و امير مؤمنان همچون طبيبي ماهر ابتدا به معالجه اين آفت اهتمام ورزيد. او دوست داشت همه انحرافات را از ميان بردارد اما از بيم پراکندگي بيشتر مردم و توقف برنامه هاي اصلاحي، از وارد ساختن فشار بيشتر خودداري کرد. او آرزوداشت روزي بتواند همه سنتهاي تعطيل شده رسول خدا، همچون تغيير مقام ابراهيم، حرمت متعتين (عمره تمتع،نکاح متعه)، غصب فدک و... را به حال اول خود بازگرداند [13] اما همين اصلاحات نيز با مقاوت شديد روبروشد و کوهي از مشکلات و کارشکنيهارا در مقابل حکومت عدل امام قرار دادکه برداشتن آنها به صبري جميل،برنامه اي دقيق وموعظه هاي مردي شفيق محتاج بود که بزرگمردي چون علي بن ابيطالب، عليه السلام، همه آنهارا داشت. امام براي انجام اين اصلاحات ابتدااز خود و اطرافيانشان آغاز کرد. کارگزاران اميرالمؤمنين وقتي مي ديدند پيشوا و امامشان قبل از تعليم ديگران به تعليم نفس خويش اقدام نموده است [14] و برا طرافيان خود نيزهمچون ديگران در اجراي قوانين وعدالت، نظارت دارد، براي خود عذر وبهانه اي نداشتند. آن حضرت معتقد بودکسي که خود را به عدالت ملزم ننمود واولين تجربه عدالت را در کشور وجودخويش با بيرون راندن خواسته هاي دل نيازمود و در کار خيري که مردم را بدان دعوت مي کند پيشي نگرفت [15] قادرنخواهد بود ديگران را به کارهاي نيک وعدالت وادار سازد. عدالت خواهي چنان با گوشت وخون امير مؤمنان آميخته بود که رسول خدا فرمود: او در راه اجراي احکام الهي سختگير است. [16] . او کاملا آگاه بود که اگر شخص حاکم يا اطرافيانش اندکي از جاده عدالت و انصاف بيرون روند، زيردستان با شدت بيشتري حريم عدالت رامي شکنند. به قول سعدي: اگر ز باغ رعيت ملک خورد سيبي برآورند غلامان او درخت از بيخ به پنج بيضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکريانش هزار مرغ به سيخ از اينرو چشمهاي روشنتر ازآفتابش هميشه بر اطرافيانش نظاره مي کرد و به آنان اندک مجالي براي دورشدن از جاده عدالت نمي داد. آن حضرت در نامه اي به محمد بن ابوبکر، آنگاه که وي را به فرمانداري مصر فرستاد توصيه کرد که حتي درنگاه هايش به مردم عدالت داشته باشد.زيرا اگر حاکم ميان نگاه کردن به بزرگان و اشراف جامعه با نگريستن به ضعفا و پا برهنگان تفاوت قائل شود،گروه اول به حمايت بي دليل او طمع مي کنند و دسته دوم از عدالت وي نااميدمي شوند. [17] . هشدار امير مؤمنان به عقيل با آهن گداخته و سرزنش علي بن ابي رافع -متصدي بيت المال - به دليل عاريت دادن يک گردنبند به دختر خليفه و دستور بازگرداندن آن، در همين راستا قابل تفسير است. آن حضرت براي آنکه نشان دهدبرداشت نابجا از بيت المال، نوعي دزدي محسوب مي شود به عقيل که درخواست مال بيشتري داشت فرمود:شبانه صندوق تاجران بازار را بشکن و بردار. عقيل اظهار اشت خواهان دزدي نيستم. فرمود: دزدي از يک نفر آسانتر است ازسرقت از بيت المال است و خيانت به يک گروه سختتر از خيانت به يک فرداست. [18] . روزي، در ميان لباسهاي مختلفي که به بيت المال رسيده بود، يک پالتوي کلاه دار از جنس خز، نظر امام حسن، عليه السلام، را به خود جلب کرد; اماحضرت از دادن آن خودداري کرده به عدالت تقسيم نمود و آن پالتو سهم جواني همداني شد و او چون شنيد امام حسن بدان نظر داشته، به وي تقديم کرد. [19] . با مروري بر خطبه ها و نامه هاي امام امير المؤمنين برنامه هاي نظارتي ايشان را براي تحت نظر گرفتن کارگزاران مي توان به دو بخش تقسيم کرد: بخش فکري، فرهنگي و بخش اجرايي، حکومتي. 1. اقدامات فکري و فرهنگي امام اميرالمؤمنين براي حفظ وادامه سلامت کارگزارانش به مناسبتهاي مختلف، جايگاه، وظايف وسرانجام انسان را براي آنان تبيين مي نمود تا از گرفتار آمدنشان در دام غفلت بر حذر دارد. دامي که بيشترين صيدش صاحب منصبان و حاکمان اند.وي هنگام اعزام يکي از مديران به محل ماموريت و يا در حين خدمت، طي نامه هايي آنان را به ياد نظارت خداوندبر اعمال بندگان و سختيهاي قيامت مي انداخت و نسبت به مسؤوليت الهي آنها بيدار باش مي داد. در نامه اي به يکي از ماليات بگيران خود «او را به تقواو ترس از خدا در امور پنهان فرمان مي دهد، آنجا که غير خدا هيچ شاهدي نيست.» [20] و نيز مي فرمايد: در راه خدا آنچه بر شما واجب است انجام دهيد که خداوند از ما و شماخواسته با کوششهاي خود از اوسپاسگزاري کنيم. [21] . شبيه چنين سفارشهايي در نامه به مالک اشتر و محمد بن ابي بکر [22] نيزديده مي شود. و نيز به مالک سفارش فرمود: مبادا به بهانه اطاعت از فرمان ديگري، فرمان خدا را ناديده گيري. اميرالمؤمنين حکومت و زمامداري را به عنوان امانت در دست کارگزاران معرفي مي کرد که خيانت در آن ودست درازي به بيت المال، همسنگ خيانت به خون مسلمانان [23] و نشانه عدم اعتقاد فرد خائن به قيامت است. [24] . در نامه معروف به عثمان بن حنيف [25] بعد از گله و شکايت از او وبيان زندگاني سراسر زهد خود، علت اينگونه سخت گيري بر نفس را ترس ازروز هولناک قيامت مي شمارد و کساني را که به غذاهاي تشريفاتي و نابودشدني دنيا مشغول گشته اند به حيوانات پرواري تشبيه کرده است تامخاطب را از خواب غفلت بيدار کند ودر پايان به فرماندار خود مي نويسد: پسر حنيف، از خدا بترس و به همان قرصهاي نان اکتفا کن تا خلاصي تو از جهنم امکان پذير گردد. [26] . روش ديگر امام، عليه السلام، براي نظارت بر زمامداران از طريق فکري،فرهنگي، توجه دادن آنها به عواقب شوم خيانت در همين دنياست، اگرکسي به قبر و قيامت هم کاري نداشته باشد، بايد بداند که «ستم، نامه عزل شاهان بود» مملکتي ممکن است به کفربماند ولي به ظلم باقي نخواهد ماند، اگرزمامدار در پي کسب نام نيک دردنياست، بايستي متوجه باشدهمانگونه که امروزيان اعمال گذشتگان را نقد و بررسي کرده مورد قضاوت قرار مي دهند، آيندگان نيز اعمال ما راخواهند سنجيد. «مردم به کارهاي تو - مالک -همانگونه نظر مي کنند که تو درباره آنهامي گفتي » [27] . بسياري از حيف و ميلها در بيت المال بدان دليل صورت مي گيرد که حاکم مي خواهد با دادن اموال همه مردم به گروهي خاص، آنان را دراطراف خود نگه دارد تا روز مبادا از اوو حکومتش دفاع کنند. البته بهره مندان از اين اموال چند صباحي زبان به مدح و ثناي او خواهند گشود و در ظاهرموجب سرافرازي حاکم در دنيامي گردند اما سنت خداوند بر اين قرارگرفته است که سرانجام ازسپاسگزاري آنان محروم مي گردد وهنگام نياز و لغزش بدترين رفيقان وملامت کننده ترين دوستان باشند. [28] . خداي تعالي با هيچ يک از بندگان خود بي دليل نه سر خصومت و دشمني دارد و نه با احدي پيمان قوم و خويشي و برادري بسته است، بلکه همه چيز براساس حکمت و قانون استوار گرديده و باطل در آن راه ندارد يکي از اين حکمتهاي الهي هلاکت قوم ستمکار باهر نام و عنوان است. اميرمؤمنان درنامه اي به فرماندهان نظامي علت سقوط و هلاکت حکومتهاي گذشته رادر دو مساله ديده است: يکي آنکه زورمندان آنها به گونه اي عمل مي کردند که مردم مجبور شدندحقوقشان رااز طريق رشوه و ديگرراههاي ناصواب خريداري نمايند وديگري سوق دادن مردم به سوي باطل از سوي حاکمان است. [29] . شيوه ديگر اميرالمؤمنين براي دورساختن زمامداران از ارتکاب خيانت،تحريک احساسات و غيرت آنها بود. درنامه اي به ابن عباس مي نويسد. من در کارهاي تو شريکم اگر زياني برساني به امام و پيشواي خود زيان رسانده اي. [30] و در نامه اي احتمالا به همين شخص براي آنکه او را از راه خطايي که رفته بود پشيمان کند،مي فرمايد: من تو را شريک در امانتم - يعني حکومت - قرار داده ام و از ميان همه خاندانم به تو اعتماد کردم، حالا که اوضاع بر من سخت شده، تو هم مرارها کرده اي؟! چطور مال حرام ازگلويت پايين مي رود... [31] . گاهي حضرت در سخنرانيهاي عمومي نيز به مردم هشدار مي داد که خداوند شما را به وسيله اموال مي آزمايد. روزي مولاي متقيان در حال سخنراني بود، مردي برخاست و ازمعني فتنه و امتحان پرسيد. امام پاسخ داد: وقتي آيه «الم احسب الناس ان يترکوا، ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون » نازل شد از رسول خداپرسيدم مقصود از آزمايش و فتنه چيست؟ فرمود: يا علي! امت، بعد از من امتحان خواهند شد... اين مردم پس ازمن با ثروتشان آزمايش مي شوند،ديندار بودن را منتي بر خدا قرارمي دهند... رشوه را به نام هديه و ربارا به رسم تجارت حلال مي شمارند... [32] . 1. اقدامات اجرايي و حکومتي اقدامات فرهنگي و سفارش حاکمان و کارگزاران به يادآوري قيامت و نظارت خداوند هرچندضروري و کارساز است، اما هرگزکافي نيست. بلکه در کنار آن بايستي اقدامات حکومتي و نظارتي نيز اعمال گردد. اقدامات امام اميرالمؤمنين در اين خصوص عبارتند از: 1-2. انتخاب اصلح براي مديريت يکي از مهمترين وظايف حاکم اسلامي، انتخاب شايسته ترين افرادبراي مديريتهاي مختلف کشور است. اميرالمؤمنين، مدير جامعه را به قطب آسيا تشبيه کرده [33] و تغيير آن راموجب تغيير اوضاع زمانه دانسته است [34] در بسياري موارد دين و اعتقادمردم نيز اعتقاد مدير آن جامعه مي باشد چنانکه رسول خدا،صلي الله عليه وآله، در نامه هاي خود باامپراتور روم و پادشاه ايران، گناه مسلمان نشدن مردم را به عهده آنان دانست. رهبر جامعه اسلامي چنانکه به هر دليل فردي را به مديريت بخشي ازکشورش برگزيند، در حاليکه مي داندديگري از او شايسته تر است، به فرمايش پيامبر اکرم،صلي الله عليه وآله، به خدا و رسول خداو همه مسلمانان خيانت کرده است. [35] . رسول خدا جواني بيست و چندساله به نام «عتاب بن اسيد» را به فرمانداري مکه انتخاب کرد و به اوفرمود: مي داني چه مقامي به تو داده ام؟تو را فرماندار اهل الله، عز و جل،نموده ام و بعد فرمود: لو اعلم لهم خيرا منک استعملته، عليهم اگر بهتر از تو سراغ داشتم او را بدين امر برمي گزيدم. [36] . يکي از ياران پيامبر از وي مقام ومنصبي خواست، حضرت دستي به شانه اش زد و فرمود: تو براي حکومت ضعيفي و آنکه ازعهده بر نيايد، در آخرت خوار وپشيمان خواهد شد. [37] . امام اميرالمؤمنين نيز در دوران زمامداري خود بدين امر مهم توجه کافي داشت، خود به انتخاب اصلح اقدام مي کرد، مديران ضعيف را معزول مي نمود و به کارگزاران خود اين امر را توصيه مي فرمود.

لینک ثابت

انتخاب يا انتصاب امام مصلح مسؤول رفع نقائص و به کمال رساندن مردم است.حکومت برتر براي تشکيل جامعه اي بالاتر از مدينه فاضله هرگز نمي تواند با انتخاب زمامدار توسط مردم برپا شود. امر انتصاب الهي منجي و مصلح به انتصاب کارگزاران حکومت توسط امام نيز تسري مي يابد. مي توان با استناد به قول معصوم (ع) از شيعيان به عنوان گروه خاص، به مثابه مجريان دولت مصلح موعود نام برد. آنان که به فرموده امام صادق (ع) در دولت قائم رؤساي روي زمين و حکمران آن هستند، و هريک از ايشان قوت چهل مرد را داراست. 313 نفر پيوستگان نخستين را اميرالمؤمنين و امام صادق(ع) به نام پرچمدار ياوران آن گرامي تعبير کرده اند. گستردگي دولت مهدي به مجريان بسياري نيازمند است. شايد بتوان انصار را که مردمي پاکباخته و با ايمان هستند و به تدريج به امام مي پيوندند و در خدمت اجراي برنامه هاي حضرت هستند، در زمره کارگزاران حکومت مصلح ديد. مجريان يا کارگزاران دولت مصلح که تحت امر شخص او و نه در قواي مختلف و منفکّ، مجري اوامر الهي امام هستند، از برداشت روايي و مراجعه به عقل، با نصب حضرت به کار گمارده مي شوند. شيوه حکومت پيامبر(ص) و کارکرد سياسي اميرالمؤمنين(ع) که دولت مهدي موعود احياگر آن ها است، بر چنين محوري استوار بوده است. هيچ نشان و اثري از مجموع بحث ها و روايت هاي بي شمار پيرامون دولت بقيةاللّه دال بر انتخاب چه در حيطه نهادي و چه کارگزار و مجري قابل ملاحظه و مشاهده نمي باشد.

لینک ثابت

جامعه آرماني جامعه آرماني، سه خصوصيت و ويژگي دارد که همه اديان ابراهيمي همينطور فرق و مذاهب اسلامي در آن اتفاق نظر دارند: 1. در دوره آخرالزمان بشر متنعم از مواهب طبيعي دنيا مي شود. 2. در آن دوره، برخوردري انسانها از مواهب، عادلانه خواهد بود. 3. بشر به مرحله اي از رشد و تکامل خواهد رسيد که به معرفت خداوند راه پيدا خواهد کرد و اين زمان، دوره ظهور ولايت الهي و امر الهي در زمين و دوره وجود بلوغ معنوي بشريت است. آخرالزمان، از دو منظر سيرطبيعي مرحله اي از مراحل زندگي بشر، و همينطور از ديد فلسفه تاريخ مورد تحليل قرار گرفته است. زيرا فلسفه تاريخ، تاريخ را به عنوان يک واقعيت به هم پيوسته مي بيند و آنرا تحليل مي کند. تحليل و تعليل تاريخ و بررسي آن و تبيين آينده بشر به طور عام، مورد توجه فلاسفه و متفکرين و اديان مختلف قرار گرفته است. فلاسفه و متفکرين غربي به دنبال ره يافت هايي خود از آينده، مطالعات اساسي را در اين خصوص به انجام رسانده اند. ويژگي شناخت آنها از آينده اولاً معطوف به عمل و عموماً موضع گيري عملي غرب را تبيين کرده است. و ثانياً اين نظريات، ناشي از نظريه هاي علمي اند که ناشي از فلسفه غرب بوده و مکانيزم ها را نيز مورد توجه قرار داده است. ثالثا اين که نظريات پايان تاريخ انديشه هايي هستند که ناظر به حرکت و جريان کل تاريخ بوده و آن را از نقطه آغاز تا فرجام مورد مطالعه قرار مي دهد. و در اين ميان به مراحل سير آن توجه دارد. بنابراين، پايان تاريخ از ديدگاه اين دسته از متفکرين غرب عبارت است از آن مرحله کامل حرکت اجتماعي بشر در هنگامي که به جامعه آرماني و ايده آل خودش دست پيدا مي کند. که از رايج ترين اين نظريات، همان نظريه اي است که ليبرال دمکراسي غرب را، فرجام تاريخ و مرحله پاياني آن مي داند. حال بايد ديد تفاوت بين چنين فلسفه اي (ايده پايان تاريخ)، با انديشه آخرالزمان در چه بوده و يا چه رابطه اي بين انديشه آخرالزمان و اين ايده مي تواند وجود داشته باشد؟ فلسفه تاريخ از ديدگاه اديان ابراهيمي داراي چند ويژگي است: 1. از نظر اين اديان، کل عالم مخلوق خداوند است 2. خداوند ربّ عالم است؛ يعني تکامل عالم به ربوبيت الهي بسته است. 3. انسان در حرکت خودش اراده و اختيار دارد؛ در نتيجه مي تواند خود را عبد و بنده خداوند قلمداد کند و يا در مقابل خداوند کبر بورزد و بر اين اساس است که کفر و ايمان و يا طاعت و عصيان شکل مي گيرد. 4. جريان ايمان و کفر، دو جريان در حال تکامل و رشدند؛ يعني عبوديت و بندگي خداوند به دنبال توسعه خودش است؛ چنانکه کفر هم به دنبال توسعه و رشد نهايي خويش است و بر اساس هر دو جريان، ايمان و کفر خودشان را نظاممند مي دانند. در نظام مؤمنين محور انبياء و استمرار خط امامت است، در حالي که در نظام کفر طواغيت و شيطان، محور قرار گرفته اند. اين دو رويکرد، دو جريان تاريخي است که در همه زمانها در تعارض بوده اند. در آخرالزمان درگيري بين کفر و عبوديت و بندگي خدا بدين گونه است که کفر به آخرين تلوّن خودش رسيده است و در حقيقت، شيطان ديگر و تلوّني نخواهد داشت و اين، دوره پاياني دنياي کفر است. بنابراين مي توان گفت: در آخرالزمان، 1. کفر به اوج اقتدار و نهايت تکامل خودش مي رسد. 2. بشر در درک توحيد و بندگي خداوند رشد قابل توجهي مي يابد. و در نتيجه کبر آدمي، نسبت به خداوند برداشته شده و انسانها به نور و حيات و ثبات و امنيت مي رسند. و همچنين تنعم و رفاه به معني صحيح خودش تحقق مي يابد و عدل کلي در همه شئون حيات و در مسير خودش قرار مي گيرد.

لینک ثابت

حکومت برتر يا جامعه بهتر در سير تاريخي اين بحث در انديشه فيلسوفاني چون افلاطون و ارسطو آمده است که به جامعه بهتر تحت حکومت برتر مي انديشيده اند. در طول تاريخ فيلسوفان و انديشمندان بسياري در پي ايجاد حکومت برتر بوده و جامعه بهتر را در پرتو آن جستجو کرده اند . افلاطون از پيشينيان است که در اين مسير «پيدايش دولت» را امري حتمي دانسته و آن را نشأت گرفته از نياز و همبستگي هاي متقابل اقتصادي ميان افراد که ناشي از محدوديت امکانات توليدي انسان هاست مي داند. وي عواملي چون پيوند جغرافيايي و نژادي را در پيدايش دولت ها مؤثر نمي بيند. افلاطون به معرفت خاصي اعتقاد دارد که دولت و حاکمين به وسيله آن، به جاي هدايت گري و اندرزدهي به شهروندان به مسائل خاص، نسبت به کل جامعه، راهنما مي باشند. در نتيجه شهر اين دولت «شهر عاقل» است. شهري که داراي رهبران و رايزنان خردمند است و حقيقتا به شيوه عقل و درايت اداره مي شود. در نگاه ارسطو، حکومت عالي ترين نوع اجتماع با هدف «خير برين» است. وي حکومت هاي سه گانه اي را نام مي برد که براساس منافع و توسط گروه خاصي تشکيل مي شوند و همين عامل - حاکميت گروهي خواه اکثريت يا اقليت - آن ها را حکومت هاي منحرف معرفي مي کند. وي حکومت صحيح را حکومتي مي داند که صلاح عمومي را در نظر داشته باشد. پيرامون حکومت برتر «مسأله زمامدار» مطرح مي گردد و انديشه گران فوق، در اين باره نيز انديشه خود را اظهار داشته اند. زمامداران «شهر عاقلان» افلاطون، عاقلان شهر هستند که به وسيله عقل و دانايي و معرفتي که نيروي مشترک طبيعت و تربيت به آن ها بخشيده است، در هر شهري که زمامداري کنند، آن را دانا و خردمند خواهند کرد. اين گروه نسبت به کل جامعه اقليت مي باشند.

لینک ثابت

حکومت واحد جهاني حضرت مهدي حکومت واحد جهاني امام مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در حقيت، پاسخي است به نگراني بشر از آينده ي خود. شيعيان، اينده ي روشني را براي زندگي انسان پيش بيني مي کنند و اميد به زندگي در قالب (انتظار فرج) به زندگي شيعيان، معنا و گرمي مي بخشد. يک شيعه، هيچ گاه از آينده ي خود نگران نيست، چنان که اکثر متدّينان به اديان نيز نگران نيستند و آينده ي بشر را تحت لواي مصلح کل، روشن مي بينند، ولي آموزه هاي شيعي اين امتياز را دارد که از روشني و وضوح فراوان برخوردار است. با دقّت در دعوت و آموزه هاي اسلام، معلوم مي گردد که هدف اش متّحد کردن ملّتها و برداشتن ديوار امتيازات و اعتبارات لغو و بي اثر و برقرار کردن کلمه ي واحد و همکاري و ارتباطي است که ريشه و پايه آن، کلمه ي توحيد و ايمان و عقيده به آن است. اسلام مي خواهد تمام اختلافات و جدايي ها را که به نام هاي گوناگون پديد آمده، با عقيده ي توحيد از ميان بردارد. اختلافات نژادي، طبقاتي، ملّي، وطني، جغرافيايي، مسلکي، حزبي، زباني، همه بايد از ميان برود و سبب امتياز و افتخار نباشد، حتّي بايد اختلافات ديني هم، کنار گذاشته شود و همه بايد تسليم فرمان خدا باشند: قُلَ تَعالّوَا الي کَلَمةٍ سَواءٍ بَيَننا وبَنيَکُمْ... اسلام، براي بشر، رسيدن به چنين روزي را پيش بيني کرده و در حدودي که وظيفه ي تشريع است، مقدّمات آن را نيز فراهم ساخته و عملي شدن آن را موکول به آماده شدن زمينه ي کامل آن کرده است. جريان اوضاع جهاني و پيشرفت هايي که نصيب بشر در امور مادّي و صناعي شده است و روابط نزديکي که به واسطه ي وسائل ارتباط کنوني با هم پيدا کرده اند، همه را به يک اتحاد واقعي و همکاري صميمانه ي روحاني و برادري حقيقي بيش تر محتاج کرده است. هر چه جلوتر برويم، اين احتياج را بيش تر احساس مي کنيم؛ يعني، آن دهکده ي جهاني که دانشمندان غربي در قرن بيستم احتمال آن را داده اند، اسلام، در هزار و چهارصد سال قبل، با تأکيد فراوان و قطعيّت و حيميّت، آن را خبر داده و حتّي کيفيت وقوع آن و نحوه ي حکومت در آن دهکده ي جهاني و رهبري آن نظام را به طور وضوح و آشکارا، معيّن کرده است و خبر داده که دين حاکم در آن حکومت جهاني، اسلام، و پيروزي از آنِ مستضعفان و صالحان و غلبه ي ايمان بر کفر است و حاکم آن حکومت، شخصي از تبار ابراهيم و بنيره محمّد(صلي اللّهُ عليه وآله وسلّم) و فرزند زهرا و علي (سلام الله عليهم) است و نام او، (محمد) و کنيه ي او (ابوالقاسم) و لقب او، (قائم) است. اينک به برخي از آيات و روايات اين مضوع و اين که (روزي خواهد آمد که دين غالب در روي کره ي زمين، دين اسلام است) و (پيروزي از آنِ مستضعفان است) و (صالحان وارث زمين اند) و (در همه ي جاي کره زمين، عدل حاک خواهد شد) واين که همه ي دين ها در عصر ظهور حضرت مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) خواهد بود، اشاره مي کنيم و تفصيل آن را به کتب مفصّل وا مي گذاريم. وَلَقَدْ کَتَبْنا في الزَّبُورِ مَنِ بَعْدِ الذِّکَرِ أنَّ الْأَرَضَ يَرِثُها عِبادِي الصَّالحونَ؛ در زبور داوود نوشته ايم که صالحان از بندگان من، وارث زمين خواهند شد. در تفسير مجمع البيان طبرسي، ذيل اين آيه، از امام باقر (عليه السّلام) نقل شده که آن حضرت فرمود: وَهَمْ اَصْحابُ الْمَهدْي في آخِرِالزَّمانِ؛ آنان، همان ياران حضرت مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در آخرالزّمان اند. (وَعَدَ اللَّه الّذينَ آمَنوّ فَيِکَمَ وَعَمَلَو اَلصالِحاتِ لِيَستَخِلفَنَّهُمْ في الأَرضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الّذْينَ مِنْ قَبلِهِمْ وَلَيمَکِّنَنَّ لَهُمْ ديْنَهُمُ الَّذِي ارتَضي لَهَمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهمَ مِنْ بَعْدِ خَوفهِمِ أمَنْا...) در اين آيه ي شريف، سه وعده ي صريح به مؤمنان وارسته و داراي عمل صالح داده شد است: 1- استخلاف در زمين؛ يعني، حکومت، در کلّ کره ي زمين. به عنوان نمايندگي خدا که حکومت حق و عدالت است. 2- تمکين دين؛ يعني، نفوذ معنوي و حکومت قوانين الهي بر تمام پهنه ي زمين. 3- تبديل خوف به امنيّت؛ يعني، برطرف شدن تمام عوامل ترس و ناامني و جايگزاين شدن امنيّت کامل و آرامش در همه ي روي زمين. در تفسير مجمع البيان ذيل اين آيه از امام زني العابدين نقل شده کره فرمود: (هُمْ - وَاللَّهِ! - شيَعتُنا أهْلُ البَيْتِ يَفْعَلُ اللهُ ذالک بِهْمِ عَلي يَدَي رَجَل مِنَّا وَهُوْ مَهْدّيِ هَذِه الأمّةِ؛ اين گروه به خدا قسم! - همان پيروان ما هستند که خداوند به وسيله ي مردي از خاندان ما، اين موضوع را تحققّ مي بخشد و او، مهدي اين امّت است.). (هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهَ بِالْهَدي وَدينِ الحَقّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الْدين کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمَشرکُوْنَ)؛ خداوند، رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا دين حق او، بر همه ي اديان، غالب آيد. هر چند مشرکان به اين کار راضي نباشند. در روايت آمده که علي (عليه السّلام) هنگام تلاوت اين آيه از ياران خود پرسيد: آيا اين پيروزي حاصل شده است؟. گفتند: آري. فرمود: کَلاَّ! فَوَ الذَّي نَفْسي بَيدهِ! حَتَّي لايَبْقي قَرْيَةٌ إلاَّ وز يُنادي بِشَهادَةٍ أنْ لا إلهَ إلَّا اللهَ بَکْرَةً وَعَشيتاً؛ نه! سوگند به کسي که جانم به دست او است! اين پيروزي، آشکار نمي شود مگر زماني که هيچ آبادي روي زمين باقي نماند، مگر آن که صبح و شما بانگ لا إله إلاَّ الله از آن به گوش رسد«. امام باقر (عليه السّلام) فرمود: إنَّ ذالکَ يَکُونَ عَنِدَ خُرو أقَرّ بِمَحِمَّدٍ؛ اين پيروزي. به هنگام قيام هدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) از آل محمد(صلي اللّهُ عليه وآله وسلّم) خواهد بود؛ آن چنانکه هيچ کس در جهاني باقي نمي ماند مگر آن که اقرار به رسالت محمد(صلي اللّهُ عليه وآله وسلّم)، خواهد کرد. از اين آيات و روايات به روشني استفاده مي شود که: 1- سرانجام، صالحان اند که وارث کلّ زمين اند، نه شرق يا غرب، جنوب يا شمال آن. 2- افراد شايسته. جانشين پيشينيان در کلّ کره ي زمين اند و قدرت شان در همه جاي عالم ظاهري شود. 3- دينِ اسلامِ غالب بر همه ي اديان، در جاي جاي کره ي زمين حاکم خواهد شد. 4- همه ي اين ها در عصر ظهور حضرت مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) واقع خواهد شد. نتيجه اين که حکومت مهدي (عليه السّلام) حکومتي جهاني خواهد بود و اين حکومت واحد جهاني، جزء وعده هاي الهي است که تخلّف ندارد؛ زيرا، إنَّ اللَّهِ لا يَخلفَ الميعاد. بنابراين، اعتقاد به تشکيل حکومت واحد جهاني، نشئت گرفته از قرآن کريم و روايات اهل بيت(عليهم السّلام) است که خداوند وعده ي تحقّق آن بر اداره و تخلّفي نخواهد داشت.

لینک ثابت

مقدمه انسان در طول تاريخ، هيچ گاه از انديشه و رؤياي «به زيستن » فارغ نبوده و نگاه او همواره براي يافتن آينده اي بهتر و سامان يافته تر، دوخته شده است. با آن که زورمداران و استضعاف گران، هميشه مخالفان رژيم خود را در هم مي کوبند، در بند مي کنند، به زندان مي اندازند، به خاک و خون مي کشند و مي خواهند از هر طريق ممکن موقعيت خويش را حفظ کنند; اما مستضعفان به اميد رسيدن به روزي خوش - روزي که به خواسته هاي مشروع خود برسند - زندگي را بر حاکمان ستمگر، سخت و تلخ ساخته و مسير تاريخ را عوض کرده اند. سياه پوست آمريکايي و آفريقايي قيام کرده حقوق خود را مي طلبند. مردم اندونزي، الجزاير و ايران بپا خواسته استعمار و استعمارگران را طرد مي کنند و به حيات آنها خاتمه مي دهند و فلسطيني ها به انتفاضه خود ادامه مي دهند. آرزوي به زيستن و داشتن زندگي آرام، با زندگي بشر عجين بوده و در طول تاريخ، از آن جدا نشده است. او همواره، به فکر چنان روزي بوده و آني از اين انديشه، جدا نشده است; گرچه هنوز در ايجاد چنان زندگي مطلوب و ايده آل خود، موفقيتي نداشته است. رؤياي مزبور در زندگي انسان، به گونه هاي مختلفي تبلور يافته و انديشمندان هر عصري، براي تعبير شدن آن، چاره ها انديشيده و آن را در قالب «مدينه فاضله » مطرح کرده اند که در آن از نابساماني و دغدغه هاي جوامع موجود، اثر و نشاني نباشد. از مدينه فاضله افلاطوني گرفته تا مدينه فاضله فارابي، و از مدينه فاضله کمونيست ها و سوسياليست هاي تخيلي و بهشت موعود آنان، گرفته تا مدينه فاضله عصر روشنگري و انسان مداري... آنها به خيال خود بشر را از قيد و بند دين و آداب و تکاليف ديني آزاد نموده و انسان را محور همه چيز قرار داده اند و دين و مذهب انسانيت را پايه گذاري کرده اند. اما «مدينه فاضله موعود» اسلام - که در قرآن و روايات وعده تحقق آن داده شده - غير از اين مدينه هاي فاضله اي است که ديگران مطرح کرده اند; زيرا ويژگي هاي مدينه فاضله اسلامي - که در عصر حکومت حضرت مهدي (عج) تحقق پيدا خواهد کرد - به گونه اي است که آن را از ساير مدينه هاي فاضله پيشنهادي ديگران، ممتاز مي سازد. در اين مقاله نخست به آينده جهان از ديدگاه اسلام اشاره مي شود; سپس ويژگي هاي عصر ظهور و مدينه فاضله اسلام بيان مي گردد. آينده جهان در ديدگاه اسلام اوضاع آشفته و اسفناک جهان، مردم را به وحشت انداخته و جنگ هاي سرد و گرم، مسابقه تسليحاتي، صف آرايي قدرتمندان و... جهانيان را خسته و فرسوده کرده است. توليد و تکثير سلاح هاي جنگي، نسل بشر را تهديد به نابودي مي کند، و خودسري و طغيان غارت گران بين المللي، ملل عقب نگاه داشته شده را از تمام شؤون زندگي ساقط ساخته است. محروميت روز افزون طبقه ضعيف، استمداد گرسنگان جهان و گسترش فقر و بي کاري، وجدان هاي زنده و دل هاي حساس را پريشان نموده است. تنزل اخلاق انسان ها، بي رغبتي نسبت به امور ديني، روي گرداني از قوانين الهي، افراط در مادي گري و رونق يافتن مظاهر فساد و شهوت پرستي، روشن بينان و آگاهان جهان را مضطرب کرده است. اين اوضاع خيرخواهان، عاقبت انديشان و اصلاح طلبان را سرگردان نموده و زنگ سقوط انسانيت در گوش آنان طنين انداخته است و آنان را نسبت به اوضاع آينده جهان بدبين کرده است. آنان از عواقب وخيم و سرنوشت خطرناک آن به خود مي لرزند و از حل مشکل جهان اظهار عجز مي کنند. در اين ميان مسلمانان آگاه - به ويژه شيعيان - از ياس و نوميدي دوري گزيده و به عاقبت و سرنوشت بشر خوشبين اند. آنان در انتظار روز موعود اسلام و مدينه فاضله آن، روز شماري مي کنند و عاقبت کار را از آن مردم نيک کردار مي دانند. ايشان معتقداند که از قوانين موضوعه و سازمان هاي پر زرق و برق بين المللي، کاري ساخته نيست. آن مدينه فاضله و عصر درخشاني که در آن بشر به سعادت و کمال لايق خويش مي رسد. حاکميت در آن زمان، از آن امام معصوم است که از خطا، اشتباه و غرض ورزي منزه و پاک است. اين همان روزي است که قرآن کريم و روايات اهل بيت عليهم السلام، بشريت را مامور به انتظار چنان روزي نموده و دستور ايجاد زمينه و آمادگي از هر جهت را به بشريت داده اند. اين عقيده نشات گرفته از آيات قرآن و روايات متواتر قطعي از طريق اهل بيت عليهم السلام است. انتظار در آيات و روايات: [1] . آيات: 1. «قال موسي لقومه استعينوا بالله، واصبروا ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده والعاقبة للمتقين; [2] موسي به قوم خود گفت: از خدا ياري بخواهيد و شکيبايي کنيد، به تحقيق که زمين از آن خدا است; به هر کس از بندگانش بخواهد منتقل مي فرمايد و حسن عاقبت از آن پرهيزکاران است ». 2. «واورثنا القوم الذين کانوا يستضعفون مشارق الارض ومغاربها التي بارکنا فيها وتمت کلمة ربک الحسني علي بني اسرائيل بما صبروا ودمرنا ما کان يصنع فرعون وقومه وما کانوا يعرشون; [3] و ميراث داديم به قومي که ضعيف شمرده شده بودند خاورهاي زمين و باخترهاي آن را که مبارک گردانيده بوديم، و تمام گرديد کلمه و وعده نيکوي پروردگار تو بر بني اسرائيل به سبب آن که صبر کردند، و ويران ساختيم آنچه را فرعون و قومش مي ساختند و آنچه را که افراشته بودند». 3. «بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق; [4] بلکه حق را به شدت بر باطل افکنيم، پس حق باطل را در هم مي شکند، آن گاه از ميان مي رود.» 4. «يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون؛ [5] مي خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند و خداوند تمام کننده نور خويش است هر چند کافران را خوش نيايد». 5. «ولقد کتبنا في الزبور من بعد الذکر ان الارض يرثها عبادي الصالحون; [6] همانا در زبور پس از ذکر (تورات)، نگاشتيم که زمين را بندگان شايسته به ارث مي برند». 6. «ونريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين; [7] ما اراده کرديم که بر آنان که در زمين استضعاف شدند، منت گذاريم و آنان را پيشواي مردم و وارث زمين و ملک و جاه گردانيم ». 7. «ولقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون وان جندنا لهم الغالبون; [8] همانا عهد ما درباره بندگاني که به رسالت فرستاديم، سبقت گرفته است که البته آنها بر کافران فتح و پيروزي يابند و قطعا سپاهيان ما غالب اند». 8. «ويريد الله ان يحق الحق بکلماته ويقطع دابر الکافرين; [9] و خداوند مي خواست که صدق سخنان حق را ثابت گردانيده و ريشه کافران را از بيخ بن برکند». 9. «وعد الله الذين آمنوا منکم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض; [10] خداوند وعده فرموده به کساني از شما که ايمان آورده و نيکوکار گردد [به اين که] در زمين خلافت دهد». 10. «فان حزب الله هم الغالبون; [11] همانا حزب خدا پيروز است.» 11. «هوالذي ارسل رسوله بالهدي ودين الحق ليظهره علي الدين کله; [12] او است خدا که رسول خود را با دين حق به هدايت خلق فرستاد تا بر همه اديان عالم او را تسلط و برتري دهد.» روايات: 1. حضرت علي عليه السلام فرمود: لتعطفن الدنيا علينا بعد شماسها عطف الضروس علي ولدها وتلي عقيب ذالک ونريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض; [13] دنيا پس از چموشي - همچون شتري که از دادن شير به دوشنده اش خودداري مي کند و براي بچه اش نگه مي دارد - به ما روي مي آورد... [سپس حضرت آيه شريفه را قرائت کرد]». 2. «قال رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم لو لم يبق من الدهر الا يوم، لبعث الله رجلا من اهل بيتي يملاها عدلا کما ملئت جورا; [14] رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: اگر باقي نماند از روزگار مگر يک روز، البته خداوند بر مي انگيزد مردي از اهل بيت مرا که زمين را از عدل پر کند، همچنان که از ستم پر شده باشد». 3. «قال الصادق عليه السلام: ان لنا دولة يجي ء الله بها اذا شاء، ثم قال: من سر ان يکون من اصحاب القائم فلينتظر وليعمل بالورع ومحاسن الاخلاق وهو منتظر; [15] امام صادق عليه السلام فرمود: البته براي ما دولتي است که وقتي خداوند خواست، آن را مي آورد. هر کس شاد مي شود که از اصحاب قائم باشد بايد منتظر باشد و بايد کار به پارسايي و اخلاق نيک کند و چنين کسي منتظر است ». روايات در اين رابطه بسيار است که نياز به نقل همه آنها نيست. طبق اين آيات و روايات خداوند، وعده تشکيل حکومت واحد جهاني، بسط و غلبه دين اسلام بر کليه اديان، زمامداري صالحان و شايستگان پيروزي حزب الله و غلبه لشکريان خدا بر جنود شيطان را داده است. البته اين وعده تا کنون محقق نشده است و در روايات نيز، گفته شده که اين موضوع در عصر ظهور مهدي عليه السلام واقع خواهد شد. از اين رو شيعه و آگاهان از اهل سنت، به چنان روزي معتقد شده و انتظار آن را مي کشند و کلام رسول خدا (افضل العبادة انتظار الفرج) [16] را مربوط به آن عصر و انتظار آن مدينه فاضله مي دانند. بر اساس آيات قرآن و روايات اهل بيت، آينده جهان، روشن و اميد بخش است; هرچند که امروزه تيره و تاريک مي باشد. از اين رو ما به اميد روزي نشسته ايم که حاکميت در آن، مخصوص ولي معصوم خدا و قوانين جاري در آن، مبتني بر احکام الهي باشد، عدل و علم گسترش يافته و برادري و برابري در جامعه حاکم گردد. ظلم، ستم، جهل، تيرگي، کينه توزي و خون ريزي در آن ريشه کن گردد و از اختلافات و وجود طبقات برتر و فروتر و استکبار و استضعاف در آن، خبري نباشد.

لینک ثابت

عناصر و ساختار نظام سياسي در حکومت مصلح پايه و مايه مقاومت ها و نگاه به آينده تمامي پيروان اديان الهي، در فراز و نشيب هاي تاريخي، اعتقادي به وجود موعود بوده است. اين باور سرخوردگي ها، بن بست ها و مشقات مادي و معنوي را براي معتقدان قابل تحمل کرده، و آنان را به گشايش اميدوار ساخته است. از اين منظر موعود روزي خواهد آمد و جهان ستم، جهل و ناآرامي را سامان خواهد داد. در مذاهب چهارگانه مسيح، يهود، ماني و اسلام، اين امر موجب انتظار نجات دهنده اي گرديده که مي آيد و تمام دنيا را اصلاح مي نمايد. در عقيده هر سه ملت (مذاهب سه گانه) نجات دهنده از دودمان عالي مرتبه خواهد بود. در باور يهود و عيسويان، منجي از نژاد پادشاه اسرائيل است. زرتشتيان سوشيانس پسر زرتشت را موعود مي دانند. اما مسلمين امام غائب را از اولاد پيامبر اسلام(ص) مي شناسند. به طور کلي وجود منجي، موعود يا مصلح عاملي است که عصرها و نسل ها را براي تداوم زندگي، پويايي داده، ستم ديدگان تاريخ را چشم انتظار منتقم ساخته، و بسترساز حرکت مستضعفان براي وراثت زمين گرديده است. چنين پريشان حالي و نااميدي قطعي است که انديشگران واقع نگر به دو سرانجام براي جهان و جهانيان هشدار مي دهند: تلاش جهان سرگردان؛ رستاخيز ديني در تلاش زمينه سازي حکومت موعود

لینک ثابت

مردم، جايگاه، حقوق و تکاليف اين بحث موضوعي است که از سه زاويه فوق مردم را در حکومت مهدي ارزيابي مي کند. اين سرفصل، داراي زير مجموعه هايي است: الف - خواص يا نخبگان؛ ويژگي هاي نخبه به مفهوم رايج را در دولت امام زمان نفي کرده، اما به نخبگان با شرايط و ويژگي هاي انحصاري مي رسد؛ ب - مردم و حقوق؛ در اين موضوع، امنيت، آباداني و رفاه توضيح حقوقي است که امام عصر در احقاق آن مي کوشد؛ ج - تکاليف مردم؛ تعيين تکليف الهي مبني بر عدم تساوي مردم به دليل نوع ايمان و عمل ايماني آن ها، موجب جداسازي صف آنان در حکومت مصلح مي شود، تا جايي که حتي ميان اصحاب و انصار حضرت بقيةاللّه فرق است. اصحاب همان 313 نفر هستند که با ايماني بالا و کرداري وارسته در لحظات آغازين به امام قائم مي پيوندد. انصار مردم با ايمان و پاکباخته اي هستند که با قيام ولي عصر به تدريج از مکّه به لشکر ايشان مي پيوندند.

لینک ثابت

منجي عادلترين حاکم فرض کنيد مهم ترين ويژگي هاي حکومت امام مهدي (ع) ويژگيهاي حاکم نمونه ويژگيهاي حاکم اسلامي است. منجي يعني نجات دهنده يا نجات بخش. خود واژه به معناي رها بخشيدن و قيد و بند را از کسي بر داشتن است. کلمة منجي در اديان مختلف بکار رفته است و قديمي ترين ديني که درباره اين واژه صحبت کرده دين هندوئيسم است. خود هندوها مي گويند در کتابي که در 600 هزار سال قبل نوشته شده از اين کلمه استفاده شده است. در تورات و انجيل نيز از اين کلمه استفاده شده است. در دين اسلام اين کلمه غالباَ براي حضرت مهدي بکار رفته است. پلوراليزم يا کثرت گرائي در دين و در حقانيت بيان شده. ک مرتبه در نجات و يک مرتبه در مسائل اجتماعي و سياسي بيان شده است. الآن در کشور ما در مسائل سياسي بيان شده است؛ کثرت گرائي ديني و البته ما به آن اعتقاد نداريم. چون با عقل و فلسفه سازگار نيست و نه با آيات و روايات. يعني ما نمي توانيم بگوئيم اين دين بر حق است و دين ديگري نيز بر حق است. کثرت گرائي در نجات هم مسئله ايست که از قديم در ميان فيلسوفان بحث شده است مثلاَ در کتاب ابوعلي سينا. بهشت منحصر مخصوص شيعيان علي (ع) نيست؛ بجه هاي کفار يا ديوانگان صغار ايتام اينها همه اهل نجاتند. لطف خدا شامل حال آنها هم مي شود و بهشت نيز مي روند. آيات شريف قرآن مردم را سه دسته مي کند که دو دسته اهل نجاتند. و در روايات آمده که بهشت هشت در و جهنم هفت در دارد که روندگان بهشت بيشتر از روندگان جهنمند. بالاترين درجه بهشت فردوس است که مخصوص شيعيان امير المومنين است. کلمه نجات مربوط به تشکيک است و درجات مختلف دارد و اکثريت مردم اهل نجات هستند. کلمه عادل و عادلترين از واژه عدل گرفته شده و عدل در لغت به معني تساوي است و گاهي هم به معناي قسط و برابري است اين کلمه در يونان باستان فراوان مورد بحث بوده و فلسفه عدل به کرات مورد نظر بوده است. در مورد چيزي صحبت مي کنيم که به تحقق نپيوسته است. چه کسي مي تواند در برابر آينده نظر بدهد و قضاوت کند. علم که نمي تواند در برابر چيزي که آزمايش نکرده حرفي بزند. فلسفه به سوالاتي پاسخ مي دهد که علم در برابر آن ناتوان است. فلسفه در برابر آينده جهان پاسخ مي دهد. علم نمي تواند در برابر ماده اوليه جهان پاسخ دهد در حاليکه فلسفه به آن پاسخ مي دهد. آنچه با الهام و مکاشفه با کشف و شهود بدست مي آيد مي تواند در برابر آينده اظهار نظر کند. وحي و قرآن و سنت نيز مي توانند دربارة آينده جهان صحبت کند. امام زمان حکومت جهاني را بر اساس قرب الي الله تشکيل مي دهند. در اوايل انقلاب بر خلاف مسيحيت که دين را براي اصلاح آخرت ميداند عقيده دين براي دنيا و آخرت بود. بازرگان آمد و گفت که دين براي آخرت است و در همان روزها امام فرمودند: دين نه براي اصلاح دنيا آمده و نه براي اصلاح آخرت بلکه براي قرب الي الله آمده است. امام زمان ابتدا هدفش اجراي عدالت نيست. ايشان مي آيند تا انسانها را به قرب الي الله برسانند و در کنار اين موضوع عدل را برقرار سازند. خدا به ما نزديک است و مائيم که به او نزديک نيستيم. در قرآن آمده او با شماست ولي هيچگاه گفته نشده ما با او هستيم. خدا از رگ گردن و دل به ما نزديکتر است. دين آمده تا ما را به خدا نزديک کند. و اين هدف در زمان ظهور به صورت کامل تامين مي شود. 1. اولين ويژگي حکومت امام زمان انست که مردم را به خدا که بالاترين کمال است مي رساند. خدا عقل را 27 قسمت کرده است که اکنون 2 قسمت از آن را به ما داده است و بقيه را در زمان ظهور به آن مي رسيم. و اين به معني عقل ديني است ونه عقل صنعتي. 2. دومين ويژگي مسئله عدالت است. عدالت در تمام اديان در مورد آخرالزمان به يک معني است. در زرتشت و مسيحيت و... مهمترين ويژگي مدينه فاضله به يک معني است. در نهج البلاغه بين عدل تفاوت وجود دارد. عدل يعني قرار دادن هر چيزي در جايخود. بر خلاف جود و بخشش قرار دادن چيزي در جاي کمال. بر خلاف جود در عدل تساوي است. مبناي عدالت حق است. اگر جائي حق نباشد عدلي نيست. حقوق عرفي يعني در عرف بايد ببينيم کجا کسي را صاحب حق مي شمارند و کجا کسي را صاحب حق نمي شمارند ولي در اسلام حتي حيوان به صاحبش حق دارد. يک نوزاد حقوقي را در برابر پدر و مادر دارد. هر انساني حقوقي نسبت به انسان ديگر را دارد نه تکليف. همسايه به گردن همسايه حق دارد و نه تکليف. حفظ آب و خاک از حقوقي است که به گردن ماست. کسي که فضائي را آلوده مي کند حقي را ضايع کرده است. اگر حقوق را رعايت کنيم عادل هستيم وگرنه ظالم. پس در زمان ظهور عدالت را فقط در ميان انسانها برقرار نمي کند بلکه در ميان همه چيز حتي حيوانات؛ مثل اينکه گرگ و گوسفند از يک آبشخور آب مي خورند. انسانها در زمان ظهور از تمام اديان هستند. همه مسلمان نيستند. امام زمان حمام خون به راه نمي اندازند. در آنزمان يهودي و مسيحي هم به دستورات دين خود بهتر مي رسند. عدل در آن زمان به همه مي رسد. در آخر الزمان امام هم به شهادت مي رسند. اين بزرگترين گناه است و عين ظلم است. آمده است در آنروز همانطور که ظلم و جور فراگير شده عدل و قسط هم فرگير مي شود. ظلم آنزمان اجتماعي است و فردي بسيار کم است. بسياري مردم در منازلشان عادلند. امام زمان عدل اجتماعي مي آورند. و بر عکس دوره هاي قبل ظهور امکان ظلم فردي هست. آدم عادل کسي است که غضبش،خشم، شهوت، علم، شعور، و معرفتش معتدل باشد. و عدالت امام عدالت اخلاقي است نه عدالت فقهي.

لینک ثابت

نظام سياسي مصلح دولت مصلح حکومتي جهاني و فراگير است، و حکومت هاي جهاني به لحاظ مبناي غير الهي و ابزارهاي غير مشروع محکوم به نابودي مي باشند. پيش از هر فرضيه و گمان بايد پذيرفت که محتوا و قالب سياسي در حکومت مصلح موعود نبايد و نمي تواند در نمونه هاي تاريخي مشابه داشته باشد. اعلان قرآن مبني بر جاء الحق و زهق الباطل از نابودي هر باطل خبر(الاسراء: 17/81) مي دهد و برچيده شدن حکومت هاي سراسر جهان را که در دايره باطل قرار دارند، نويد مي دهد. اين بشارت از دو زاويه نگاه قابل تأمل است: الف - دولت مصلح حکومتي جهاني و فراگير است؛ ب - حکومت هاي جهاني به لحاظ تئوري و عملي باطل بوده و مشمول نابودي توسط حضرتش مي گردند. براساس روايت ها، ساختار حکومت مهدي مصلح از نوع هيچ يک از نظام هاي موجود نيست بلکه در دايره تمدن اسلامي و نشأت گرفته از قرآن و سنت معصومين(ع) است.

لینک ثابت

ويژگي هاي حکومت حضرت مهدي ويژگي اول: اول اين که اين حکومت، حکومتي جهاني است. حکومتي نيست که در يک گوشه اي از زمين برقرار شود. حکومتي است جهاني که همه جهان را مسخّر مي کند و همه را تحت اختيار خودش قرار مي دهد. از روايات فراوان اين مسأله استفاده مي شود. علاوه بر اين، آيه «...اِنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّلِحُونَ» و آيات ديگر دلالت مي کند که يک زماني صالحان حاکم زمين مي شوند. يکي از خصوصيات اين حکومت که با حکومت هاي ديگر خيلي تفاوت دارد، حکومت واحد جهاني بودن است. حکومت هاي متعدد نيست. شما مطلع هستيد که الآن جهان در چه حالي است. حکومت هاي مختلفي در جهان است. همه اين اختلافات بايد برطرف بشود و يک حکومت حاکم گردد. اين عقيده اي است که ما شيعيان داريم. ويژگي دوم: ويژگي دوم حکومت حضرت مهدي - سلام اللَّه عليه - گسترش اسلام در همه جهان است به گونه اي که هيچ ده، قريه يا جايي نيست مگر صداي اذان در آن جا به گوش مي رسد. آيا در آن زمان اديان آسماني مثل يهود و نصارا باقي مي مانند يا نه؟ اين مسأله اي ديگر است که فعلاً در آن قسمت بحث نمي کنيم. اما مسأله اين است که اسلام در همه جهان گسترش پيدا مي کند. ترديدي هم از لحاظ روايات نيست. شما مطلع هستيد که مسلمانان الآن چه مقدارند و غير مسلمانان چقدر هستند. يک ششم جمعيت جهان مسلمانند و بقيه غير مسلمان. به هر حال، اکثريت جهان در اختيار غير مسلمان ها است؛ ولي در حکومت حضرت مهدي(عج) همه جهان در اختيار مسلمانان قرار مي گيرد. ويژگي سوم: ويژگي سوم از برنامه هاي حکومت حضرت مهدي(عج) و مهم ترين برنامه اش مبارزه جدي با ستم و ريشه کن کردن آن است. در اين قسمت هم حضرت موفق مي شود؛ يعني ظلم و ستم را ريشه کن مي کند. از روايات فراواني استفاده مي شود که حضرت ستم را برطرف مي سازد. نه افراد نسبت به هم ظلم مي کنند نه حکومت ها نسبت به رعيت هاي خود و نه حکومتي نسبت به حکومت ديگر. ستم به طور کلي برچيده مي شود. ويژگي چهارم: ويژگي چهارم اين که حضرت عدالت را در سراسر جهان گسترش مي دهد و اجرا مي کند. همه جا به عدالت رفتار مي شود و گسترش پيدا مي کند. در آن وقت، کسي به کسي ظلم نمي کند. همه با عدالت رفتار مي کنند؛ مثلاً شوهر به خودش، فرزندانش و خانواده اش ستم نمي کند و همين طور همه به عدالت رفتار مي کنند. در اکثر رواياتي که درباره حضرت مهدي(عج) هست اين مسأله را شما مي خوانيد که «يَمْلَأَها قسطأ و عدلأ کما ملئت ظلمأ و جوراً». اين از برنامه هاي اصلي حضرت است. ويژگي پنجم: ويژگي پنجم حکومت امام زمان(عج) اين است که اسلام را در ابعاد مختلف زندگي مردم وارد مي کند؛ يعني اجراي احکام اسلام در ابعاد مختلف زندگي و آن هم در تمام جهان؛ يعني اداره جهان به وسيله احکام اسلام. در آن روز مسائل جهان (مسائل اقتصادي، سياسي، اجتماعي و زندگي و...) و به طور کلي جهان با قوانين اسلام اداره خواهد شد. اين ها مهم ترين چيزهايي است که حکومت حضرت مهدي(عج) در صدد ايجاد آن است.

لینک ثابت

الگوي حکومت مهدوي اشاره: شايد در اذهان بسياري ازمردم اين پرسش مطرح باشد که امام مهدي، عليه السلام، چگونه حکومت خواهد کرد و نظام سياسي - اداري که او برپا مي کند چه ويژگيهايي خواهدداشت؟ در پاسخ اين پرسش بايد گفت که ويژگيهاي حکومت مهدوي همان ويژگيهاي حکومت علوي است; با اين تفاوت که حکومت علوي تنها درگستره اي محدود از کره خاک و در مدت زماني ناچيز برقرار شد و آن حضرت هم به دليل درگيري در جنگهاي داخلي،نتوانست به همه آنچه که در نظرداشت جامه عمل پوشد; اما امام مهدي، عليه السلام، با پيش گرفتن سيره جدش اميرالمؤمنان، علي،عليه السلام، تا آستانه برپايي قيامت از دالت برمي سازد و به همه اهداف خود دست مي يابد. با توجه به فرارسيدن ماه شعبان،ماه تولد امام عدالت و ماه رمضان،ماه شهادت امام عدالت، بي مناسبت نديديم که براي آشنايي بيشترخوانندگان عزيز موعود مروري داشته باشيم بر سيره حکومتي امام علي، عليه السلام، در مدت زمان محدود حکومت خويش. اميد که مقبول افتد. با پيروزيهاي بزرگ اعراب مسلمان در نقاط مختلف جهان، سيل اموال ودرآمد به بيت المال سرازير شد و درزمان خليفه دوم، بر خلاف سنت پيامبرسبقت در اسلام يا شرکت در جنگهاي صدر اسلام ملاک برتري در دريافت بيت المال شد. خليفه هر چند بعدا از اين تبعيض مالي اظهار پشيماني کرد وسختگيريهايي به عمل آورد اما هرگزنتوانست اوضاع و احوال را به وضع پيشين بازگرداند. [1] . عثمان در دوران زمامداري اش برخلاف وعده اي که هنگام قبول خلافت کرده بود نه به سنت پيامبر عمل کرد ونه سيره شيخين را مد نظر قرار داد،بلکه دست ياران و اقوام خويش را درتصاحب بيت المال باز نگه داشت و به بهانه صله رحم، اموال هنگفتي را به آنان اعطا کرد و همان تبعيضات دوران عمر را با شدت بيشتري گسترش داد ودر نتيجه زمينداران و مالداران بزرگ پديد آمدند. خود وي خانه اي از سنگ و آهک بناکرد که درهايش از چوب عاج و عرعرساخته شده بود. وقتي کشته شد صد وپنجاه هزار دينار و يک ميليون درهم نقداز خود باقي گذاشت و ارزش املاکش در «وادي القري » و ديگر جاها بيش ازصد هزار دينار برآورد شد. او اسب وشتران فراوان داشت [2] گوهرهايي که دخترانش بر سينه مي آويختند چون آفتاب مي درخشيد. [3] . تمام خمس گرفته شده از افريقا رايکجا به مروان بخشيد و فدک را به قطاع [4] وي درآورد. همه غنايم افريقا - ازطرابلس تا طنجه - را به عبدالله بن ابي سرح اهدا کرد. زيد بن ارقم - کليد دار بيت المال درزمان عثمان - که از جايزه دويست هزاردرهمي به ابوسفيان و رداخت يکصدهزار (درهم) به مروان با سفارش عثمان به خشم آمده بود. کليدها را جلوعثمان گذارد و گريست. عثمان گفت:چون صله رحم کرده ام مي گريي؟ گفت: نه اما گمان دارم اين مالها رابه عوض انفاقهايي که در راه خدا،هنگام حيات رسول الله کردي برمي داري، اگر صد درهم به مروان مي دادي باز هم زياد بود (تا چه رسد به هزار درهم). عثمان گفت: پسر ارقم، کليدها رابگذار و برو! فرد ديگري را مسؤول بيت المال خواهم کرد [5] . از عطاهاي بي حساب عثمان، زبيرداراي چهار هزار دينار نقد، يک هزاراسب و يک هزار کنيز شده بود. طلحه املاک فراوان و خانه هاي مجلل داشت.عبدالرحمن بن عوف داراي هزار اسب،هزار شتر و ده هزار گوسفند بود و دراسکندريه، بصره و کوفه خانه هاي باشکوه بنا کرده بود. [6] اميرالمؤمنين که رابط ميان مردم معترض وخليفه بود،بادلسوزي تمام به وي پيشنهاد کرد جهت برآوردن خواسته هاي مردم سريعا به حقوق از دست رفته آنان رسيدگي نمايد و خطر قريب الوقوع را به وي يادآور شد. عثمان براي اين امر مهلت خواست، حضرت در پاسخ فرمود: آنچه به مدينه مربوط است، در آن مهلتي نيست و آنچه بيرون از مدينه است مهلتش رسيدن دستور تو به آنهاست. [7] . اما عثمان نخواست يا نتوانست به قول خود وفا کند و بدين ترتيب موجبات قتل خويش را فراهم آورد. وجود اين تبعيضها، مساله اي زودگذر و موقتي نبود که با رفتن عثمان از ميان برود بلکه در ميان خواص جامعه آن روز به صورت يک فرهنگ و عادت درآمده بود. اطرافيان و وابستگان خليفه به صرف همين وابستگي و قرابت، از مال و مقام بسيار برخوردار مي شدند وباتوجيهات هوس پسندانه آن را حق خودمي شمردند و تحت عنوان صله رحم سوسوي وجدان خويش را نيزخاموش ساخته با خيال راحت اموال مردم را به غارت مي بردند. امير المؤمنين، عليه السلام، درتوصيف اين دوران مي فرمايد: او (عثمان) همانند شتر پر خوار وشکم برآمده همي جز جمع آوري وخوردن بيت المال نداشت. او باهمکاري بستگان پدري اش، همچون شتر گرسنه در بهار بر روي علف بيت المال افتاده به خوردن مشغول شدنداما کارشان به نتيجه نرسيد». [8] بعد از قتل عثمان، مردم براي بيعت با امام علي، عليه السلام، به در خانه اوهجوم آوردند اما او بخوبي مي دانست تغيير اين فرهنگ وخارج ساختن اين عادت زشت از سر بزرگان قوم کاري بس دشوار است و به يک عمل جراحي بزرگ نياز دارد که پيکره سرطاني آن روز اجتماع تحمل آن را نخواهد داشت. ولي، به دليل مسؤوليت الهي علما وحضور و اعلام آمادگي مردم براي تحقق اين تحول اجتماعي، اصلاحات بزرگ خود را آغاز کرد و خطاب به مردم، اوضاع آن دوران را به دوران قبل از اسلام و عمل خويش را به اقدامات رسول خدا تشبيه کرد و ازامتحاني سخت خبر داد [9] و اصول خلل ناپذير حکومت خود را اعلام نمودو تا آخر نيز بدان پاي فشرد. امام، عليه السلام، دستور داد همه اسبها و شترها و اسلحه هاي موجود درخانه عثمان - جز سلاح و مرکب شخصي او - را به بيت المال بازگردانند. عمروعاص چون از اين ماجرااطلاع يافت، در نامه اي به معاويه نوشت هرچه مي خواهي بکن که پسر ابوطالب همه اموال تو را خواهد گرفت، آنچنانکه چوبي را پوست کنند. [10] . اميرمؤمنان در دومين روز بيعت،براستي هشدار داد، اموال و قطايعي راکه عثمان، ناروا به ديگران بخشيده به بيت المال باز خواهد گرداند. هرچند باآن، زناني را کابين بسته باشند و ياکنيزکان خريده باشند. [11] . در ديدگاه علوي برتريهاي معنوي،همچون تقوا و صحبت با رسول خداهرگز ملاک برتريهاي مادي و مالي قرار نگرفت و همگان به طور مساوي ازبيت المال بهره مند شدند. به همين دليل بسياري از اشراف و رؤساي قبايل که اکنون خود را از حقشان! محروم مي ديدند، امام عادل را رها کرده به سراغ معاويه رفتند. حضرت در يک درد دل خصوصي، با مالک اشتر، ازاينکه مردم او را رها کرده اند، شکوه کرد. مالک علت آن را شدت عدالت اودانست و گفت: اکثر مردم به دنبال دنياهستند، اگر بذل مال کني اطرافت جمع مي شوند. فرمود: نمي توانم بيش از حق به کسي بدهم. اميد است که خداوند گروهي کوچک را بر گروهي بزرگ غلبه دهد. [12] . جامعه آن روز هرچند از بيماريها وانحرافات متعددي رنج مي برد امادنياطلبي و فساد مالي از همه آنهاخطرناک تر بود و امير مؤمنان همچون طبيبي ماهر ابتدا به معالجه اين آفت اهتمام ورزيد. او دوست داشت همه انحرافات را از ميان بردارد اما از بيم پراکندگي بيشتر مردم و توقف برنامه هاي اصلاحي، از وارد ساختن فشار بيشتر خودداري کرد. او آرزوداشت روزي بتواند همه سنتهاي تعطيل شده رسول خدا، همچون تغيير مقام ابراهيم، حرمت متعتين (عمره تمتع،نکاح متعه)، غصب فدک و... را به حال اول خود بازگرداند [13] اما همين اصلاحات نيز با مقاوت شديد روبروشد و کوهي از مشکلات و کارشکنيهارا در مقابل حکومت عدل امام قرار دادکه برداشتن آنها به صبري جميل،برنامه اي دقيق وموعظه هاي مردي شفيق محتاج بود که بزرگمردي چون علي بن ابيطالب، عليه السلام، همه آنهارا داشت. امام براي انجام اين اصلاحات ابتدااز خود و اطرافيانشان آغاز کرد. کارگزاران اميرالمؤمنين وقتي مي ديدند پيشوا و امامشان قبل از تعليم ديگران به تعليم نفس خويش اقدام نموده است [14] و برا طرافيان خود نيزهمچون ديگران در اجراي قوانين وعدالت، نظارت دارد، براي خود عذر وبهانه اي نداشتند. آن حضرت معتقد بودکسي که خود را به عدالت ملزم ننمود واولين تجربه عدالت را در کشور وجودخويش با بيرون راندن خواسته هاي دل نيازمود و در کار خيري که مردم را بدان دعوت مي کند پيشي نگرفت [15] قادرنخواهد بود ديگران را به کارهاي نيک وعدالت وادار سازد. عدالت خواهي چنان با گوشت وخون امير مؤمنان آميخته بود که رسول خدا فرمود: او در راه اجراي احکام الهي سختگير است. [16] . او کاملا آگاه بود که اگر شخص حاکم يا اطرافيانش اندکي از جاده عدالت و انصاف بيرون روند، زيردستان با شدت بيشتري حريم عدالت رامي شکنند. به قول سعدي: اگر ز باغ رعيت ملک خورد سيبي برآورند غلامان او درخت از بيخ به پنج بيضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکريانش هزار مرغ به سيخ از اينرو چشمهاي روشنتر ازآفتابش هميشه بر اطرافيانش نظاره مي کرد و به آنان اندک مجالي براي دورشدن از جاده عدالت نمي داد. آن حضرت در نامه اي به محمد بن ابوبکر، آنگاه که وي را به فرمانداري مصر فرستاد توصيه کرد که حتي درنگاه هايش به مردم عدالت داشته باشد.زيرا اگر حاکم ميان نگاه کردن به بزرگان و اشراف جامعه با نگريستن به ضعفا و پا برهنگان تفاوت قائل شود،گروه اول به حمايت بي دليل او طمع مي کنند و دسته دوم از عدالت وي نااميدمي شوند. [17] . هشدار امير مؤمنان به عقيل با آهن گداخته و سرزنش علي بن ابي رافع -متصدي بيت المال - به دليل عاريت دادن يک گردنبند به دختر خليفه و دستور بازگرداندن آن، در همين راستا قابل تفسير است. آن حضرت براي آنکه نشان دهدبرداشت نابجا از بيت المال، نوعي دزدي محسوب مي شود به عقيل که درخواست مال بيشتري داشت فرمود:شبانه صندوق تاجران بازار را بشکن و بردار. عقيل اظهار اشت خواهان دزدي نيستم. فرمود: دزدي از يک نفر آسانتر است ازسرقت از بيت المال است و خيانت به يک گروه سختتر از خيانت به يک فرداست. [18] . روزي، در ميان لباسهاي مختلفي که به بيت المال رسيده بود، يک پالتوي کلاه دار از جنس خز، نظر امام حسن، عليه السلام، را به خود جلب کرد; اماحضرت از دادن آن خودداري کرده به عدالت تقسيم نمود و آن پالتو سهم جواني همداني شد و او چون شنيد امام حسن بدان نظر داشته، به وي تقديم کرد. [19] . با مروري بر خطبه ها و نامه هاي امام امير المؤمنين برنامه هاي نظارتي ايشان را براي تحت نظر گرفتن کارگزاران مي توان به دو بخش تقسيم کرد: بخش فکري، فرهنگي و بخش اجرايي، حکومتي. 1. اقدامات فکري و فرهنگي امام اميرالمؤمنين براي حفظ وادامه سلامت کارگزارانش به مناسبتهاي مختلف، جايگاه، وظايف وسرانجام انسان را براي آنان تبيين مي نمود تا از گرفتار آمدنشان در دام غفلت بر حذر دارد. دامي که بيشترين صيدش صاحب منصبان و حاکمان اند.وي هنگام اعزام يکي از مديران به محل ماموريت و يا در حين خدمت، طي نامه هايي آنان را به ياد نظارت خداوندبر اعمال بندگان و سختيهاي قيامت مي انداخت و نسبت به مسؤوليت الهي آنها بيدار باش مي داد. در نامه اي به يکي از ماليات بگيران خود «او را به تقواو ترس از خدا در امور پنهان فرمان مي دهد، آنجا که غير خدا هيچ شاهدي نيست.» [20] و نيز مي فرمايد: در راه خدا آنچه بر شما واجب است انجام دهيد که خداوند از ما و شماخواسته با کوششهاي خود از اوسپاسگزاري کنيم. [21] . شبيه چنين سفارشهايي در نامه به مالک اشتر و محمد بن ابي بکر [22] نيزديده مي شود. و نيز به مالک سفارش فرمود: مبادا به بهانه اطاعت از فرمان ديگري، فرمان خدا را ناديده گيري. اميرالمؤمنين حکومت و زمامداري را به عنوان امانت در دست کارگزاران معرفي مي کرد که خيانت در آن ودست درازي به بيت المال، همسنگ خيانت به خون مسلمانان [23] و نشانه عدم اعتقاد فرد خائن به قيامت است. [24] . در نامه معروف به عثمان بن حنيف [25] بعد از گله و شکايت از او وبيان زندگاني سراسر زهد خود، علت اينگونه سخت گيري بر نفس را ترس ازروز هولناک قيامت مي شمارد و کساني را که به غذاهاي تشريفاتي و نابودشدني دنيا مشغول گشته اند به حيوانات پرواري تشبيه کرده است تامخاطب را از خواب غفلت بيدار کند ودر پايان به فرماندار خود مي نويسد: پسر حنيف، از خدا بترس و به همان قرصهاي نان اکتفا کن تا خلاصي تو از جهنم امکان پذير گردد. [26] . روش ديگر امام، عليه السلام، براي نظارت بر زمامداران از طريق فکري،فرهنگي، توجه دادن آنها به عواقب شوم خيانت در همين دنياست، اگرکسي به قبر و قيامت هم کاري نداشته باشد، بايد بداند که «ستم، نامه عزل شاهان بود» مملکتي ممکن است به کفربماند ولي به ظلم باقي نخواهد ماند، اگرزمامدار در پي کسب نام نيک دردنياست، بايستي متوجه باشدهمانگونه که امروزيان اعمال گذشتگان را نقد و بررسي کرده مورد قضاوت قرار مي دهند، آيندگان نيز اعمال ما راخواهند سنجيد. «مردم به کارهاي تو - مالک -همانگونه نظر مي کنند که تو درباره آنهامي گفتي » [27] . بسياري از حيف و ميلها در بيت المال بدان دليل صورت مي گيرد که حاکم مي خواهد با دادن اموال همه مردم به گروهي خاص، آنان را دراطراف خود نگه دارد تا روز مبادا از اوو حکومتش دفاع کنند. البته بهره مندان از اين اموال چند صباحي زبان به مدح و ثناي او خواهند گشود و در ظاهرموجب سرافرازي حاکم در دنيامي گردند اما سنت خداوند بر اين قرارگرفته است که سرانجام ازسپاسگزاري آنان محروم مي گردد وهنگام نياز و لغزش بدترين رفيقان وملامت کننده ترين دوستان باشند. [28] . خداي تعالي با هيچ يک از بندگان خود بي دليل نه سر خصومت و دشمني دارد و نه با احدي پيمان قوم و خويشي و برادري بسته است، بلکه همه چيز براساس حکمت و قانون استوار گرديده و باطل در آن راه ندارد يکي از اين حکمتهاي الهي هلاکت قوم ستمکار باهر نام و عنوان است. اميرمؤمنان درنامه اي به فرماندهان نظامي علت سقوط و هلاکت حکومتهاي گذشته رادر دو مساله ديده است: يکي آنکه زورمندان آنها به گونه اي عمل مي کردند که مردم مجبور شدندحقوقشان رااز طريق رشوه و ديگرراههاي ناصواب خريداري نمايند وديگري سوق دادن مردم به سوي باطل از سوي حاکمان است. [29] . شيوه ديگر اميرالمؤمنين براي دورساختن زمامداران از ارتکاب خيانت،تحريک احساسات و غيرت آنها بود. درنامه اي به ابن عباس مي نويسد. من در کارهاي تو شريکم اگر زياني برساني به امام و پيشواي خود زيان رسانده اي. [30] و در نامه اي احتمالا به همين شخص براي آنکه او را از راه خطايي که رفته بود پشيمان کند،مي فرمايد: من تو را شريک در امانتم - يعني حکومت - قرار داده ام و از ميان همه خاندانم به تو اعتماد کردم، حالا که اوضاع بر من سخت شده، تو هم مرارها کرده اي؟! چطور مال حرام ازگلويت پايين مي رود... [31] . گاهي حضرت در سخنرانيهاي عمومي نيز به مردم هشدار مي داد که خداوند شما را به وسيله اموال مي آزمايد. روزي مولاي متقيان در حال سخنراني بود، مردي برخاست و ازمعني فتنه و امتحان پرسيد. امام پاسخ داد: وقتي آيه «الم احسب الناس ان يترکوا، ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون » نازل شد از رسول خداپرسيدم مقصود از آزمايش و فتنه چيست؟ فرمود: يا علي! امت، بعد از من امتحان خواهند شد... اين مردم پس ازمن با ثروتشان آزمايش مي شوند،ديندار بودن را منتي بر خدا قرارمي دهند... رشوه را به نام هديه و ربارا به رسم تجارت حلال مي شمارند... [32] . 1. اقدامات اجرايي و حکومتي اقدامات فرهنگي و سفارش حاکمان و کارگزاران به يادآوري قيامت و نظارت خداوند هرچندضروري و کارساز است، اما هرگزکافي نيست. بلکه در کنار آن بايستي اقدامات حکومتي و نظارتي نيز اعمال گردد. اقدامات امام اميرالمؤمنين در اين خصوص عبارتند از: 1-2. انتخاب اصلح براي مديريت يکي از مهمترين وظايف حاکم اسلامي، انتخاب شايسته ترين افرادبراي مديريتهاي مختلف کشور است. اميرالمؤمنين، مدير جامعه را به قطب آسيا تشبيه کرده [33] و تغيير آن راموجب تغيير اوضاع زمانه دانسته است [34] در بسياري موارد دين و اعتقادمردم نيز اعتقاد مدير آن جامعه مي باشد چنانکه رسول خدا،صلي الله عليه وآله، در نامه هاي خود باامپراتور روم و پادشاه ايران، گناه مسلمان نشدن مردم را به عهده آنان دانست. رهبر جامعه اسلامي چنانکه به هر دليل فردي را به مديريت بخشي ازکشورش برگزيند، در حاليکه مي داندديگري از او شايسته تر است، به فرمايش پيامبر اکرم،صلي الله عليه وآله، به خدا و رسول خداو همه مسلمانان خيانت کرده است. [35] . رسول خدا جواني بيست و چندساله به نام «عتاب بن اسيد» را به فرمانداري مکه انتخاب کرد و به اوفرمود: مي داني چه مقامي به تو داده ام؟تو را فرماندار اهل الله، عز و جل،نموده ام و بعد فرمود: لو اعلم لهم خيرا منک استعملته، عليهم اگر بهتر از تو سراغ داشتم او را بدين امر برمي گزيدم. [36] . يکي از ياران پيامبر از وي مقام ومنصبي خواست، حضرت دستي به شانه اش زد و فرمود: تو براي حکومت ضعيفي و آنکه ازعهده بر نيايد، در آخرت خوار وپشيمان خواهد شد. [37] . امام اميرالمؤمنين نيز در دوران زمامداري خود بدين امر مهم توجه کافي داشت، خود به انتخاب اصلح اقدام مي کرد، مديران ضعيف را معزول مي نمود و به کارگزاران خود اين امر را توصيه مي فرمود.

لینک ثابت

عناصر و ساختار نظام سياسي در حکومت مصلح پايه و مايه مقاومت ها و نگاه به آينده تمامي پيروان اديان الهي، در فراز و نشيب هاي تاريخي، اعتقادي به وجود موعود بوده است. اين باور سرخوردگي ها، بن بست ها و مشقات مادي و معنوي را براي معتقدان قابل تحمل کرده، و آنان را به گشايش اميدوار ساخته است. از اين منظر موعود روزي خواهد آمد و جهان ستم، جهل و ناآرامي را سامان خواهد داد. در مذاهب چهارگانه مسيح، يهود، ماني و اسلام، اين امر موجب انتظار نجات دهنده اي گرديده که مي آيد و تمام دنيا را اصلاح مي نمايد. در عقيده هر سه ملت (مذاهب سه گانه) نجات دهنده از دودمان عالي مرتبه خواهد بود. در باور يهود و عيسويان، منجي از نژاد پادشاه اسرائيل است. زرتشتيان سوشيانس پسر زرتشت را موعود مي دانند. اما مسلمين امام غائب را از اولاد پيامبر اسلام(ص) مي شناسند. به طور کلي وجود منجي، موعود يا مصلح عاملي است که عصرها و نسل ها را براي تداوم زندگي، پويايي داده، ستم ديدگان تاريخ را چشم انتظار منتقم ساخته، و بسترساز حرکت مستضعفان براي وراثت زمين گرديده است. چنين پريشان حالي و نااميدي قطعي است که انديشگران واقع نگر به دو سرانجام براي جهان و جهانيان هشدار مي دهند: تلاش جهان سرگردان؛ رستاخيز ديني در تلاش زمينه سازي حکومت موعود

لینک ثابت

حکومت واحد جهاني حضرت مهدي حکومت واحد جهاني امام مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در حقيت، پاسخي است به نگراني بشر از آينده ي خود. شيعيان، اينده ي روشني را براي زندگي انسان پيش بيني مي کنند و اميد به زندگي در قالب (انتظار فرج) به زندگي شيعيان، معنا و گرمي مي بخشد. يک شيعه، هيچ گاه از آينده ي خود نگران نيست، چنان که اکثر متدّينان به اديان نيز نگران نيستند و آينده ي بشر را تحت لواي مصلح کل، روشن مي بينند، ولي آموزه هاي شيعي اين امتياز را دارد که از روشني و وضوح فراوان برخوردار است. با دقّت در دعوت و آموزه هاي اسلام، معلوم مي گردد که هدف اش متّحد کردن ملّتها و برداشتن ديوار امتيازات و اعتبارات لغو و بي اثر و برقرار کردن کلمه ي واحد و همکاري و ارتباطي است که ريشه و پايه آن، کلمه ي توحيد و ايمان و عقيده به آن است. اسلام مي خواهد تمام اختلافات و جدايي ها را که به نام هاي گوناگون پديد آمده، با عقيده ي توحيد از ميان بردارد. اختلافات نژادي، طبقاتي، ملّي، وطني، جغرافيايي، مسلکي، حزبي، زباني، همه بايد از ميان برود و سبب امتياز و افتخار نباشد، حتّي بايد اختلافات ديني هم، کنار گذاشته شود و همه بايد تسليم فرمان خدا باشند: قُلَ تَعالّوَا الي کَلَمةٍ سَواءٍ بَيَننا وبَنيَکُمْ... اسلام، براي بشر، رسيدن به چنين روزي را پيش بيني کرده و در حدودي که وظيفه ي تشريع است، مقدّمات آن را نيز فراهم ساخته و عملي شدن آن را موکول به آماده شدن زمينه ي کامل آن کرده است. جريان اوضاع جهاني و پيشرفت هايي که نصيب بشر در امور مادّي و صناعي شده است و روابط نزديکي که به واسطه ي وسائل ارتباط کنوني با هم پيدا کرده اند، همه را به يک اتحاد واقعي و همکاري صميمانه ي روحاني و برادري حقيقي بيش تر محتاج کرده است. هر چه جلوتر برويم، اين احتياج را بيش تر احساس مي کنيم؛ يعني، آن دهکده ي جهاني که دانشمندان غربي در قرن بيستم احتمال آن را داده اند، اسلام، در هزار و چهارصد سال قبل، با تأکيد فراوان و قطعيّت و حيميّت، آن را خبر داده و حتّي کيفيت وقوع آن و نحوه ي حکومت در آن دهکده ي جهاني و رهبري آن نظام را به طور وضوح و آشکارا، معيّن کرده است و خبر داده که دين حاکم در آن حکومت جهاني، اسلام، و پيروزي از آنِ مستضعفان و صالحان و غلبه ي ايمان بر کفر است و حاکم آن حکومت، شخصي از تبار ابراهيم و بنيره محمّد(صلي اللّهُ عليه وآله وسلّم) و فرزند زهرا و علي (سلام الله عليهم) است و نام او، (محمد) و کنيه ي او (ابوالقاسم) و لقب او، (قائم) است. اينک به برخي از آيات و روايات اين مضوع و اين که (روزي خواهد آمد که دين غالب در روي کره ي زمين، دين اسلام است) و (پيروزي از آنِ مستضعفان است) و (صالحان وارث زمين اند) و (در همه ي جاي کره زمين، عدل حاک خواهد شد) واين که همه ي دين ها در عصر ظهور حضرت مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) خواهد بود، اشاره مي کنيم و تفصيل آن را به کتب مفصّل وا مي گذاريم. وَلَقَدْ کَتَبْنا في الزَّبُورِ مَنِ بَعْدِ الذِّکَرِ أنَّ الْأَرَضَ يَرِثُها عِبادِي الصَّالحونَ؛ در زبور داوود نوشته ايم که صالحان از بندگان من، وارث زمين خواهند شد. در تفسير مجمع البيان طبرسي، ذيل اين آيه، از امام باقر (عليه السّلام) نقل شده که آن حضرت فرمود: وَهَمْ اَصْحابُ الْمَهدْي في آخِرِالزَّمانِ؛ آنان، همان ياران حضرت مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) در آخرالزّمان اند. (وَعَدَ اللَّه الّذينَ آمَنوّ فَيِکَمَ وَعَمَلَو اَلصالِحاتِ لِيَستَخِلفَنَّهُمْ في الأَرضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الّذْينَ مِنْ قَبلِهِمْ وَلَيمَکِّنَنَّ لَهُمْ ديْنَهُمُ الَّذِي ارتَضي لَهَمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهمَ مِنْ بَعْدِ خَوفهِمِ أمَنْا...) در اين آيه ي شريف، سه وعده ي صريح به مؤمنان وارسته و داراي عمل صالح داده شد است: 1- استخلاف در زمين؛ يعني، حکومت، در کلّ کره ي زمين. به عنوان نمايندگي خدا که حکومت حق و عدالت است. 2- تمکين دين؛ يعني، نفوذ معنوي و حکومت قوانين الهي بر تمام پهنه ي زمين. 3- تبديل خوف به امنيّت؛ يعني، برطرف شدن تمام عوامل ترس و ناامني و جايگزاين شدن امنيّت کامل و آرامش در همه ي روي زمين. در تفسير مجمع البيان ذيل اين آيه از امام زني العابدين نقل شده کره فرمود: (هُمْ - وَاللَّهِ! - شيَعتُنا أهْلُ البَيْتِ يَفْعَلُ اللهُ ذالک بِهْمِ عَلي يَدَي رَجَل مِنَّا وَهُوْ مَهْدّيِ هَذِه الأمّةِ؛ اين گروه به خدا قسم! - همان پيروان ما هستند که خداوند به وسيله ي مردي از خاندان ما، اين موضوع را تحققّ مي بخشد و او، مهدي اين امّت است.). (هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهَ بِالْهَدي وَدينِ الحَقّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الْدين کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمَشرکُوْنَ)؛ خداوند، رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا دين حق او، بر همه ي اديان، غالب آيد. هر چند مشرکان به اين کار راضي نباشند. در روايت آمده که علي (عليه السّلام) هنگام تلاوت اين آيه از ياران خود پرسيد: آيا اين پيروزي حاصل شده است؟. گفتند: آري. فرمود: کَلاَّ! فَوَ الذَّي نَفْسي بَيدهِ! حَتَّي لايَبْقي قَرْيَةٌ إلاَّ وز يُنادي بِشَهادَةٍ أنْ لا إلهَ إلَّا اللهَ بَکْرَةً وَعَشيتاً؛ نه! سوگند به کسي که جانم به دست او است! اين پيروزي، آشکار نمي شود مگر زماني که هيچ آبادي روي زمين باقي نماند، مگر آن که صبح و شما بانگ لا إله إلاَّ الله از آن به گوش رسد«. امام باقر (عليه السّلام) فرمود: إنَّ ذالکَ يَکُونَ عَنِدَ خُرو أقَرّ بِمَحِمَّدٍ؛ اين پيروزي. به هنگام قيام هدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) از آل محمد(صلي اللّهُ عليه وآله وسلّم) خواهد بود؛ آن چنانکه هيچ کس در جهاني باقي نمي ماند مگر آن که اقرار به رسالت محمد(صلي اللّهُ عليه وآله وسلّم)، خواهد کرد. از اين آيات و روايات به روشني استفاده مي شود که: 1- سرانجام، صالحان اند که وارث کلّ زمين اند، نه شرق يا غرب، جنوب يا شمال آن. 2- افراد شايسته. جانشين پيشينيان در کلّ کره ي زمين اند و قدرت شان در همه جاي عالم ظاهري شود. 3- دينِ اسلامِ غالب بر همه ي اديان، در جاي جاي کره ي زمين حاکم خواهد شد. 4- همه ي اين ها در عصر ظهور حضرت مهدي (عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف) واقع خواهد شد. نتيجه اين که حکومت مهدي (عليه السّلام) حکومتي جهاني خواهد بود و اين حکومت واحد جهاني، جزء وعده هاي الهي است که تخلّف ندارد؛ زيرا، إنَّ اللَّهِ لا يَخلفَ الميعاد. بنابراين، اعتقاد به تشکيل حکومت واحد جهاني، نشئت گرفته از قرآن کريم و روايات اهل بيت(عليهم السّلام) است که خداوند وعده ي تحقّق آن بر اداره و تخلّفي نخواهد داشت.

لینک ثابت

حکومت برتر يا جامعه بهتر در سير تاريخي اين بحث در انديشه فيلسوفاني چون افلاطون و ارسطو آمده است که به جامعه بهتر تحت حکومت برتر مي انديشيده اند. در طول تاريخ فيلسوفان و انديشمندان بسياري در پي ايجاد حکومت برتر بوده و جامعه بهتر را در پرتو آن جستجو کرده اند . افلاطون از پيشينيان است که در اين مسير «پيدايش دولت» را امري حتمي دانسته و آن را نشأت گرفته از نياز و همبستگي هاي متقابل اقتصادي ميان افراد که ناشي از محدوديت امکانات توليدي انسان هاست مي داند. وي عواملي چون پيوند جغرافيايي و نژادي را در پيدايش دولت ها مؤثر نمي بيند. افلاطون به معرفت خاصي اعتقاد دارد که دولت و حاکمين به وسيله آن، به جاي هدايت گري و اندرزدهي به شهروندان به مسائل خاص، نسبت به کل جامعه، راهنما مي باشند. در نتيجه شهر اين دولت «شهر عاقل» است. شهري که داراي رهبران و رايزنان خردمند است و حقيقتا به شيوه عقل و درايت اداره مي شود. در نگاه ارسطو، حکومت عالي ترين نوع اجتماع با هدف «خير برين» است. وي حکومت هاي سه گانه اي را نام مي برد که براساس منافع و توسط گروه خاصي تشکيل مي شوند و همين عامل - حاکميت گروهي خواه اکثريت يا اقليت - آن ها را حکومت هاي منحرف معرفي مي کند. وي حکومت صحيح را حکومتي مي داند که صلاح عمومي را در نظر داشته باشد. پيرامون حکومت برتر «مسأله زمامدار» مطرح مي گردد و انديشه گران فوق، در اين باره نيز انديشه خود را اظهار داشته اند. زمامداران «شهر عاقلان» افلاطون، عاقلان شهر هستند که به وسيله عقل و دانايي و معرفتي که نيروي مشترک طبيعت و تربيت به آن ها بخشيده است، در هر شهري که زمامداري کنند، آن را دانا و خردمند خواهند کرد. اين گروه نسبت به کل جامعه اقليت مي باشند.

نشانه های پس از ظهور حضرت حجه بی الحسن (عج)

بیعت یاران پس از آنكه حضرت گفتار خويش را به پايان مي‏برند، شرطه‏هاي حرم تلاش مي‏كنند كه ايشان را همانند نفس زكيه به شهادت برسانند يا حداقل اسير كنند كه اصحاب حضرت، قدم پيش نهاده، شرّ آنها را از امام(ع) دفع مي‏كنند. جناب جبرئيل هم پشت به كعبه به عنوان اولين نفر با امام(ع) بيعت مي‏كند و پس از او، سيصدوسيزده تن يار حضرت و ديگر ياوران با ايشان عهد و پيمان مي‏بندند. امام صادق(ع) به مفضل‌بن عمر فرمودند: «اي مفضل! حضرت مهدي(ع) پشتش را به حرم مي‏كند و دستش را كه سفيدي خيره كننده‏اي دارد، جهت بيعت دراز مي‏كند و مي‏فرمايد: اين دست خدا و از سوي خدا و به فرمان خداست و سپس اين آيه را تلاوت مي‏كنند: «آنها كه با تو بيعت مي‏كنند، در حقيقت با خدا بيعت كرده‏اند، دست قدرت الهي مافوق قدرت آنهاست و هر كه بيعتش را بشكند به ضرر خودش است». اوّلين كسي كه دست حضرت(ع) را مي‏بوسد، جبرئيل است و به دنبال او، ملائكه و نجباي اجنّه و سپس برگزيدگان. مردم هنگام صبح در مكه مي‌پرسند: اين مردي كه اطراف كعبه است، كيست؟ و اين جمعيتي كه با او هستند كيانند و آن نشانة بي‏سابقه‏اي كه ديشب ديديم چه بود؟ كه اين جريان حوالي طلوع آفتاب اتفاق مي‏افتد».

محمدبن مسلم نيز از آن حضرت نقل كرده كه فرمودند: «گويي جبرئيل كه به صورت پرنده‏اي سفيد درآمده، اولين مخلوق خداوند است كه با آن حضرت بيعت مي‏كند و پس از آن، سيصدوسيزده نفر بيعت خواهند كرد. هر كه در اين مسير امتحان خود را پس داده باشد، در آن ساعت مي‏آيد، كه برخي در رختخواب‏شان ناپديد مي‏شوند كه حضرت علي(ع) فرمودند: «ناپديد شدگان در رختخواب‏هايشان» و اين گفتة الهي است: «در خيرات با هم مسابقه دهيد كه هر كجا باشيد، خداوند همة شما را مي‏آورد».

مفادّ اين پيمان نامه و بيعت را حضرت علي(ع) چنين بيان كرده‏اند: «از يارانش پيمان مي‏گيرد كه: دزدي، زنا و فحاشي به هيچ مسلماني نكنند، خون كسي را به ناحق نريزند، به حريم ديگران جفا و تجاوز نكنند، به خانه‏اي حمله نبرند، تنها به حق و به جا، افراد را بزنند، هيچ طلا، نقره، گندم يا جويي را [براي خويش] انبار نكنند، مال يتيم را نخورند، به آنچه نمي‏دانند شهادت ندهند، هيچ مسجدي را خراب نكنند، آنچه را كه مست كننده است، ننوشند، خز و ابريشم نپوشند، در مقابل طلا سر فرود نياورند، راه را نبندند و ناامن نكنند، همجنس‏بازي نكنند، گندم و جو را انبار نكنند، به كم، راضي و طرفدار پاكي و گريزان از نجاسات باشند، امر به معروف و نهي از منكر كنند، لباس‏هاي خشن بپوشند و خاك را متّكاي خويش سازند و آن‏گونه كه شايستة خداوند است در راهش جهاد كنند. آن حضرت خود نيز متعهد مي‏شود كه همانند آنها قدم برداشته، لباس بپوشد و سوار مركب شود و آنگونه باشد كه آنها مي‏خواهند و به كم راضي باشد و به كمك خداوند متعال جهان را همان‌طور كه از جور پر شده است، از عدالت آكنده سازد، خداوند را آنگونه كه شايسته است عبادت كند و هيچ حاجب و درباني اختيار نكند».

پس از اتمام مراسم بيعت، جبرئيل برخاسته، به نام حضرت در دنيا بانگ مي‏زند. ابان بن تغلب از امام صادق(ع)، روايت كرده است: «اولين كسي كه با حضرت مهدي(ع) بيعت مي‏كند جبرئيل است. به صورت پرنده‏اي سفيد رنگ فرود آمده، با ايشان بيعت مي‏كند. سپس يك پايش را روي كعبه و پاي ديگرش را روي بيت‏المقدس مي‏نهد و با صدايي گويا و فصيح ندا در مي‏دهد: فرمان خداوند رسيد، دربارة آن شتاب نكنيد».

پس از بیعت جناب جبرئیل(ع) دیگران نیز با آن حضرت(ع) بیعت کرده، مهیای اقدامات جهانی می‌شوند.

3ـ2. فراخوان لایة دوم یاران (سپاه ده هزار نفری): مفضل بن عمر از امام صادق(ع) چنين روايت كرده است: «خداوند متعال جبرئيل را مي‏فرستد تا اينكه به نزد او بيايد؛ بر حجر اسماعيل در نزديك كعبه فرود آمده، به او مي‏گويد: به چه دعوت مي‏كني؟ حضرت مهدي(ع) او را باخبر كرده، جبرئيل پاسخ مي‌دهد: من اولين كسي هستم كه با تو بيعت مي‏كنم، دستت را دراز كن. پس دستش را بر دست حضرت [به نشان بيعت] مي‏كشد. سيصد و اندي مرد هم به نزد او مي‏آيند و با او بيعت مي‏كنند. او هم آنقدر در مكه مي‏ماند كه ده‏هزار نفر اصحابش جمع شوند و پس از آن به سوي مدينه حركت مي‏كند».

3ـ 3. خسف بیدا: یکی از نشانه‌های حتمی و قطعی ظهور که‌اندکی پس از اعلان جهانی (صيحه) اتفاق مي‌افتد، فرورفتن بخشی از سپاه سفیانی در بیابانی نزدیک مکه است. حديفـ[ بن يمان از وجود مقدس پيامبراكرم(ص) نقل مي‏كند: «... سپاه دوم وارد مدينه مي‏شوند و سه شبانه‏روز آنجا را تاراج مي‏كنند. سپس به قصد مكه از آن شهر خارج مي‏شوند تا اينكه به بيابان (بيداء) مي‏رسند. خداوند متعال جبرئيل را مي‏فرستد و به او مي‏گويد: برو آنها را محو كن. او هم ضربه‏اي با پايش به زمين مي‌زند و خداوند متعال آنها را در زمين فرو مي‏برد. جز دو نفر از آنها نجات نمي‏يابند كه هر دو از قبيلة جهينه هستند و براي همين گفته‏اند خبر يقيني و مسلّم نزد جهينه‏اي‏هاست. سپس حضرت اين آية قرآن كريم را تلاوت كردند: «ولوتري إذ فزعوا...».

3ـ4. حرکت به سمت مدینه: بعد از وقوع حادثة فرو رفتن لشکريان سفياني، روايات نقش نظاميِ ديگري را براي سفياني در حجاز ذکر نمي‌کند، با توجه به اينکه اين ماجرا پايان‌بخش نقش او در حجاز خواهد بود. اما احتمال دارد نيروهايي براي او در مدينه باقي بماند که با قواي حکومت (خاندان فلان) کار زار کند و روايات خاطرنشان مي‌سازد که حضرت مهدي(ع) پس از معجزة فرو رفتن قواي دشمن، با سپاه خود که متشکّل از چند ده هزار نفر رزمنده است براي آزاد سازي مدينه راهي آنجا شده، با دشمنان خود در آنجا درگير مي‌شود. به هر حال آن حضرت مهدي(ع) مدينه را فتح و حجاز را آزاد و نيروهاي دشمن را منکوب مي‌سازد و لشکر سفياني هر کجا که روياروي او باشد، از حجاز تا عراق و شام، شکست مي‌خورد. روايات يک نبرد يا بيشتر را ياد مي‌کند که در عراق بين لشکر سفياني از طرفي و سپاهيان مهدي(ع) و ياران خراساني وي از ناحية ديگر اتفاق مي‌افتد.

3ـ 5. حرکت به سمت عراق و بقیة نقاط جهان: امام(ع) پس از بازپس‌گیری شبه جزیره، رو به منطقة بین‌النهرین و عراق نموده، با همراهی ایرانیان این منطقه را از سفیانیان بازپس می‌گیرند.

حضرت باقر(ع) فرمود: «قائم ما، نهضت خويش را از مکه آغاز مي‌كند. پرچم و شمشير رسول خدا(ص) و ديگر نشانه‌هاي پيامبر و درخشش گفتار محمدي(ص) با اوست. پس از نماز شامگاه فرياد بر مي‌آورد: اي مردم! شما که در ديدگاه خدا و زير فرمان و ارادة او هستيد، به هوش باشيد. به خدا ايمان آوريد که پيامبران را با مشعل کتاب و قانون و برهان‌هاي روشن، فرستاده است. خدا شما را فرمان مي‌دهد که براي او شريک قرار ندهيد و پاسدار دين و گفتار پيامبر باشيد. زنده بداريد آنچه را قرآن زنده کرده است و نابود سازيد آنچه را قرآن از بين برده است. قلبتان به خاطر هدايت و نجات گمراهان بتپد. من شما را به سوي خدا و پيامبر مي‌خوانم، که برنامه‌هاي قرآن را اجرا کنيد. باطل را بکوبيد و راه و روش پيامبر را به پا داريد. پس از اين گفتار، يارانش که 313 نفر مي‌باشند، مانند ابر‌هاي پراکندة پاييزي، به هم مي‌پيوندند. آنها مرداني هستند که در شب به راز و نياز با خدا زنده‌اند و در روز، شيران بيشة شجاعت‌اند. خداوند نخست حجاز را براي او مي‌گشايد و او زندانيان بني‌هاشم را آزاد مي‌سازد، پرچم‌هاي سياه کوفه به زير مي‌آيد، و به عنوان نشانة بيعت، به سوي امام قائم فرستاده مي‌شود. در اين هنگام است که امام سپاه را به شرق و غرب جهان مي‌فرستد تا بيداد و بيدادگران را ريشه‌کن سازند، و کشورها براي او گشوده مي‌گردد و به دست او استانبول (دروازة غرب) فتح مي‌شود».

4. دورة استقرار حکومت جهانی

پایتخت حکومت جهانی امام عصر(ع) مسجد کوفه خواهد بود امّا این امر باعث كاستن از رونق حج نخواهد شد. در منابع روایی دربارة کراهت سکونت در شهر مکّه گفت‌وگو به میان آمده که علل متعددی برای آن می‌توان برشمرد، اما از همه مهم‌تر و قابل فهم تر برای مردم زمانی خواهد بود که طیّ الارض،طیّ الهواء و طیّ الماء یک اتفاق عادی خواهد شد و بسیاری از مردم جهان با استفاده از این توانایی‌ها مي‌توانند مسافت‌های طولانی را طی کنند. علاوه بر اين، حتی طیّ طریق عادی با چنان امنیتی خواهد بود که یک زن بدون آنکه دچار مشکلی شود و کسی متعرض او شود، مسير شام تا حجاز را پیاده در می‌نوردد و به بیت الله الحرام می‌رسد. به همین دلیل در ایام حج، شهر مکه مملو از جمعیت خواهد بود؛ از همین‌رو امام عصر(ع) قوانین خاصی را برای زوّار و حجّاج وضع می‌کنند که از آن جمله می‌توان به ممنوعیت خواندن نماز مستحبی در مسجد الحرام اشاره کرد تا بقیه بتوانند به اعمال واجب خود برسند.

 

نشانه های زمان ظهور حضرت حجه بن الحسن (عج)

مهم‌ترین حادثه ای که در این ایام اتفاق مي‌افتد ظهور امام عصر(ع) است.
صیحة آسمانی و ظهور اصغر: پیش از این، در مقالة «از ظهور تا قیامت» به تفصیل دربارة آغاز و زمان ظهور امام عصر(ع) سخن گفته‌ایم. در اینجا به اجمال یادآور مي‌شويم كه، ظهور امام(ع) با صیحة آسمانی جناب جبرئیل، فرشتة آسماني در بامدادان بیست و سوم ماه مبارک آغاز شده و عده‌ای محدود از یاران و اطرافیان حضرت از این موضوع با خبر می‌شوند و نام و یاد ایشان بر زبان‌ها جاری شده، مردم از این موضوع با هم به گفت‌و‌گو مي‌پردازند. دربارة مکان و مسکن امام عصر(ع) در این روزها، روایات سخنی نگفته‌اند اما با توجه به آنکه پس از اطلاع سفیانی از اینکه ایشان در مدینه هستند و به این شهر حمله‌ور می‌شوند، می‌توان گفت: این روزها امام(ع) در مدینه‌اند و به برقراری رابطه و مذاکره با اطرافیان و آشنایان می‌پردازند و پردة حجاب را از رخسار خویش و چشم دیگران برداشته‌اند.

به تصریح برخي از محققان، در شرايطي که به سر مي‌بریم، پروندة کاملی از امام عصر(ع) نزد سیستم‌های اطلاعاتی جهان وجود دارد. با توجه به روایاتی که بیان کنندة شباهت آن حضرت(ع) به رسول خدا(ص) هستند و اوصافی که به زیبایی و دقت دربارة این دو معصوم(ع) در روایات بیان شده است مي‌توان تصویری دقیق از امام عصر(ع) را ترسیم نمود و به دنبال ایشان به جست‌وجو پرداخت.

2ـ 2. وهابیت و تشیع: نکتة بسیار مهمی که پس از ظهور اصغر امام عصر(ع) از روایات مي‌توان برداشت نمود، موضوع تقابل جهانی و گفتمانی تشیع و و‌هابیت است. محتوای صیحة آسمانی و جهانی جناب جبرئیل در بامدادان ظهور، به دفاع از امام عصر(ع) و تشیع و همچنین ندای ابلیس در شامگاه همان روز در دفاع از سفیانی و جریان مشابه وهابیت، می‌تواند این احتمال را به طور جدی به ذهن متبادر مي‌کند که در آن هنگام جریان‌های مختلف فکری شرق و غرب جایگاه چندانی نزد مردم جهان نخواهند داشت و اذهان عمومی مردم به اسلام و دو گرایش غالب شیعی و وهابی معطوف خواهد بود.

ابوحمزه مي‏گويد: از امام باقر(ع) پرسيدم: آيا شورش سفياني از علايم حتمي ظهور است؟ حضرت فرمودند: «آري، ندا هم حتمي است... از حضرت پرسيدم: اين ندا چگونه خواهد بود؟ فرمودند: «يك منادي اول روز ندا مي‏دهد كه حق با آل علي(ع) و شيعيان اوست و در انتهاي روز شيطان ندا مي‏دهد كه حق با عثمان و شيعيان اوست و در اين زمان ياوه‏گويان (باطل‏گرايان) دچار ترديد مي‏شوند».

2ـ3. شهادت نفس زکیه اول و خروج امام از مدینه: از روايات چنين بر مي‌آید که حکومت رو به زوال حجاز در تعقيب بني‌هاشم و پيروانشان در حجاز و به ويژه در مدينه، دست به تلاش و کوشش مي‌زند و جواني را که به عنوان نفس زکيه مي‌باشد تنها به جرم اينکه نامش «محمد بن حسن» است و حضرت مهدي(ع) نزد مردم به اين نام مشهور است، مي‌کشد يا بدين جهت که وي از مؤمنان شايسته‌اي است که با حضرت مهدي(ع) ارتباط دارد: «سپاه سفیانی، مردي را که نامش محمد و خواهرش فاطمه است، تنها به دليل اينکه نام او محمد و نام پدرش حسن است به قتل مي‌رساند»!

در چنين موقعيتي بحراني، امام مهدي ـ روحي فداه ـ مانند حضرت موسي(ع) بيمناک و نگران از مدينه خارج مي‌شود و طبق روايات رسيده، يکي از يارانش آن حضرت را همراهي مي‌کند که نام او در روايتی «منصور» و در روايتي ديگر «منتصر» آمده است. روايتي نیز مي‌گويد: «حضرت مهدي(ع) با ميراث رسول الله، در حالي‌که شمشير او را در دست و زره وي را بر تن و پرچم در دست ديگر و عمامة پيامبر را بر سر و رداي او را در بردارد، از مدينه خارج مي‌گردد».

2ـ4. ظهور اکبر و قیام
الف ـ ورود امام(ع) به مکه: امام(ع) پس از خروج از مدینه به مکه وارد مي‌شوند. مفضل بن عمر در روايت طولاني، از امام صادق(ع) نقل كرده است که فرمود: «سوگند به خدا اي مفضل، گويا اکنون او ـ حضرت مهدي(ع) ـ را مي‌بينيم که وارد مکه مي‌شود، در حالي‌که عمامه‌اي زرد فام بر سر نهاده، کفش مخصوص پيامبر(ص) را پوشيده، چوبدستي او را در دست گرفته و چندين بزغالة لاغر را پيشاپيش خود مي‌برد تا آنها را به خانة خدا مي‌رساند، اما هيچ‌کس او را در آنجا نمي‌شناسد». سند اين روايت ضعيف است، مگر اينکه بسيج شدن تجهيزات و عوامل دشمنان جهت جستجوي آن حضرت و در حالت اختفا و پنهاني به سربردن وي، که شباهت به غيبت صغرا و پنهاني آن دارد، بتواند دلالت اين روايت و مانند آن را جبران کند. در جایی دیگر آمده: «وقتي بازار تجارت کساد، راه‌ها ناامن و فتنه‌ها زياد شود، هفت تن از علماي مناطق مختلف که با هر يک از آنان بيش از سيصد و اندي نفر، دست بيعت داده‌اند، بدون قرار قبلي رهسپار مکه مي‌شوند و در آنجا يکديگر را ملاقات کرده، از هم مي‌پرسند: انگيزة آمدن شما به مکه چيست؟ مي‌گويند: به جست‌وجوي اين مرد آمديم که اميد است اين فتنه‌ها به دست با کفايت او آرام گيرد و خداوند قسطنطنيه را به دست او آزاد نمايد، ما او را با نام خود و نام پدر و مادرش و ويژگي‌هايش مي‌شناسيم. اين هفت دانشمند بر سر اين گفته با يکديگر توافق مي‌کنند و به جستجوي آن حضرت در مکه مي‌پردازند. (او را ديده) از او مي‌پرسند: آيا شما فلاني پسر فلان هستي؟ مي‌گويد: «نه، بلکه من مردي از انصار هستم» تا آنکه از آنها جدا مي‌شود. اوصاف او را براي اهل اطلاع برمي‌شمرند و مي‌گويند: او همان دوست و محبوب شماست که در جستجويش هستيد و اکنون رهسپار مدينه گشته است، در پي او به مدينه مي‌روند ولي او به مکه باز مي‌گردد، به دنبال او به مکه مي‌آيند و او را در مکه مي‌يابند و مي‌پرسند: شما فلاني فرزند فلان هستي و مادر تو فلاني دختر فلان است و دربارة شما اين نشانه‌ها آمده است و شما را يک بار از دست داديم، اکنون دست‌تان را بدهيد تا با شما بيعت کنيم. مي‌گويد: «من صاحب الأمر شما نيستم، من فلاني فرزند فلان انصاري هستم با ما بياييد تا شما را به دوست و محبوبتان راهنمايي کنم»، آنگاه از ايشان جدا مي‌شود و آنها او را در مدينه مي‌جويند ولي او بر عکس خواستة آنها به مکه رفته است. از اين رو به مکه مي‌آيند و حضرت را در کنار رکن مي‌يابند و مي‌گويند: گناه ما و خون‌هاي ما به گردن توست اگر دستت را ندهي که با تو بيعت کنيم، زيرا ارتش سفياني در تعقيب ماست و مردي حرام زاده بر آنها فرمانروايي دارد، آنگاه حضرت بين رکن و مقام مي‌نشيند و دست خود را جهت بيعت به آنان مي‌دهد و با وي بيعت مي‌کنند و خداوند محبت و عشق او را در دل مردم مي‌افکند و با گروهي که شيران روز و زاهدان شب اند به حرکت خود ادامه مي‌دهد».

ب ـ شهادت نفس زکیه (دوم): طبق روايات و وضع اجتماعي و روند آن، هنگام ظهور حضرت مهدي(ع) نيروهاي فعال و مؤثري بدين ترتيب در مکه وجود دارد:

1. حکومت حجاز؛ با وجود ضعفي که دارد نيروهاي خود را جهت روياروئي با ظهور احتمالي آن حضرت بسيج مي‌کند، ظهوري که مسلمانان چشم انتظار آن از مکه هستند و فعاليت‌هاي خود را بدين جهت در موسم حج افزايش مي‌دهند.

2. شبکه‌هاي امنيتي ابر قدرت‌ها؛ که در راستاي تأييد و پشتيباني از حکومت حجاز و نيروهاي سفياني فعاليت مي‌کنند يا به صورت مستقل اوضاع حجاز، به ويژه مکه را مراقب‌اند.

3. نيروهاي امنيتي سفياني؛ که در تعقيب فراريان مدينه از چنگال حکومت وي مي‌باشد و پيوسته اوضاع را جهت ورود لشکر سفياني در موقعيت مناسب، زير نظر داشته تا هرگونه قيام و نهضت امام مهدي(ع) را از ناحية مکه، سرکوب نمايد.

در برابر اين تحرکات مخالف، ناگزير يمني‌ها در مکه و حجاز داراي نقش خواهند بود، به ويژه از آن رو که حکومت زمينه ساز آنها، چند ماه قبل از ظهور تأسيس مي‌شود، همچنان‌که ياران ايراني امام(ع) نيز در مکه حاضر مي‌شوند، بلکه حضرت داراي ياراني از خود مردم حجاز و مکه و حتي بين نيروهاي رژيم حجاز مي‌باشد.

در چنين فضاي موافق و مخالف، امام مهدي ـ ارواحناه فداه ـ برنامة نهضت خويش را از حرم شريف اعلان نموده، بر مکه استيلا پيدا مي‌کند. البته طبيعي است که روايات، جزئيات اين برنامه را مشروحاً بيان نمي‌کند، مگر آن مقدار که در پيروزي انقلاب مقدس، سودمند و مؤثر است يا لااقل ضرر و زياني به بار نياورد.

بارزترين حادثه‌اي که روايات آن را بيان مي‌کند، اين است که حضرت مهدي(ع) در 24 يا 23 ذيحجه يعني پانزده شب پيش از ظهور خويش جواني از ياران و خويشان را جهت ايراد بيانية خود به سوي اهل مکه اعزام مي‌دارد، اما طولي نمي‌کشد بعد از نماز در حالي که پيام حضرت مهدي(ع) يا فرازهايي از آن را براي مردم خوانده، دشمنان به او حمله‌ور شده و به طرز وحشيانه‌اي وي را در داخل مسجد الحرام بين رکن و مقام به قتل مي‌رسانند و اين شهادت فجيع در آسمان و زمين اثر مي‌گذارد.

اين واقعه حرکتي آزمايشي است که فايده‌هاي بسياري را در بر دارد از جمله چهرة درنده خوئي حکّام حجاز و نيروهاي کافر حامي وي را براي مسلمانان آشکار مي‌سازد و نيز اين حادثة تلخ، زمينه را براي نهضت حضرت مهدي(ع) که بيش از دو هفته بعد از آن حادثه طول نخواهد کشيد فراهم مي‌سازد و در اثر اين جنايت وحشيانه و شتاب‌زده، پشيماني و ضعف بر تمام تشکيلات حکومتي آن سامان، سايه مي‌افکند.

خبرهاي مربوط به شهادت اين جوان نيک سرشت در مکه، در منابع شيعه و سني به طور متعدد و در منابع شيعه بيشتر است که نام او را غلام (نوجوان) و نفس زکيه ناميده است و برخي روايات نام وي را محمد بن حسن ذکر کرده. در روايتي مرفوع و طولاني که آن را ابوبصير از امام صادق(ع) نقل کرده، آمده است که فرمود: «قائم به ياران خود مي‌فرمايد: اي دوستان من، اهل مکه مرا نمي‌خواهند ولي من براي اتمام حجت، نمايندة خود را به سوي آنان مي‌فرستم تا آن‌گونه که شايستة من است، حجت را بر آنها تمام کند... از اين‌رو يکي از ياران خود را فرا خوانده، بدو مي‌گويد به مکه برو و اين پيغام را به مردم آن سامان برسان و بگو: اي مردم مکه من پيام‌آور فلاني به سوي شما هستم، که چنين مي‌گويد: ما خاندان رحمت و کانون رسالت و خلافت الهي و از سلالة محمد(ص) و از تبار انبيا مي‌باشيم. از آن زمان که پيامبر ما به ملکوت اعلا پيوست تا امروز در حقّ ما ظلم شد و بر ما ستم‌ها رفت و حقوق مسلم ما پايمال گرديد اينک ما از شما ياري مي‌خواهيم و شما ما را ياري نماييد. وقتي آن جوان اين سخنان را ابلاغ مي‌کند، بر او هجوم مي‌آورند و او را بين رکن و مقام به شهادت مي‌رسانند، او همان «نفس زکيه» است. چون اين خبر به اطلاع امام مي‌رسد به ياران خود مي‌فرمايد: نگفتم به شما که اهل مکه ما را نمي‌خواهند؟ ياران، حضرت را رها نمي‌کنند تا آنکه قيام مي‌نمايد و از کوه طوي با سيصد و سيزده نفر به تعداد رزمندگان جنگ بدر، فرود مي‌آيد تا آنکه وارد مسجدالحرام شده، در مقام ابراهيم چهار رکعت نماز مي‌گزارد و آنگاه به حجرالاسود تکيه مي‌دهد و پس از حمد و ستايش خدا و ذکر نام و ياد پيامبر و درود بر او، لب به سخن مي‌گشايد، به گونه‌اي که کسي از مردم چنين سخن نگفته باشد».

ج ـ سرآغاز قیام: با شهادت نفس زکیه و پیامی که او ابلاغ کرده بود، موضوع ظهور اهمیت و جایگاه بالاتری نسبت به قبل نزد مردم منطقه و جهان پیدا می‌کند. در پی آن، فراخوان گردهم‌آیی سیصد و سیزده یار اصلی و ممتاز امام عصر(ع) داده می‌شود. يونس‏بن ظبيان نقل مي‏كند كه امام صادق(ع) فرمودند: «شب جمعه، خداوند متعال مَلَكي را به آسمان دنيا مي‏فرستد. وقتي كه فجر طلوع كرد، آن ملك بر عرش خدا كه بالاي بيت المعمور قرار گرفته، مي‏نشيند و براي هر كدام از پيامبر، حضرت علي، امام حسن و امام حسين(ع) يك منبر نوراني مي‏گذارد و ايشان هم از آنها بالا مي‏روند و ملائكه و پيامبران و مؤمنان هم در مقابل ايشان جمع مي‏گردند و به دنبال آن درهاي آسمان گشوده مي‏شود و پس از زوال خورشيد (هنگام ظهر) پيامبر(ص) مي‏فرمايند: بار پروردگارا! اين وعده‏اي است كه در كتاب خويش دادي وگفتي: «خداوند به آن دسته از شما كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‏اند وعده داده است كه آنها را همانند پيشينيان حاكمان زمين و دين مرضيّ خويش كند». پس از ايشان، ملائكه و پيامبران هم، چنان مي‏گويند. آن چهار نور مقدس به سجده مي‏افتند و رسول خدا(ص) مي‏فرمايند: پروردگارا غضب نما كه حريمت دريده شد و برگزيدگانت شهيد و بندگان صالحت خوار گشتند. پس خداوند آنچه را كه بخواهد مي‏كند كه آن روز معلوم است.

د ـ اجتماع لایة اصلی یاران امام(ع): امام علي(ع)در اين زمينه تعبير جالبي دارند که به ما در درک چگونگي اجتماع ياران قائم(ع) ياري مي‌کند. ايشان مي‌فرمايند: «چون وقت آن برسد، آقاي بزرگوار و پيشواي دين مستقر و پا برجا گردد. پس [ياران] نزد آن بزرگوار گرد آيند، چنان‌که پاره‌هاي ابر در فصل پاييز گرد آمده و به هم مي‌پيوندند».

تشبيه جمع شدن ياران آن حضرت به جمع شدن ابرهاي پاييزي، نشان از سرعت اجتماع و به هم پيوستن آنها دارد؛ چنان‌که در روايتي که در همين زمينه از امام باقر(ع) نقل شده، آمده است: «ياران قائم(ع) سيصد و سيزده مرد از فرزندان عجم (غير عرب) هستند. گروهي از آنان به هنگام روز به وسيلة ابر حرکت مي‌کنند و با نام خود و نام پدر و خصوصيات نسبشان شناخته مي‌شوند. گروهي ديگر از آنها در حالي‌که در بستر خود آرميده‌اند، بدون قرار قبلي در مکه بر آن حضرت وارد مي‌شوند».

ه‍ ـ گونه شناسی یاران امام(ع) از حیث عرب و عجم: به تصریح روایات، اکثر یاران امام عصر(ع) عجم و غیر عرب هستند و یکی از مشکلات جدی امام(ع) در نبردها با اعراب خواهد بود تا جایی که از ایشان با تعبیر شمشیر برّان عرب یاد شده است.

و ـ اعلان جهانی: مفضل بن عمر از امام صادق(ع) در اين رابطه، روايت كرده است: «در آن روز (عاشورا) وقتي خورشيد طلوع كرد و نورافشاني نمود، كسي از قرص خورشيد به زبان عربي فصيح، خطاب به مردم فريادي مي‏كشد كه تمام آنها كه در آسمان‌ها و زمين‌ها هستند، مي‏شنوند: «تمامي مخلوقات! اين مهدي آل محمد(ع) است» و او را به نام و كنية جدش رسول‌الله(ص) و نسبش مي‏خواند و گوش هر زنده‏اي اين صدا را مي‏شنود. تمام مخلوقات در بيابان‌ها، شهرها، درياها و خشكي‌ها بدان روي مي‏كنند و با هم در اين رابطه گفت‌وگو مي‏كنند و از هم دربارة آنچه شنيده‏اند مي‏پرسند».

صبح شنبة عاشوراي موعود كه بناست حضرت ظهور كنند، وارد مسجدالحرام مي‏شوند و دو ركعت نماز، رو به كعبه و پشت به مقام به جا مي‏آورند و پس از دعا به درگاه الهي، نزديك كعبه رفته، با تكيه بر حجرالاسود، رو به جهانيان كرده، اولين خطبة تاريخي خويش را چنين انشاء مي‏كنند: پس از حمد خداوند و سلام و صلوات بر آستان با عظمت پيامبر اكرم و خاندان بزرگوارشان ـ سلام‏الله عليهم اجمعين ـ ايشان چنين مي‏فرمايند: « اي مردم! ما براي خداوند [از شما] ياري مي‏طلبيم و كيست كه ما را ياري كند؟ آري، ما خاندان پيامبرتان محمد مصطفي(ص) هستيم و سزاوارترين [و نزديك‏ترين] مردم نسبت به خدا و ايشان. هر كس با من در رابطه با آدم محاجّه كند، من سزاوارترين [و نزديك‏ترين] مردم نسبت به اويم و همين‏طور راجع به نوح، ابراهيم، محمد(ص) و ديگر پيامبران و كتاب خداوند كه به هر كدام از ديگر مردم اولي هستم. مگر خداوند متعال در كتابش نفرموده است:«به درستي كه خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد؛ خانداني كه برخي از آنها از بعضي ديگرند و خداوند شنوا و داناست». من بازماندة آدم و ذخيرة نوح و برگزيدة ابراهيم و عصارة وجود محمد(ص) هستم. ... هر كس دربارة سنت رسول‏الله(ص) با من محاجه كند، من سزاوارترين مردم نسبت به آن هستم.

هر كس را كه امروز كلام مرا مي‏شنود، به خداوند متعال قسم مي‏دهم كه به غايبان [اين سخنان را] برساند، به حقّ خداوند متعال و رسول گرامي‏اش و حقّ خودم، از شما مي‏خواهم [به ما رو كنيد] كه من حقّ قرابت و خويشاوندي رسول‏الله(ص) را بر گردن شما دارم كه شما ما را ياري كنيد و در مقابل آنها كه به ما ظلم مي‏كنند، حمايت كنيد كه اهل باطل به ما دروغ بستند. ... از خدا بترسيد و خدا را دربارة ما در نظر داشته باشيد، ما را خوار نكنيد و ياريمان كنيد تا خداوند متعال شما را ياري كند».

سپس حضرت دست‌هايشان را به آسمان بلند كرده، با دعا و تضرع اين آيه را به درگاه الهي عرضه مي‏دارند: «أمّن يجيب المضطرّ إذا دعاه ويكشف السّوء؛ كيست آنكه وقتي شخص مضطر دعايش كند، او را پاسخ داده و بدي را از او برطرف كند؟

 

تمامی حقوق مادی و معنوی " مباحث آخرالزمان " برای " شهاب الدین میهن پرست " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم